این مخلوق تازه‌خلق‌شده مُرده به‌دنیا آمده است



عنوان داستان : یک روز با کتی پرکینز

ساعت 12 ظهر است. کتی از خانه خارج می‌شود با یک تاکسی خود را به ایستگاه قطار می رساند و برای ساعت 15 بلیت می گیرد. بیش از دو ساعت فرصت دارد بنابراین به خیابان بیست و چهارم می رود تا امانتی اش را از خانم هارپر بگیرد. برای رفتن به خانه پدری آمادگی ندارد زیرا آخرین بار با دعوا و مشاجره از آن بیرون آمده است. تلاش می کند به بدترین اتفاق ممکن فکر نکند اما تاثیری ندارد. بیچاره جان، حتما وقتی یادداشت را ببیند چند دقیقه برای تنهایی اش غصه خواهد خورد اما بلافاصله شال و کلاه کرده به سمت باشگاه و دوستانش می شتابد. پس نیازی به نگرانی برای جان پرکینز نیست.
خانم هارپر از لباسی که سفارش گرفته بود با آب و تاب تعریف می کند و با خوش رویی آن را تحویل می دهد. کتی یک لحظه با خود می اندیشد آیا خواهرش رز او را به خاطر مشاجرات قبلی خواهد بخشید؟ آیا فرصت خواهد داشت بار دیگر مادرش را ببیند؟ مطمئن بود حال مادر زیاد خوب نیست وگرنه برادرش با او تماس نمی گرفت.
از مزون هارپر بیرون می آید و در خیابان دوستش هریت را می بیند. هنوز وقت دارد و قطارهای بعدازظهر معمولا تاخیر دارند بنابراین پیشنهاد هریت را برای نوشیدن چای می پذیرد. وارد تریای نزدیک خیابان بیستم می شوند و در حالی که میز خود را انتخاب می کنند صدای آشنایی از انتهای کافه کتی را به اسم صدا می زند. آقای ویلسون همسایه طبقه سوم که محل کارش در همین خیابان است به کتی می گوید باید قبل از ترک خانه پیام مامور اداره گاز را به آنها می رسانده اما برای رفتن به محل کارش عجله داشته است و یک برگه که با رنگ قرمز کلمه اخطار روی آن نوشته شده بود به کتی نشان می دهد. به آنها 48 ساعت فرصت داده شده تا به اداره گاز مراجعه کنند و درخواست چک کردن لوله کشی و تاسیسات خانه را کتبا ارائه دهند وگرنه دستور تخلیه خانه آنها صادر می شود.
کتی از بی ملاحظگی آقای ویلسون عصبانی می شود اما به خاطر می آورد که نامه های اخطار اداره گاز را پیش تر چند باری در راهروی ساختمان دیده است اما هرگز کنجکاو نبوده تا مضمون آنها را بداند. به فکر فرو می رود زیرا این ساعت از روز نمی تواند با جان تماس بگیرد. باید به خانه برود و برای جان یادداشتی بگذارد زیرا حتی اگر تا فردا بازگردد ممکن است برای ارسال درخواست دیر شود. چای را نصفه می نوشد، باعجله از هریت خداحافظی می کند و به سمت خانه می رود.
در را باز می کند یادداشتی که پیشتر روی میز گذاشته برمی دارد و تماس با اداره گاز را به انتهای آن اضافه می کند. ناگهان چیزی به خاطر می آورد. سنجاق سینه ای را که برای لباس خواهرش در نظر داشت برنداشته و نمی داند دقیقا باید کجا به دنبال آن بگردد. یک سنجاق نقره ای که شبیه شاخه درخت نارون است و پرنده ای با نوک های باز انگار که در حال آواز خواندن باشد روی آن نشسته است. تا زمان حرکت قطار زیاد وقت ندارد و باید آن را بیابد. از کشوی لباس شروع می کند به کمد و حتی آشپزخانه سر می زند اما آن را پیدا نمی کند. دلش می خواهد جیغ بزند چون تا همینجا نصف خانه را طوری به هم ریخته که گویا دزد ناشی ای برای پیدا کردن پول و طلاهای او به خانه سر زده است. خودش است! جعبه طلاهایش! پایین ترین کشوی کمد لباسی را باز می کند. جعبه کفش های جان را کنار می زند و یک جعبه سیاه رنگ را برمی دارد. داخل جعبه یک کیسه پارچه ای قرار دارد که جعبه طلا را می پوشاند. جان همیشه به نبوغ خودش در پنهان کردن وسایل باارزش خانه می بالید. داخل جعبه یک گردنبند مروارید، انگشتری با نگین سبز که هدیه مادر جان در مراسم نامزدی بود و یک ساعت طلا و... درست است! سنجاق سینه همینجاست.
کتی سنجاق را برمی دارد و در حالی که دستش از شدت هیجان می لرزد با دقیق ترین حرکات ممکن جعبه را به داخل کشو برمی گرداند. سنجاق را داخل کیف می گذارد و کلاهش را بر سر می نهد تا از خانه خارج شود. یک لحظه برمی گردد و خانه را از نظر می گذراند، خدای من! این جهنم خانه من است؟ وسوسه می شود تا آخرین دقایق حرکت قطار مشغول مرتب کردن خانه شود اما می داند که این ممکن نیست. آهی می کشد و در را پشت سرش می بندد. تا ایستگاه قطار مدام به راننده یادآوری می کند که مسیرهای بهتری انتخاب کند و بیشتر گاز بدهد و درست پنج دقیقه به ساعت 15 به ورودی سالن قطار می رسد. از مامورین ایستگاه سوال می کند و او را به سکوی شماره سه راهنمایی می کنند. یک مسافر دیگر درست پشت سر او از مامور ایستگاه سراغ قطار میدوی را می گیرد و این توجه کتی را جلب می کند. برمی گردد و از زن می پرسد آیا عازم میدوی است؟ زن جوان که مانند کتی از دیر رسیدن به قطار دچار استرس شده نفس نفس زنان جواب می دهد: آه... بله... بله خانم. هر دو به سمت سکوی شماره سه می روند. وسایل هر دویشان کم اما چمدانی که کتی بسته سنگین است و خانم جوان به خاطر قفس پرنده ای که در دست دارد مجبور است بااحتیاط قدم بردارد. به سکوی شماره سه می رسند و قطار هنوز همانجاست. ساعت ایستگاه 15:05 دقیقه را نشان می دهد کتی حس می کند دلش می خواهد برای اولین بار در عمرش برای تاخیر از رئیس قطار قدردانی کند. دو بانوی جوان وارد قطار می شوند و نزدیکترین صندلی های خالی را برای نشستن انتخاب می کنند. یکی از مامورین قطار در حال بازدید بلیت هاست. کتی دست به جیب می برد و خانم جوان نیز بلیتش را در دست می گیرد. کتی متوجه می شود بلیت در جیبش نیست. با خود فکر می کند جلوی درب ایستگاه راه آهن بلیت را از کیفش درآورده اما حالا... مامور می رسد و بلیت بقیه را پانچ می کند. به کتی اشاره می کند و او تنها چیزی که می تواند بگوید... آم... آقا... من بلیت داشتم اما الان... مامور سری تکان می دهد و از کتی می خواهد پیاده شود. اصرار کتی بی فایده است و باید بلیت را پیدا کند یا برای قطار بعدی منتظر بماند.
کتی پیاده می شود و چمدان را به دنبال خود می کشد. از دو سه مامور کمک می خواهد اما قانون قانون است و بدون بلیت نمی تواند سوار شود. به باجه بلیت می رود و متوجه می شود قطار بعدی ساعت 18 حرکت می کند. قبل از تهیه بلیت باید با برادرش تماس بگیرد تا تاخیر خود را اطلاع دهد. تلفن های ایستگاه قطار مشغولند و کتی چند دقیقه ای در صف می ماند... هر چه به مغزش فشار می آورد یادش نمی آید بلیت را کی از کیفش درآورده و چرا گم کرده است. نوبت کتی می شود شماره محل کار برادرش را در فروشگاه آرلینگتون می گیرد اما بجز بوق انتظار صدایی از پشت خط نمی شنود. آه خدای من! یعنی خطوط تلفن هم مشکلی پیدا کردند؟ از باجه بیرون می آید و روی صندلی می نشیند. باید بلیت بخرد و برای چند ساعت بعد در ایستگاه بماند زیرا رفت و برگشت به خانه با تراموا تقریبا همان اندازه وقت می برد. وارد کافه ای می شود که متصدی آن یک خانم میانسال است. کتی میز کنار دیوار را انتخاب می کند و از کیف دستی اش کتابی بیرون می آورد. خوب است چمدان را به صندوق امانت سپرده و لازم نیست با خود این طرف و آن طرف ببرد. ساعتی می گذرد و کتی دوباره برای تماس با برادرش به باجة تلفن مراجعه می کند. این بار کمتر منتظر می ماند اما با فروشگاه، بعد همسایة خانة پدری تماس می گیرد. باز هم از تلفن فروشگاه جواب نمی گیرد اما عمارت خانوادة بیکن که همسایة قدیمی مادر کتی است خیلی زود جواب می دهد. کتی از اولیویا مستخدم عمارت خواهش می کند کسی را به منزل مادرش بفرستد و از حال آنها خبر بگیرد تا نیم ساعت بعد مجددا تماس بگیرد و جویای خبر شود. اولیویا به او اطمینان می دهد به مادرش سر می زند و این تماس را به برادر یا خواهر کتی اطلاع می دهد. نیم ساعت بعد برادر کتی از عمارت بیکن با او صحبت می کند و از بهتر شدن حال مادر خبر می دهد و به او می گوید نیازی به رفتن او نیست. کتی خوشحال می شود و به برادر می گوید هدیه ای که برای مراسم نامزدی رز در نظر داشته با قطار امروز می فرستد. سپس کتی لباس را بسته بندی و به انبار ایستگاه می سپارد تا در ساعت 18 ارسال شود. او چمدان را تحویل می گیرد و راهی خانه می‌شود. در مسیر لیست خرید خود را برای شام مرور می‌کند در حالی که فکر می کند باید برای جشن شکرگذاری به همراه جان در کنار مادر، رز و برادرش باشد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.

من با داستان «یک روز با کتی پرکینز» مشکل مبنایی دارم. یعنی پرسشم این‌جاست که چرا باید چنین داستانی بنویسید؟ آیا صرفاً با استفاده از یک الگو که در انتها از آن به‌عنوان «اقتباس»ی از داستان مشهور اُ.هنری ذکر کرده‌اید، شما را به نوشتن چنین کاری سوق داده یا نه جذابیت این داستان باعث شده که فضای و بافت آن‌ قصه را بازنمایی کنید؟ امّا اجازه بدهید کمی درباره‌ی اقتباس حرف بزنیم. داستان شما به‌لحاظ داستانی با داستان اصلی تفاوت‌های زیادی دارد. فرازوفرودهایش هم همین‌طور امّا من نمی‌دانم شما چه چیزی را اقتباس کرده‌اید. و مهم‌تر این‌که، به‌جای اقتباس از خط داستانی چرا لحن، شخصیت‌ها، نام شخصیت‌ها و فضای شهر و خیلی چیزهای را عیناً کپی کرده‌اید؟ این‌طور موقع‌ها معمولاً نویسنده، به‌نظر من البته، سعی می‌کند همه‌چیز آن داستان را به‌اصطلاح این‌جایی کند و ایرانیزه. این‌که فقط نام شخصیت‌ها کتی و هریت باشد و اسم همسایه‌شان ویلسون و اساساً کنش‌ها و فضای داستان هیچ سنخیتی با خواننده‌ی ایرانی نداشته باشد در حکم چیست؟ اقتباس؟
من فکر می‌کنم شما بیشتر از هرچیز خودتان را در جایگاه یک نویسنده‌ی آمریکایی گذاشته‌اید و به‌جای نوشتنِ یک داستان، آن را به شیوه‌ی دیگری ترجمه یا بازنویسی کرده‌اید. قصه هیچ هیجانی موقع خواندن ندارد، فرازونشیبی نمی‌بینیم و جز یک تعلیق نصف‌کاره کاملاً مکانیکی و خنثی به‌نظر می‌رسد. من نمی‌دانم تکرار کلیشه‌‌ی کلاسیکی مثل «سنجاق سینه» و عجله برای رسیدن به قطارِ فلان‌ساعت یا دیدن مادر در آخرین لحظات، همچنان برای مخاطبِ امروزی آن‌هم با این لحن و رفتار مکانیکی جذابیتی دارد یا نه. به‌عنوان یک خواننده، فکر می‌کنم شما باید بیشتر در مقام یک قصه‌نویس به فکر کشفِ ترکیباتِ تازه با ایده‌های نابی باشید؛ لاأقل برای رسیدن به آن باید تلاش کنید. این برگشت و این رجوع به قصه‌هایی که در بافت خودشان خواندنی‌اند و اهمیت تاریخی دارند نمی‌تواند لزوماً با کمی تغییرات برای خواننده‌ی ایرانی هم جذابیت داشته باشد. اطراف شما قطعاً شخصیت‌ها و ایده‌هایی بسیاری نفهته است که به‌راحتی می‌توانید با کمی تمرکز و تأمل داستان خواندنی بنویسید که لاأقل غریبه جلوه نکنند و قابل‌درک باشند و خواننده حرف‌شان را بفهمد و با آن‌ها همذات‌پنداری کند. شما درواقع وقتی از اقتباس حرف می‌زنید به مخاطب‌تان این نوید را می‌دهید که قرار است داستان تازه‌ای بخواند؛ آن‌هم در مفهوم و برداشت جدید و در مقام مخلوقی که در شکل و فرم تازه‌ای آفریده شده است. متأسفانه شما فقط توانسته‌اید یک ساختار و بافت غریبه و نامرتبط را در هم ادغام کنید و همین باعث شده خواننده نسبت به لحظه‌لحظه‌ی داستان مثل یک بیگانه رفتار کند و به‌جای نزدیک‌شدن به فضا و شخصیت‌ها لحظه‌به‌لحظه از قصه دور و دورتر شود.
اهمیت خواندن داستان و رمان‌های کلاسیک سر جای خودش امّا به‌این‌ شکل نوشتن نه برای شما مشقی به‌حساب می‌آید و نه تمرینی برای بهتر نوشتن. همچنان اصرار دارم که از اطراف‌تان غافل نشوید؛ آن‌جا به‌مراتب ایده‌های بهتری برای نوشتن وجود دارد.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت