استفاده برنامه‌ریزی شده از چرخشِ روای در صورت ضرورت روایی




عنوان داستان : کوچ
نویسنده داستان : صادق ثابتی

پوستم قرمز و چروکیده شده است. روده هایم در حال کش آمدن هستند. چربی زیر پوستم نمی رود. توی سرم احساس سنگینی می کنم. نمی دانم تا چند وقت دیگر باید توی این وضعیت بمانم. نمی توانم جایی را ببینم. چشمهایم بسته است. صداهایی از بیرون به گوش می رسد. احساسم به هم می ریزد. کیوان و ناهید در حال مشاجره هستند. هر روز همین است. خواب را از چشمان بسته ام هم می گیرند. تحمل صداهایشان را ندارم. از اینجا هم راه گریزی ندارم. سعی می کنم تا می توانم به خودم تکان بدهم. آن بیرون هرچه باشد از این شرایط بهتر است. با تمام قوا خودم را جابجا می کنم. کله پا می شوم. نفسم بند می آید. با آرنج و لگد به دیواره می کوبم. بالاخره کلافه می شوند. آنها هم مثل من دور خود می پیچند. با اینکه وضعیت مناسبی ندارم اما خوشحال می شوم. صدایی شبیه آژیر شنیده می شود. انگار جایم را پیدا کرده اند. کمی دیگر تقلا می کنم. بالاخره ماشین از راه می رسد و هر سه مان را سوار می کند. از نفس می افتم و کمی آرام می گیرم.

« سی میلیون خیلی زیاده! اگه میشه یه کم کمترش کنین»
پری سرش را برمی گرداند. خشمش را قورت می دهد و لبهایش را به هم می دوزد. رو به زن می کند.
« ببین خانومی. من دارم ریسک می کنم. اگه دوزار مایه توش نداشته باشه همچین غلطی نمی کنم. فقط هم همین امشب رو وقت داری. فکرات رو بکن بهم خبر بده»
و بر می گردد تا سوار ماشین شود. زن بلند می گوید
« میشه یه چند روز فرصت بدین؟»
پری در ماشین را باز می کند. منتظر می ماند تا زن عابری که از کنارشان رد می شود، دور شود.
«اگه سمیه معرفیت نکرده بود اصلا نمیومدم اینجا. همین الانشم دو تا مشتریِ دست به نقد دارم. نشد فردا باید تحویل بهزیستی بدم. حالام هستی بسم ا...» و سوار می شود و در را می بندد.
زن به سمت ماشین می رود و دستش را روی شیشه می گذارد. پری شیشه را تا نیمه پایین می دهد. « اون وقت شناسنامه ش چی میشه؟»
خنده ی پری پوزه دارد.« خانومی اونش دیگه با خودته» و شیشه را بالا می دهد. ماشین دور می شود. زن به ساعتش نگاه می کند. سه و چهل دقیقه ی عصر است. عقربه ی بزرگ به سنش می ماند. گوشی را بر می دارد. با همسرش تماس می گیرد.

پوست انداخته ام. چشمهایم را باز می کنم. نور توی آنها نشانه می رود. دایره اش را تنگ می کنم. به نظر آزاد شده ام. زیرم نرم است. کمرم صاف شده است. نورهای مه آلود دورم را احاطه کرده اند. صدای کیوان و ناهید توی گوشم نیست. نوری شبیهِ یک زن از جا بلندم می کند. همه چیز، اطرافم در چرخش است. سرعت نورها زیاد است. آرامشم را برهم می زند. گریه می کنم. صدایی توی گوشم می پیچد. انسان نیست. اگزوز ماشین است. ماشین از بیمارستان خارج می شود.

« پری جون حالت خوبه؟ چه کردی دختره رو؟»
« سمیه من پشت فرمونم. ببین همین الان تحویلم دادن. بیشتر از یکی دو روز نمی تونم نگهش دارم. اگه میخواد واقعا، بگو بهم زنگ بزنه. مشتری نقد پاش وایساده ها»
« آره آره حتما. چند باره گفته بهم بنده خدا. منتظر دختر بود فقط. الان بهش زنگ میزنم. مشکلی واست پیش نیاد بیمارستان؟»
پری صدایش کش می آید. «تو نگران اونش نباش»
گوشی را قطع می کند. به دختر بچه نگاه می کند که در حال دست و پا زدن است. دهانش هنوز باز است و گریه می کند. گوشی را روی صندلی،کنار بچه می اندازد. رو به بچه می گوید « آروم باش کوچولو. یه مامان جور میکنم برات بالاخره» و فرمان را به سمت خانه اش کج می کند.

بیست و چهار ساعت گذشته است. ناهید برای پیاده روی ملایم از جایش برمی خیزد. شکمش منقبض است. پاهایش را روی زمین می کشد.کیوان زیر بغلش را می گیرد و کمک می کند. ماشین توی محوطه ی پارکینگ منتظر است. آنها سوار می شوند و از بیمارستان خارج می شوند. ناهید گوشی را برمی دارد و تماس می گیرد. با چشمهای پف کرده، اطراف را می پاید.
« پری. من الان اومدم بیرون»
پری گوشی را پایین می آورد و به دور و بر نگاه می کند. وارد اتاق می شود و در را می بندد. یک دستش را در جیب روپوش سفیدش فرو می کند.
« باشه عزیزم. تو برو استراحت کن. من کاراش رو انجام میدم»
ناهید دستِ کیوان را از روی شانه اش به پایین پرت می کند. کیوان صورت استخوانی اش را برمی گرداند. ناهید ادامه می دهد
« پری، دیگه سفارش نکنم. بیست تومن یه قرون کمتر نباشه»

دو هفته گذشته است. نورها ملایم تر شده اند. بوی تازه ای توی دماغم می پیچد. چربی ها زیر پوستم را پر کرده اند. مادرم چشمهایم را با آب و پنبه تمیز می کند. بندِ نافم سیاه شده و افتاده است.
این بیرون احساس آرامش می کنم. صدای پدر زیر سقف خانه می پیچد. این اسم همیشه همراهم است. « مژده»
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای صادق ثابتی
داستان ارسالی شما «کوچ»، با وجود مدت زمان بسیار کوتاهی که وارد حرفه سخت و قانونمند داستان‌نویسی شده‌اید، از نقاط قوت قابل توجه‌ و ارزشمندی برخوردار است که نشان‌دهنده توانایی بالقوه شما در راحت‌نوشتن، دقت نظر و پرداخت جزءپردازانۀ وقایع ضروری و پیشبرنده، جهت ایجاد یک واقعۀ دقیقِ روایی است.
داستان با بهره‌گیری ازغافلگیری رواییِ و به صورت «میان‌ حادثه»ای، از نقطۀ مناسب و برنامه‌ریزی شده‌ای شروع شده است: «...، پوستم قرمز و چروکیده شده است. روده‌هایم در حال کش آمدن هستند...» که جنبه نسبتاً رمزآلودی دارد و مخاطب مکاشفه‌گر اثر را کاملاً ترغیب می‌کند که جهت کشف رمز واقعه، داستان را با دقت دنبال کند.
همچنین در بخش انتخاب «زاویه دید» متناسب با نیازهای روایت، این داستان از طریق روایتگریِ راوی «اول‌شخص» (من‌گو) شروع می‌شود و به طرز تقریباً باورپذیری، مشغول اطلاع‌رسانیِ وقایعی ضروری درون متن، مطابق با میزان آگاهی‌های راوی هنوز به دنیا نیامده‌اش می‌شود: «...، کله‌پا می‌شوم. نفسم بند می‌آید. با آرنج و لگد به دیواره می‌کوبم. بالاخره کلافه می‌شوند. آن‌ها هم مثل من دور خود می‌پیچند...».
در بخش‌هایی دیگر از این داستان، جهت ایجاد گسترش در اطلاع‌رسانی متناسب با نیازهای متن، از راوی «سوم‌شخص» (دانای کل) بهره می‌گیرد: «...، پری سرش را بر می‌گرداند. خشمش را قورت می‌دهد..» و دوباره این روند جابه‌جایی راوی، به صورت مدیریت شده‌ای تکرار می‌شود، زمانی که راوی من‌گو تازه به دنیا آمده است: «...، پوست ‌انداخته‌ام. چشم‌هایم را باز می‌کنم...».
و باز هم به لحاظ ضرورت روایی، راوی دانای کل دوباره وارد متن می‌شود: «...، به دختر بچه نگاه می‌کند که در حال دست‌و‌پا زدن است...» تا جایی که روایت به سطر نهایی خودش می‌رسد: «...، نورها ملایم‌تر شده‌اند. بوی تازه‌ای توی دماغم می‌پیچد. چربی‌ها زیر پوستم را پر کرده‌اند. مادرم چشمهایم را با آب و پنبه تمیز می‌کند....، احساس آرامش می‌کنم. صدای پدر زیر سقف خانه می‌پیچد...» و داستان به صورتی جذاب و نیمه‌باز در ذهن مخاطب ادامه پیدا می‌کند؛ آفرین بر شما، البته بهتر است که با حذف بخش : «...، این اسم همیشه همراهم است...»، وجه تأویل‌پذیری داستان را گسترده‌تر کنید.
همان طور که خودتان هم به خوبی می‌دانید، هر داستان موفق مؤثری نیاز دارد که وقایع ضروریش از طریق شیوه روایی «توصیف پویا» (جزءپردازی‌هایی دقیق و پیشبرنده) تنظیم بشود تا به طرزی کاملاً ملموس‌تر و باورپذیرتر در اختیار مخاطب سخت‌پسند قرار بگیرد؛ اتفاقاً حجم اصلی داستان شما هم از چنین دقت‌نظر تأثیرگذاری بهره گرفته است: «...، چشم‌هایم بسته است. صداهایی از بیرون به گوش می‌رسد. احساسم به هم می‌ریزد..، از نفس می‌افتم و کمی آرام می‌گیرم...، لب‌هایش را به هم می‌دوزد...، منتظر می‌ماند تا زن عابری که از کنارشان رد می‌شود...، شیشه را بالا می‌دهد...، نورهای مه‌آلود دورم را احاطه کرده‌اند...، دهانش هنوز باز است و گریه می‌کند...، با چشم‌های پف کرده، اطراف را می‌پاید...»؛ البته در یک جای داستان، یکی از این توصیف‌ها، کاملاً مفهوم ارائه نشده است :«..، سه و چهل دقیقه عصر است. عقربه بزرگ به سنش می‌ماند...»، گرچه این بخش از طریق «سپیدخوانی» قابل فهم است، اما بهتر است که اندکی شفاف‌تر تنظیم بشود.
لطفاً بخش دیالوگ‌ها را با دقت‌نظر بیشتری مورد بازنگری و بازنویسی قرار بدهید، هم از نظرِ ضروری بودنِ بخشی از این گفتگوها (راحت‌ترین شیوۀ ممکن برای تشخیص دیالوگ‌های ضروری این است که قابل حذف و یا جایگزینی با توصیف‌های پویا نباشند) و هم از نظر کیفیت تنظیم آن‌ها که با قواعد «دیالوگ‌نویسی» مطابقت بیشتری داشته باشند؛ چون که درواقع بخش گفتگوهای این داستان، «پاشنه آشیلِ» روایتِ جذاب و برنامه‌ریزی شده شما شده است.
آقای ثابتی عزیز، شما از استعداد ذاتی منحصر به فردی برای نویسندگی برخوردار هستید که با هدفمندتر کردن سیر مطالعاتی مرتبط با شیوه‌ روایی موردعلاقه‌تان (احتمالاً به مرور بیشتر به سمت آثار «فراواقع» و «سیال ذهن» سوق پیدا خواهید کرد) و با تمرین نوشتاری مستمر در این زمینه، از کیفیت دقیق‌تر و مؤثرتری بهره‌مند خواهید شد. مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۴
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای صادقی عزیز. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای براتی عزیز. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای ثابتی عزیز، خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
صادق ثابتی » 13 روز پیش
ممنونم جناب سلحشوری. بسیار خوشحالم از اینکه در این کلاسِ آموزشی، از نقطه نظرات شما منتقدین عزیز و مجرب در راستای فن نویسندگی و شیوه ی دقیق تر پرداختِ روایت، نهایت استفاده و بهبود عملکرد را داشته باشم. با تقدیم احترام

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت