نه از راز خبری هست و نه از رازآلودگی




عنوان داستان : راز ها
نویسنده داستان : مرتضی قربان زاده

"بیست سال زمان کمی به نظر می رسه،... البته برای بعضی ها نه."
یادمه این از اولین جمله هایی بود که میان ما گذشت. کمی خود را بر روی تخت بیمارستان جابجا کرد و به حالت نیم نشسته همراه با نفسی عمیق رو به پنجره ادامه داد: " برای عده ای ده درصد این زمان هم مفید و کافیه"
هر از چندگاهی نگاهش را از من می¬گرفت و ساکت به بیرون خیره می شد. انگار دیدن سیمای بیرون برایش گریزگاهی از رنج ها بود. بعد از مدتی بی آنکه جملات من را شنیده باشد، دست به سینه با حالت حق به جانبی رو به من کرد و گفت: "دیدی بالاخره نفرین پولدارها گریبان من رو هم گرفت؟!"
در ذهن مشوشم دنبال دلیل متقاعد کننده¬ای می گشتم که او را مجدداً از این عقیده منصرف کنم، اما با لبخند تلخ و رویی که برگرداند به من فهماند این تنها دلیل منطقی است که برای حالش یافته است. بعضی شرایط مثل ریزش آوار آنچنان ناگهانی و پرصلابت بر انسان فرود می آیند که حتی فرصت باور اونها نیز وجود ندارد. در تمام مدت سعی می کردم با به میان آوردن مسائل مختلف او را از فضای سنگین و حزن¬آلود بیمارستان رها کنم.
پس از حدود بیست دقیقه با خداحافظی از او وارد راهروی بخش شدم. پرستاری که من را به اتاقش راهنمایی کرده بود، دستی تا نیمه بالا آورد و به اشاره مرا فراخواند. لحظه ای توقف کردم و به سویش چرخیدم، گفت: "از آشناهاشون هستید؟". سری خم کردم و گفتم: "تقریباً". بی توجه به عکس العمل سرد من ادامه داد: "خواهش می کنم بهش سر بزنید خیلی تنهاست. فرصتی باقی نمونده" و بعد حالت غم انگیز تصنعی به خودش گرفت. قبلاً قرارگیری در چنین وضعیتی مرا تا مدت ها متاثر می ساخت، اما اون روزها با تمام حس ناامیدی ام، دیگر آن نرمی گذشته را نداشتم. بی تفاوت پاسخ دادم: "مشکلی نیست". تبسمی کرد و گفت: "هر موقع اومدید مشکلی نیست من هماهنگ می کنم". اشاره نکردم من نیازی به هماهنگی ندارم و با لبخندی ضمنی رضایت خود را ابراز کرده و به مسیرم ادامه دادم.
آشنایی من و او به بیست سال پیش برمی¬گشت، زمانی که من تازه از رشته روان¬شناسی فارغ¬التحصیل شده بودم و برخلاف الآن وضع مالی خوبی نداشتم. درست بخاطر نمی¬آورم اما می¬دانم از نخستین مراجعینم بود. مردی تقریباً متمول که در یک نقطه خوب از شهر ساکن بود. تاجر بود و از هیچ به همه چیز رسیده بود. فکر می¬کنم یک دختر هم داشت و برای رهایی از غم مرگ همسرش و بدتر از آن خرافاتی که به ذهنش می رسید، به من مراجعه می¬کرد.
چند روز پیش وقتی برای دیدن دخترم به بیمارستان می¬رفتم، به طور اتفاقی نگاهم به روبان های قرمزی افتاد که از پنجره یک اتاق آویزان بود. می¬دانستم تقریباً یک نفر در کل شهر می¬تواند ¬چنین روبان یا تکه¬های پارچه را به دستان باد بسپارد. می¬گفت صدای پیچش باد در پارچه ها او را به یاد گذشته های خوش می اندازد؛ زمانی که مادرش در حیاط خانه¬شان لباس¬ها و پارچه¬های مردم را می شست و آویزان می کرد. برای همین عادت داشت همیشه پارچه ای از پنجره اتاق خواب یا محل کارش آویزان کند.
روزهای بعد که به دیدن او هم می¬رفتم، رابطه دوستی ما از سایه گذشت زمان دوباره پدیدار گشت. از همه چیز سخن می¬گفتیم. اما هیچ گاه در مورد همسر احتمالی، فرزند و حتی علی رغم حدسی که میزدم، از بیماریش نپرسیدم.
"پاییز رو دوست داری؟" یک روز صبح از من پرسید.
"فصل خوبیه، آره؛ .... حداقل بدم نمی آد."
"اما من عاشقش..." مکثی کرد و ادامه داد: "عاشقش هستم؛ پاییز فصل رازگشایی هاست."
سری تکان دادم و گفتم : "برای چی؟"
گفت: "هر سال بهار برگهای درختان بی خبر از آینده، با هزاران امید جوانه می زنند. اما هیچکس رازی رو که در طی سالها در خاطر داره بازگو نمی کنه. هیچ کس به اونها نمی گه چند صباحی دیگه همشون زرد و خشک، به پای درختان لگدمال می¬شن. ما محافظه کارانه راز پاییز رو به اونها نمی گیم، تا دوباره باز برگ های جدید بیان و ما خودخواهانه لبمون رو خاموش کنیم. " سپس با دست به درختان حاشیه مسیر منتهی به ساختمان اشاره کرد که تماماً زرد رنگ آماده ریزش با نخستین نسیم بودند.
" میگن زمان نسبیه! برای برگ ها این دو فصل احتمالاً یک عمر محسوب می شه.... پس البته باید خاموش ماند." این را من پس از سپری کردن فضای سنگین سکوت در پاسخش گفتم. رویش را به من گرداند و پرسید : "دخترت چطوره؟"
در این لحظه انتظار این سوال رو نداشتم. نمی دانستم از کجا خبردار شده بود، "حتماً از پرستارها..." با خود گفتم. ناگهان غم و سستی همزمان تمام وجودم را فراگرفت و بی اختیار و مبهوتانه گفتم: "مثل همیشه من سرگرمش می-کنم و اون می خنده.".
با همان جدیت گفت: "باشه".
حقیقت آن بود که چند هفته ای می شد که دیگر آن صبر و تحمل و مهمتر از آن امید گذشته را نداشتم. روزها می شد که نخندیده بودم، چون دخترم نخندیده بود. نمی دانم علت ناامیدی من از نخندیدن دخترم بود یا دلیل نخندیدن دخترم از ناامیدی من. تا به خودم آمدم دیدم من هم به پنجره خیره شده ام. ادامه دادم: "کاش آدمیزاد به جای تمرکز روی توانایی کیلومترها حرکت می تونست کمی در زمان جابجا شه. حاضر بودم هر شرایطی رو خودم تحمل کنم اما این وضعیت رو نه."
"انسان ها آینه زندگی همدیگه اند." او گفت و بعد هر دو غرق در افکارمان شدیم. با خودم گفتم :" شاید از همان روز اول وضعیت من رو می دونست. حتما وقتی دخترم را به بیرون از بخش می بردم از پنجره ما رو دیده بود". بعد کمی جملاتی که از روز نخست زده بود، را با خودم مرور کردم. دیدار با او لحظاتی دور از اندوه بیماری دخترم را برای من فراهم می نمود. اما حالا دیگر اینطور نبود. فضای اینجا هم مسموم شده بود.
تا چند روز بعد بهش سر نزدم. در تمام این مدت برگ های درختان بیشتر و بیشتر می ریخت و من مردد و غوطه ور تر. حالا دیگر من باقی مانده بودم و تردیدی که در زمان و رازهای نگوی خویش داشتم. انگار کلیددار راز هستی اسرار خود را برایم فاش ساخته بود. امروز که بیرون از محوطه بیمارستان با دختر نوپایم بر روی برگ درختان قدم می¬زدیم به من گفت :" بابا ...." نگاهم را از زمین برداشتم و با دیدن صورت خندان اش لبخندی بر صورتم نقش بست. ناگهان چشمم به روبان قرمزی که در دستش بود افتاد، به سرعت به سوی پنجره اتاق او چرخیدم اما روبان¬ها دیگر نبودند.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای قربان‌زاده، سلام.

برخلاف عنوان، به‌نظرم، ورق رازآلودگی داستان هیچ ضخامتی ندارد. درواقع، شما نه‌دنبال کشف رازی بوده‌اید و نه دنبال برملا کردنش. اساساً محتویات این اثر بزرگ‌تر از جعبه‌ی کوچکِ داستان شماست و شخصیت‌ها بیشتر از این‌که به وقایع داستان -مثلا حضور مرد و دخترش در بیمارستان روشن شود- کمک کنند و آن را جلو ببرند، برای خودشان دیالوگ می‌گویند و درباره‌ی هستی و این‌که «پاییز فصل رازگشایی‌هاست» حرف می‌زنند. من فکر می‌کنم تمام این مشکل ناشی از این است که نویسنده تکلیفش با داستان و شخصیت‌ها و فضایی که ساخته مشخص نیست. نکته‌ی بعد نگاه شبه‌حکمت‌آمیزِ یکی از شخصیت‌هاست که روی تخت بیمارستان خوابیده و روزهای آخر زندگی را سپری می‌کند. برای من روشن نیست که جمله‌ها و تئوری‌های پُرتکرار اثر شما چه کشفی برای مخاطب محسوب می‌شود و آیا این کلیشه‌ها قرار بوده او را تکان بدهد؟
این جمله‌ها را ببینید: «هر سال بهار برگهای درختان بی خبر از آینده، با هزاران امید جوانه می زنند. اما هیچکس رازی رو که در طی سالها در خاطر داره بازگو نمی کنه. هیچ کس به اونها نمی گه چند صباحی دیگه همشون زرد و خشک، به پای درختان لگدمال می شن. ما محافظه کارانه راز پاییز رو به اونها نمی گیم، تا دوباره باز برگ های جدید بیان و ما خودخواهانه لبمون رو خاموش کنیم» یا «میگن زمان نسبیه! برای برگ ها این دو فصل احتمالاً یک عمر محسوب می شه.... پس البته باید خاموش ماند.» یا «انسان ها آینه زندگی همدیگه اند.» پیرمرد این‌ها را به راوی که ما اصلاً نمی‌دانیم چه کسی هست، شغلش چیست و در کدام جغرافیا زندگی می‌کند، می‌گوید و بعد از از دنیا می‌رود و داستان شما هم تمام می‌شود.
=قپایان‌بندی داستان هم که فوق‌العاده شعاری و کلیشه‌ای است. راوی بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای خودش ناگهان بدون این‌که به مخاطب بگوید، به درکی رسیده که جز او هیچ‌کس دیگری از آن خبر ندارد: «در تمام این مدت برگ های درختان بیشتر و بیشتر می ریخت و من مردد و غوطه ور تر. حالا دیگر من باقی مانده بودم و تردیدی که در زمان و رازهای نگوی خویش داشتم. انگار کلیددار راز هستی اسرار خود را برایم فاش ساخته بود.» کدام راز؟ ارتباط «کلیددار هستی» با داستان شما چیست؟ این جمله‌ها چه کمکی به کلیّت داستان می‌کند؟
نکته‌ی دیگر آن‌که، لحن راوی و پیرمرد رنگ‌وبوی ترجمه می‌دهد و از زبان معیار فارسی و اساساً از یک زبانِ فربه و پُرکشش و جذاب دور است و حتی می‌توانم بگویم دافعه‌برانگیز است. این جمله ببینید که دقیقاً شبیه به یک جمله با ساختار انگلیسی است: «پاییز رو دوست داری؟ یک روز صبح از من پرسی.»
فکر می‌کنم بهتر است برای نوشتن کمی از تجربه‌های واقعی اطراف‌تان الهام بگیرید و سعی کنید از زبان گفتار نهایت استفاده را بکنید.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۳
مرتضی قربان زاده » پنجشنبه 21 آذر 1398
با سلام مجدد. از توضيحات و نكات شما ممنونم.مجددا تلاش خواهم كرد
قاسم فتحی » پنجشنبه 21 آذر 1398
منتقد داستان
آقای قربان‌زاده، دوست عزیز، سلام. از حساسیّت و تأمل شما بسیار ممنونم. بااین‌حال، چنین تأویل‌ها و توضیحات فرامتنی نمی‌تواند جای متن داستان را بگیرد. روشن است که ما درباره‌ی یک متن علمی و فلسفی به معنای دقیق آن حرف نمی‌زنیم بلکه درباره‌ی یک «داستان» گفتگو می‌کنیم. از طرفی، نکات شما بیشتر به «کشف معنای یک زبان تازه» شباهت دارد تا گفتگو درباره‌ی یک داستان. به‌عنوان مثال، واقعاً متوجه نمی‌شوم چطور عبارت: «برای عده ای ده درصد این زمان هم مفید و کافیه» اشاره به سن‌وسال دختر داستان می‌کند آن‌هم «مستقیماً» «دوساله» بودنش را. نکات دیگرتان هم صرفاً توضیح واضحات است و کمکی زیادی به دریافتِ خواننده از قصه نمی‌کند. امیدوارم باز هم داستان‌های تازه‌ای از شما بخوانیم. موفق باشید.
مرتضی قربان زاده » چهارشنبه 20 آذر 1398
با سلام و عرض ادب . چند نکته به نظرم مغفول مانده است. 1- داستان با دقت خوانده نشده است به عنوان مثال شغل راوی مستقیما ذکر شده است. 2- مفهوم داستان تسلی و امید دادن یک بیمار در حال مرگ به راوی که دارای دختری در حال مرگ می باشد، با ارجاع دادن به طبیعت هستی و کیفیت زندگی می باشد. 3- راوی می خواهد خودش هر رنجی بکشد اما دخترش نه و بیمار در حال مرگ به او می گوید: انسان ها آینه زندگی همدیگرند. ارجاع به اینکه در بعدی دیگر من و تو یکی هستیم و شرایط من از زاویه دیگر حال روز مورد درخواست توست. جمله توانایی حرکت در زمان دوباره به این مفهوم اشاره دارد. 4-بیمار می گوید همانطور که ما به برگ درختان نمی گوییم چه قرار است بر سر شما بیاید تو نیز این راز مرگ دخترت را از او با لبخند پنهان کن. راز ها اشاره به راز طبیعت و راز مرگ حتمی دختر است. 5- جمله " میگن زمان نسبیه ..." اشاره به تاثیر گذاری مفهوم بند قبل در راوی دارد. 6- در مورد نوع بیان جمله " پاییز را دوست داری؟ ..." حق با شماست. هر چند نوع بیان برای ناگهانی و غیر قابل انتظار بودن جمله به این شکل امده است. 7-جمله مثل "برای عده ای ده درصد این زمان هم مفید و کافیه" مستقیما به حدود دوساله بودن دختر اشاره دارد و اینکه بیمار از اغاز مفهوم بند 4 را در ذهن روان شناس سابقش کاشته است. با تشکر از وقتی که گذاشتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت