منطق داستان جزء مهمی از داستان است




عنوان داستان : سلطان استانبول !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

بهرام در صندوق را بست وهردو سوار ماشین شدیم .بهرام کلاه اش را بروی صندلی عقب پرتاب کرد خوداش را روی صندلی جابجا کرد .گفتم: خیلی چاق شد ی بهرام نسبت به وقتی که تهران دیدمت . لبخند زد به بیرون از ماشین چشم دوخت ، نگاه اش را تعقیب کردم او به مرد لاغراندامی که لباس جین آبی کمرنگی پوشیده بود و عینک دودی برچشم و کلاه برسر داشت و نزدیک به ستونی در انتهای پارکینگ ایستاده بود نگاه می کرد . کمربندم را بستم و پرسیدم : آشنااست ؟ به من نگاه کرد و با سوئیچ توی دست اش ورفت و به مرد جین پوش نگاه کرد و گفت : نه ،مشکوک میزنه توفکر فرو رفت و گفت : غلط نکنم تو ماشین یک بمب گذاشته . با لکنت پرسیدم : ب ، ب، بمب ؟ یااماحسین بپر پائین مرد .دست به دستگیره بردم ، بازویم را گرفت و گفت : دست نزن ، عجله نکن نباید پیاده بشی ممکنه بمب متصل به دستگیره باشه یعنی با بسته شدن در بمب چاشنیش وارد عمل شده . بازکنی ترکیدیم . ترس به تمام بدنم دوید آب دهانم را بزحمت قورت دادم و پرسیدم : از پنجره میریم . گفت : نمیشه ممکنه وزنی باشه یعنی به محض بیرون رفتن از ماشین و سبک شدن وزن ماشین بمب عمل کنه . رنگ از رخسارش پریده بود . گفتم: حالا چه گلی سرمون بمالیم ، چرا بمب تو ماشینت گذاشتن ؟ گفت : فقط من خبرداشتم و پدرت و ناهید که میایی .کار کی ممکنه باشه ؟ گفتم : کار هرخری بوده که بوده الان چیکار کنیم من نمی خوام بمیرم چراباید بمب بگذارن واسه ما ؟ سرتکان داد و به اطراف چشم چرخاند و گفت : پدرت یک سلطانه اینجا کسی بدونه اجازه پدرت نمی تونه کارو کسب بزرگ انجام بده ده ها آدم بانفوذ دوستش هستند و دوبرابر آنها هم دشمن داره . عرق پیشانیش را با پشت دست پس زد . پرسیدم : پدرم مگه تو کار مد و لباس نیست ؟ گفت : از لباس تا جنگ افزار تا کشتی و آدم و هزارتا چیز دیگه . ترسیدی ؟ پوزخندی تخویلش دادم و فریاد زدم : ترس؟ خودمو خراب کردم مرد . باید پیاده بشم من نمی خوام بمیرم .
گفت : نترس یک کاری می کنیم .شایدم به سوئیچ وصل کرده باشه . خیس عرق شده بودم . قلبم باشدت تمام میزد . با صدای لرزانی گفتم : صبر آمد ، تو فرودگاه تهران می خواستم برگردم ها . کاش نیامده بودم خیر سرمون گفتیم قبل از ورود به دانشگاه یک آب و هوایی عوض کنم . راستی این زن ، ناهید کیه ؟ به من نگاه کرد و گفت : یک دختر هجده ساله مصری که مثل جاسوئیچی آویزون پدرته شاید زن بابات شد . خندید . گفتم : زن بابام خوبه والا تو شصت سالگی شده خلافکارو میخواد یک دخترو که جای بچه اش هست و به زنی بگیره . مادربزرگم بفهمه پدرم خلافکار شده دق می کنه ، من باید پیاده بشم بهرام میایی بیا نمیایی من درو وا می کنم . فریاد زد ساکت دارم فکر می کنم . گفتم : شاید اشتباه می کنی و یارو کاری به مانداشته باشه .پیشانی اش را به فرمان ماشین چسباند و گفت : از زمان پارک ماشین تا آمدن به استقبال تو و آمدنمون به داخل ماشین تقریبا سی دقیقه طول کشیده . سربلند کرد : وزنی نیست وقتش را نداشته و به داخل درم نمی تونسته گذاشته باشه هرچقدر تیز و بز باشه دست کم چهل تا پنجاه دقیقه وقت لازم داشته . لبخند برلبم نشست و گفتم : پس خودتم اینکاره ای ، حالا میتونیم بریم بیرون هان ؟ به مرد جین پوش چشم دوخت و گفت : گوش کن آروم پیاده شو و باسرعت برو به داخل سالن باید فکر کنه که چیزی را جاگذاشتی .بعد از در انتهای سالن که یک در به داخل پارکینگ باز میشه وارد پارکینگ میشی خودت را میرسونی پشت سر یارو محکم بغلش می کنی تا من خودم را برسونم افتاد ؟ گفتم : فهمیدم .بااشاره بهرام در را به آرامی باز کردم و قدم از ماشین پائین گذاشتم و گفتم : خدایا به امید خودت .صدای برخاستن یک هواپیما نگاهم را به آسمان کشید . بهرام گفت : درو نبند زود بدو بطرف سالن . زودباش دیگه .سرتکان دادم با سرعت خودم را بداخل سالن فرودگاه رساندم چشمم به یک مامور پلیس افتاد ، تصمیم خودم را گرفتم بحای درگیری با مرد ناشناس نزدیک مامور پلیس شدم و بازبان ترکی دست و پاشکسته ای گفتم : یک بمب تو ماشین مااست تو پارکینگ . مامور مات و متحیر چشم دوخت به من و پرسید : بمب ، کجا؟ گفتم : تو پارکینگ ماشین بنز سیاه رنگ درشم بازه دوستم توش نشسته . مامور پلیس از پر کمر اش بی سیم اش را بیرون کشید و گفت تو همینجا باش .او درحال تماس با عجله از من دور شد و بطرف در خروج رفت . خودم را به نزدیک ترین صندلی رساندم و نشستم و نفس راحتی کشیدم و گفتم : جون در کردم . صدای آژیر ماشین های پلیس و آمبولانس ی که از جلوی در سالن گذشتند جماعت داخل سالن رابه پشت پنجره ها کشید . هرکس چیزی می گفت که من بیش از نیمی از حرفهای آنها را متوجه نمی شدم . طولی نکشید بهرام همراه ماموری که خبر بمب گذاری را به او داده بودم بهمراه دومامور بالباس سیاه و صورت پوشیده و یک افسر وارد سالن شده خودشان را به من رساندند و جماعت توی سالن هم در حال پچ و پچ دورم حلقه زدند ماموری که با او حرف زده بودم به مافوقش گفت : این همون جوونه . به بهرام نگاه کردم . بهرام گفت : بی خود شلوغش کردیم آن مرد نابینا بودو منتظر کسی بود تو ماشین هیچ بمبی نبود . بااشاره افسر پلیس دستبند به دستان من زده شد و دومامور سیاه پوش زیر بازوان مرا گرفتند . بهرام گفت : نگران نباش الان زنگ میزنم به پدرت یک ساعت دیگه خونه ایم . گفتم : خدا لعنتت کنه ، من بااولین پرواز برمی گردم جای من اینجا نیست ، استانبول مال خودتون .
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای ترنجی، سلام.

این داستان با همه‌ی کم‌وکاستی‌هایش نشان می‌دهد می‌توانید قصه‌گویی خوبی باشید اگر کمی شخصیت‌ها، جغرافیا و منطق داستان را کنترل کنید و البته به مخاطبی هم که داستان را می‌خواند کمی فکر کنید.‌
نکته‌ی اولی که به‌نظرم می‌رسد ساختار کلی اثر است. شما انگار برای نوشتنِ رمانی بلند خیز برداشته‌اید نه یک داستان کوتاه؛ با خیال‌راحت و با طمأنینه جلو می‌روید و اصلاً برایتان مهم نیست که باید پایان قابل‌ قبولی داشته باشید و نقاط عطفی و مهم‌تر از همه منطق داستانی که باید برای باوراندنش تلاش کنید. از ابتدا تا انتهای اثر هیچ ‌خبری از استانبول نیست؛ برعکس نام و فضایی که تازه در انتهای کار آشکار می‌شود چیزی از این شهر نمی‌گوید. درواقع داستان ِشما می‌توانست هرجای دیگری اتفاق بیفتد و هیچ خِللی هم در روند کار ایجاد نکند.
امّا داستان شما از یک اصل اساسی تهی است: منطق. شما هرکجا و با هرشکلی که اراده کرده‌اید شخصیت‌ها را معرفی می‌کنید و داستان را با خیال راحت و بدون هیچ گره‌ای و صرفاً براساس تصادف تمام می‌کنید. مثلاً آن‌ دو دوستی که توی ماشین نشسته‌اند به طور طبیعی نه دیوانه‌اند و نه از بهره‌ی هوشی کمی برخوردارند. با کدام منطق و براساس چه ضابطه‌ای آنها یک نابینا را در شمایل یک بمب‌گذار می‌بینند؟ فقط به‌خاطر این‌که پدر یکی از شخصیت‌ها آدم بانفوذی است؟ ومهم‌تر این‌که، این دونفر اصلاً چه کسانی هستند؟ استانبول چه می‌کنند؟ چرا این‌قدر ساده‌لوح‌اند؟ چرا فرزند و یکی از دوستان این سلطانِ متنفذ این‌قدر متوهم‌اند و چنین ناشیانه و بدوی با اطرافشان برخورد می‌کنند؟ حتی دیالوگ آخر هم عجیب است. پسرِ سلطان استانبول می‌گوید: «جای من اینجا نیست ، استانبول مال خودتون .» چطور فرزند سلطان با آن سابقه و نفوذ با یک اتفاق ناگهانی، عطای ماندن در استانبول را به لقایش می‌بخشد؟ راستش آقای ترنجی، قصه‌ی شما هیچ پیچ‌‌وخمی ندارد. آدم حین خواندن سؤال‌پیچ می‌شود و روابط به شخصیت‌ها و سیر قصه را نمی‌فهمد. این دو نفر بعد از این‌که باهم سوار ماشین می‌شوند شک می‌کنند که نکند بمبی توی ماشین‌شان کار گذاشته‌اند و آن‌ها هم شروع می‌کنند به قصه‌بافتن. امّا تنها دلیلی که برای این بمب‌گذاری مطرح می‌شود فوق‌العاده سست و متزلزل است: «پدرت یک سلطانه اینجا کسی بدونه اجازه پدرت نمی تونه کارو کسب بزرگ انجام بده ده ها آدم بانفوذ دوستش هستند و دوبرابر آنها هم دشمن داره .»
من، به‌عنوان خواننده، منتظر بودم یک‌جایی از داستان به من رودست بزنید، یا این‌که متوجه شوم نویسنده از نقل این روایت مقصود دیگری دارد. یا حتی می‌خواهد داستانی هجوآمیز درباره‌ی تئوری توطئه بنویسد امّا متاسفانه تا انتها هیچ‌خبری از این‌ها نمی‌شود. این داستان به یک بازنگری جدّی در بنیان شخصیت‌ها و قصه‌اش احتیاج دارد.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت