قربانی‌کردنِ داستان در مقابل زبان




عنوان داستان : حقه خرد
نویسنده داستان : محمد عالی محمدی

زن ها از گردي ماه از روندگي گياه لرزش علفها و باريكنايي ني ها آفريده شده اند مي گويد: زن ها تعلق خاطر مي زايند من گفته ام تعلق خاطر مرارات هاي زيادي دارد پيرمرد فكر انسان را با همه ناتواني به جست و خيز و تكاپوي استخوانسا وامي دارد ...اين رقت انگيز است.
در هر حال او حرف خودش را مي فهمد و من مال خودم را .اصل و نسبت پوروچيستا برمي گردد به درختچه هاي سوزني برگي كه فقط در ماه مي رويند محض خاطر همين هم هست كه اندام نباتي اش جاذبه زمين را تاب نياورده و از زور فشار گوژپشت شده است و راه كه مي رود دستهايش روي زمين كشيده مي شوند.
پوروچيستا دختر سپنتمان از پشت هيچتسپ و فرزند خوانده من.
نام مرا بگو به درختان
بگو از خاك تيره اي كه رسته اند
از آب روشني كه نوشيده اند
و از نور
پيداشده ام...
پوروچيستا مي خواند وقتي خلوت كرده ايم می گوید: آدم كه در مورد فرزند خوانده اش از آن فكرها نمي كند...
فكرها اما كه اين حرفها سرشان نمي شود شكل مي گيرند پيچ مي خورند و تصوير مي شوند دستها را بي هوا مي پرانند روي شانه اش و صورتش را بو مي كشند و از بوي سبزينگي گياهي كه فقط در ماه مي رويد حظ مي برند و عاشق مي شوند.
مي گويد: پدرم سپنتمان حقه اي داشت كه حقه خرد مي خواندش در خلوت آن را مي گشود و با جني كه در آن نهان داشته بود اسرار خرد مي پرسيد. جن دستهاي كوتاهي داشت لبهايش را بهم دوخته بودند و جايي كه مي بايست برجستگي بيني اش مي بود دو حفره سياه هوا و ذرات ناديدني معلق را بدرون مي بلعيدند جن روي دستهايش بلند مي شد و مي شد تصور كرد پاها بخاطر بلااستفاده ماندن بتدريج خاصيت خود را از دست داده بودند و مثل دو تكه گوشت آويزان فقط بهم پيچ و تاب مي خوردند و تحرك جن را محدود مي كردند به همان حقه اي كه صاحبش پدرم بود.
پوروچيستا حرف كه مي زند دائم آب لبهايش را مي مكد جاي دندانها روي لبها مي ماند و گلگونشان مي كند.
كرم خرد كله سپنتمان پدرم را جويده بود از مردم دوري مي گزيد و انسان ترس بود مي گفت: آنچه ازلي نيست نمي تواند ابدي باشد و آنچه ابديت ندارد دهشت انگيز است مردم هيچگاه به نداي من گوش فرا نمي دهند مثل اين است كه همراه جماعتي معترض در خيابان اصلي شهر حركت كني و از دهان آنها شعار بدهي بعد يك كدام از آنها به تو نزديك شود و بپرسد: تو به چه معترضي و كه را لعنت مي كني؟ بگويي: همان را كه ديگران لعن مي كنند و نفرين مي فرستند.
ديگران تو را نفرين مي كنند و مرگ تو را مي خواهند...
به اينجا كه مي رسد پوروچيستا موها را چنگ مي زند و درنگ مي كند مي گويد: گرماي هواي اينجا تقريبا همه يادمانهاي پدرم را از سرم تبخير كرده است گاهي به اين فكر مي كنم كه اگر يكبار ديگر او را مي ديدم كه سر در حقه برده و به زمزمه هاي جني كه لبهايش بهم دوخته شده بود گوش مي دهد خطوط چهره اش را خوب به خاطر مي سپردم و هميشه در سايه نگهشان مي داشتم گرماي اينجا همه چيز را تبخير مي كند و بي حد رشد مي دهد و مناسبت همه چيز را بهم مي ريزد اينجا حتي ريش مرده هاي زير خاك هم دراز مي شود.
مي گويم: آنها ريش مرده ها نيستند ريشه درختها و علفهاي تابستاني اند كه با آنها مرده ريگ اجساد دفن شده را مي مكند و در هيئت گل مي پرورانند من بارها اندام برهنه پدرم را در سوسن هاي روي قبرش ديده ام اين ابديت نيست؟
مي گويد: تكرار محنت زاست شكنجه تمام ناشدني ست زنداني پدرم سپنتمان – پوروچيستا گاهي جن را زنداني و گاهي هم سلولي پدرش خطاب مي كرد- با او از محنت و فلاكت اجنه ای گفته بود كه از نامیرایی ملال انگیز به سن که آمده بود.
تكرار عذاب آور جن خرد را مستاصل و جسور كرده او را به تمرد واداشته بود قلم پاهايش را شكسته لبهايش را بهم دوخته و در حقه فولادي به زمين تبعيد كرده بودند پدرم سپنتمان او را در غاري يافته بود او تا پايان عمر حقه را با خود داشت.
جن چه شد؟
جن !
دستم را از روي شانه مي سراند روي گو نه اش و خيسي لبهايش را مي چسباند به انگشتهام.
مي گويد: برايم قصيده اي در ستايش خرد و درخت بخوان...
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای عالی‌محمدی، سلام.

داستانِ «حقه خرد» همچون دیگر داستان‌های شما زبان بسیار غنی و پُرملاتی دارد. یک‌جاهایی حتی شگفت‌انگیز و من یکی را به‌وجد می‌آورد. روشن است که به زبان آرکائیک، چه در صورت نحوی آن و چه حتی در صورت واژگانی آن، علاقه‌ی بسیاری دارید و البته تلاش می‌کنید تا جایی که ممکن است به فارسی سَره بنویسید. شما در این داستان، به‌قول استاد منوچهر اَنور در کتابِ تازه‌منتشرشده‌اش «زبان زنده»، سعی می‌کنید به‌معنای دقیق کلمه به ذات زبان نزدیک شوید. در واقع، اغلب خوانندگان و حتی منتقدان چنین زبانی را «زبان شاعرانه» نام‌گذاری می‌کنند که من خیلی با آن موافقتی ندارم. مثلاً در داستان کوتاه «خیرالنساء»، شاهکار مرحوم قاسم هاشمی‌نژاد، او به معنای دقیق کلمه به ذات زبان نزدیک شده و برای همین خواننده بعد از خواندنش احساس اصالت می‌کند و این سنت‌گرایی را نه واپس‌گرایی و کهنگی که مدرن و پیشرو تلقی می‌کند و احساس می‌کند داستان تازه‌ و بکری خوانده است. نزدیک‌شدن به چنین اشرافی، کاری طاقت‌فرسا و جان‌سوز است که شما خیز بلندی برای به‌دست‌آوردنش برداشته‌اید که از این جهت بی‌نهایت قابل‌ستایش است. بااین‌‎حال، چند نکته درباره‌ی این اثر به‌نظرم می‌رسد که با شما به اشتراک می‌گذارم:
نکته‌ی اول درباره‌ی پرداخت داستانی اثر است. فکر می‌کنم شِق زبانی این اثر بر شِق داستانی و قصه‌گوبودنش چربیده و محور قصه و قصدوغرض شخصیت‌ها از این حجم از کشف‌وشهود برای خواننده خیلی مشخص نیست. بینش شهودی کاراکترها حتی یک‌جاهایی معنای عرفانی پیدا می‌کند؛ ندایی از درون مدام به‌جانشان «غُر می‌زند» و آن‌ها را به واکنش وادار می‌کند. این سیر باید به گرفتن تصمیم و یک جلوروندگی داستانی منجر می‌شد که به گمان من نشده است. شخصیت‌ها در قامت یک بازیگر نمایش حکمت‌آمیز ظاهر می‌شوند و نکته‌ای از گذشته به زبان می‌آورند. حتی جغرافیا، و منظور از جغرفیا همان جغرافیا خیالی داستان است، هم برای خواننده روشن نیست. درواقع شما مطلقاً درباره اینکه این داستان کجا رخ داد و دو شخصیت داستان کجا باهم حرف می‌زنند سخنی به میان نیاورده‌اید. از طرفی، راوی و «پوروچيستا» به‌قصدِ نمایش چه چیزی و برای کدام کنش داستانی باهم حرف یا به معنای دقیق‌تر کشف‌وشهود می‌کنند؟ این روند پینگ‌پونگی، داستان را به قطعات کوتاهی نزدیک کرده که هر دیالوگش می‌تواند در قالب جملات قصار ادبی استفاده شود. بعید می‌دانم شما چنین نیتی داشته‌اید امّا این اتفاق ناخواسته به‌وقوع پیوسته است. البته نمی‌توانم منکر این شوم که این می‌تواند شیوه‌ای از نوشتن شما باشد و به‌خودی‌خود نقص یا خطای فاحشی به‌حساب نمی‌آید. امّا تکرار چنین موقعیتی کمی دلچسب نیست و حتی می‌تواند مخاطب را پَس بزند. امیدوارم بتوانید در داستان‌های دیگرتان این برابری بین داستان و زبان داستان را به بهترین شکل‌ممکن نمایش دهید.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت