«زال» با لکنت قصه می‌گوید



عنوان داستان : زال

- آه محمد گرفتمان!
- محمد آه نمیکشه!
- کمر من شکسته زن! بچه مان معلوم نیست چه بر سرش آمده!... خودت داری تلف میشی او زیر... اگر آه محمد نیست پس چیه؟... لقمه ی حرام آوردم؟... از دیوار خانه ی مردم بالا رفتم؟... زنا کردم؟ چه کردم ها؟
- نمی دانم!... خوبه خودت اعتراف می کنی که آنقدر بر سر بچم آوردی که لایقه آهش تو را بگیره...
بهرام، شست دو تا پایش را تکان داد. دست زیر تخته نوپان روی زانویش برد اما زورش را نداشت تکانش بدهد. درد از زیر زانویش تیغه کشید و تا مغز خودش را کشاند. خیلی از خاک هایی که روی شانه هایش نشسته بود را خودش خشت کرده بود برای سقف خانه اش. وقتی خه زال هنوز داغدار عباس بود و سیاه به تن داشت. بهرام، بنای خانه اش را می زد تا وقتی رخت های خه زال رنگی شد حرف از وصلت شان بزند. محمد آن وقت ها ده ساله بود. می فهمید وقتی بهرام نگاه های خریدارانه اش را روی خه زال، مادرش، می انداخت. نمی گذاشت. توی چارچوب در می ایستاد و جوری سینه سپر می کرد که بهرام گاهی باورش می شد قدم زیادی جلو گذاشته است. بعد از وصلت شان اما دیگر کاری به کار بهرام نداشت. یک بار هم شده بود که توی خلوت گیرش بیاورد و بگوید که جای بابایش را نمی گیرد اما کاری به کارش ندارد. حالا بهرام سر دیدن محمد را نداشت. چند سالی که گذشت حرفی که توی دلش مانده بود را زد و یک روز سرد پاییزی قائله اش را به پا کرد و محمد را برای همیشه از خانه اش جدا.
خه زال، بار سهیلا را می کشید. آن قدر ها قدرت نداشت که بتواند رو به روی بهرام قد علم کند و انتخابش محمد شود. پاره ی تنش را سپرد به عمه اش. خواهر عباس. وقتی دست محمد را توی دست عمه خدیجه می گذاشت، آن قدر شرمنده بود از عباس که حتی رویش نشد سفارشی بکند بابت سردی و گرمی محمد. سپرد و سرخ شد و زرد و بعد برگشت تا بهرام نیامده آب توی سماورش را نو کند و اشک های خداحافظی اش را هم توی راه ریخت. بعد از آن، محمد با دست گرمی عمه خدیجه اش بود که صبح و شب را می گذراند و قد می کشید. هر چند عمه نمی گذاشت دوری دوام بیاورد و خیلی وقت ها دست محمد را می گرفت و به دیدن مادرش می برد اما این را هم نمی گذاشت که داغ روی سینه ی برادر زاده اش چرک کند و حسرت نداشته هایش رد بیندازد روی زندگی اش. خوب دستش را حلقه کرد تا محمد دیوار گرم گوشت و خون پر مهرش را لمس کند و تاب بیاورد.
- یک عمر تلف کردیم به حرف!... آخرش ئی خاک ریخته بر سرمان...
- حالا به جای دعا کردن کفر خدا میگی؟
- یک عمر با همی حرفا به این روز نشاندیمان... چه دعایی بکنم؟ به جان کی دعا بکنم؟ خون بدنم ریخته بر زمین... داریم می میریم زن!...
- من از مردن نمی ترسم...
- حرفای عباس را برای من بلغور نکن!
بهرام این را که گفت صدایش را بلند کرد:
- سهیلا... سهیلا... یک صدایی کن بابا جان... من نمی شنوم صدای نفس زدن تو را بچه!
و بعد اشک هایش ریخت. سهیلا صدایی نداشت. نه این که نداشته باشد. تا یکی دو ساعت صدایش ضعیف به گوش خه زال می رسید. حالا اما همان هم بند آمده بود.
خه زال اما فکرش پیش محمد بود. چند شبی می شد منتظر مانده بود تا محمد از سوریه تماسی بگیرد و حال خودش را خبر دهد. اینکه از محمد خبری نرسیده بود، برای خه زال از درد کمر شکسته اش و یا صدای بی صدای سهیلا و یا شکایت های بهرام، یا آن تکه آجری که زیر زانویش گیر کرده بود و توان برداشتنش را نداشت، کمتر نبود. محمد، هر چند نوجوانی اش را جدای از خه زال دید، اما هنوز تنها یادگارعباس برای خه زال بود. هنوز پاره ی جگرش بود و هنوز دلش غنج می رفت تا انار ترش خوردنش را تماشا کند. یادش مانده بود وقتی عباس می خواست بند پوتین هایش را ببندد، مراقب می شد تا محمد از گوشه ای چهار دست و پا نکند و خودش را از زانوهای عباس بالا نکشد و بند فانسقه اش را به دهان نگیرد. یادش خوب تر مانده بود که محمد توی همین رفت و آمد های ماه و چند ماهه ی عباس قد کشید و وقتی نه ساله شد، عمر جنگ و عباس هر دو با هم به آخر رسید. یادگار تمام روزهای انتظارش برای برگشتن عباس مگر می شد به این سادگی ها برود از یادش؟
- محمد اگر می دانست اینجا گیر افتاده ایم خودش را می رساند! دلم برای محمد تنگه!
خه زال این را گفت و بعدش هق هق گریه هایش بلند شد.
صدای پیرزن همسایه دوباره زد توی خرابه. رفته بود بگردد با پسرش که زلزله خانه را بر سر اسبابش خراب کرده بود. حالا جان خودش و پسر سی و چند ساله اش را آورده بود و صدا می زد تا خه زال را هم دلگرم کند. آوار بتون روی در ریخته بود و نمی گذاشت کسی پا به داخل خانه بگذارد. پیرزن و جوانش هم قدرت بلند کردنش را نداشتند که هیچ، ترسش هم راه افتاده بود به جانشان. بتون، مثل ستونی جلوی ریزش آوار روی در را گرفته بود و هر کس بتون را تکان می داد، خودش باید ستون آن همه آجر و تیر آهن می شد.
- خه زال... دوام بیار دختر... پسرم خبر کرده چند جا را... تا بیایند نفس بکش!
خه زال خواست که دوام بیاورد.
- محمد نمی دانه! عباس که باید بدانه! ... مگر تو نمی گفتی عباس زنده است؟... کجا زنده است؟... مگر نگفته ای شهید شده؟... پس کجاست تا دست مان را بگیره؟... حالا فهمیدی سر خودت را به حرف بند کرده ای؟
صدای بهرام، از خه زال دل می شکست و می بردش تا روزهایی که صدای عباس را نیمه شب روی ایوان بلند خانه اش می شنید. آرام و آهسته قرآن می خواند. مثل همان شبی که باران بهاری اش بند آمده بود و ایوان بوی نم می داد. ساعت از نیمه شب گذشته بود . خه زال محمد را خواباند و آهسته تا ایوان آمد. می خواست تا صدای عباس را بشنود. یک ماهی می شد دور مانده بودند از هم و حالا دلش لک زده بود توی صورت عباس نگاه کند و بغض هایش را وقتی قرآن می خواند، دید بزند. خه زال که پایش را گذاشت روی ایوان، عباس فرود آمد و قرآن را بست. بعد آغوش باز کرد تا خه زال، دوش به دوشش زیر نور ماه بنشیند. خه زال که نشست ، عباس دستش را توی دستش گرفت و بعدش بوسید. صدایش تو دماغی شده بود به خاطر اشک هایی که پای قرآن خواندن ریخته بود.
- تو خیلی صبر کردی خه زال!
خه زال آرام نفس می کشید. سرش را بالا برد و از خدا خواست زمان را نگه دارد. ماه را نگاه کرد و بعد بالید و آرام گرفت.
- دلتنگ تو بودیم عباس! چه دیر آمدی!
- جنگ امان نمی داد! دلم پیش تو بود و محمد! خدا می دانه همیشه به فکر شمایم...
- این همه سال جنگیدی عباس! کی تمام میشه؟ کی تمام می کنی جنگیدن را؟
- تو زن کُردی خه زال!... خوش ندارم از زبان تو این حرف بیرون بشه!
- آخر مگر فقط ما کردها قسم خورده ایم به جنگیدن؟... دیگران چه؟
- خه زال! تو که نیستی آنجا بدانی!... همه آمده اند!.. من با همی دو چشم خودم دیدم بچه بلوچی که ضجه می زد مثل باباش اسلحه بگیره، جلو بیایه! حتی دیدم بعضی خارجه ها هم کنارمان می جنگن! حاشا به غیرت و مسلمانی کُرد!
خه زال، دستش را بیرون کشید از دست عباس. سرش را گذاشت روی شانه های پهن اش. قطره اشکی توی چشمش جمع شد. نریخت.
- من نگرانم بی تو بمانم! دست گرگ به ما برسه!
حالا اشک های خه زال، شانه ی عباس را خیس می کرد. عباس دست روی صورت خه زال کشید.
- غم نگیر به خودت! ... ئی مملکت بی صاحب نمیشه!...
***
خه زال هنوز توی خاطرات آن شب آرام می گرفت که سنگی از دیواره ی بالای سرش جدا شد و خورد توی سرش. خون، از کنار فرق موهای بافته اش رد شد و آرام غلتید روی ابروهایش.
- خه زال! بهرام آقا... حالتان خوبه؟ چرا صدا نمی کنید؟... دوام بیارید... خدا بزرگه!
صدایی از بهرام بلند نمی شد. هوا بین خرابه های جامانده از زلزله بند آمده بود. بیرون، زوزه ی گرگ ها بود و ناله پس ناله های گرفتار شده های زیر آوار که روستا را پر می کرد. نیمه شب، همه را یا می خواباند، یا می کشاند به کما. خه زال، نگاه اش را برگرداند روی بهرام و سهیلا. هر کدامشان بی صدا و بی تکان مانده بودند. بهرام که حالا سرش روی شانه اش آویزان مانده بود، صدایی نداشت تا بکوباند روی آوار. خه زال ترسید. فکر بی جان شدنش تا صبح، روی سرش سایه می انداخت. او حتی ایمان نداشت بتواند یک بار دیگر بهرام و سهیلا را زیر یک سقف زنده ببیند. و باز ترسید.
- عباس! ... بهرام راس گفته عباس؟... چرا نمی آیی؟... مگر نگفته ای زنده ای؟... مگر نگفتی تنهامان نمی ذاری؟
لحظه ای نگذشت که صدایی بلند شد. پس لرزه ای به هوا خاست و دیوار جامانده ی از خانه ی نیمه مخروبه ی بهرام، روی سر خه زال آوار شد. صدای جیغ و شیون از بیرون برخاست.
- خه زال... خه زال... خه زال...
خه زال صدای اسمش را نمی شنید که پیرزن و جوانش از پشت پنجره ی آوار گرفته داد می زدند. تنها لب هایش تکانی خورد و نام عباس را دوباره گفت.
لحظه ای گذشت و بعد صدای ریزش بتونی که در را سد کرده بود، خرابه را گرفت. آب از زیر در فوراره کشید و به هوا بر خاست و بعد راه افتاد توی کوچه باغ روستا. صدای جیغ پیرزن دوباره بلند شد. اینبار اما به روشنایی. لوله ی بزرگ و قطوری که آب را به روستا می رساند و از زیر در خانه رد می شد، ترک برداشت و شدت آب تخته ی بتونی را تکان داد و آوار آجر ها و آهن ها از بالای آن ریخت روی زمین. راه باز شد و پیر زن و جوان اش وارد خانه شدند.
ساعتی بعد وقتی آمبولانس کهنه و زهوار در رفته ی مرکز بهداشت روستا سهیلا و بهرام را می گذاشت روی تخت روانش تا از خرابه بیرون بکشاند، یکی از پرستار ها جسد بی جان خه زال را می پوشاند و زیر چشمش خیس اشک بود.
- جوانش آنجا درغربت پر کشید، خودش اینجا زیر سنگ و آهن..
- باز خدا را شکر ئی دو نفر زنده ماندن... قربان ابالفضل عباس... آب نجاتشان داد ..
نقد این داستان از : قاسم فتحی
سلام.

«زال» با همه‌ی ایراداتش مایه‌ی داستانی دارد. نویسنده‌اش هم داستانی برای گفتن داشته و مهم‌تر این‌که جملات، توصیف‌ها و دیالوگ شخصیت‌ها هم کُنش دارد و هم به جلورفتن داستان کمک کرده‌اند. با همه‌ی این‌ها، متأسفانه قصه‌تان نه آغازی دارد، نه پرداختی درست و نه پایانی در شأنِ بحرانی که ایجاد کرده‌اید. قصه با بگومگوی خه‌زال و بهرام آغاز می‌شود، بحثی که از سَر استیصأل است و ناتوانی. زن پسری دارد به‌نام محمد و دختری به‌نام سهیلا و داغدار شوهرش عباس است اما می‌خواهد در کنار مخلفت‌های پسرش، با بهرام زندگی تازه‌ای را آغاز کند. خه‌زال، محمد و سهیلا را به خانه‌ی عمه‌اش می‌برد تا مزاحمتی برای زندگی تازه‌اش نداشته باشند. شما در افتتاحیه داستان چیزی بیشتر از این‌ها به ما نمی‌گویید. در واقع این ابهام نه تنها ایهام و رازآلودگی ایجاد نکرده که روند قصه را کند و حتی گنگ کرده است.
امّا، ظاهراً بعد از مدتی، همین محمد با شوهر مادرش، بهرام، درگیری پیدا می‌کند و دست‌ آخر بهرام او را از خانه بیرون می‌کند. واقعیتش این است که روایت شما و اتصالات شخصیت‌ها متشتت و شخلته است. مناسبات این خانواده با همدیگر روشن نیست و خواننده متوجه این حجم از رفت‌وبرگشت‌ها و موقعیت شخصیت‌ها نمی‌شود. بعد، وسط این دعواها، متوجه می‌شویم محمد برای جنگ به سوریه رفته و ظاهراً جزء پیش‌مرگه‌ها یا گروه‌های مبارز دیگری است. از طرفی پدری که همان محمد را از خانه‌اش بیرون کرده با سهیلا مهربان است و او را «باباجان» خطاب می‌کند. سهیلا امّا اوضاعش وخیم است و رو به موت: «سهیلا صدایی نداشت. نه این که نداشته باشد. تا یکی دو ساعت صدایش ضعیف به گوش خه زال می رسید. حالا اما همان هم بند آمده بود.» از طرفی، ما بعد از مدتی متوجه می‌شویم این‌ خانواده توی خرابه‌ای گیر افتاده‌اند که ما نمی‌دانیم این خرابه کجاست؟ آن‌ها آن‌جا چه می‌کنند و چه‌چیز آن‌ها، با همه‌ی این مشکلات، دور هم جمع کرده است؟ بعد کم‌کم ملتفت می‌شویم که محمد هم مثل عباس، پدرش، جزء کردهایی هستند که همیشه در حال جنگیدن بودند؛ مادرانی که پسرانشان را برای پیش‌مرگه‌شدن بزرگ می‌کنند. امّا این «کم‌کم» اطلاعات دادن در داستان، اصلاً به این معنی نیست که شما حساب‌شده و قطره‌چکانی به خواننده اطلاعات داده‌اید بلکه کاملا ناهماهنگ و مهندسی‌نشده این کار را کرده‌اید. شما به‌جای این‌که از این بحران نهایت استفاده را برای پیش‌بُرد قصه بکنید و بگویید که این خرابه را «زلزله» خراب کرده، یک وضعیت جنگی/بحرانیِ کاملاً کلیشه‌ای ساخته‌اید. من فکر می‌کنم شما بی‌جهت به‌جای روایت‌کردنِ زلزله و انداختن بارِ روایت روی این حادثه، خرده‌روایت‌هایی را وسط داستان آورده‌اید که از پَس تمام کردنش و پیوستگی‌اش با محور اصلی قصه بَرنیامده‌اید و هیچ‌کدام از خرده‌روایت‌ها را نبسته‌اید. نه تکلیف محمد و سوریه‌ رفتنش مشخص شد، نه حضور سهیلا، نه عباس و بهرام و نه مرگِ خه‌زال. پایان‌بندی قصه هم که به‌نظرم فوق‌العاده کلیشه‌ای است. معلوم نیست چرا به‌جای گشایشی داستانی باز هم به یک معنویت تزریقی و تحمیلی روی آورده‌اید که هیچ مقدماتی برای آن در داستان نچیده‌اید. بااین‌حال، به‌نظر من، شما شَم داستانی دارید و امیدوارم در داستان‌های بعدی بتوانید منسجم‌تر بنویسید و کمی هم به مخاطب فکر کنید.

موفق باشد.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت