سایه های رقصان گنگ می مانند



عنوان داستان : جاهای خالی
شب بود . سکوت ، تنهای در کوچه و خیابان با او اوی سگان موج میزد. مرد تمام آنها را پیمود به درب منزل اش رسید. او با گامهای خسته پله های آپارتمان را بالا آمد، در حالی که زیر لب غرولندکنان از نبود آسانسور می‌نالید. بالاخره پله‌ها را بالا امد ، به مقابل درب واحد خویش رسید کلید انداخت، در را باز کرد و وارد شد. فضای خانه نیمه تاریک بود . مرد به درون رفت. در مقابل تلویزیون روشن زنش را دید که دراز کشیده و مشغول تماشای است . دو کودکش در کنار او به خواب رفته بودند. زن سرش را چرخاند و گفت: عزیزم آمدی؟ خسته نباشی... و بدون صحبت اضافه ای دوباره مشغول تماشای تلویزیون شد. مرد جلو آمد خم شد، بوسه ای بر پیشانی کودکانش زد ، پتو را که از روی کودک کوچک اش کنار رفته بود، دوباره رویش انداخت و رختخواب کودک بزرگترش را مرتب کرد تا او راحت تر بخوابد. بعد نگاهی دزدانه به زنش کرد، بدون انکه او حتی بفهمد و انگاه به اتاق اش رفت . لباس اش را عوض کرد. بعد بر روی تخت نشست و خستگی اش را بر لب تخت تکیه داد . در همان حال به زن اشاره کرد که به اتاق بیاید. زن آمد و گفت: کاری داری عزیزم؟ مرد گفت تخت من دونفره است، یک جای خالی دارد پرش نمیکنی؟ زن بی حوصله گفت: من خوابم میاد بزار خالی باشه تا فردا، بعد در را بست و رفت. مرد دراز کشید و از فرت خستگی در جا به خواب رفت. در خواب کابوس دید . شاید بختکی خمار به سراغشش امده بود، بر روی خوابهایش نشسته بود. اما او بعد از چند لحظه بدون ان که کابوس اش را به یاد بیاورد از خواب برخواست. ترسیده بود، عرق سردی تمام تنش را پوشانده بود، گلویش خشک شده بود، خواست برود و آبی بنوشد؛ در اتاق را باز کرد. دید تلویزیون هنوز روشن است. فکر کرد زنش خوابیده و یادش رفته تلویزیون را خاموش کند، خواست برود تلویزیون را خاموش کند، ولی به محض اینکه به سمت تلویزیون رفت با تعجب دید زنش هنوز بیدار است و به تماشا نشسته است. مرد به دیوار نگاه کرد و سایه‌های رقصان را دید. سایه‌ها روی دیوار مرد را به یاد کابوس اش انداخت. دوباره بدون اینکه یادش بیاید برای چه کاری از اتاق اش بیرون امده بود به اتاق بازگشت ، در جایش دراز کشید ، خوابید و تا صبح کابوس سایه های رقصان بر روی دیوار را دید. صبح که شد، خسته تر از شب قبل از خواب برخواست، حوله تن پوشش را برداشت و اول به سمت اشپزخانه رفت ، کتری را پر از اب کرد و روی اجاق گاز گذاشت تا جوش بیاید، بعد به حمام رفت، شاید که کابوس، خستگی های شبانه اش را بشوید و از تن بزداید. دوش گرفت و بیرون آمد. حوله تن پوش را پوشید و به سمت اشپزخانه رفت و در کمال تعجب دید صبحانه روی میز اماده است. سر میز نشست. خوشحال شد، چای ریخت و شیرینش کرد، خواست چای اش را بنوشد تا طعم تلخ کابوس شب قبل را از یاد ببرد ، که دید صندلی روبرویش خالیست...
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای زارع کهن. تشکر می‌کنم که داستان‌هایتان را برای پایگاه می‌فرستید که هم ما را به خواندن‌شان میهمان کنید هم شما از یادداشت‌های دوستان استفاده کرده و در بازنویسی اشکالات داستان را برطرف کنید.
داستان «جاهای خالی» را خواندم. سردی روایت زن و مرد را خوب به تصویر کشیده بودید. فضای خانه را خوب ساخته بودید. موقعیت بچه‌ها و زن و تختی که مرد تنها رویش می‌خوابد. اما این‌ها نتوانسته بود ضعف محتوا را پوشش دهد. فاصله‌ای میان زن و مرد ایجاد شده و شما با کابوس و سایه‌های رقصان ذهن خواننده را درگیر این سردی و نگرانی و تردید مرد داستان می‌کنید. او منتظر است علت این سردی را بگویید یا نشانه‌ای بدهید تا خودش بتواند داده پنهان داستان را پیدا کند و این اتفاق نمی‌افتد. روایت در بخش‌هایی که باید اطلاعات بدهد، گنگ می‌شود. کابوس مرد و سایه‌های رقصان روی دیوار و کابوس سایه‌های رقصان و بعد صندلی خالی هیچ کمکی به خواننده در کشف داستان «جاهای خالی» نمی‌کند. شاید اگر کابوس و سایه‌ها را پیش نمی‌کشیدید و تمرکز داستان روی عمیق تر نشان دادن این سردی بود، برشی از زندگی های امروز روایت می‌شد و طبعا برای خواننده باورپذیرتر. اما با پیش کشیدن موضوع کابوس‌ها و سایه‌ها و گنگ ماندنش تا پایان ذهن خواننده را معطوف قضیه‌ای دیگر کرده‌اید.
شروع خوب است. خستگی مرد و پیاده برگشتنش به خانه و نبود آسانسور، همه فضایی را که مد نظر نویسنده بوده، برای خواننده می‌سازد. اما پایان بی تامل نوشته شده. می‌شد با این فضای سرد پایانی ضربه‌زننده‌تر نوشت. این داستان شماست و شاید ترجیح‌تان به همین پایان باشد. اما همین پایان هم نیازمند تغییراتی است . مرد داستان باید بعد از دیدن میز آماده‌ی صبحانه‌ متوجه صندلی خالی شود، نه بعد از این‌که چای می‌ریزد و می‌نشیند روی صندلی و چای‌اش را شیرین می‌کند. این جمله‌ها از ضربه‌ی پایان کم کرده‌اند.
آقای زارع کهن، نثر خوبی دارید ولی این نثر مناسب این داستان نیست. «جاهای خالی» روایتی سرد و ساده از زندگی مدرن امروز است. نثر شما بین خواننده و متن فاصله ایجاد می‌کند. خودتان در بازنویسی متوجه این موضوع خواهید شد. بین جملاتی که سعی کرده‌اید بار ادبی داشته باشند و دیالوگ‌ها، دست اندازهایی شکل گرفته که متن را از یک‌دست بودن درآورده.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
بهمن زارع کهن » سه شنبه 19 دی 1396
سپاس خانم جودت

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.