داستانی در مسیر درست




عنوان داستان : راهنمای راست
نویسنده داستان : قدسیه خان بابایی


 

پایم را روی کلاج فشار دادم، با احتیاط دنده عوض کردم . به دایره ی زیر دستم نگاه کردم. درست بود ؛ دنده ی دو بودم .

زود سرم را بلند کردم و روبرو را نگاه کردم . خوبی اش این بود که این ساعت از روزهای بهار بیشترِ مردم خواب بودند . کمرم را صاف کردم . می گفت « نمی فهمم چرا خانما موقع رانندگی قوز می کنند و دو دستی فرمون رو می چسبند ؟» . کف دست هایم عرق کرده بود . کنار صندلی ام را لمس کردم .  اهرم شیشه بالابر را پیدا کردم و کمی فشارش دادم . باد خنکی به صورتم خورد . حس خوبی داشت . از خانه تا اینجا ، یک خیابان طولانی . فقط بدی اش این بود که سوئیچ را بی اجازه برداشته بودم ؛ خواب بود.

دستم را به طرف ضبط بردم اما فورا پشیمان شدم . می ترسیدم حواسم برود پیِ موزیک.

ولی حتما خوشحال می شد از اینکه این همه راه تنهایی رانندگی کرده بودم . بدون اینکه به خاطر کم نکردن دنده سرِ پیچ ها و روی دست اندازها سرم داد بزند و من مظلومانه بگویم « ببخشید . حواسم نبود »  و وقتی جلوی در خانه  با زانوهای دردناک از ماشین پیاده می شدم بی آنکه نگاهم کند برود توی خانه و بگوید « از زن جماعت راننده در نمیاد » .

رشته مویی که از زیر مقنعه بیرون آمده بود پوشاندم . دست چپ روی فرمان ، دست راست روی دسته دنده . صدای خفه ای از موتور ماشین می آمد . به شماره ی دور موتور و سرعت نگاه کردم . سرعت از ۶۰ گذشته بود و دور موتور از ۲ .

 خواستم دنده سه را امتحان کنم ، دنده را لمس کردم اما منصرف شدم « فعلا همین خوبه » . پایم را ازروی گاز برداشتم . سرعت و دور موتور کم شد . نفس عمیقی کشیدم. همان طور که روبرو را نگاه می کردم ضبط را روشن کردم . از صدای بلند موسیقی از جا پریدم. صدبار گفته بودم اینقدر زیادش نکنید. کی گوش می کرد؟  وُلوم را پایین آوردم . از دور فواره ی وسط میدان را دیدم . قطره های آب توی هوا پخش می شد و روی چمن های اطراف فرود می آمد. نور آفتاب توی قطره ها انعکاس پیدا می کرد .  

میدان ، وسط چهار راه بود . اگر مستقیم می رفتم می افتادم توی اتوبان، ده – پانزده دقیقه راه بود تا عوارضی ، سمت چپ می خورد به بازار که همیشه ی خدا ترافیک داشت. اگر یک وقت  مجبور میشد برای خرید همراهم بیاید ترجیح می داد با تاکسی های خطی برویم . راه سمت راست می رسید به خانه  .

سعی کردم حدس بزنم چقدر به میدان مانده. اگر ۵۰ متر ، پس باید راهنما می زدم . آیین نامه را همان بار اول بدون  غلط قبول شده بودم . راهنمای راست را زدم . می گفت « اگه زن ها دست چپ و راست رو تشخیص می دادن که صافکارها بی کار می شدن ». راهنمای راست را زدم. آرام فرمان را چرخاندم . ماشین رام و مطیع به راست مایل شد . می گفت « فرمونِ هیدرولیک ، ترمز اِی بی اِس ، سِنسور عقب ...بی سر و صدا ، نرم ...با این ماشین نتونی رانندگی کنی با هیچی نمی تونی » . ذوق کرده بودم . ده دقیقه ی دیگر خانه بودم . با صدای بوق ممتد ماشینی که از کنارم گذشت  قلبم از جا کنده شد . بعد هم صدای راننده اش را شنیدم که به طرف در شاگرد خم شده بود « از وسط خیابون میخوای بپیچی ؟ ای لعنت به اون که ..» بقیه اش را نشنیدم . از سمت چپم پیچید توی خیابان خودمان . آه از نهادم بلند شد . گفته بود « اول باید بیایی منتهی الیه سمت راست » . فراموش کرده بودم . سعی کردم جبران کنم . فرمان را بیشتر چرخاندم. آیینه بغل را نگاه کردم . آب توی جوی کنار خیابان صافِ صاف بود .  کارگرهای افغانی روی لبه ی سنگی میدان نشسته بودند و گپ می زدند. صدایشان را می شنیدم . انگار زیاد هم از اینکه کسی سراغشان نیامده، ناراحت نبودند .

پایم را از روی گاز برداشتم. یک دست توی فرمان یک دست روی دنده ، کلاج تا ته ، دنده یک ، کلاج ، نیش ترمز ، ماشین می پیچید، ترمز، ترمز، نمی ایستاد. ترمز تا ته . سرم داشت گیج رفت. چمن کنار جوی آب  گُله به گُله خالی بود. ماشین می پیچید. فاصله ام با جدول چقدر بود؟ جدول نداشت. داشت ؟ دست هایم را روی گونه هایم گذاشتم. می سوخت. یک دفعه از روی صندلی لیز خوردم . چانه ام محکم به فرمان خورد و بعد کمرم به پشتی صندلی. صدای شکستن یک چیز سفت توی ماشین پیچید. ایستاد. « شاید آجری ...چیزی ..». ماشین کج بود . مثل وقتی که سورتمه ی شهربازی روی ریل هوایی کج می شود . « رفتی تو جوب » بعد خندید. یکی از افغانی ها بود. خواستم شیشه را پایین بیاورم تا اقلا جواب این یکی را بدهم . نشد . خاموش بود . استارت زدم . دوباره ...صدای گنگ عجیبی داد . ترسیدم . سوئیچ را برگرداندم . چادرم را روی سرم انداختم و پیاده شدم . قلبم آنقدر تند می زد که صدایش را توی گوشم می شنیدم .

افغانی ها اول با احتیاط بعد راحت آمدند طرف ماشین . یکی شان گفت « بد پیچیدی خواهر ...انداختیش تو جوب » . ریشِ توپی و مرتبی داشت . بی خودی لبخند زدم . گفتم « عیبی نداره . حالا که شده دیگه ..» دو تا کارگر دیگر نزدیک شدند . یکی شان بقچه اش را روی دوشش جابه جا کرد. خم شد و زیر ماشین را نگاه کرد « سپرش خرد شده ». گریه ام گرفته بود. چرا باید همین یک متر جا جدول نداشته باشد . به صورت درشت ریش -  توپی خیره شدم. « آقا می تونین درش بیارین؟» دستی به ریشش کشید و زمین را نگاه کرد « خو ..ما رانندگی نمی دونیم خواهر » بقیه شان انگار همین را تکرار کردند. بی اختیار ازکنار ماشین راه افتادم . مرد قد بلند و چهارشانه ای توی ایستگاه تاکسی ایستاده بود. کت و شلوار خوش دوختی تنش بود « سلام . میتونید کمکم کنید ؟» و به ماشین که یک وری توی جوب گیر افتاده بود، اشاره کردم . بی حوصله به طرف ماشین آمد « چی شده ؟» . شک نداشتم که تمام ماجرا را دیده . گفتم « چرخ ماشین رفت سمت جدول » . اصلا نگاهم نکرد . دستش را توی جیب کتش فرو کرد « نچ ...فایده نداره . سپر خورد میشه. زنگ بزن جرثقیل بیاد » .

با شنیدن اسم جرثقیل بدنم لرزید . تصور اینکه جرثقیل بیاید و ماشین یک زن را در بیاورد، اعصابم را تحریک کرد . بلند گفتم « جرثقیل نه » با تعجب زل زد به صورتم و بعد راهش را کشید و رفت سر جایش توی ایستگاه ایستاد .

یکی ازافغانی ها گفت « بیگیریم بالا در میاد » و با هم خم شدند سپر را چسبیدند .

ریش توپی گفت « خواهر بیشین روشن کن » . آهسته گفتم «می ترسم » ولی کسی نشنید . داشتند سعی می کردند جدول و سپر را که سفت توی هم فرو رفته بودند از هم جدا کنند .

جوانکی موتورش را پنج شش متر متر جلوتر پارک کرد و با دقت نگاهمان می کرد . به صورتش زل زدم وبلند گفتم « میتونی درش بیاری ؟» چشم هایش برق زد . تند به طرفم آمد « چی ؟ چی شده ؟ » بی حوصله گفتم « داری می بینی که ..رفتم تو جوب ..» . افغانی ها صاف ایستادند. جوانک خم شد طرف چرخ راست. آدم آهنی هنوز توی ایستگاه بود . داد زد « زنگ بزن جرثقیل » .

جوانک گفت « زنگ بزنیم جرثقیل ؟» . به صورت لاغر و ریش کم پشتش نگاه کردم. انگار درِ گوشی گفتم « نمیشه همینجوری یه کاریش کرد ؟ » خندید . ماشین را برانداز کرد « حیفه آخه » . و دوباره چرخ و سپر را وارسی کرد .

در ماشین را باز کردم و کیفم را روی صندلی شاگرد خالی کردم . موبایل را برداشتم و در رابستم .گفتم « زنگ می زنم همسرم بیاد » ذوق زده گفت « آره زنگ بزنید بیان. ماشین خودتون نیس ؟»

یواش گفتم « ضایع میشم ». خندید « ضایع بشی بهتر از اینه که ماشین داغون بشه . حیفه »

دنبال شماره اش گشتم . یک تاکسی که داشت با سرعت از کنارمان می گذشت ، سرعتش را کم کرد . بی اختیار دستم را بلند کردم . کنار تاکسی ایستادم « کار راننده های معمولی نیست . میایید کمک ؟» مستقیم رفت جلو . باز هم رفت . چهار راه را رد کرد. برگشتم طرف ماشین. توی دلم گفتم « بی معرفت » .

نمی دانستم چقدر پول توی کیفم هست . در ماشین را باز کردم تا کیف پولم را بردارم. با صدای راننده تاکسی از جا پریدم «اوه ..اوه ..خانم چه کردی با این زبون بسته ». کیف پول را پرت کردم روی صندلی و در را بستم . راننده تاکسی به یکی از کارگرهای افغانی که داشت با سپر کنجار می رفت، تَشر زد « چه کار میکنی همشهری ؟ ول کن وَر میاد» . بعد ایستاد جلوی ماشین و با دقت نگاه کرد « خانم روشنش کن » .

موبایلم توی دستم لرزید. عرق کف دستم را با چادرم پاک کردم « سلام ..بیدار شدی ؟ نه ...آره . بیرونم . چیزی نشده ..فقط ..صبر کن ..نه . چیزیم نشده . فقط ..خاموش کردم . همینجا نزدیک فلکه . به خدا تا اینجا خوب اومدم . یه دفعه نمی دونم چی شد.. باشه .. بیا » خداحافظی ام را نشنید ، داشت به خودش بد و بیراه می گفت. جوانک موتوری گفت « بشین روشن کن». دید که دست هایم می لرزد. خندید. گفت« سوئیچ ؟» گفتم « رو ماشینه » و از همه شان فاصله گرفتم . راننده تاکسی فرمان می داد « بیا جلو ..خُب ...بیگیر این طرف ..چپ ..چپ ..یواش ..خُب .. برو عقب ..خب وایسا ..وایسا داغونش کردی ».

صدای خرد شدن تکه های پلاستیک فشرده بلندتر از آن بود که فکرش را می کردم. سمت راست  سپر کاملا جدا شده بود و میان زمین و آسمان آویزان بود. جوانک ماشین را کنار جدول پارک کرد. بی حال گفتم «ممنونم از همه تون» راننده تاکسی جوابم را نداد . راهش را کشید و رفت.  ریش توپی گفت «احتیاط کن خواهر ». جوانک سوئیچ را داد دستم «می خواهید وایسم تا آقاتون بیاد؟» . لبخند زدم «دستت درد نکنه». خندید. موتورش را دست گرفت و رفت. چند قدم یک بار بر می گشت و به من و ماشین نگاه میکرد. آدم آهنی توی ایستگاه نبود.

نشستم توی ماشین. از دور که دیدمش قلبم ایستاد . صندل پایش بود. موهایش را هم شانه نکرده بود . خرده ریزهای پخش و پلا روی صندلی را جمع کردم که بریزم توی کیفم. کارت عابر بانک ، عینک آفتابی ، کرم ضد آفتاب ..از گوشه ی چشم می دیدمش . ایستاد پای ماشین و دو سه بار با مشت کوبید روی سپر خرد شده . تکه های سپر جدا می شد و روی زمین می افتاد. بعدپشت به من نشست روی کاپوت. پایم را از روی دنده رد کردم و روی صندلی کناری نشستم. در ماشین را باز کرد.  قبل از اینکه روی صندلی اش بنشیند با موبایلش شماره گرفت «خوبی وحید ؟ ببخشید ..بیدارت کردم انگار..نه ..بیرونم ..زنگ زدم بگم اگه هنوز ماشینه رو میخوای، می فروشم ..حالا سر قیمت کنار میاییم ..نه بابا ..چیز دیگه نمی خوام. دیگه کلا ماشین نمیخوام .فعلا ..»
 
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم قدسیه خان بابایی سلام

سوژه‌ی ساده، داستان گویی بی ادا و اصول، فضاسازی درست، دیالوگ های پیش‌برنده، شخصیت پردازی جان دار و صمیمیت حس های زنانه آشنا، «راهنمای راست» را به داستانی خوب، خواندنی، اثرگذار، بی‌تکلف اما پرکنایه و قابل تأمل تبدیل کرده است. آفرین! آفرین! آفرین! از خواندن آن لذت بردم. قدرت این اثر نه در انتخاب سوژه‌ی عجیب غریب است نه در پیچاندن نوع روایت و نه در هر بازی زبانی و تکنیکی و بازی های دیگر؛ به عکس، قدرت و قوت این داستان به نگاه بی ادعا اما عمیق شما به یکی از ساده‌ترین و پیش پا افتاده ترین تجربه های زندگی است که ممکن است از نظر بسیاری چندان قابل اعتنا هم نباشد اما هست. همه چیز آنچنان سر جایش است و تمام عناصر از چنان تعادلی برخوردارند که متن و حواشی در هم تنیده‌اند و به این می ماند که شخصیت های فرعی و اصلی وجود ندارد، اینجا همه به یک اندازه اهمیت دارند. مخاطب هم راوی را به وضوح می بیند و هم کارگرهای افغان و مرد شیک‌پوش کنار خیابان را؛ حتی شوهر راوی با آن غیبت طولانی اما با چند دیالوگ محشر چنان حضور زنده قابل توجهی دارد که مثال زدنی است. نخستین دیالوگی که راوی از شوهرش به یاد می آورد و به خواننده منتقل می‌کند در واقع دیالوگی است که به طور همزمان و توامان هم راوی را و هم همسر او را به مخاطب معرفی می‌کند و مخاطب هرچه جلوتر می رود همه شخصیت ها را بیشتر و درست تر بازمی شناسد: «نمی فهمم چرا خانما موقع رانندگی قوز می کنند و دو دستی فرمون رو می چسبند؟» این اولین جمله ای است که راوی از همسرش به خاطر می آورد. همین جمله به ظاهر ساده نه تنها بار عظیمی از اعتماد به نفس و اقتدار گوینده را نشان می‌دهد بلکه مفهوم عمیق و کنایه‌آمیزی از ضعف، ترس و عدم اعتماد به نفس شنونده آن را نیز با خود و در خود حمل می کند. همین جمله می تواند هشدار بدهد که راوی تنها برای راندن اتومبیل، چه جهاد اکبری پیش رو خواهد داشت. هرچه داستان پیش تر می رود، رنج ناتمام راوی عریان تر و نمایان تر می شود و خواننده درمی یابد این زن نه تنها با خودش و با همسرش بلکه با دیدگاه تحقیرکننده و تمسخرآلود هزاران هزار کپی برابر اصل همسرش روبروست؛ کارگران افغانی، جوانک موتوری، راننده تاکسی، مرد شیک پوش بی اعتنا، همه و همه در واقع همگی نمونه هایی مشابه شوهر او هستند با شکل و شمایل و لهجه هایی متفاوت اما با همان طرز فکر و با همان نگاه از بالا به پایین و همان ترحم گاه مهربانانه و گاه تمسخرآلوده. واکنش نهایی راوی پس از همه ماجراها تکان دهنده است: « ...پایم را از روی دنده رد کردم و روی صندلی کناری نشستم...» خواننده می تواند ببیند که چه شرم ، چه ترس و چه تحقیری در همین جمله نهفته است و شکنجه پنهان جمله را تا مغز استخوان احساس می کند. هیچ کنش و هیچ صحنه دیگری نمی توانست تا این اندازه گویا و رسا باشد. قدرت این صحنه بخصوص در تقابل با صحنه ی پیش از آن که همسر راوی را در حرکتی مقتدرانه و ارباب مآبانه بر کاپوت ماشین می نشاند، بیشتر به چشم می آید: «...ایستاد پای ماشین و دو سه بار با مشت کوبید روی سپر خرد شده . تکه های سپر جدا می شد و روی زمین می افتاد. بعدپشت به من نشست روی کاپوت...». دیالوگ پایانی همسر راوی پای تلفن، نه تنها یکی از بهترین نمونه های پایانی قوی است که در عین حال نشان می دهد در هر داستان و به ویژه در داستان کوتاه خوب، اولین یا آخرین کلمه فرقی نمی کند همه نقشی حیاتی دارند. نویسنده حتی در جمله های پایانی با دقت، در کار شخصیت پردازی است تا دست داستان را به سلامت در دست خواننده بگذارد.
خانم خان بابایی! داستان خوبی نوشته ای اما نکته ای که لازم است به آن بیشتر توجه کنی، عمیق و عمیق‌تر شدن در لایه های درونی و کشف و شناسایی حس های ناب به ویژه حس های زنانه است. مثلا وقتی می خواهی نشان بدهی شخصیت داستان ترسیده، باید بتوانی بگویی ترس او دقیقا چه نوع ترسی است و تفاوت این ترس با ترس مثلا یک راننده تاکسی در همان موقعیت و یا یک مادر یا یک زن دیگر در چیست. اشاره به جزییات داستانی درست را فراموش نکن اگر می‌نویسی ضبط را روشن کرد، خواننده می خواهد بداند راوی چه ترانه‌ای را می‌شنود. گاهی باید از کلی گویی‌ها فاصله بگیری مثلا وقتی راوی می‌گوید: «...تصور اینکه جرثقیل بیاید و ماشین یک زن را دربیاورد، اعصابم را تحریک کرد..» دارد کلی گویی می‌کند چون در واقع برایش سخت است توضیح بدهد چه جور تحریک می‌شود و یا چه حس مشخص قابل توضیحی دارد. توصیف ها، تشبیه ها و تصویرسازی ها را هم تا می‌توانی تازه‌تر کن. برای شسته رفته تر شدن نثر تمرین و تلاش کن. لطفا تا می توانی بخوان و بنویس؛ برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم و منتظر داستان‌های خواندنی‌تان هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
فائزه پیازچیان » 5 روز پیش
با سلام. ابتدا نقد قوی داستان توسط خانم آروان را مطالعه نمودم که مثل همیشه تیزبینی و تائید ایشان، نوید تولد داستان قابل اعتنایی را می داد. بنابراین به خواندن داستان جذب شدم و این تمایل تاسطر آخر ادامه یافت. واز خواندن وتصور کردن یکایک صحنه های داستان لذت بردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.