مخاطب در اتوبوس آخر شب داستان




عنوان داستان : خط 96
نویسنده داستان : محمد آل مراد

امان از این سرویس های آخر شب هاشمیه !گاز ترمز... گاز ترمز...
نمیدونم چی میخوان از جون این خیابون ،البت اگه جونی براش مونده باشه ،یه عده ام میگن تازه داره جون میگیره!چمدونم والا...
اصن این جون لامصب خودش چیه که اینقدر حرفا مختلفه دربارش؟؟...
ـ"آقا چی کار میکنی؟! حالمون بهم خورد بس که تکونمون دادی. "
شرمنده آبجی! باشه... باشه... ولی مگه نمیبینی خیابون چه خبره خانوم؟! خودتو محکم بگیر که نیفتی خب! این همه دست گیره رو برای من نذاشتن که! برای شماست.
_"ایششش"
داشتم چی میگفتم آقا؟ آها "جون" ...اصلا ولش کن آقا. امان از این سرویس های اخر شب هاشمیه!
شاید خطم رو عوض کردم البت جاهای دیگه هم، چندان توفیری نداره. این روزا بالا شهر و پایین شهر نداره، همه جا شلوغه انگار مردم نمیتونن یه دیقه آروم توو خونه شون بشینن...
بابا برا ما دردسر داره .کسی گزارش کنه بد میشه... باشه اصرار نکن فقط سریع پیاده شو الانه که سبز شه
دوستم، اکبر آقا، از بچه های خط 10 به ز شما نباشه بچه فهمیده ایه. بر عکس من پیش هر کسی پرچونگی نمیکنه. حتی با من که گمونم بهترین دوستش باشم، اونم دوست قدیمی... آقا 15 سال رفاقت کم نیست ها یه عمره یه عمر... شما چندسالته؟ ...خدا برا پدر مادرت نگهت داره...یعنی وقتی شما هفت هشت ساله بودی ما با اکبر آقا دوست بودیم... خلاصه حتی با مایم هر چند روز دوکلوم حرف حساب میزنه اونم ، به قول خوش "مختصر مفید"، نه این که خودشو بگیره؛ نه!اینطور آدمی نیست،اما خب اغلب روزا حرفامون از احوال پرسی جدی تر نمیشه... اما هر چند وقت که دو کلوم حرف حساب میزنه برا چند روز آدم بسه ...اصن شاید میدونه مخ ما بیشتر از این نمیکشه و قاطی میکنه که بیشتر نمیگه... آقا اصن هم صنف شماست... آره درسخوندس...چی بود رشتش اوممم...آها فلسفه... آره یه چیز تو این مایه ها ...تازه اونم نه فلسفه ی خالی،فلسفه ی غرب!...بهش میگم بابا مشتی من درسم هیچ وقت اونقدرا خوب نبوده اما جغرافی رو خوب می‌فهمیدم مثلا هر وقت خط کمکی میرم هیچ وقت مسیر رو اشتباه نمیکنم حتی اگه تا حالا اونجا نبوده باشم شمال و جنوب شهر نداره برام! تازه اینا که چیزی نیست،الان منو تو یه شهر غریب هم ول کنی راهم رو پیدا میکنم ...اعتقادم اینه اون بالاسری به هر کسی قربونش برم یه چیزی داده قسمت ما هم این بوده ...چی بگم والا... بگذریم به اکبر میگم مشتی اخه اینجا که ماییم شرقه عالمه ،چرا رفتی فلسفه غرب خوندی ؟؟ اونم همیشه یه نیگایی میندازه تو چشمای ما و میگه :"عالم اونجوری ام که تو فکر میکنی شرق و غرب نداره همش سروته یه کرباسه ،میگه ما بهش میگیم اعتباریات. "...پیش خودمون بمونه با همه این حرفهاش که چیز زیادی ازشون سرم نمیشه، مطمئنم اگه جغرافیش قوی بود اوضاعش لابد خیلی بهتر بودو مثل ما صبح تا شب برا یه لقمه نون سگ دو نمیزد،شاید.
شایدم شما درست میگی خیلی هم معلوم نیست.دیروز از نالوطی بازی چند تا از شوفر های خط 62 بدجور پکر بودم.نامردا لو داده بودن که فلانی وسط راه مسافر پیاده میکنه و از این جور حرفا اتوبوسرانیم قربونش برم یه جریمه درست درمون برا ما بریده بود.حسابی رفته بودم تو لک که اومد نشست کنارم و یه سیگاری باهم گیروندیم. خیلی چسبید لامصب.البته میگن سیگار زیاد ضرر داره، اما من تو کتم نمیره اگه زیاد ضرر داره چرا این رفیقمون اکبر که این همه چیزی حالیشه میکشه ؟هان؟ دیدی یه جای کار میلنگه!البت نقدا نکش شما! بعد احوال پرسی و این جور حرفا گفت:"اگه میخوای خیلی خیلی خیلی مهربون باشی بعضی جاها نباید مهربون باشی،باید حدشو نگه داری "
مارو میگی چار شاخ مونده بودیم.
یکی نیست بهش بگه آخه رفیقِ من، اگه حد و مشتقم خوب بود میرفتم مهندسی چیزی میشدم نه شوفر...شوما بت میاد حد رو خوب یاد داشته باشی ...دیدی گفتم!...بابا ما آدم شناسیم اینجوری نگامون نکن...حالا اینا رو ول کن؛جمله اولشو نگاه کن!مگه میشه؟!
...بنداز صندوق صدقه پولشو خانوم، خورد ندارم.
فک کنم منظور اکبر اینه که انگار زیادی مهربونم ،نمیدونم شایدم منظورش این بوده که هنوز راه دارم تا خیلی خیلی خیلی مهربون شدن ... باید بیشتر مهربون شم؟!...اخه چجوری ؟با کم تر مهربون شدن !؟!یعنی چی؟شاید هنوز چند وقتی مونده تا بفهمم منظورش چیه،آره باس بیشتر مخمو بیشتر به کار بندازم.راستی شما میفهمی منظورش چیه؟
آها پیاده میشید این ایستگاه...ببخشید ... سرتون رو هم درد آوردم ...شرمنده!
علی یارت
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمد آل‌مراد سلام
تنها اثری که برای ما فرستاده بودید خواندم. رانندۀ اتوبوس شرکت واحد یا به قول خودش رانندۀ سرویس آخر شب هاشمیه، برای یکی از مسافران حرف می‌زند و خواننده داستان هم همراه مسافر، شنوندۀ بخشی از حال و روز و گرفتاری‌ها و دوستی‌های اوست. در واقع مثل این است که مخاطب داستان، مخاطبِ اصلیِ راننده است که برای چند دقیقه کوتاه سوار اتوبوس شده و قرار است داستان را بشنود و در ایستگاه بعدی پیاده شود. این پیوند، این رابطه میان مخاطب حرف‌های راوی و مخاطب داستان، پیوند قشنگی است. لحن و زبان هم تا حدودی خوب درآمده است و بده بستان گفت‌وگوی میان راننده و مسافران هم به فضاسازی کمک کرده است. یاد «سوگواری» نوشته آنتوان چخوف افتادم. حتما به خاطر دارید که در سوگواری هم یک درشکه‌چی داریم که پسرش را به تازگی از دست داده است و داغدار است و رنجی که می‌کشد او را وامی‌دارد برای کسی حرف بزند و می‌خواهد برای مسافرانش درد‌دل بکند و هیچکس حرف‌های او را نمی‌شنود اما نکته اینجاست که درشکه‌چی، داستانی برای گفتن دارد اما راننده‌ای که در اینجا داریم، داستانی برای شنونده ندارد. حرف می‌زند، با جهان اطرافش تعامل برقرار می‌کند، در حرف‌هایش به آدم‌های دیگر اشاره می‌کند اما آنچه می‌گوید بیشتر پراکنده‌گویی است و انسجام داستانی ندارد. راننده مدام به اکبر آقا اشاره می‌کند و هر جمله و هر نقل قول را به او ارجاع می‌دهد اما در نهایت این اکبرآقا هم دست خواننده را نمی‌گیرد و مخاطب داستان نمی‌تواند میان این آدم و اکبر آقا رابطۀ معناداری پیدا کند؛ منظور رابطه‌ای است که به ماجرایی داستانی بینجامد. اگر یک داستان، یک ماجرای واحد، از میان همۀ حرف‌های او بیرون می‌‌آمد و خودش را به مخاطب نشان می‌داد، نتیجه‌ اثری بسیار متفاوت‌تر از این می‌شد. نکتۀ دیگر این است که ما از شنوندۀ حرف‌های او، از کسی که مورد خطاب قرار گرفته، هیچ تصویر، هیچ توصیف، هیچ واکنش و هیچ دیالوگی نداریم. انگار این آدم در خلأ حرف می‌زند انگار برای خودش حرف می‌زند حتی اگر شنونده در اینجا کاملا منفعل و بی‌توجه است باز هم اشارۀ گذرایی به وجود و حضور او داستان را به جلو خواهد کشید. حتی اگر این شنونده را در قاب نگاه همین راننده می‌دیدیم؛ یعنی شنونده، از میان حرف‌های راننده و با جزییاتی که او در اختیار ما قرار می‌داد شکل می‌گرفت باز هم مسافری که شنونده است، از این سکون و سکوت خارج می‌شد. در هر حال با توجه به سابقۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان این اثر تمرین خوبی است. به مطالعه، تمرین و تلاش ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت