شخصیت‌ها داستان را وادار به تحرک کنید




عنوان داستان : وقتی زنگ تلفن مثل همیشه نیست!!!
نویسنده داستان : محمود لطافت

بعدظهر پنجشنبه بود.. تلفن خونه زنگ زد...مامان مثل همیشه خیز برداشت به سمت تلفن... بعد انگار که یاد یه چیزی افتاده باشه... وایساد وگفت: یکی بره اون گوشی رو بر داره!! دمغ شد .. نمیدونم چرا؟؟ رفت توی آشپزخونه و دستکشها ی زردش رو برداشت و شروع کرد به ظرف شستن..این عادتش بود.. هروقت حالش خوش نبود ظرف میشست.. ده بار ... صد بار.. تا آروم بشه...مامانی توی آشپزخونه کنار پنجره نشسته بود...مامان داشت با بغض ظرف میشست.. رو به مامانی گفت: آخه مادر من / من نگفتم نمک برا شما خوب نیست؟؟ چرا گوش نمیکنی؟؟ ببین دستهات دوباره ورم کرده..بیچاره مامانی. معلوم نبود مامان دلش از کجا پره دوباره گیر داده بود بهش...قرص فشارت رو خوردی مامان؟؟مامانی مهربون و آروم نگاهش میکرد ...فهمیده بود هوا پسه هیچی نمی گفت...
-امروز هم نمیخواد بری مسجد هوا خیلی آلوده است ..میری دوباره نفست میگیره... مامانی همچنان نگاهش میکرد ...مامان فهمید یه کم تند رفته... دستکشهاشو در آورد..شیر رو بست و رفت نشست رو به روش...مامان به خدا من اگه چیزی میگم به خاطر خودته....آخه ما که به غیراز تو کسی رونداریم....بعد دست کشید روی موهاش و گفت : موهاتم عصری خودم واست رنگ میزارم برای عروسیه حمید..... بعد محکم بغلش کرد و زد زیر گریه.....
رفتم تو آشپزخونه.. شونه های مامان داشت میلرزید از شدت گریه... قاب عکس رو از دستش گرفتم و گذاشتم کنار پنجره... میبینی مامانی؟؟.. از وقتی تو رفتی توی قاب عکس.. حال مامان همینه... روزی ده بار الکی ظرف میشوره و با هر صدای زنگ تلفن ... ده سال... بیست سال... صد سال پیر تر میشه... آخه صدای مادر اکسیر جوونیه...
ازمجموعه دلنوشته های یک مرد چاق-محمودلطافت- آذرماه 1398
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای لطافت، سلام.

در انتهای متن نوشته‌اید که این‌ «داستان» دلنوشته‌هایی متعلق به یک مرد چاق است. مشکل دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود. متن شما شاید یک دلنوشته باشد-که از نظر من نیست چون هیچ حسی از جانب راوی منتقل نمی‌شود- ولی یقیناً نمی‌تواند یک داستان باشد. در واقع شما انگار هیچ قصه‌ای هم برای تعریف کردن نداشتید و جز با چند دیالوگ و مقداری تصاویر به‌هم‌ریخته نتوانسته‌اید شخصیت‌ها و وقایع کارتان را در سیری منجسم و با فرازوفرودهای داستانی روایت کنید. مردِ چاق که بیشتر از دلنوشته براساس مشاهداتش حرف می‌زند در قامتِ بچه‌ای ظاهرشده که هیچ دخالتی در داستان ندارد؛ یعنی برعکس جمله‌ی پایانی، خودش لاأقل در همین یک داستان، حضور تزئینی دارد. از طرفی، مادر راوی بیشتر از تداعی یک مادر، دختربچه‌ی لوسی را تداعی می‌کند که به مادرش یک‌سری توصیه‌های کلیشه‌ای می‌کند؛ آن‌قدرکه شما در یک داستانِ 270کلمه‌ای، 14بار از کلمه‌ی «مامانی» استفاده کرده‌اید. شما قرار بوده یک وضعیت ترحم‌برانگیز را بسازید، وضعیتی که درش فقدان یک آدم مشکلات زیادی را در خانواده ایجاد کرده ولی سیر داستان نشان می‌دهد بیشتر از هرچیز به‌خصوص در پایان‌بندی‌ و آن‌جمله‌ی: «آخه صدای مادر اکسیر جوونیه...» اسیر کلیشه‌های رایج شده‌اید. شما خیلی‌راحت می‌توانستید با ظرف‌شستن مادر و تلفن و کسی که پشت تلفن است، داستان را از این خمودگی دربیاورید و کمی شخصیت‌ها را وادار به تحرک کنید. می‌توانستید با حذف مقداری از دیالوگ‌های نچسب، با عناصر آشپزخانه بازی کنید. می‌توانستید بیشتر راوی را در جریانم قصه دخیل کنید و از او بیشتر تصویر و توصیف بگیرید.
مثلاً اولین دیالوگ جدی مادر، خطاب به مادرش، این است: «آخه مادر من / من نگفتم نمک برا شما خوب نیست؟؟» چه دیده؟ چه اتفاقی در کنار پنجره‌ی آشپزخانه افتاده که او را چنین دیالوگی گفته؟ نمی‌دانیم. اساساً کل داستان و رخدادی که راوی در حال شرحش است نه آشوبی به‌پا می‌کند و نه خرده‌داستانی و شخصیتی می‌سازد؛ حتی متأسفانه خالی از احساس است و نمی‌توانیم با آن‌ها و فضایی که درش گرفتار شده‌اند همذات‌پنداری کنیم. چرا تصویری شفاف‌تر یا توصیفی که کمی از گذشته این زن را برای ما بسازد ارائه نکرده‌اید؟ نه مادر و نه مرد و نه خانه و چرایی ظرف‌شستن‌های هیستریکش و... دلیل هیچ‌چیز برای مخاطب روشن نیست. داستان شما یک‌جا راکد مانده و مطلقاً ‌قدم‌ازقدم نمی‌دارد. از طرفی، معمولاً داستانک‌ها اگر هیچ ایده‌ی خلاقانه‌ای نداشته باشند و در زبان و توصیف و فضاسازی جذاب جلوه نکنند لاأقل پایانی تکان‌دهنده دارند؛ پایانی که باعث می‌شود خواننده دوباره برگردد و داستانک را از نو بخواند. درباره‌ی نام داستان هم باید بگویم زیادی آشکار و بدون بلاغت است. «وقتی زنگ تلفن مثل همیشه نیست!!!» یک‌جمله‌ی بسیار ساده با سه‌علامت تعجب اضافه‌ است که متأشفانه نمی‌تواند خواننده را برای خواندنش ترغیب کند.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۲
محمود لطافت » پنجشنبه 14 آذر 1398
سلام جناب فتحی اینکه فرمودید در متن 14 بار از کلمه ی ((مامانی)) استفاده شده من متن رو دوباره دیدم این کلمه کلا 6 بار اومده!
قاسم فتحی » جمعه 15 آذر 1398
منتقد داستان
سلام بَر شما. بله به لحاظ عددی حق با شماست: کلمه‌ی «مامانی»6بار و کلمه‌ی «مامان» هم 8بار در متن استفاده شده.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت