ایده‌ی جذابی که با پرداخت عجولانه تلف شده است




عنوان داستان : باران زده
نویسنده داستان : ایران ربیعیان

باران زده

اجرهای لب پشت بام دندانه دندانه شده و دیوارها و پشت بام انقدر قدیمی هست که بی بی از بارش یک باره باران ترس برش دارد و در حالی که با دستهای چاق و خالکوبی شده اش روی چارپایه چوبی افتاده لای در اتاق هی صدا بزند:زهرو زهرو
عبدو پسر کوچک زهرو می دود لای در اتاقشان ان طرف حیاط و داد می زند: ننه ام نیس .بی بی مو تنهام.
بی بی خم می شود لای در و می گوید :عبدو ننه ات کی میاد؟
:معلوم نیس رفته مریضخونه ور اقام گفت تا اقام خوب نشه نمیاد.
: عبدو ننه کنج اتاق نم داده گمونوم راه بوم گرفته. می ترسم تا ننه ات ورگرده طاق بیاد پایین.
عبدو با ذوق به نردبان چوبی گوشه حیاط نگاه می کند وباصدای بلند می گوید: بی بی برم رو بوم ؟
: نه وایسا ننه ات بیاد. نری کار دستم بدی.
:امشو نمیاد، تازه کاری نداره
بی بی همانطور که روی چارپایه چوبی خم شده نیم خیز می شود ،سر می کشد توی حیاط ،غروب دارد پهن می شود روی باغچه و حوض ، تا به خودش می اید عبدو روی پله سوم است وتا این پا و ان پا می کند عبدو اویزان شده لب پشت بام ودارد خودش را می کشد بالا. لب بام می نشیند ،برمی گردد نگاهی به حیاط می کند نخل وسط باغچه در سایه روشن عصر مثل عکسی در غروب قاب شده کاهگل زیر پایش لیز است واب از وسط بام جاریست به طرف ناودان گوشه حیاط.
داد می زند: بی بی باکیت نباشه راه اب بازه.
کنار پشت بام به ستون های چوبی بیرون زده از سقف ننوی شهرو دختر کوچک همسایه پشتی بسته شده ،یاداور شبهای تابستان روی بام و خنکای نسیم شور دریا.
کنار ننوی شهرو می ایستد تکانش می دهد باد خنک و خیس می رود زیر پیراهنش از یک طرف قل می خورد روی ننوی خیس با پهلوهایش فشار می اورد به گوشه ها و ننو تاب می خورد
صدای بی بی در می اید:ننه عبدو کجایی کار دستم ندی.
،چشمهایش را می بندد ننو مثل قایقی بی بادبان تاب می خورد صورتش پر می شود دانه های درشت باران...
صدای لالایی مادررا از دور می شنود ،صدای مبهم گفتگوی بی بی قاطی لالایی مادر می شود ،صدای مادر لای شرپ شرپ باران موج برمی دارد، تاب می خورد ،موجها زیر قایقش بازی می کنند ،صدای مادر می اید لالایی اش نالان و محزون است! طوفان زیر قایقش می زند .عبدو از ننو پایین می غلتد مثل گربه ای می خزد لب بام ،چانه اش را می گذارد روی اجرهای لب کنگره مادرش را می بیند مینار از سر باز کرده زیر باران وسط حیاط روی زمین نشسته انطرف تر چادرش کنار لباسها وکفشهای پدر روی زمین افتاده عبدو بر می گردد به بام نگاه می کند ننو هنوز دارد تاب می خورد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم ربیعیان، سلام.

داستانِ شما با همه‌ی گنگی‌اش ایده‌ی بسیار خوبی دارد: زن مُسنی، بی‌بی، توی اتاقِ خانه‌ای که هیچ‌کسی جز یک بچه‌ی کوچک درش نیست، گیرافتاده و می‌ترسد باران سقف اتاق را روی سرش خراب کند. این یعنی شما هم تعلیق دارید و هم ماجرایی پُرکشش. امّا متأسفانه در پیش‌بُردش قدم‌ازقدم برنداشته‌اید و داستان در همان یک‌خطی خودش گم‌وگور شده است. حتی می‌‎توانم بگویم متن شما طرح یک داستان بلند است نه خودِ داستان. بی‌بی قصه و ترسش و تنهایی‌اش باید در مرکز داشت قرار می‌گرفت ولی شما با تزریق یک نگرانی تصنعی او را نشانده‌اید روی چهارپایه تا نوه‌اش را صدا بزند، کمی حیاط را ببینید و تمام. هرچند البته خودتان از جملات مبهمی در توصیف بی‌بی استفاده کرده‌اید. مثلاً: «در حالی که با دستهای چاق و خالکوبی شده اش روی چارپایه چوبی افتاده لای در اتاق هی صدا بزند:زهرو زهرو» متوجه نشدم چطور آن زن می‌تواند «روی چارپایه چوبی» افتاده باشد. من منتظر بودم اتفاقاً واقعه‌ی اصلی یعنی خراب‌شدنِ سقفِ خانه را ببینم. شما به راحتی، به‌دلیلی که نمی‌دانم و داستان هم چیزی نمی‌گوید، از کنار این اتفاق گذشته‌اید. داستان این کِشش را داشت که زهرو، نوه‌اش، برود روی پشت‌بام و بعد کمی از سقف بریزد و از همان سوراخی با بی‌بی حرف بزند و بحران پشت بحران ببینیم. امّا شما زهرو را می‌فرستید آن‌بالا برای بازی و یادآوری گذشته. و بعد کمی از پدرومادرش هم مایه می‌گذارید. می‌گویید مادرش نیست و نمی‌آید و رفته مریخانه پیش پدرش. هرچند این موضوع خودش توجیه منطقی ندارد؛ یعنی طبیعتاً مادری که بچه‌ی کوچک توی خانه دارد و قرار است یک‌شب هم به‌خانه نیاید لاأقل به بزرگ‌تر آن‌خانه که بی‌بی باشد، خبر می‌دهد نه این‌که بی‌بی هم خبر نداشته باشد. زهرو روی پشت‌بام وسط آن بارانی که امکان دارد سقف خانه را به‌هم بریزد، یاد تابستان می‌کند و خاطره‌های خوشش: «کنار پشت بام به ستون های چوبی بیرون زده از سقف ننوی شهرو دختر کوچک همسایه پشتی بسته شده ،یاداور شبهای تابستان روی بام و خنکای نسیم شور دریا.» و بعد کلاً باران و تنهایی بی‌بی و نبود مادرش تا انتها فراموش می‌شود. چرا روایت اصلی را رها کرده‌اید و دست‌به‌دامان این بازی‌های نوستالوژیک و حسی شده‌اید؟ داستانی که تا این حجم ظرفیت دارد برای حادثه، برای تعلیق بیشتر و کشمکش‌های متوالی و گیرا تبدیل شده به یک متن خنثی و تبدل شده است. انتهای داستان که ضربه‌ی کاری به کلیّت روایتِ شماست. زهرو، ناگهان صدای لالایی مادرش را می‌شوند و خاطرت بالای پشت‌بام را مزه‌مزه می‌کند و داستان تمام می‌شود.
امیدوارم برگردید و این داستان را در شأنِ ایده‌ی خوبی که دارد دوباره بنویسید وگرنه به معنای دقیق کلمه، شما ایده‌ای چنین گیرا و جذاب را تلف کرده‌اید و درحد یک متن یا دلنوشته‌ی اینستاگرامی تقلیل داده‌اید.
موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت