در نوشتن اسامی اغراق نکنید




عنوان داستان : میخک مینیاتوری
نویسنده داستان : فهیمه عموجوادی

کلید را داخل قفل در آپارتمان چرخاند، در با دو دور چرخش و صدای قیژ کشداری باز شد. با یک دست چمدان را بلند کرد و با انگشتان دست دیگر روی دیوار، جایی که حدس می زد کلید برق باشد را کاوید. پذیرایی کوچک و مبله اش روشن شد. لباس ها روی مبل های سبز و زرد تلنبار بود و فنجان قهوه نیم خورده، روی کتابخانه کوتاه، کنار صفحه باز کتاب اصول نگهداری از حیوانات خانگی رها شده بود. چند کوسن گلدار قرمز و آبی زیر پا بود که با لگدی کنارشان زد.
شال و مانتواش را از تن در آورد و روی بقیه لباس ها انداخت. می خواست خودش را روی مبل رها کند که ناگهان نگاهش روی گلدان کوچک میخک مینیاتوری پشت پنجره آشپزخانه خیره ماند. نیم دو به طرفش رفت. برگ های خشکش را نوازش کرد و ساقه پوکش را بین دو انگشتش کمی فشرد. نفسش را با صدا بیرون داد. نصف لیوان آب پای گلدان کوچک ریخت و با صورتی درهم، منتظر معجزه، نگاهش را به گلدان دوخت. احساس کرد که آب را روی خاکستر سوخته شئی محبوب ریخته است. گلدان میخک مینیاتوری نیمه خشک با برگهایی آویزان به او دهن کجی می کرد. انگار با او قهر بود که او را تنها گذاشته و رفته بود. مثل سامی که بیشتر از قبل نگاهش نمی کرد و حتی وقتی صورتش را جلوی صورتش می برد رویش را بر می گرداند. صورتش را بین دستانش گرفت و گریست. احساس کرد که میشی خودش را به پاهایش چسبانده. چشمانش را باز کرد و به یاد میشی افتاد. زیر لب گفت کاش میشی کنارم بود.
میشی خودش را در بغلش کش و قوس داد. با اینکه چاق تر شده بود و انگار بد نگذرانده بود، کمی غریبگی می کرد. سرش را پشت گردنش فرو برد و با صدا بوسیدش. میشی نمی خواست داخل جعبه اش برود. مجبورش نکرد. ساک لوازم میشی را روی زمین گذاشت. میشی هنوز در بغلش نا آرام بود. کمرش را نوازش کرد و انگشتانش را لای موهای بلند شیری اش فرو کرد. گربه از حرکت آشنا آرام شد و چشمانش را خمار کرد و صدای ضعیفی از گلویش خارج کرد. پول پانسیون حیوانات خانگی را یک دستی شمرد و پرداخت. ماشینش یک خیابان پایین تر پارک بود، ساک را روی دوشش انداخت و با همان دست جعبه را برداشت و راه افتاد.
گلدان ها را یکی یکی در آسانسور گذاشت و از همسایه طبقه پایینی تشکر کرد. زن سالخورده لبخندی زد و قبل از بسته شدن در آسانسور، برای گلدانها دستی تکان داد.
اول گل کریسمس را با احتیاط داخل خانه آورد و بعد گلدان ها را یکی یکی کنار ورودی آشپزخانه چید. عطر ملایم گل فریزینا فضای آپارتمان را پر کرد. میشی پاورچین از کنار گل کریسمس رد شد. سرش را بالا گرفت و نگاه تیزی به او انداخت. میشی را بغل کرد و همانطور که موهای زیر گردن و پشت گوشش را نوازش می کرد قربان صدقه اش رفت. صدای خرناس میشی که از روی خوشی می کشید بلند شد، دست و پایش شل شد و دراز کشید.
کاغذی را که روی گلدان نماتانتوس بود را خواند. دو روز دیگر باید به آن آب می داد. گلبرگهای زرد فریزینا رابوئید و نوازش کرد و به گلدان ژربرا آب داد. بعد ته مانده آب را پای گلدانهای کناری اش ریخت. همیشه همین کار را می کرد. احساس گناه می کرد که به یکی از گلدان ها آب داده و بقیه گلها او را نگاه می کنند و نمی توانند بگویند که چقدر دلشان آب می خواهد. با این وجود، مصرانه از دستورالعمل تکه کاغذهای چسبیده به گلدان ها پیروی می کرد.
میشی کمی لاغرتر شده بود و بدقلقی می کرد. غذایش که جگر پخته شده بود را نمی خورد. به ناچار یک بسته غذای خشک سانابل از کابینت سفید بالای سینک برداشت و مقداری از آن را در ظرف میشی ریخت. بوی ماهی سالمون بینی اش را پر کرد. سرش را برگرداند و بشقاب را جلوی میشی گذاشت. میشی با اشتها شروع به خوردن کرد. دکمه ی پیغام گیر را فشرد. برای خودش قهوه ای ریخت و همانطور که شکر را در فنجان هم می زد، کتاب "اصول نگهداری از حیوانات خانگی" را باز کرد. سه پیغام خالی داشت و یک پیغام وقتی که ایران نبود. صدای مردانه ای از پیغام گیر بلند شد: "سلام.... کی برگشتی؟" میشی لحظه ای سرش را از بشقاب بیرون کشید و به صدا گوش داد. "مگر قرار نبود سه هفته پیش سامی بمانی؟ .....اگرمی گفتی کی بر می گردی می آمدم فرودگاه دنبالت.... چرا رفتارت سرد شده، با یه پیامک کوتاه می روی، بی خبر بر می گردی.... انگار نمی شناسمت..... فکر می کنم این حق را دارم که بدانم چرا؟.... " صدای بوق پایان پیغام که آمد میشی دستانش را لیسید و خرامان خرامان در سبد گرم و نرمش خزید. قهوه را کنار کتاب رها کرد. یک لیوان آب از شیر ظرفشویی آشپزخانه ریخت و نصف آن را سر کشید و بقیه را پای گلدان مینیاتوری جامانده در پشت پنجره آشپزخانه ریخت. منتظر تغییر در رنگ خاک شد. صورتش در هم رفته بود، نفسش را با صدا بیرون داد و پیغام گیر را خاموش کرد. میشی زیر چشمی نگاهش می کرد.
روی صندلی انتظار کلینیک دامپزشکی نشسته بود. دور و برش پر بود از تابلوی سگ ها و گربه ها و پرنده ها. میشی در باکسش یک طرفه لمیده بود و غرولند می کرد. از صبح بیرون روی داشت و روی پا بند نمی شد. دختر جوانی کنارش نشست. سگ پشمالو قهوه ای از بغلش به سمت میشی خیز برداشت و پارس کوتاهی کرد. میشی بی حال فش فش کرد و در جعبه اش ایستاد. دختر معذرت خواست بلند شد و صندلی اش را عوض کرد. میشی آرام گرفت و دوباره لمید.
یک بار دیگربه لیست دستور غذایی دکتر نگاه کرد. بعد از میوه فروشی به فروشگاه رفت. از قفسه کنسرو مخصوص گربه بالغ برداشت و دو بسته سانابل میگو و ماهی. میشی این طعم را به گوشت بوقلمون و جگر ترجیح می داد.
میشی بهتر شده بود. داروهایش موثر بود. تکه کاغذی را از کشو بیرون آورد و جلوی رویش گذاشت و دست به کار شد. دستور پخت سوپ برای گربه. صدای تلفن بلند شد. بی اعتنا هویج کوچکی را رنده کرد. کدو سبز و جوانه یونچه را خرد کرد و در قابلمه کوچکی ریخت. صدای تلفن ادامه داشت. میشی به حالت آماده ایستاد و گوشهایش را تیز کرد. جعفری و آب مرغ را اضافه می کرد که صدای مردانه ای در پیغام گیر پیچد: " الو... سکوت..... لطفا به من زنگ بزن.....با من حرف بزن شاید کمکی از دستم بر بیاد....... سکوت....... خانه هستی درسته؟.......چراغ آپارتمانت روشن است" دوید پشت پنجره. کنار میخک مینیاتوری نیمه خشکیده ایستاد و از گوشه پرده به کوچه نیمه تاریک نگاه کرد. گرما پیچید دور ساق پایش، خم شد، میشی را بغل کرد و محکم به سینه فشارش داد و همانطور که به کوچه نگاه می کرد صورتش را در موهای نرمش فرو برد.
میشی ناز می کرد و سوپش را نمی خورد. روبروی میشی نشست و با اشتها مربا را روی نان تست مالید و با سر و صدا جوید. میشی کنارش نشست و مظلومانه به کابینت سفید بالای سینک خیره شد و میو میو کرد. بالاخره تسلیم شد. نان و مربا را نیمه خورده رها کرد و از کابینت یک بسته غذای خشک برداشت و در بشقاب میشی ریخت. میشی چشمانش درخشید. جلو آمد و مودب روی دو پایش نشست و میو کشداری تحویلش داد.
تکه کاغذ گلدان نماتانتوس را خواند. یک لیوان آب آورد و نصف آن را پای گلدان ریخت. بقیه را پای گل کریسمس، فریزینای زرد و مقداری هم پای ژربرا. لبخند زد و احساس کرد گل ها از او راضی اند. هنوز کمی آب ته لیوان مانده بود که صدای آیفون بلند شد. کنار در ایستاد برای برداشتن گوشی آیفون این پا و آن پا می کرد. میشی ایستاد و گوشهایش رو به بالا گرفت. از صدای آیفون خوشش نمی آمد. همینطور صدای جاروبرقی و تلفن و هر صدایی که غافلگیرش می کرد.
گوشی آیفون را برداشت و بی حرف در را باز کرد. مرد آرام وارد خانه شد و سلام گفت. نگاهی به دورتا دور خانه انداخت. لبخندی زد و پرسید: "مبلهایت را عوض کردی؟ از رنگ طوسی خسته شدی؟ چه رنگ های شاد و زنده ای! " زن لبخند کمرنگی زد: "بشین برایت قهوه می آورم." مرد به قفسه کوتاه کتابخانه خیره شد. چشمش به کتاب نیمه باز حیوانات خانگی افتاد و چشمانش را چرخاند و گلدانهای آپارتمانی را برانداز کرد. بلند گفت: " تغییر اساسی دادی به خانه ات. حیوان خانگی هم می خواهی بگیری؟" زن از آشپزخانه بیرون آمد و میشی با احتیاط پشت سرش وارد شد. فنجان قهوه را جلوی مرد گذاشت. مرد میشی را دید اما ترجیح داد نادیده بگیردش. پرسید: " چرا یک فنجان قهوه ریختی خودت نمی خوری؟" زن نشست. میشی را از زمین بلند کرد و روی زانوهایش گذاشت. دستش را لای موهای بلند شیری رنگ میشی فرو برد و آهسته گفت: " نه" مرد مشکوک نگاهش کرد. در سکوت منتظر بود. زن به حرف آمد: " تا چند روز دیگر همسرسابقم، سامی را می آورد...تا با من زندگی کند" مرد فقط نگاهش می کرد. دستش لای موهای میشی بی حرکت مانده بود. میشی تکانی به خودش داد و از زانوهای زن پایین پرید و به سمت دلقک پلاستیکی اش رفت. زن دستانش را در هم گره زد و گفت: " پدر سامی می خواهد ازدواج کند و نمی تواند از سامی نگهداری کند."
سکوت آزار دهنده شده بود. مرد سکوتش را شکست: " آنجا برای درمان سامی مناسب تر است...چطور می خواهی اینجا برای اتیسم....." زن میان حرفش پرید. انگار که بخواهد توجیه بیاورد و خودش را راضی کند گفت: "اینجا هم می شود کارهایی برای سامی کرد. با یک مربی صحبت کردم که صبح ها بیاید برای آموزش سامی. گلها را او برای تحریک حس بویایی اش توصیه کرده است.... رنگ مبل ها را عوض کردم و رنگ دیوار اتاق سامی را" بعد نگاهی به میشی انداخت که مشغول بازی با عروسک دلقکی اش بود و طوری که انگار بخواهد میشی نشنود آهسته گفت: " یکی از کارهایی که می توانم برای سامی انجام دهم ..... روانپزشکش تجویز کرده و قبلا روی بیمارانش جواب داده، پت تراپی است. مطمئنم میشی می تواند با سامی ارتباط برقرار کند"
مرد ساکت بود و به میشی نگاه می کرد. زن آهسته گفت: " قهوه ات سرد شد می روم عوضش کنم" مرد زیر لب چیزی گفت اما زن نشنید. بلند شد تا به آشپزخانه برود. شاید هم دلش نمی خواست چیزی بشنود. قهوه را در سینک خالی کرد. می خواست قهوه ای دیگر بریزد که صدای به هم خوردن در بلند شد. قهوه را رها کرد. یک لیوان آب برای خودش ریخت و نصف آن را سرکشید. پشت پنجره آشپزخانه رفت و بقیه آب لیوان را پای گلدان میخک مینیاتوری ریخت. ناگهان نگاهش به جوانه تازه رسته از کنار شاخه پلاسیده افتاد. قلبش به تپش افتاد. نفسش را با صدا بیرون داد. دستانش را جلوی صورتش گرفت و گریست. احساس کرد که میشی خودش را به پاهایش چسبانده است و سرش را روی ساق پاهایش می کشد. مثل تمام وقت هایی که اشک می ریخت و صورتش بین دستانش پنهان بود.

فهیمه عمو جوادی
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم عموجوادی گرامی سلام
یکی از مدرن‌ترین تعاریف داستان کوتاه، برشی از یک زندگی است. این برش به این معنی است که جهان داستان شما جایی شروع شده و بعد از تمام شدن آن، ماجرا هنوز ادامه پیدا خواهد کرد ولی نویسنده آگاهانه فقط بخش مورد دلخواه خود را از این زندگی انتخاب کرده و می‌نویسد. تا اینجای توضیح اثر شما «میخک مینیاتوری» جهان داستانی درستی را ساخته است. اما داستان در حالت کلاسیک باید دارای اوج و فرود یا اصطلاحاً گره‌‌افکنی و گره گشایی باشد یا دست کم تعلیقی داشته باشد تا مخاطب علاقه‌ای به ادامه دادن و یا تفکر، بعد از اتمام اثر داشته باشد. ولی در داستان‌های مدرن و پست مدرن نویسنده نیازی به تعلیق و گره ندارد اما از آن‌ها مهم‌تر ایجاد کشمکش داستانی است تا جهان داستان خود را باورپذیر بسازد.
داستان شما هیچ گره و تعلیقی ندارد. زنی بعد از مدت‌ها از سفر برگشته و مردی به خانه‌اش می‌آید که ما نمی‌دانیم کیست ولی گویا با او ارتباطی احساسی دارد. بعد زن می‌گوید که پسر اوتیسمش قرار است با او زندگی کند و مرد هم او را ترک می‌کند. این وسط فقط نام تعدادی گیاه نوشته می‌شود و میشی که در سه صفحه، چهل و دو بار نام آن را تکرار کرده‌اید. به این دو خط دقت کنید، «احساس کرد که میشی خودش را به پاهایش چسبانده. چشمانش را باز کرد و به یاد میشی افتاد. زیر لب گفت کاش میشی کنارم بود. میشی خودش را در بغلش کش و قوس داد.» اما با وجود این اغراق بیش از اندازه، گربه تقریبا هیچ نقشی در داستان شما ندارد بجز اینکه پزشکی گفته است حیوانات خانگی در درمان اوتیسم موثر هستند. این مورد زمانی می‌تواند در داستان شما با اهمیت باشد که یا فرزند اوتیسم این خانم در خانه باشد و داستان راجع به روابط او با میشی باشد یا اساسا درونمایه‌ی داستان بدون حضور گربه بی‌معنا شود.
با این اوصاف اثر شما با اینکه در زمره‌ی داستان قرار می‌گیرد اما داستانی نیست که جهان مطمئن و درستی داشته باشد. ایراد کار هم در پیرنگ ضعیف اثر است. از شما می‌خواهم از خود بپرسید چرا این داستان را نوشته‌اید؟ آیا سوژه مادری است با کودک اوتیسم؟ یا ماجرای یک عشق ناکام؟ یا زنی دوستدار محیط زیست؟ به هرحال هر کدام از سوژه‌هایی که نام برده شد مد نظر شما باشد باید بر روی آن فکر کنید و داستان را بر روی آن متمرکز کنید تا جهان داستان شما باورپذیر و درست ساخته شود. بعد از آن می‌توانید با شناسایی شخصیت‌ها و تعیین روابط علت و معلولی و کشمکش بین آن‌ها داستان خود را بنویسید.
سخن آخر اینکه در داستان کوتاه رعایت ایجاز بسیار پر اهمیت است. مثلا ماجرای بیرون روی گربه و بردنش به مطب پزشک در کجای داستان شما اهمیت پیدا می‌کند؟ بنابراین در بازنویسی حتما به موارد گفته شده دقت کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
فهیمه عموجوادی » 13 روز پیش
سلام. ممنون كه داستانم را خوانديد و نقد كرديد. همانطور كه اشاره كرديد، داستان برشي از زندگي شخصيت اصلي داستان بود. به همين دليل عناصر داستان مثل تعليق و فراز و فرود را ناديده گرفتم.. داستان، داستان يك مادر است كه تمام تلاش و چيدمان و سبك زندگيش را دارد تغيير مي دهد براي يك تغيير بزرگتر كه آن كمك به درمان كودك اتيستي‌اش است.. اين زن انتخابش را كرده و مي خواهد مرد داستان را بنا به دليلي كه آخر داستان گفته شد از زندگيش خارج كند و يك طرف ديگر پرداختن به شخصيت اين زن است كه دارد كتاب مي خواند و ياد مي گيرد كه با اين تغيير دست و پنجه نرم كند، گياهان را نمي شناسد اما با حساسيت و مهرباني از آنها نگهداري مي كند. اشاره به بيرون روي ميشي هم دليلي نداشت جز شناساندن شخصيت داستان در اكت و عمل، كه حمايتگر، دلسوز و پذيرنده است و با وجود آسيب پذيري و نگراني تمام تلاشش را مي كند. در مورد تكرار نام ميشي درست فرموديد و واقعا بايد بازنويسي را ياد بگيرم. و نام گلها هم اغراق آميز است اما انتخاب گلها بر اساس عطر آنها بود كه براي رايحه درماني كودكان اتيستيك بكار مي رود.كه البته كمتر از پت تراپي شناخته شده است. باز هم ممنون كه وقت گذاشنيد و نقد كرديد. موفق و پيروز باشيد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت