در داستان کودک باید مستقیم حرف زد و شفاف



عنوان داستان : چاه آرزو

▪ محمد و حوا حصير را روي پشت بام انداخته اند. براي بار سوم ستاره ها را مي شمارند اما نمي توانند بخوابند.
گرسنگي وقتي زياد باشد آدم خوابش نمي برد.


▪ صداي پايي نزديك ميشود و آرام كسي به كوبه ي در ضربه ميزند.
بچه ها از لبه ي بام توي كوچه را نگاه مي كنند . مرد يكي از كيسه ها را از شانه اش مي گذارد پايين و آرام آرام توي تاريكي هاي كوچه محو مي شود.
محمد و حوا بهم نگاه مي كنند و ميدوند پايين.
عطر نان هاي مرد همه جا پيچيده اما خودش رفته.
حوا مي پرسد: او كه بود؟
مادر مي خندد و مي گويد : جانم فدايشان، او كشتي نجات است.


▪ .بچه ها جمع شده اند دور چاه. حبيب از همه بزرگ تر است و دارد مشك هايشان را آب مي كند.
مي گويد:من چاه هاي اين جا را از همه ي چاه هاي مدينه بيشتر دوست دارم.
محمد مي پرسد چرا؟
- چون اين چاه ها را اميرالمومنين حفر كرده اند. وقتي بين ما بودند با آبش نخلستان هاي اينجا را سيراب مي كردند و شب ها خرماهايش را براي گرسنه ها مي بردند.
دلشان كه براي پيامبر و فاطمه تنگ مي شد با اين چاه ها حرف مي زدند.
من هروقت آرزويي دارم مي آيم اينجا و آرزويم را توي چاه مي گويم مادرم مي گويد امام همه ي حرف هاي ما را مي شنوند.
حوا همينطور كه در مشكش را مي بندد مي پرسد:
- حبيب، تو ميداني حالا چه كسي شبها نان و خرما مي برد دم خانه ها؟
حبيب مي خندد و ميگويد:
- نمي دانم.ديشب هم آمده بود.شايد با اين خانواده نسبتي دارد.
توي اين زمانه ي سخت هركسي اينكار را نمي كند.هركه هست آقاست. آنهم آقايي مهربان.

▪ حوا بدنش را آرام تكيه ميدهد به ديواره ي چاه. سرش را مي برد جلو تا جايي كه تصوير خودش را در آب ميبيند. كمي ميترسد اما دلش مي خواهد آرزويش را بگويد.
سنگريزه ي داخل دستش را مي اندازد توي چاه و ميگويد: آن آقاي مهربان را به من نشان بده. مي خواهم از نزديك ببينمشان.



▪ كوچه خيلي شلوغ است . زنها و بچه ها جمع شده اند دور خدمتكاري كه امروز آزاد شده.حوا دست محمد را رها مي كند و از آنجايي كه ريزه ميزه است خودش را از لاي دست و پا مي ر ساند جلو. جايي كه كنيز دارد قصه اش را تعريف مي كند.
محمد از دور صدايي نمي شنود. به سختي خودش را به حوا مي رساند:
-چي شده حوا؟چي ميگه ؟
- مي گويد امروز شاخه گل كوچكي چيده و داده به اربابش . اربابش هم به همين خاطر او را آزاد كرده.
محمد خنديد و گفت : از امروز همه ي خدمتكارها به اربابهايشان گل مي دهند.
حوا هنوز دارد گوش مي كند:
▪ ميگويد آقاي من هميشه همينطورست. عادت دارد خوبي را با بهترش جواب دهد.
صداي پچ پچ مردم بلند مي شود.


▪ اين روزها همه جا سخن از آن مرد است، مردي كه شبها نان مي برد دم خانه ها ، كنيز آزاد مي كند و كسي نمي تواند در مهرباني از او سبقت بگيرد.
شب از نيمه هم گذشته.آسمان پر از ستاره است. حواو محمد هي از اول ستاره ها را مي شمارند اما خواب به چشمشان نمي آيد.
آدم وقتي منتظر است خوابش نمي برد.

▪ صداي پاي او ميپيچد توي كوچه.









روسري حوا



▪ هر كدام از بچه ها قاصدكي توي دستشان گرفته اند. مي گويند اگر دلت بخواهد كسي پيش تو بيايد بايد وقتي قاصدك را فوت مي كني اسمش را بگويي.
محمد و حوا اسم او را بلد نيستند .
محمد چشم هايش را بست گفت مرد مهربان و محكم قاصدك را فوت كرد.


▪ بچه ها چيزي براي خوردن نداشتند.مرد همسايه گفته بود اگر بروند سر چاه آب بياورند غذايشان مي دهد.
مشك ها را كه گذاشتند دم در مرد همسايه آمد و به هركدامشان يك نان خشكيده داد.


▪ نشستند زير سايه ي درخت.حوا روسريش را پهن كرد و بچه ها نان هايشان را گذاشتندوسط روسري.
وقتي محمد خواست اولين تكه نان خشكيده را توي دهانش بگذارد صداي حبيب پيچيد توي كوچه.
مي دويد و فرياد ميزد:حسين بن علي...حسين ابن علي ع
بچه ها با خوشحالي بلند شدند.يكي از بچه ها گفت قاصدك خبرش كرد. قلب حوا و محمد تند تند مي زد.وقتي او را ديدند انگار سالها بود مي شناختندش.
آمد وآنها از شادي دلشان فهميدند خودش است .
خواهر و برادر دست همديگر را گرفتند و از خوشحالي بالا و پايين پريدند:...مرد مهربان.مرد مهربان.
اسبش ايستاد و او از اسب پياده شد. بچه ها حلقه زدند دورش .حوا از بين بچه ها رد شد و ايستاد جلوي جلو.جايي كه ميتوانست لباسش را بگيرد .
با دوتا دست كوچكش لباس را مشت كرد و زل زد به او.
امام خم شدند و موهايش را نوازش كردند. محمد با تكه نانش رفت نزديك .به صورت آرامشان نگاه كرد و گفت:مهمان ما مي شويد؟


▪ بچه ها و امام حلقه زدند دور روسري حوا.
خنديدند و نان خشك خوردند. نان خشك خوردند و خنديدند.


▪ فردا امام فرستاد دنبال بچه ها
...بچه ها، مهمان مرد مهربان مي شويد؟


▪ محمد وحوا و حبيب با همه ي بچه هاي كوچه رفتند خانه ي او.
چه سفره اي انداخته بودند براي بچه ها.چه غذاهاي خوشمزه اي برايشان آماده كرده بودند.چه لباس هاي قشنگي بهشان پوشاندند.
سفارش كرده بودند به مهمانان كوچك هرچه خواستند بدهند.
حوا داشت گره ي روسري جديدش را مي بست كه محمد آمد كنارش
تا حالا او را اينقدر خوشحال نديده بود.
بچه ها ديگر خانه ي او را ياد گرفته بودند و ميتوانستند هر روز سر راهش بايستند و به او سلام كنند.


▪ از آن شب تا او نمي آمد بچه ها نمي خوابيدند.


(از مجموعه داستان‌های «محمد و حوا»)
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این یک داستان برای کودکان است. به نظر می آید شکل قطعه‌بندی داستان هم برای همین منظور باشد و قرار است برای هر قطعه تصویری ساخته شود. علی ای‌حال محتوا و فرم داستان از مخاطب کودک می‌گوید. بنا براین لازم می‌آید به تصویرگری نهایت دقت شود. کتاب کودک نیمی متن و نیمی تصویر است. کارآیی هر دو به یک اندازه بوده و نمی‌شود گفت که یکی بیشتر از دیگری است گرچه از منظر برخی کارشناسان و حتی روان شناسان، تصویر گویاتر و مهم‌تر از متن است. شاید شنیده باشید که می‌گویند یک تصویر گویاتر از هزار واژه است. کتاب کودک این خصیصه را دارد که بخشی از کار روایت را بر دوش تصویر می‌گذارد. بخش‌هایی نظیر شخصیت‌پردازی می‌توانند تا حدود زیادی بر عهده تصویر قرار بگیرند. مثلاً ما نمی‌دانیم محمد و حوا چه شکلی دارند، متن به ما از ظاهر وشکل آن‌ها نمی‌گوید. این مهم را تصویر تقبل کرده است. فضاسازی هم تا حدود زیادی بر عهده تصویر است. این که گرسنگی بر بچه‌ها و محله حاکم است در تصاویر به خوبی می‌تواند نمود یابد. فقری که با مهربانی امام (ع) تقلیل می‌یابد.
اما از نگاه یک داستان‌نویس متن هم ارزش خود را دارد. چنین داستان هایی دو بعد دارند. بعد اول نشان‌دهنده وضعیتی است که از مصیبت و بدبختی و گرفتاری می‌گوید و بعد دوم از حضور یک قهرمان و گره‌گشایی و مشکل‌گشایی از سوی او حکایت دارد. داستان برای همین باید بخش گرفتاری را پررنگ نماید تا حضور قهرمان هم پررنگ شود. کلمه قهرمان زمانی می تواند برازنده شخصیتی باشد که عمل قهرمانانه انجام دهد و عمل قهرمانانه باید در چشم باشد. منظور از عمل قهرمانانه البته کار خیلی خاصی نیست (مانند کشتن اژدها و امثال این‌ها) بلکه منظور پررنگ شدن کار او توسط داستان‌نویس است. همین نان دادن اگر در برابر فقر شدید و گرسنگی فراوان باشد نمود بیشتری خواهد داشت. به همین دلیل است که داستان در ابتدا بر گرسنگی تاکید می‌کند: "گرسنگی وقتی زیاد باشد آدم خوابش نمی‌برد." اما بعد این گرسنگی گم می‌شود و تمرکز بر مساله دیگری می‌رود. باید زمینه‌چینی این گرسنگی بیشتر می‌شد. اشاره می‌شد که چند روزی بوده قرصی نان فقط خورده‌اند یا دو روز است که اصلا چیزی نخورده‌اند. با توصیفاتی نظیر این، عمل مهربانی و نان دادن فقرا هم اهمیت و رنگ بیشتری پیدا می‌کرد. پس این نکته را فراموش نکنید که: کنش مورد نظر شما باید متمایز و پررنگ شود و این نیازمند زمینه‌چینی مناسب است.
دیگر این که سعی کنید زبان اثر یک‌دست باشد. برای نمونه:
-"چی شده حوا؟ چی میگه؟
- می‌گوید امروز شاخه گل کوچکی چیده و داده به اربابش."
این دو خط که در امتداد هم نشسته‌اند یکدست نیستند. "می‌گه" لحنی متفاوت از " می‌گوید" دارد همانطور که به جای "چی" می‌شد از "چه" استفاده کرد. جای دیگری که زبان به هم خورده، در جایی است که از عبارت "ریزه میزه" استفاده شده ("از آنجایی که ریزه میزه است ...") این عبارت همخوانی با لحن داستان و زبان آن ندارد. ریزه میزه دارای لحنی خودمانی و امروزی است. بنابراین نویسنده محترم به یکدستی زبان عنایت بیشتری داشته باشد. البته استفاده از دامنه واژگانی مناسب سن مخاطب خیلی مهم است و در اینجا تلاش شده تا رعایت شود و این تلاش در کل قابل تحسین است.
نکته‌ای هم در باب برخی اسامی. یکی نام داستان "چاه آرزوها" . این نام ضعف‌هایی دارد. اول این که ذهنیت بر این است که چاه آرزوها یعنی داشتن آرزوهای بی انتها و تمام ناشدنی. یک نوع بار منفی بر این اسم حاکم است. گرچه در حین داستان متوجه می‌شویم که منظور چیست اما فراموش نکنید که داستان بزرگسال با داستان کودک و نوجوان متفاوت است. در داستان کودک به خصوص باید مستقیم‌تر حرف زد و شفاف‌تر. به دور از هر ایهام و دوپهلویی و استعاره. برای نمونه برای داستانی از این دست می‌توانیم از نام "آقای مهربانی‌ها" استفاده کنیم.
مورد دیگر اسامی محمد و حواست. برای مخاطب کودک حضور خواهر و برادر زیباست و به خصوص که اسامی آن‌ها همشکل و هم‌آوا هم باشد. این دو اسم خوب انتخاب شده‌اند به ویژه حوا که اسم چندان مرسومی نیست.
برخی تکرارها در متن اگر فنی و ماهرانه باشد زیباست و بلکه ادبیات متن را نیز بیشتر می‌کند. در دو نقطه داستان داریم: "گرسنگی وقتی زیاد باشد آدم خوابش نمی‌برد." و "آدم وقتی منتظر است خوابش نمی‌برد." شباهت این دو جمله به هم آن‌ها را تکرار یکدیگر ساخته است. البته می‌شد در چیدمان شان این شباهت را بیشتر کرد. برای مثال می شد دومی را نیز این گونه نوشت: " انتظار وقتی باشد آدم خوابش نمی‌برد." به هرحال چنین تکرارهایی می‌توانند تکنیکی به حساب آیند چرا که تفاوت‌هایی فنی پیدا می‌کنند.
در مجموع داستان زیبایی است و به عنوان یک داستان دینی که سعی در به تصویر کشیدن رفتار و اخلاقیات امامان دارد می‌تواند برای کودکان مفید و موثر باشد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.