کمی از لانگ‌شات به کلوزآپ بیایید




عنوان داستان : روز پرملال آقای کاف
نویسنده داستان : محمد عالی محمدی

"بخت النصر پادشاه یک شب, ضیافت بزرگی ترتیب داد و هزارنفر از بزرگان را به باده نوشی خواند. وقتی بخت النصر سرگرم شرابخواری بود دستور داد جام های طلا و نقره را که جدش ,نبوکد, از خانه خدا در اورشلیم به بابل آورده بود بیاورند پادشاه و کنیزان در آن جام ها شراب نوشیدند بعد پادشاه در جام ادرار کرد و آن را در میان مهمانان پراکند و فریاد زد: این هبه خدای اورشلیم است... ناگهان انگشت های دست انسانی از فضای تهی بیرون آمده شروع به نوشتن روی دیوار مقابل چراغدان کردند. پادشاه به چشم خود دید که آن انگشتها می نوشتند و از ترس رنگ از رخساره اش پرید و چنان وحشت زده شد که زانوهایش به هم می خورد و نمی توانست روی پاهایش بایستد"
"تورات- کتاب دانیال (ضیافت بخت النصر)"

یک روز صبح همین که آقای کاف از خواب آشفته ای بیدار شد متوجه گردید دستها ابدا به دستورش نیستند. او عادت داشت قبل پیاده شدن از رختخواب دهان دره بکند و با حرکت دستها جمودی عضلاتش را خارج کند اما آن روز به مجرد اینکه دهانش باز شد دست چپ عوض انجام وظیفه معمول, سر از ته حلقومش درآورد کاف سرفه سختی کرد و وحشت زده و عصبی با خود فکر کرد:چه بر سرم آمده...
"مع هذا در عالم خواب نبود اتاقش یک اتاق مردانه بود گرچه کمی کوچک ولی کاملا متین و بین چهار دیوار معمولش استوار ایستاده بود. روی میز بقایای یک شب پرآشوب و خیال انگیز به چشم می آمد و پشت آن روی دیوار گراور زن "(۱) محبوبه آقای کاف که هرچند آقای کاف در خیال خود خاطرات بسیاری از کامیابی با او را داشت اما واقع این بود که تنها یک بار آن زن پرآوازه را دیده و در پی اظهار عشقش فقط چند دشنام رکیک دریافت کرده بود مع ذالک کاف علیرغم وضعیت بدیع و غریبش به این اندیشید که تحت هر اوضاعی بایست سریعا به محل کارش رفته و در مورد تاخیر یک ساعته اش توجیهی بتراشد با این حال وقتی دید نمی تواند روی کمک دستهایش برای برخاستن, به مبال رفتن و لباس پوشیدن حساب کند آرزو کرد می توانست چند ساعت دیگر در رختخواب بماند و بعد بیداری مجدد تمام این وقایع را به مثابه یک خواب غریب ناقص و نافهم بیاد بیاورد و بابت دفع بلا صدقه ای بپردازد با خودش گفت: صد تومان نذر می کنم که کابوس باشد... و نبود...
محل کار کاف آنچنان که از یک زندگی پرملال انتظار می رود در فاصله بعید از خانه کوچک تک اتاقه او قرار داشت این اندیشه که چگونه مسیر را از طریق خط مترو طی خواهد کرد بعلاوه اینکه پس از توفیق احتمالی در این مسیر به چه ترتیب دستهای نافرمان را وادار به انجام کار و رتق و فتق امور روزانه در محل کار می کند او را به وحشت انداخت ضمن اینکه در هنگام مرور وقایع احتمالی به این حقیقت پی برد مادامی که ذهن و ادراکش متوجه دستها نباشد مثل دوتکه گوشت آویزان بی حرکت می مانند اما به مجرد اینکه برای لحظه ای به آنها بیاندیشد جان می گیرند و درست شبیه مارهای دوش ضحاک در هم پیچ و تاب می خورند و اعمال خارج از اختیار کاف مرتکب می شوند. باخود گفت: من یک بیمار روانی دچار اختلال هویت تمامیت بدن هستم پزشکها ناگزیر به قطع ید گردیده اند و اکنون شبیه یک دستگاه عصاره گیری از خوراک و مایعات به یک مخزن و دوپایه متزلزل مجهز هستم... و این کلمات را مدام در حین خروج از منزل تا رسیدن به ایستگاه مترو و پس از آن تکرار کرد.
عنوان کردن مصائب و رنج هایی که کاف در این مسیر به آنها دچار شد برای آنهایی که به وضعیت هولناک کاف مستحضر شده اند کلام لاطائلی خواهد بود فقط دانستن این موضوع که کاف در مترو توسط خانم چاق و پیر , مرد نزار چرتی و جوانکی که برای برداشتن پاکتهای بزرگ سبزیجات دولا شده بود مورد ضرب وشتم قرار گرفته بی آنکه دستهای خطاکار حتی مانع و سپر ضربات سیلی بشوند یا آب دهان روی صورت و بینی اش را پاک کنند کفایت می کند اما همه این بداقبالی ها در برابر واقعه ای که در محل کار افتاد به شوخی می مانست درست در لحظه ای که مسئول مستقیم کاف برای شنیدن توضیحات وی صورت خود را نزدیکتر کرده بود دستهای کاف دور گردن رئیس زنجیر شدند و در برابر مقاومت و تقلای رئیس, شعاع دایره چنبره را کمتر و کمتر کردند... حالا کاف متواری تحت پیگرد بود نامتعادل و هیجانزده در خیابانها می دوید و اگر کسی می توانست به سرعت او و همپایش بدود مرد مستاصلی را می یافت که فریاد می زد: نمی توانم پشتم را بخارانم ... نمی توانم... دستگاه عصاره کشی خوراک هستم با یک مخزن پر از مواد فاسد و دو پایه لغزان...

(1): مسخ کافکا
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای عالی‌محمدی، سلام.

صحبت از زبان داستانیِ جذاب و خواندنی شما تکراری است و ترجیح می‌دهم بیشتر درباره‌ی داستان‌تان حرف بزنم. گمان می‌کنم هیچ نیازی نبود روایتی از «بخت‌النصر» را به اثرتان الصاق کنید؛ بله، می‌دانم که این شیوه رویه‌ی مرسومی است و معمولاً نویسندگان از جملات یا ابیاتی که با کلیّت اثر همخوانی دارند را، چه به نثر و چه به نظم، در ابتدای کارشان می‌آورند. امّا این‌جا و در داستان شما، مسئله کمی فرق دارد چون روایت «بخت‌النصر» کاملاً با داستان همخوانی دارد و حتی می‌توان آن را ادامه آن تلقی کرد. دقیق نمی‌دانم هدف‌تان چه بوده شاید می‌خواستید منبع الهام‌تان را مشخص کنید امّا من فکر می‌کنم همین موضوع باعث شده شما به‌جای تمرکز روی ایده‌ی اصلی بازهم خیلی گذرا و حتی سطحی داستان را نیمه‌کاره تمام کنید چون منبع الهام‌تان هم تا یک‌جایی شما را درگیر خودش کرده است. واقعاً می‌توانم درباره‌ی این داستان از واژه‌ی دریغ استفاده کنم؛ دریغ که نابهنگام و حتی عجولانه روایت را بسته‌اید و ادامه‌ نداده‌اید. حتی می‌توانم شما را متهم کنم به لفّاظی و استفاده از ترفندهایی -مثل استفاده از بُن‌مایه‌های اساطیری و کهن- که در ظاهر نشان می‌دهد نویسنده خیز بلندی برای نوشتن یک داستان عمیق و پرلایه و هزارتویی برداشته ولی در نهایت برای ما دست تکان می‌دهد و می‌خندد.
از طرفی، ایده کارتان آن‌قدرها هم بکر نیست بلکه خرده‌داستان‌های شما این ایده را وارد فاز تازه‌ای کرده که لاأقل من‌یکی شبیه‌ش را جایی نخوانده‌ام. به‌عنوان کسی‌که تقریباً همه‌ی داستان‌های شما را در سایت خوانده‌ و برای برخی‌هایش هم پیشنهاداتی داده‌، نگاه هستی‌شناسانه شما در داستان‌ را نقطه‌ی قوت کارهایتان می‌دانم. امّا درعین‌حال، این نگاه باعث شده شما به‌قول سینمایی‌ها در لانگ‌شات یا حتی اِکستریم‌لانگ‌شات بمانید و جزئیات را نادیده بگیرد. و منظورم از جزئیات لزوماً کَک‌ومک‌های روی صورت یا رنگ مو و تیک‌عصبی نیست بلکه جزئیاتی را مدنظر بگیرد که شخصیت‌پردازانه باشند و به‌موقع بتوانید برای جهش‌های داستان‌های از آن نهایت استفاده را بکنید. این آقای «کاف» معلوم نیست چندساله است، خانواده دارد، کارش دقیقاً چیست و... .
همان‌طور که خودتان هم می‌دانید و اشاره‌ی کوچکی به آن کرده‌اید «مسخ» کافکا یا «کوری» ساراماگو و مهم‌تر «خانه خوبرویان خفته» از یاسوناری کاواباتا چنین شروعی دارند؛ این‌که یک‌نفر همین‌که از خواب بیدار می‌شود متوجه تغییر بزرگی در خودش می‌شود که تمام زندگی‌اش را تحت الشعاع قرار می‌دهد. یا در رمان کوتاه «کاواباتا» یک‌نفر می‌خواهد دست راستش را برای مدتی به‌کسی قرض بدهد. درباره‌ی داستان شما باید بگویم اتفاقاً نه ایده و آغاز که پرداخت آن در اواسط داستان باعث جذابیتش شده است. مثلاً آقای کاف با مدیرش گلاویز می‌شود و به‌خاطر از کار افتادن دستش موقعیت خواندنی و بکری به‌وجود می‎‌آورد که می‌توانست ادامه‌دار باشد و داستان را به سَروشکل استخوان‌داری تبدیل کند ولی متأسفانه این ایده در نطفه خفه می‌شود و داستان به شکل ناموفقی تمام می‌شود.
ایده، تکراری است ولی بازنویسی این داستان را جدی بگیرید چون به‌نظرم می‌تواند حتی به یک رمان جذاب و خواندنی تبدیل شود.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت