ورود یک اتفاق از جهان واقع به جهان داستان




عنوان داستان : نچ
نویسنده داستان : لیلا حسین پور

خورشید همه توانش را به کار گرفته تا با آخرین درجه دمایی اش ما را گرم کند و خرماهای شیرین و پر انرژی به بار آورد تا توان روزهای بی توانی مان شود. ماهم فراری از محبت بی دریغ خورشید پناه می بریم به کولر و بستنی و آب میوه. چه برسد به اینکه ساعت سه ظهر مرداد ماه باشد و آدم خسته و تشنه از سرکار می خواهد برگردد خانه. منِ گرمایی بد جور دلم آب میوه خنک می خواهد و هوس بستنی هوش و حواسم را برده است.
همه مغازه های سر راه خانه بسته اند. دیگر نا امید شدم که جعبه های خالی نوشابه و بشکه های آب معدنی جلوی مغازه توجهم را جلب می کند.
کبد و اعما و احشای داخلی بدنم بشکن و بالایی راه انداخته اند تماشایی و می کشانندم به سمت مغازه.
وارد مغازه می شوم. راهروی مغازه به گمانم از عرض قبر هم کوچکتر است. به زور می شود یک نفر آن هم نه از روبرو که از پهلو و آهسته آهسته وارد مغازه شود. اگر هم کسی اندکی شکم داشته باشد که واویلا. اولا که باید هُلش بدی تا وارد شود. و دوما هم شکمش گیر میکند به اجناس چیده شده داخل راهرو و تمام اجناس پخش زمین می شود و خر بیار و باقالی بار کن.
با مصیبت خودم را رساندم آخر مغازه تا از یخچال بستنی بردارم. خانم نسبتا جوانی با ابروهای ضخیم تاتو کرده تیره رنگ و چهره ای جدی چلویم ایستاده و نگاهم می کند. البته بهتر است بگویم چپ چپ نگاهم می کند. نگاهم را می گیرم و مشغول انتخاب نوع بستنی می شوم که می گوید:«نچ»
زیر چشمی نگاهش می کنم. کامل نمی بینمش اما به گمانم نگاهش به من باشد.
باز مشغول کار خودم می شوم که باز هم میگوید:«نچ» .
با تعجب به خودم و سرو وضعم نگاهی می اندازم. شاید سر و ضعم مشکلی دارد، اما ایرادی ندیدم. خب شاید می خواهد رد شود و من جلویش ایستاده ام.
-خانم می خواید رد شید؟
-خیر
و باز هم می گوید: «نچ»
دیگر دارم از کوره در می روم. می خواهم بهش بگویم: خانم مشکلتون چیه هی نچ نچ می کنید؟ درسته هوا گرمه و اعصاب همه به هم ریخته اما آداب اجتماعی هم خوب چیزیه. که می بینم می خواهد رد شود. نفس عمیقی می کشم و با زحمت خودم را کنار فضای خالی جفت یخچال می چپانم تا رد شود. باز هم می گوید: «نچ». دیگر کلافه شده ام. به گمانم صورتم از عصبانیت برافروخته شده باشد چون حرارت گونه هایم را حس می کنم. هوف بلندی می کشم تا بتوانم خود را کنترل کنم. خانم به زحمت در حال خارج شدن از مغازه است و هنوز هم دست از «نچ» گفتن بر نمی دارد.
از مغازه خارج شد. نفس راحتی می کشم که باز هم صدای «نچ» می آید. مبهوت دور و برم را نگاه می کنم. خانم که از مغازه خارج شده پس این صدای نچ از کیست؟ شاید صدای مغازه دار است. بیشتر دقت می کنم. صدای نچ از نزدیک می آید و مغازه دار اول مغازه نشسته. پس صدای او هم نیست. باز هم دقت می کنم. بله صدا، صدای یخچال مغازه است که هر چند لحظه یک بار صدای «نچ» می دهد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم لیلا حسین‌پور عزیز، سلام. جای بسی خوشحالی دارد که نویسنده‌ای جوان از خطه‌ی دوست‌داشتنی خوزستان برای‌مان داستان ارسال کرده. دو سال است که به داستان نویسی روی آوردید. امیدوارم در این را مصمم باشید و از هیچ تلاشی برای نوشتن داستان‌های خوب و تأثیرگذار کوتاهی نکنید.
بارها برای همه‌مان پیش آمده که اتفاقی افتاده و ما را به خنده وا داشته، یا غمگین‌مان کرده، باعث عصبانیت‌مان شده. وقتی آن اتفاق را برای کسی تعریف می‌کنیم او هم همان حس را تجربه می‌کند. اما وقتی قصد می‌کنیم همان اتفاق را از جهان واقع به جهان ممکن داستان وارد کنیم، شرایط تغییر می‌کند. یادمان باشد آن چه در جهان واقع حس ما را تحریک می‌کند برای ورود به داستان باید داستانی شود در غیر صورت در حد خاطره باقی می‌ماند. «نچ» می‌تواند خاطره‌ی یک خانم جنوبی از یک روز گرم باشد که یخچال سوپرمارکتی او را به اشتباه می‌اندازد و باعث می‌شود لحظات خندستانی را تجربه کند. اما برای تبدیل این اتفاق به داستانی کوتاه باید داستانی‌اش کنید. به این مفهوم که موقعیتی ایجاد شود و ماجرایی شکل بگیرد که وقتی راوی متوجه اشتباهش می‌شود، حس خواننده راتحریک کرده و او را به خنده بیاندازد.
راوی با این که خسته است، از سر کار برمی‌گردد و مدام از گرما و هوای نفس‌بر جنوب غُر می‌زند اما شوخ طبع است. حتی گفتن از دمای بالای هوا و بی‌تاب بودنش برای خوردن یک بستی را طوری روایت می‌کند که لبخند به لب خواننده می‌نشاند. راوی طبع طنازی دارد و همین روایت را شیرین کرده. از تنگی راهروی سوپر می‌گوید و این که اگر کسی کمی چاق باشد نمی‌تواند به راحتی وارد مغازه شود. همین می‌تواند ماجرا بیافریند. این که راوی کمی چاق است. به زور وارد راهروی تنگ می‌شود. به سمت یخچال بستنی‌ها می‌رود. زنی لاغر در مغازه است و مدام زیر لب «نچ نچ» می‌کند. مغازه‌دار هم مشغول به کاری است و حواسش به مشتری‌ها نیست یا بیرون مغازه مشغول چیدن باکس‌های آب معدنی است. (این‌ها که من می‌گویم فقط یکی از چندین موقعیت برای نوشتن این داستان است. من مثال می‌آورم تا موقعیت در ذهن شما شکل بگیرد و ببینید چه راه‌هایی برای پیش بردن روایت پیش رو دارید.) راوی اول فکر می‌کند منظور زن از «نچ» گفتن این است که راه باز کند او رد شود. وقتی با تلاش زیاد راه را برای رفتن خانم لاغر باز می‌کند و باز او «نچ» می‌گوید مطمئن شود که می‌خواهد به چاقی او و بستی خوردنش گیر بدهد. می‌توانید از این موقعیت استفاده کنید. دو زن را درگیر کنید. درگیری که لفظی باشد اما راوی همان طنز زبانی‌اش را حفظ کند یا حتی به یکی دو هل دادن هم بیانجامد. بالاخره مغازه‌دار متوجه شود و دلیل جر و بحث دو زن را بپرسد و مشخص شود که صدای نچ نچ از یخچال می‌آید. در این حالت است که اتفاق داستانی می‌شود و خواننده در پایان از سوءتفاهمی که راوی دچارش شده خنده‌اش می‌گیرد. باز هم تکرار می‌کنم. من فقط برای روشن شدن منظورم مثال آوردم. «نچ» داستان شماست و اطمینان دارم در بازنویسی موقعیت‌های خوب زیادی به ذهن‌تان خطور می‌کند. بهترین، داستانی‌ترین و طنازترینش را انتخاب کنید و بنویسید.
بخوانید و بنویسید وباز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
لیلا حسین پور » 13 روز پیش
سلام خیلی لطف کردید. ممنون از نقدتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت