مرز واقعیت صرف و واقعیت داستانی



عنوان داستان : تلویزیون

سال ١٣۶٩من در روستایی در قسمت جنوبی گیلان زندگی میکردم. هنوز به روستامون برق نیامده بود وروشنه که بدون برق تلویزیونی هم در کار نبود. با این حال چون پدرم به فوتبال علاقه زیادی داشت یه تلویزیون سیاه و سفید ودوتا باطری ماشین خرید و اورد خونه تا بتونه بازیهای جام جهانی 1990 را دنبال کنه .
یادمه تلویزیون ما اولین تلویزیون روستا بود و روزهای اول فامیل به هر بهانه ای به خونه مون میومدند تا بتونند از شیشه این جادوگرتازه وارد دنیاهای دیگه را ببینند. اغلب ،بچه ها در نزدیکی اون می نشستند وبا تعجب خاصی در حالی که سعی میکردند چیزی نگند که جلوی بزرگترها ضایع کنند بهش زل میزدند .تلویزیون اون وقتها دو تا کانال بیشتر نداشت واغلب از صبح تاشب توی پذیرایی خونه مون روشن بود چون همیشه از فامیل ها ومهمونها ویا بچه های فامیل یه عده بودند که اون را تماشا میکردند .قبل از اینکه تلویزیون بیاد بعد از مدرسه نهارمون را خورده نخورده توپهامون را برمی داشتیم ومی رفتیم تو زمین خاکی پایین محل بازی می کردیم .اخر شب بازور گوش کشیدن پدر ومادرها میامدیم خونه ودور گردسوزها جمع می شدیم ودر حالی که از خواب چشامون باز نمی شد مشق های خرچنگ قورباغه مون را سرهم می کردیم ومی خوابیدیم . دنیای ما همش همین بود: یه روستا که تنها خبر خوشحال کننده اش عروسی های تابستانهاش بود وتنها خبر ناراحت کننده اش وقتی بود که یکی از اهالی میمرد .یادمه همیشه تو عروسی ها سعی می کردیم خودمون را یه جوری به مرکز مرکز مراسم نزدیک کنیم چون میخواستیم از همه چیز سر دربیاریم وبعلاوه بیشترین استفاده را از شیرینی ها ومیوه های خوشمزه ببریم ولی وقتی کسی میمرد جرات نداشتیم نزدیک خونه اش بشیم وجیغ دادهای زن وبچه هاش را ببینیم، در عین حال از اون جایی که نمی خواستیم از امور بی خبر بمونیم خودمون را به بالای تپه وبلندی ای که مشرف به اونجا بود میرسوندیم واز اون دور مراسم را نگاه میکردیم .غیر از این عروسی ومرگ ها تابستونها موقع گندم چینی و خرمن کوبیدن هم بهمون بد نمی گذشت چون از یه طرف بچه بودیم وکار نمی کردیم واز طرف دیگه چون بقیه بزرگترها روزمین ها کار می کردند ماهم از صبح تا غروب تو خوشه زارها می پلکیدیم و توی چشمه اب بازی می کردیم.

یادمه که اکثر بچه های ده شهر را حتی واسه یه بار هم ندیده بودیم و در ذهنمون زندگی دیگه ای غیر از زندگی ده متصور نبودیم . اونقد بزرگ نشده بودیم که بخوایم در مورد زندگی و وسعت اون و رویاهای آینده فکر کنیم ولی همون زندگیمون برامون شیرین تر از هر رویایی بود و واسه همین بود که وقتی برای اولین بار تلویزیون را دیدیم بیشتر از اونکه با شادی به اون زل بزنیم با تعجب وکمی ترس بهش خیره شدیم .بزرگترها اغلب کمی دورتر می نشستند ودر حالی که با همدیگه حرف میزدند زیر چشمی یه جوری که انگار خیلی هم براشون مهم نیست بهش نگاه می انداختند. در واقع اونها کم وبیش با دنیایی که تلویزیون نشونش می داد اشنا بودند وچیزی که براشون جالب بود خود تلویزیون بود ولی برای ما نه .چیزی که واسه ما جالب وشگفت انگیز بود تصاویر ودنیاهایی بود که تلویزیون نشون میداد .برای اولین بار تو تلویزیون بود که ساختمونهای خیلی بلند را می دیدم که روی همدیگه چسبیده بودند .خیابونهای پر از ماشینی که وقتی یکی از اون ماشین ها توی ده پیدا میشد تمام بچه های ده شروع میکردند دویدن دنبالش وهمش از خوشحالی سرو وصدا میکردند ولی مردمی را توی تلویزیون میدیدم که از کنار ماشین های زیادی که توی خیابون بودند بی تفاوت رد میشدند . توی تلویزیون بود که متوجه موجوداتی شدیم که ادم نبودند ولی شکل ادم بودند ویادمه که روزهای اول همش روی این بحث می کردیم که اونها هم موجود زنده اند یانه تا اینکه بزرگترها ما را متقاعد کردند که اونها ادم نیستند بلکه یه موجوداتی هستند به اسم کارتون . از طریق تلویزیون بود که فهمیدیم رویاهایی که در مورد بازیکن های تیم ملی وفوتبال واقعی می گفتیم چقد احمقانه بود .اون روزا بچه ها سعی میکردند در مورد دنیای بیرون از ده حرفهایی بزنند ویه جورایی اگاهی خودشون را نسبت به دیگران به رخ بقیه بکشند وهرکس هم تو خالی بندی ماهرتر بود میتونست بچه های بیشتری را دور وبرخودش جمع کنه .مثلا می گفتیم دروازه های تیم ملی دو کیلومتره وتوپش صد وبیست کیلویه واز اهن ساخته شده .یا اینکه چه میدونم تو شهر پهلوانهایی هستند که یه کامیون را با یه دست میبرند روی سرشون .از طریق تلویزیون بود که فهمیدیم ادمهای دیگه ای هم تو دنیا هستند که اسمهاشون شبیه ما نیست وحتی قیافه ورنگ پوستشون هم با ما فرق میکنه وبرای اولین بار توی تلویزیون بود که یه هواپیما را نه از فاصله دور تو افق بلکه از نزدیکی می دیدیم . تلویزیون باعث شده بود که دیگه بعد از ظهرها من وبچه های فامیل به زمین فوتبال ده نریم وتازه اگه یه وقتی دعوای بابا ومامانم باعث میشد از پای تلویزیون بلند شیم وبریم زمین فوتبال اغلب وقت را به جای اینکه بازی کنیم می نشستیم ودر مورد شهر و رویاهای تازه وجدیدمون حرف میزدیم .البته حالا دیگه شکل رویاها وبحث هامون تغییر کرده بود .مثلا روی این بحث میکردیم که سیاه پوستها ادمند یا کارتون ویا اینکه توپ فوتبال واقعی خیلی هم سنگین نیست وما هم میتونیم یه زمانی عضو تیم ملی بشیم ویا اینکه چطور میشه چند تا خونه را روی هم چسبوند تا با همدیگه زندگی کنیم وادمهایی که خونه هاشون را روی هم می چسبونند از طبقه های بالاتر چطوری میاند پایین .
راننده های عبوری از جاده خاکی ده احتمالا خیلی تعجب میکردند وقتی که میدند بچه های ده دنبال ماشینهاشون نمی دوند وبی تفاوت در حالی که مثلا سعی می کنند به ماشین هاشون نگاه هم نکنند از کنارشون رد میشند. اونها حتما خبر نداشتند که این کار بچه ها برای اینه که ادمهای توی شهر بدون اینکه به ماشین ها اهمیتی بدند از کنارشون رد میشند و این کار کلاس داره.روحیات اغلب بچه ها عوض شده بود .اونا که تا چند ماه قبل همش پی بازیگوشی وجست وخیز تو بالا وپایین ده بودند حالا از نگاه بزرگترها انگار یه جورایی به خودشون قیافه های متشخص گرفته بودند و کم حرف وتودار شده بودند. دیگه همشون با هم دوست نبودند برعکس هر چند نفر با همدیگه جدا جدا دوست بودند وبا یه گروه دیگه هم یا قهر بودند ویا دعوا میکردند .
تو اون روزها کار وکاسبی من خوب بود چون تمام بچه ها میخواستند واسه یه بار هم که شده تلویزیون را ببینند و واسه همین هر خواسته ای که داشتم باید براورده میکردن .یکی مسئله های ریاضیم را حل میکرد .یکی واسه من وگروهم پفک میخرید وحتی قرار شد کسایی که میخواند به خونه مون بیاند تو زنگ ورزش الکی از ما گل بخورند تا ما بیشتر بازی کنیم .با تمام اینها دوران امپراطوری من زیاد طول نکشید چون وسط بازیهای جام جهانی یه زلزله خیلی شدید اومد که نه تنها باعث شد تلویزیونمون بشکنه ونتونیم بازی را تا اخر ببینیم بلکه حتی تمام خونه مون هم فروریخت .تنها چیز خنده داری که الان از تمام تصاویر وحشتناک اون شب یادمه اینه که یکی از بچه هایی که حاضر نبود برای دیدن تلویزیون بهم باج بده، و با خانواده اش از ترس به بلندی نزدیکه خونمون پناه اورده بودند،تو اون همه شیون وناله اهالی تا بهم رسید گفت خوشحالم که تلویزیونتون داغون شد! زلزله نه تنها تلویزیونمون را از بین برد بلکه خونه ودهی که خاطرات بچه گیمون اونجا شکل گرفته بود را به یه تل خاک تبدیل کرد .
بعد زلزله بیشتر اهالی دوباره تو همونجا شروع کردن به خونه ساختن وبعضی ها هم از ده رفتند .بچه هایی که تو ده بودندتو روزهای اول اونقد گشنگی کشیدند و جیغ وداد فامیل های ادمهایی که مرده بودند را دیدند که دیگه هلی کوپترها وماشینهایی که غذا وپتومی اوردند وادم هایی که به زبونهای عجیب وغریب حرف میزند وروی لباسهاشون بعلاوه های بزرگ قرمز بود واسه شون جذابیتی نداشت . تو پنج شش سال روزهایی اومد که به خونه هاشون برق وتلفن وتلویزیون اومدواغلب اونها حالا در حالی که به سن کار وسربازی رسیده بودند هرکدوم به نقاط دوردست وشهرهای مختلف رفته بودند . خانواده من در سالهای اول بعد از زلزله در حالی که هنوز بچه بودم به شهر اومدند. اون اوایل تمام وقت فکر و ذکرم رویاها وارزوهای جدیدی بود که باید در شهر به دست می اوردم ولی به مرور زمان تمام این ارزوها کمرنگ وکمرنگ تر شدند وتنها ارزویی که بعدها برام باقی موند بازگشت به خاطره ی روزهای خوش بچگی توی ده بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب اصغرزاده عزیز درود
کمابیش ما بچه‌هایی که در دهه شصت زندگی کرده‌ایم خاطراتی مشابه خاطره شما داریم. تقریبا فصل مشترک بین ما همین حرف‌هایی است که در این نوشته آورده‌اید. همین‌ها و خاطرات دیگری که با هم پشت سر گذاشته‌ایم. خاطراتی که گذشته از شیرینی یا تلخی‌شان ماده خام بسیار خوبی برای تبدیل شدن به داستان هستند و می‌تواند دست‌مایه نویسنده‌های دهه شصتی برای نوشتن باشد. مگر داستان چیزی جز همین خاطرات زندگی‌مان است که گاهی با دستکاری و گاهی دقیقا عین همان زندگی بیان می‌شوند و گاهی چاشنی سوررئال به خودشان می‌گیرند و گاهی جادویی می‌شوند و گاهی هم همان‌طور واقعی و رئالیستی هستند. اما نباید فراموش کنیم که داستان اگر هم می‌خواهد بیان واقعیات زندگی روزمره باشد مرزش با خاطره خیلی باریک است. شما می‌توانید خاطره‌تان را نقل کنید و در حد همان خاطره باقی بمانید یا می‌توانید همان خاطره را طوری بنویسید که داستانی شگفت‌انگیز خلق کنید. این‌جا همان‌جایی است که شما را در «تلویزیون» در حد خاطره نگه می‌دارد. شما خاطره‌تان رنگ داستانی ندارد و فقط خاطره تعریف کرده‌اید. اما چه اتفاقی افتاده تا به داستان تبدیل نشود چندین دلیل دارد و مهم‌ترین دلیلش هم این است که شما موضوع محوری ندارید. درست است که شما از تلویزیون به‌عنوان موضوع محوری استفاده کرده‌اید اما این کافی نیست. شما باید قصه خلق کنید. شما باید سوژه‌ای را دستمایه قرار دهید و همین حرف‌هایی که در این نوشته زده‌اید را کانالیزه در داستان‌تان بگنجانید تا داستان شکل بگیرد و از شکل خاطره خارج شود. اما متاسفانه هیچ سوژه محوری‌ای در خاطره شما وجود ندارد. یعنی خواننده بی‌هدف بدن این‌که بداند به دنبال چه چیزی در نوشته‌تان می‌گردد مجبور است خاطراتی بی‌هدف بخواند. این‌که می‌گویم بی‌هدف یعنی این‌که اگر خاطره‌ها را عین دانه‌های تسبیح بگیریم سوژه‌ای که انتخاب می‌کنید عین رشته تسبیح است که آن‌ها را به همدیگر متصل می‌کند. و دقیقا شما همین نخ تسبیح را در نوشتن «تلویزیون» ندارید. انتخاب خاطره برای نوشتن کار خطرناکی است. خطرش هم این است که شما اگر نتوانید خاطره را به داستان تبدیل کنید شکست می‌خورید. شما خاطره نقل کرده‌اید. مثلا وقتی می‌گویم نخ تسبیح شما می‌توانید از همان ابتدا با همان پسری که به شما برای دیدن تلویزیون باج نمی‌داد داستان‌تان را شکل دهید. این بچه می‌تواند همان نخ تسبیح شما باشد. شما می‌توانید از همان ابتدا بین خودتان و این شخصیت درگیری ایجاد کنید. دشمنی را به‌وجود آورید و برایش قصه درست کنید تا درنهایت بعد از زلزله‌ای که می‌آید خبر خراب شدن تلویزیون‌تان را به شما بدهد. این‌جاست که قصه به‌وجود می‌آید. آن وقت است که ما به‌عنوان خواننده داریم اتفاقی که بین دو نفر افتاده است را دنبال می‌کنیم. ما ماجرایی را دنیال می‌کنیم که دو شخصیت دارد. دو شخصیتی که با هم مشکل دارند و قرار است این شخصیت‌ها یک‌جایی از یکدیگر انتقام بگیرند. مثلا شما می‌توانید خودتان را به‌عنوان شخصیتی معرفی کنید که قصه‌های برنامه‌ها را در معرکه‌گیری‌هایش تعریف می‌کند و با آن بچه وارد یک رقابت از نظر توجه قرار دهید تا درنهایت به انتقام گرفتن ختم شود.
داستان بیان خاطرات نیست. شما باید بدانید که چطور باید قصه‌تان را از نقل خاطره متمایز کنید. همین است که کار نوشتن داستان را سخت می‌کند. همین‌جاست که مرز بین واقعیت صرف و واقعیت داستانی مشخص می‌شود. یک بار دیگر داستان‌تان را اگر دوست داشتید براساس همین خطی که به شما دادم بازنویسی کنید. یا براساس سوژه‌ای که خودتان دوست دارید تا از خاطره‌گویی خارج شوید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
میلاد اصغرزاده » دوشنبه 21 اسفند 1396
جناب آقای مرشدی با عرض سلام و ادب راستش به نظر من محور داستان تلویزیون است. تلویزیون در ان مقطع دروازه مدرنیته و زندگی نویی بود که به مثابه یک زلزله ی رستاخیزی دنیای فانتزی و سورئال کودکان روستایی را تغییر داد. کودکان ده شصتی که در مرز تقابل سنت و مدرنیسم خیلی زود بزرگ شدند. از فرصتی که برای نقد کار بنده گذاشتید سپاسگزارم و از منظر شما دوباره داستان را بررسی می کنم.ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.