وقتی مشکل اصلی بی‌اعتبار می‌شود



عنوان داستان : پلو گوشت

گفتم: «چطوره به بابات بگیم بهمون پول قرض بده»
گفت: «یه وقت چیزی بهشون نگی. پیش خودشون فکر می‌کنن عرضه ندارم یه کیلو گوشت واسه زنم بخرم».
تلخی کندر را در دهانم مزه مزه کردم.
- حتماً درک می‌کنن که این شرایط موقتیه. فقط تا وقتی که دوباره بری سر کار.
دانیال لباس‌های اتو شده را در رخت‌آویز کمد گذاشت و آمد کنارم نشست.
- قربونت بشم سمانه جان، تو که بهتر می‌دونی اظهار فقر فقر میاره. بابا را هم که می شناسی کافیه یه بار تو زندگیمون کمبودی داشته باشیم، دیگه فکر می‌کنه اوضاع هر روز زندگیمون همینه.
دلم بنای بهانه‌گیری داشت ولی حرفی هم نداشتم در جوابش بگویم. لبه آستینم را تا سر انگشتانم کشیدم و همان‌طور که گوشه‌اش را تاب می‌دادم گفتم: «پس لااقل بیا شام بریم خونشون». با رضایت گفت: «باشه؛ ولی زود حاضر شو چون شامشون رو سر شب می‌خورن».
پالتو و شلوارم را از جالباسی برداشتم. همان‌طور که شال پشمی را دور شکم و پهلوهایم می‌بستم، گفتم: «فکر نکن دانیال که من زن نساز و بهونه‌گیری هستم. خیلی وقت‌ها بوده که وسط ماه دیدم گوشت و برنجمون داره تموم می‌شه، خودم جوری واسه غذا برنامه‌ ریزی کردم که آب تو دلت تکون نخوره». دانیال با دو تا سنجاق قفلی شال را روی شکمم محکم کرد.
- تا حالا شده بهت نق بزنم. بگم اینو نداریم؛ اونو نداریم؟ شده چیزی از کم و کسری‌های خونه را به رو بیارم؟!
خندید: «ای داد! باز میزان تعریف تمجید شنیدن خون خانم ما پایین آمده!» دستش را محکم دور شانه‌ام حلقه کرد: «شما عشق منی؛ خانم خوب منی؛ مهربون، قانع، با کمالات، مدیر خونه...» و با هر کلمه‌ای که می‌گفت فشار بازوهایش را بیشتر می‌کرد. گفتم: «ترو خدا بسه! تعریف نخواستم. داری خفه‌ام می‌کنی». گونه‌ام را بوسید و شانه‌هایم را رها کرد.
دست به کمر اخم کردم و گفتم: «لوس آقا! این حرف‌ها را نگفتم که ازم تعریف کنی. می‌خواستم بگم اگه الان حرفی می‌زنم به خاطر بچه است». پالتو را که فقط دو دکمه بالایش به هم می‌رسید تن کردم.
- از قدیم گفتن وقتی زن باردار بوی غذا به دماغش می‌خوره یا هوس خوردن چیزی به سرش می‌زنه، زود بهش بدین. خب، چه کار کنم؟ دست خودم نیست. دو هفته است هوس خوردن گوشت آونگ شده توی ذهنم. می‌ترسم برای بچمون مشکلی پیش بیاد. آن هم الان که داره بدنش گوشت می‌گیره و اندام‌هاش کامل می‌شه.
چادر را انداخت روی سرم و کشش را پشت گردنم برد.
- وقتی شما هر روز به سیب صبحت آیت الکرسی می‌خونی و می‌خوری، وقتی زیارت عاشورات ترک نمی‌شه، وقتی جسم این بچه رو با اذکار و آیات قرآن رشد می‌دی، دیگه چرا دل نگرون هستی؟ توکّلت به خدا باشه. منم قول می‌دم تلاشمو بیشتر کنم تا از سر درآمد روزانه‌ام بشه مبلغی را برای خرید گوشت کنار بگذارم.
با هم از خانه بیرون آمدیم. برف نرمی شروع به باریدن کرده بود. می‌شد از دور رقص دانه‌های ریز برف را در نور سبز چراغ بالای مسجد دید.
□□□

مرد تکیه داده به صندلی چرمی پشت بلند، با خشم و بی اعتنا به او عدسی عینکش را پاک می‌کرد.
- هر روز هر روز دادگاه... هر روز هر روز دهن به دهن گذاشتن با چند تا آدم زبون نفهم که معلوم نیست از کجا تحریک شدن!...
دانیال کلاه کاموایی‌اش را توی مشتش گرفته بود و در سکوت به سِتِ جا کاغذی و خودکار چرم دوزی شده روی میز نگاه می‌کرد.
- اینم از وضع امروز ما... وسط ترافیک کاری که محوطه تعمیرگاه جای سوزن انداختن نداره، آقا ماشینی رو که صاحبش دو ساعت دیگه میاد تحویل بگیره آورده، میگه جایی که حق الناس داره کار نمی‌کنم.
- اگر به اندازه ظرفیت کارگاه ماشین پذیرش کنین، این مشکلات هم پیش نمیاد.
دانیال جمله‌اش را در حالی با طمأنینه به مهندس جمشیدی گفت که او دیگر سرش به عینکش بند نبود و یک دستش کوبیده روی میز و دست دیگرش به حالت شماتت‌گر سمت او، گفت: «شما لازم نکرده برای من تکلیف تعیین کنی. الان هم ماشین رو می‌بری دو خیابون پایین‌تر جلوی فضای سبز، کاراشو انجام می‌دی. اونجا دیگه هیچ سرِ خری پیدا نمی‌شه که بگه راضی نیستم زیر پنجره خونه‌ام ماشین تعمیر کنی».
- بازم فرقی نمی‌کنه آقای مهندس. اونجا هم محل تردّد و تفریح مردمه. نمی‌شه تو معبر عمومی ماشین تعمیر کرد.
- مگه خیابون ارث باباشونه که نشه توش ماشین تعمیر کرد؟!
- مگه ارث بابای شماست؟
مهندس جمشیدی با عصبانیت سررسید روی میز را به سمت دانیال پرت کرد.
- گم شو، برو بیرون! دیگه حق نداری پا تو نمایندگی من بذاری.
دانیال از جایش تکان نخورد. نمی‌خواست به حرف او از دفتر بیرون برود و غرورش را جریحه دار کند. گفت: «برای من سعادته که از محیطی دور بشم که آه مردم پشتشه» و بی آن که در را پشت سرش ببندد از دفتر خارج شد.
□□□

مادرشوهرم سینی استکان‌های خالی را از آشپزخانه آورد تا از قوری و کتری روی بخاری چای برایمان بریزد. دانیال گفت: «این جلسه پرسش و پاسخی که قرار بود تو مسجد برگزار بشه به کجا رسید؟ می‌گفتن قراره نماینده شورای شهر را دعوت کنن درباره مزاحمت شغلی نمایندگی خودرو بحث و گفت و گو بشه».
پدرشوهرم استکان چایش را روی میز گذاشت و گفت: «امروز چند نفر از اهالی آمدن که زمان جلسه را هماهنگ کنن، بهشون گفتم مسجد رو وارد این بازی‌ها نکنین». مادرشوهرم دستش را روی دستم گذاشت و آهسته گفت: «حواسم نبود سمانه جان، تو قوری یه کم کاکوتی ریختم. بذار برم برات چای کیسه‌ای بیارم». گفتم: «نمی‌خواد. مشکلی پیش نمیاد» و با تعارف کنار خودم روی مبل نشاندمش.
دانیال گفت: «این تقاطع همیشه راه بندونه. مردمی که میان تا نماز ظهر را توی مسجد بخونن همیشه برای جای پارک خودروهاشون مشکل دارن. هروقت برای نمایندگی جمشیدی بار خودرو میاد، تا دم در مسجد و حتی پیاده‌رو جلوی مسجد را هم ماشین پارک می‌‌کنه. تعمیرگاهشم که می‌بینین چه وضعی داره... هیأت أمنا که پای شکوائیه را امضا نکردن، حداقل کاری که می‌شد از طرف مسجد انجام داد، برگزاری همین جلسه بود».
از قندان دو تا حبه قند برداشت و قندان را جلو پدرش گذاشت. مادرشوهرم داشت از سرماخوردگی بچه‌های دخترش حرف می‌زد و من یک گوشم به حرف های او و یک گوشم به صحبت‌های دانیال و پدرش، برای خودم نارنگی پوست می‌گرفتم.
- نباید این‌قدر تنگ نظر باشیم. این همه آدم ماشینشون رو هرجا بخوان پارک می‌کنن ولی چون این آقا سرمایه‌داره یه عدّه پی بهونه می‌گردن تا زمینش بزنن.
پدرشوهرم چایش را داغ داغ سرکشید و دنباله حرفش را گرفت.
- دیروز مهندس جمشیدی آمده بود مسجد. بنده خدا درد دل می‌کرد که تو همین دفتر نمایندگی خودرو و تعمیرگاهش برای دوازده، سیزده تا جوون ایجاد اشتغال کرده ولی یه عدّه از اهالی رفتن شهرداری و دادگاه شکایت و شکایت کشی که این نمایندگی را تعطیل کنن. واقعاً خدارو خوش میاد این همه جوون بی کار بشن!؟
گفتم: «واقعاً خدارو خوش نمیاد که جوون‌ها رو از کار بی کار کنن». فکر کردم بهترین فرصت است که ماجرای بی کار شدن دانیال را به خانواده‌اش بگویم؛ ولی دانیال با نگاه‌هایش بهم فهماند که حرفی نزنم. دلم داشت ضعف می‌رفت و مادرشوهرم راحت نشسته بود و فقط میوه تعارف می‌کرد. دانیال گفت: «کسی نمی‌خواد نمایندگی رو تعطیل کنه. مردم حرفشون اینه که مهندس جمشیدی یا به اندازه‌ای که انبار خودرو و تعمیرگاهش گنجایش داره سفارش قبول کنه یا یه مکان بزرگتر اجاره کنه تا باعث سدّ معبر و سلب آسایش مردم نشه»
به بهانه شستن دست‌ها از مادرشوهرم اجازه گرفتم و به آشپزخانه رفتم. بوی قیمه به مشامم می‌خورد و دلم را چنگ می‌زد. می‌شنیدم که پدرشوهرم می‌گفت: «مال مردم را نخورده که این‌قدر شلوغش کردن و میگن حقّ الناسه. حالا دو تا ماشینش رو هم بیاره جلو خونه من تعمیرکنه، مگه به کجای زندگی من بر می‌خوره». بی صدا در قابلمه برنج را برداشتم؛ خالی بود. ته قابلمه خورشت هم فقط یک پیاله از آب و لپه قیمه باقی مانده بود. صدای مادرشوهرم می‌آمد: «چه‌قدر هم آدم دست به خیریه این آقای مهندس. هر سال برای غذای ظهر عاشورا یک گوسفند می‌ده به مسجد. دیروز به بابات گفته که می‌خواد مراسم اربعین را خودش تنهایی به عهده بگیره و شام بده».
توی سبد آشغالِ داخل ظرفشویی یک استخوان قلم افتاده بود. شیر آب را باز کردم. به استخوان قلم گفتم: «من دلم گوشت می‌خواد». و با بغض چشم‌های به نم نشسته‌ام را شستم.
□□□

دانیال خم شده بود روی موتور خودرو و با آچار پیچی را سفت می‌کرد. برف بی‌امان می‌بارید و گلوله های پنبه‌ای اش را به صورت و دست‌های یخ کرده او می‌ریخت. پسر جوان لیوان چای را به او تعارف کرد و گفت: «خسته نباشی داداش. بیا چای بخور گرم بشی».
از خیمه‌ای که کمی دورتر از آنها برای پذیرایی از عزاداران برپا شده بود، صدای نوحه و مرثیه‌خوانی می‌آمد. دانیال لیوان کاغذی چای را با انگشت‌های خشک شده‌اش گرفت و گفت: «خدارو شکر، تموم شد. فکر نمی کردم با این ابزار مختصری که تو ماشین داشتی بتونم راش بندازم».
- خیر ببینی داداش. خدا شما رو برام رسوند. اگر این ماشین درست نمی‌شد، باید کلّی معطّل می‌شدم تا تو این برف و ترافیک یه تاکسی گیر بیاد و من رو با این همه غذا ببره اون محله های پرت پایین شهر.
دانیال نگاهی به داخل ماشین انداخت و پرسید: «نذریه؟». روی صندلی‌های جلو و عقب تا جایی که می‌شد، ظروف یک بار مصرف غذا گذاشته بودند. پسرجوان در لیوان چایش دمید و گفت: «پلو قیمه است. خانمم پخته. هرسال اربعین هرچه قدر وسعمون برسه غذا می‌پزیم و تو محله های فقیرنشین توزیع می‌کنیم». دانیال گفت: «خدا اجرتون بده» و کمی از چایش نوشید. پسر جوان دسته‌ای پول از جیبش بیرون آورد و گفت: «حساب ما چه‌قدر شد داداش؟» دانیال گفت: «بذار جیبت. کی حرف پول زد؟»
- یعنی چه؟ تعارف می‌کنی؟! خود شما وقتی دیدی ماشینم خرابه اومدی گفتی تعمیرش می‌کنی و اجرتش رو می‌گیری.
- اون موقع نمی‌دونستم این ماشین قراره نذری امام حسین (ع) را با خودش حمل کنه. روزی امشب ما هم همینه. بذار من هم یه سهمی تو رسوندن این غذا داشته باشم.
پسر جوان لبخند زد: «دستت درد نکنه» و از داخل ماشین دو ظرف غذا برداشت و به دانیال داد: «این هم برای شما و خانمت که گفتی بارداره. بگو ما رو هم خیلی دعا کنه.»
□□□

گفتم: «نگران نشو. فقط کمی دل ضعفه و تهوّع داشتم. از مامانت کلید گرفتم، آمدم خونشون». گفت: «شرمندتم. شوهر خوبی برات نبودم». از آن سمت گوشی صدای بوق و ازدحام ماشین‌ها می‌آمد. پرسیدم: «سرِ کار نیستی؟» گفت: «نه؛ دارم بر می‌گردم خونه. امروز کاسب نبودم. ماشین تعمیری کم بود».
یک هفته بود که به صورت آزمایشی در یک تعمیرگاه مشغول به کار شده بود. صاحب تعمیرگاه گفته بود اگر مشتری زیاد بود و خودش نرسید کارها را انجام بدهد، دانیال می‌تواند کار کند و بخشی از دستمزد را به تعمیرگاه بدهد و بخشی را برای خودش بردارد. قول داده بود که بعد از مدتی اگر از کارش راضی بود، بهش شغل و حقوق ثابت بدهد. گفتم: «اینجوری کار کردن ظالمانه است. بیا با بابات صحبت کنیم به خاطر رفاقتی که با مهندس جمشیدی داره ازش بخواد برگردی سرِ کارت». عصبانی شد. با لحن تندی گفت: «ظلم اینه که به خاطر درآمد بیشتر حق دیگران را ضایع کنی و وقتی هم بهت اعتراض می‌شه، به پشتوانه پولت بگی این منطقه و آدم‌هاش زیر بلیط من هستن و شکایت‌ها و اعتراض‌های شما به جایی نمی‌رسه». گفتم: «خب، باشه. چرا سر من داد می‌زنی؟» صدایش آرام شد: «ببخشید. معذرت می‌خوام. باور کن من راضی‌‌ام که صبح تا شب بدوم دنبال یه لقمه نون حلال و سختی بکشم ولی شریک ظلم نباشم».
دلم گرفت. یکباره دلم برای دانیال که داشت سختی می‌کشید و نان حلال سر سفره می‌آورد و برای خودم و بچه‌ام گرفت. خانه مادرشوهرم کنار مسجد بود و صدای بلندگو واضح شنیده می‌شد. سخنران داشت درباره قیام امام حسین (ع) و ظلم‌ستیزی صحبت می‌کرد. پدرشوهرم در مسجد بود تا برنامه‌های مراسم اربعین و شام را هماهنگ کند و مادرشوهرم احتمالاً هنوز کنار پرده حائل ایستاده بود و سینی‌های چای را از قسمت مردانه می‌گرفت و به دست دخترهای جوانی می‌داد که مشغول پذیرایی در قسمت زنانه بودند. من به خاطر دل ضعفه و تهوّع طاقت ماندن در مسجد را نداشتم و برای استراحت به خانه مادرشوهرم آمده بودم ولی هوس خوردن گوشت که آونگ شده بود توی ذهنم، مرا برده بود مقابل فریزر خانه آنها و از داخل طبقه‌های فریزر دو بسته گوشت توی کیفم گذاشته بودم.
حالا یکباره دلم گرفته بود. به دانیال گفتم: «زود بیا» و خداحافظی کردم. بسته‌های گوشت را دوباره سر جایش گذاشتم و گفتم: «خدایا منو ببخش». پشت پنجره ایستادم. برف شروع به باریدن کرده بود. مراسم مسجد به روضه آخرش رسیده بود و صدای سوزدار روضه‌خوان دلم را آتش می‌زد. رو به آسمان گفتم: «خدایا، امشب سهم من و بچه‌ام را از سفره امام حسین (ع) بده». تلفن همراهم زنگ خورد. دانیال بود. گفت: «بمون خونه مامان. من دیر میام. یه آقایی ماشینش خراب شده؛ مونده کنار خیابون. باید بمونم و براش تعمیرش کنم». گفتم: «آخه تو این برف؟!» گفت: «چاره‌ای نیست. امروز کاسب نبودم. دلم نمی‌خواد دست خالی بیام خونه».
تلفن را که قطع کردم، برف هم شدیدتر شده بود. مردم با ظرف‌های غذا توی دستشان از مسجد بیرون می‌آمدند و پا تند می‌کردند که سریعتر به خانه بروند یا داخل ماشین‌هایشان پنهان شوند. دیدم که زنی شبیه مادرشوهرم محکم چادرش را چسبید و از مسجد بیرون آمد و بعد از چند لحظه صدای زنگ در را شنیدم. دکمه آیفون را زدم و در هال را باز کردم. با دو ظرف غذا توی دستش به داخل آمد.
- مهندس جمشیدی پلوگوشت داده برای شام اربعین. یک ظرف هم برای تو و نوه‌ گلم گرفتم تا از غذای امام حسین (ع) بخورین.
بغضم سنگین شده بود و هر لحظه ممکن بود به گریه بیفتم. به گوشت‌هایی که روی پلو در روغن و پیاز و عطر دارچین غرق بود، نگاه کردم و دلم گرفت. دلم برای دانیال که داشت سختی می‌کشید و نان حلال سر سفره می‌آورد و برای خودم و بچه‌ام گرفت. به مادرشوهرم گفتم: «ببخشید من ویار دارم. بوی گوشت حالمو بد می‌کنه» و ظرف را به او پس دادم. ناخودآگاه گریه‌ام گرفت. مادرشوهرم با دلواپسی پرسید: «خوبی سمانه جان؟! چرا گریه می‌کنی؟»
- «چیزی نیست. یکم حالم بده. بی طاقت شدم، گریم گرفت.»
- «غصه نخور مادرجان! حاملگی این چیزارو هم داره؛ آدم کم صبر و بی حوصله میشه.»
به سمت آشپزخانه رفت تا ظرف‌های پلوگوشت را توی یخچال بگذارد. هنوز داشتم بی صدا گریه می‌کردم.
- «حالا خوبه که فقط به گوشت ویار داری. من دانیال رو که باردار بودم، هر غذایی که بهم می‌دادن بوش حالمو بد می‌کرد. به هیچ غذای پختنی لب نمی‌زدم. غذام نون و ماست و نون و شیر بود. شده بودم یه پاره استخون...»
رفتم پشت پنجره. برف هنوز داشت با شدّت می‌بارید. مادرشوهرم همچنان خاطرات حاملگی‌اش را تعریف می‌کرد. تلفن همراهم زنگ خورد. دانیال بود. با خوشحالی گفت: «قیمه می‌خوری خانمی؟! امشب امام حسین (ع) ما رو هم مهمون سفره اش کرده.» دوباره اشک در چشم‌هایم حلقه زد.
- «از کجا؟!»
- «راننده ماشینی که تعمیر کردم بهم داد. سفارش کرد براش دعا کنی. حالا میام برات تعریف می‌کنم.»
با پشت دست اشک چشم‌هایم را پاک کردم. با شادی گفتم: «زود بیا» و خداحافظی کردم. مادرشوهرم از آشپزخانه صدا زد: «چای می‌خوری دم کنم؟!» گفتم: «آره مادر جان! ممنون». دیگر هیچ کس در خیابان نبود. برف روی جای پای آدم‌ها و خط حرکت ماشین‌ها نرم نرم می‌نشست و زمین را یک‌دست سفید می‌کرد. چراغ بالای مسجد روشن بود و کلمه «الله» در نور سبزی به آسمان برفی زمستان می‌تابید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام

هم داستان و هم پیامی که برای منتقد گذاشته بودید خواندم. به خاطر موفقیتی که با نوشتن این داستان به دست آورده‌اید به شما تبریک می‌گویم. داستان خوبی است. اشاره کرده‌اید که آن را چهار پنج سال پیش نوشته‌اید اما برای بهتر شدن نوشته‌هایتان اثر را برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید. از اعتمادتان سپاسگزارم. بدون تردید داشتن روحیۀ انتقادپذیر و اشتیاق برای دانستن و آموختن به شما کمک خواهد کرد. در این داستان از دو زاویۀ دید استفاده کرده‌اید. زمانی که زاویۀ اول شخص داریم، خانم خانه در حال روایت ماجراست. اگرچه اغلب تکرار و تأکید می‌کنم که زاویۀ دید را به ویژه در داستان کوتاه جز به ضرورت نباید تغییر داد اما در اینجا خوب جا افتاده و تغییر آن در هر فصل انسجام اثر را از بین نبرده و رفت و برگشت مداوم و پرش از این به آن، در متن داستان پرش ایجاد نکرده است. خیلی خوب است که از شخصیت‌های محدود و مشخص استفاده کرده‌اید و مسأله‌ای که در داستان طرح شده کاملا روشن است. مردی داریم که همسرش باردار است. مرد، مؤمن و معتقد است و به حلال و حرام و رعایت حقوق دیگران به شدت پایبند است و بر سر همین مسائل با صاحبکارش بگو مگو می‌کند و بیکار می‌شود. زن، مدتهاست دلش گوشت می‌خواهد اما بیکاری امان مرد را بریده. روزهای محرم است و بالاخره قیمه نذری به خانه می‌رسد. این خلاصۀ داستان است. هم تکلیف شخصیت داستان روشن است و هم مشکلی که پیش آمده است. جزییات داستانی هم در تعدادی از صحنه‌ها اطلاعات خوبی به مخاطب می‌دهند. مثلا گفت‌وگوی میان دانیال و پدرش دربارۀ رابطۀ آن‌ها با جمشیدی و یا حتی دربارۀ نوع زندگی خانواده به خوانندۀ داستان اطلاعات می‌دهد. گاهی در توصیف حالات زن، به حس‌های ناب هم رسیده‌اید. این‌ها همه نکات مثبت اثر هستند اما می‌ماند یک چیز. ببینید، دانیال بیکار شده است. این مشکل اصلی است یعنی انتظار می‌رود که اینطور باشد اما ویار زنِ دانیال را آنقدر پررنگ کرده‌اید که از بیکاری مهمتر شده است. در تمام مدت طرح ویار زن و میل مفرط او به گوشتی که فعلا در دست نیست، آنچنان پررنگ شده که مشکل اصلی را از اعتبار انداخته است. نکته این است که ایمان و اعتقاد مرد در آن ایام ویژه اگر کاربرد دیگری می‌یافت بسیار اثرگذار‌تر می‌شد. همۀ اعتقاد زن به دریافت دو ظرف پلو قیمه نذری ختم می‌شود. اینطوری به نظر می‌رسد آن همه فضا و حس و حال روحانی که در اثر به وجود آمده در جای نامناسبی خرج شده است. در داستان‌های بعدی به این نکات توجه کنید. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان و خواندنی شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
اسما حسینی مقدم » 11 روز پیش
ممنون خانم آروان عزیز. ممنون از وقتی که برای مطالعه داستان و نقد آن گذاشتید و ممنون که چشم من را به حفره ای در داستان باز کردید که متوجه آن نبودم. یعنی عدم توجه به شخصیت دانیال و پرداخت درست این شخصیت. البته لازم است بگویم پررنگ شدن ویار سمانه و متمرکز شدن روی شخصیت او برای خودم اهمیت داشت از این جهت که شخصیت اصلی داستان اوست که با کشمکش و چالش مواجه می‌شود و حل این چالش هم رسیدن به دو ظرف غذای نذری نبوده است؛ بلکه چالش او با نپذیرفتن پلوگوشت نذری مهندس جمشیدی به سرانجام می‌رسد. کسی که تا این حد درگیر ویار و میلش به خوردن گوشت است، زمانی که به خواسته اش می رسد؛ برخلاف آنچه در درونش می گذرد به مادرشوهرش می گوید بوی گوشت حالش را بد می کند و از غذایی که با مال حرام پخته شده است، چشم پوشی می کند. چالش داستان بیکاری دانیال نیست دانیال بخاطر پایبندی به حق الناس بی کار شده است. پدر و مادر دانیال از مهندس جمشیدی حمایت میکنند. آنها عملکرد خلاف قانون او را به دلیل منافعی که به آنها می‌رسد توجیه می کنند. قطعا اگر من نتوانسته ام این پیام را به درستی منتقل کنم، به دلیل عدم پرداخت درست شخصیت هاست. مخصوصا شخصیت دانیال. شاید اگر زمانی که قطعا اکنون نیست به بازنویسی یا درحقیقت بازآفرینی داستان دست بزنم، شاید نقش شخصیت‌ها را تغییر بدهم. سمانه را از این حالت منفعلانه در بیاورم و حتی شاید دانیال را هم در مقابل او قرار بدهم و کشمکش بیرونی و درونی برای او ایجاد کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت