تصورتان را درباره‌ی «داستان» اصلاح کنید




عنوان داستان : سکه
نویسنده داستان : مهرداد نظری دهکردی

- کلاس چندی بچه جون؟
- ... دوم!
پسرک این را گفت و به نان های برشته شده ای که از روی غلطک دستگاه پخت نان، پایین می افتاد، خیره شد. بوی نان تمام کوچه را پر کرده بود. به جز مشتری های نانوایی، در آن وقت روز کسی یافت نمی شد. در صف زنان، دو زن میانسال و یک دختر بچه ایستاده بود، آن طرف میز مردی سالخورده و پشت سر آن پسر جوانی ایستاده بود و کنار جوان، پسربچه ای 8 ساله که با ساک دستی قرمز رنگش بازی می کرد. پخت نانوایی رو به اتمام بود. شاطر به سرعت نان ها را می شمرد و روی میز می ریخت. بخار مطبوعی که از قرص داغ نان ها بر می خاست، مشام آدم را نوازش می کرد.
پیرمرد نان هایش را دسته کرد و آن ها را درون کیسه اش جا داد، کیسه را بر روی ترک دوچرخه قدیمی اش محکم کرد و رکاب زنان در انتهای کوچه گم شد.
پسر جوان، که کاپشن چرمی کوتاهی به تن داشت جای مرد میانسال ایستاد و چفیه ی راه راه قرمز و سفید رنگی را از لای کاپشنش بیرون کشید و آن را روی میز نانوایی نیمه باز گذاشت و سکه اش را روی لبه ی ریش ریش آن انداخت. آن طرف میز، زنی که تازه نوبتش شده بود، بقیه پولش را درون کیفش ریخت و مشغول جمع کردن نان شد... نان های دسته شده را درون پلاستیکی گذاشت و گوشه ی چادرش را روی آن کشید و قدم زنان دور شد. شاطر دسته ای تازه نان، روی میز ریخت:
- بده ببینم چندتا نون می خوای؟
جوانک گوشه ی چفیه را نشانش داد اما سکه ای نبود. چفیه را زیر و رو کرد و نگاهی به دور و برش انداخت... زیر لب چیز هایی گفت و جیب هایش را کاوید اما اثری از سکه نیافت. شاطر دسته ای نان روی میز ریخت ... جوانک از شدت خشم برافروخته بود. آب دهانش را روی زمین انداخت. وقتی پسربچه را دید که می خندد عصبانیتش دو چندان شد. گردن پسرک را گرفت و داد زد: " با بزرگترت شوخی نکن، زود باش پولی رو که برداشتی بده ..." خنده روی لب های پسرک ماسید. من من کنان گفت:" به خدا ... م.. من بر نداشتم..." هنوز حرف پسرک تمام نشده بود که جوانک داد زد:" یا الله جیباتو خالی کن ببینم."
...
جوانک بدون توجه به گریه های پسرک جیب های کوچک شلوارش را خالی کرد و محتویاتشان را روی زمین ریخت. تعدادی تیله ی شیشه ای، یک سکه ی فلزی و مقداری خرده سنگ... پسرک خم شد تا آن ها را جمع کند اما جوانک زودتر از او سکه اش را قاپید.
پسربچه که حالا بلندتر گریه می کرد گفت" پول خودمه ... می خوام باهاش نون بخرم... به خدا راست می گم... " جوانک نیش خندی زد و گفت:" فعلا که مال منه!" پسربچه گریه کنان رو به شاطر گفت: " من شیش تا نون می خواستم ولی ..." شاطر با صدای ضعیفی گفت: " بچه جون برو با بزرگترت بیا..." پسرک نگاهی به نان های روی میز انداخت و به سکه ای که در دستان جوان بود. سپس نگاهش را از آن ها گرفت و به تیله های شکسته اش خیره شد، آن ها را از روی زمین برداشت ...
جوانک نان هایش را درون چفیه جا داد و آن را زیر بغل گرفت... در لابه لای خرده های نان زیر میز نانوایی، برق سکه ای فلزی توجهش را جلب کرد... بی اختیار طول کوچه را پایید اما از پسر بچه خبری نبود.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای دهکردی، سلام.
«سکه» داستان کهنه‌ای است؛ زیادی رو بازی می‌کند و انگار شما در مقام نویسنده جز این‌که در پایان سقلمه‌ی آرام و گذرایی به خواننده بزنید هدف دیگری نداشته‌اید. راستش داستان‌هایی شبیه به این جذابیتی برای خواننده‌ی امروزی ندارد. شما اگر بروید و داستان‌کوتاه‌های شاخص ایرانی را بخوانید حتماً متوجه عرض بنده می‌شوید. «سکه» خواننده را با خودش همراه نمی‌کند، واکنش نمی‌انگیزد و در انتها چیزی در خاطر خواننده باقی نمی‌گذارد. از طرفی، به‌نظر من، طرح مدوّنی قبل از نوشتن نداشته‌اید و از هر نوع پیچیدگی، استفاده از یک زبان توصیفی جزئی‌نگر و خرده‌روایت‌هایی که به جریان داستان کمک کنند پرهیز کرده‌اید. امّا مهم‌ترین شاخصه‌ی اثر نثر روان و پیراسته‌ی شماست که لکنتی ندارد و شلختگی در آن دیده نمی‌شود.
«شک و ظلم» و «قضاوت زودهنگام» مضامین اصلی داستان است که به‌نظر می‌رسد تلاش زیادی هم برای داستان‌کردنش نکرده‌اید و خیلی ساده از کنارش عبور کرده‌اید. چندنفر توی صف نانوایی ایستاده‌اند که در بین آن‌ها یک پسر بچه هم حضور دارد که توسط یکی از مردان متهم به دزدی می‌شود. امّا در انتها با وجود این‌که پول مرد پیدا می‌شود او به‌زور پول را از بچه می‌گیرد و بچه هم دست‌خالی و گریه‌کنان به خانه‌اش برمی‌گردد و تمام.
«سکه» متأسفانه مایه‌ی بسیار نحیف و ضعیفی برای داستانی‌شدن دارد. نه از جزئیات رفتارهای بچه چیز به‌خصوصی تعریف می‌کنید -جز این‌که کمی خندیده و همین باعث شَک‌وشُبه دزدی شده- و نه از واکنش آن‌هایی که در صف ایستاده‌اند خبری هست؛ حتی از جغرافیای نانوایی، شاطرهایش و مرد غولتشنی که چنین اتهامی را در مقابل دیدگانِ همه به بچه وارد کرده کلامی نگفته‌اید. انگار یک‌عده‌ای از پشت‌ شیشه‌ی کدر و بخارگرفته‌ای در حال دیدن تصویری گنگ و مغشوش‌اند. همه‌ی این مشکلات ناشی از این است که شما مواجهه‌ی کلیشه‌ای با اَمر داستان و پرداخت داستانی به معنای دقیق کلمه داشته‌اید و دارید. درواقع، شما بیشتر از نوشتن داستان، نقّالی و کمی هم خاطره تعریف کرده‌اید. این مشکل ناشی از این است که برای خودِ شما هم روشن نبوده که چه بکنید و چه سیری را برای تعریف کردنِ قصه‌تان انتخاب کنید. همین اتفاق باعث می‌شود نوشتن داستان را با همه‌ی پیچیدگی‌هایش رها کنید و نهایتاً انشاء متوسطی بنویسید.
«سکه» امروزی نیست، پرداخت شخصیت‌ها و کنش‌هایشان را بارها و بارها دیده‌ایم و چیز جدیدی که حاصل نگاه تیزبین شما بوده برای مخاطب عرضه نکرده‌اید. سؤال این‌جاست که: به‌عنوان خواننده حاضرید داستانی را بخوانید که بدانید قصه و تصاویر و توصیف‌هایش را هزاران‌بار پیش‌ازاین‌ها در داستان‌ها خوانده‌اید و در سریال‌های آبکی تلویزیون دیده‌اید؟
قطعاً اهمیت پاکیزه‌بودن نثرِ شما نکته‌ی بدیهی نیست و امیدوارم در ادامه بتوانید در کنار خواندن رمان و داستان، آن را با ایده‌های تازه‌ای ادغام کنید و داستان‌های خواندنیِ بیشتری بنویسید.موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت