جزئیاتی ضروری که قصه‌پردازی‌های کودکانه را خیال‌انگیزتر می‌کنند



عنوان داستان : فرشته مهربان جنگل

این داستان ویرایشی از داستان «جنگل بلوط» می باشد.

پیرزن و خرگوش های دوست داشتنی
دود سفید رنگی که به آسمان می رفت ، نشان می داد که فرشته جنگل درکلبه زندگی می کند واز جنگل و حیوانتش مراقبت می کند .
داستان های زیادی از جنگل و کلبه چوبی و فرشته مهربانش بین مردم رد و بدل می شد.
او مثل هرشب کتری بزرگی را پر ازآب کرد و روی بخاری گذاشت و لحاف سنگین زمستانی اش را برروی خود کشید و آرام آرام در سکوت جنگل به خواب رفت .
پاسی از شب گذشته بودکه صدایی از بیرون کلبه ، او را از خواب بیدارکرد.
به سمت چراغ رفت و شعله اش را بالا کشید ، کلبه کاملا روشن شد.
دوباره همان صدا را شنید.
دستی بر شیشه بخارگرفته پنجره کشید و نگاهی به بیرون انداخت.
ولی نتوانست به خوبی بیرون را ببیند.
در کلبه را باز کرد و با فانوس کوچکش و نگاهی به اطراف کلبه انداخت .
انگار جنگل با نفس های آرامی به خواب رفته است .
دانه های برف در آغاز زمستان مثل گلوله های پنبه به آرامی بر زمین می نشستند .
پیرزن مهربان از شدت سرما لرزید و با عجله به کلبه برگشت .
لحظه ایی به فکر فرو رفت با خود گفت : شاید از مهمان های امسال باشند
زیرا او هرسال دراین فصل از مهمانان ناخوانده ایی که ازجنگل به کلبه اش پناه می آوردند ، پذیرایی می کرد.
با همین افکار به رختخوابش برگشت و با رویای حیوانات جنگل که به سوی او می آمدند و با لبخند سلام می کردند شب را به صبح رساند.
شیرینی رویای پیرزن مهربان با روشن شدن هوا و سرد شدن کلبه به پایان رسید.
صبح شده بود به آرامی از رختخوابش بیرون آمد .
با یاد آوری رویاهای قشنگ شب گذشته لبخندی زد وگفت: ببینم بیرون چه خبره؟
با صدای به هم خوردن ظرف ها ، نگاهی به گوشه دیگر کلبه انداخت و به نقطه ایی خیره شد.
دو خرگوش بزرگ به رنگ سفید با کلی بچه خرگوش کوچولو در کنارشان به پیرزن مهربان زل زده بودند.
پیرزن مهربان با انگشت اشاره اش شروع به شمردن خرگوش ها کرد .
یک ، دو ، سه و........ دوازده تا بچه خرگوش ملوس به همراه پدر و مادرشان !
و مرتب می گفت : خرگوش های ناز نازی خوش آمدید ، خوش آمدید .
اوخیلی خوشحال بود که درکلبه تنها نیست . با آنها صحبت می کرد و از قصه ها و اتفاقات عجیب جنگل می گفت .
برای آنها از گذشته های خوش جنگل بلوط حرف می زد.
از آن روزهایی که کلبه قشنگش در وسط جنگل زیر سایه درختان بلند جا خوش کرده بود.
و پرنده های رنگا رنگ با آوازهای قنشگ از شاخه ایی به شاخه ایی می پریدند.
جنگل نبود یک شهر قشنگ و سرسبز بود.
او از جنگلبان جوان و زیرکی می گفت که به همراه همسرش به جنگل آمده بودند که در یکی از
روزها جنگلبان صدایی ناله ایی از دل جنگل شنید ، او که به تازگی برای محافظت از جنگل آمده بود کنجکاو شد وبه سرعت به طرف صدا رفت و گشتی زد .
با خرس بزرگی برخورد که از درد به خود می پیچید .
او با دیدن جنگلبان خوشحال شد خرس باهوش می دانست که جنگلبان برای نجات او آمده است .
جنگلبان نزدیک و نزدیکتر شد .
خرس باهوش هم با ناله ایی نشان داد که در دام افتاده است .
و با نگاه کردن به چشم های مهربان جنگلبان آرام شد و اجازه داد تا جنگلبان تله را از پایش جدا کند.
جنگلبان جوان ، خرس باهوش را به کلبه اش آورد و با مرهمی زخم پایش را بست .
او می دانست که شکارچیان بعد ازچند روزبه جنگل برمیگردند تا حیواناتی که به دام افتادند را باخود ببرند.
بعد از چند روز ، جنگلبان زیرک به اتفاق خرس باهوش تله ها را به جنگل برد ودرهمانجایی گذاشت که خرس باهوش به دام افتاده بود ، آنها منتظر ماندند تا اینکه سرکله شکارچیان پیدا شد .
خرس باهوش مرتب ناله می کرد و وانمود می کرد رمقی در او نمانده و بی حال و ناتوان است .
شکارچیان شادمان بودند و با دیدن این صحنه فریاد می زدند عجب شکاربزرگی ! در حالیکه به طرف خرس باهوش می دویدند به داخل گودالی پرت شدند که جنگلبان به کمک دوست جدیدش خرس باهوش کنده بود.
شکارچیان وحشت زده فریاد می زدند و درخواست کمک می کردند و نعره های خرس باهوش بر بالای گودال ، ترس وحشت آنان را بیشتر می کرد.
آنها با غروب آفتاب و تاریک شدن هوا امیدشان را از دست داده بودند.
تا اینکه جنگلبان بر بالای گودال رفت و گفت : کسی آنجاست ؟
شکارچیان با خوشحالی فریاد می زدند « کمک ، کمک ، ما اینجائیم ، ما اینجائیم »
جنگلبان قبل از اینکه به آنها کمک کند گفت : حیوانات این جنگل بسیار مهربان ، بی آزاروباهوش هستند و من هم جنگلبان این جنگل برای محافظت از درختان وحیوانات جنگل در اینجا زندگی می کنم .
جنگلبان ادامه داد من به شرطی به شما کمک می کنم که قول بدهید تمام تله هایی که در جنگل برای صید حیوانات بی آزار کار گذاشتید جمع آوری کنید و هرگز برای شکار به جنگل نیائید.
آنها هم قول دادند هرگز برای شکار به جنگل بلوط نیایند و حیوانات را اذیت نکنند.
به کمک جنگلبان از گودال بیرون آمدند و به خانه هایشان برگشتند.
واین داستان بین همه شکارچیان پخش شد و از آنروز هیچیک از شکارچیان جرأت نکردند برای شکار پا به جنگل بلوط بگذارند.
پایان
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، دوست خوب قصه‌نویس من
بایستی حضور شریف‌تان عرض کنم که هنوز هم در این متن‌ ارسالی، با یک قصه کاملاً واحد و مستقل مواجه نیستیم و از آن جایی که قرار است، انشاالله در آینده‌ای نزدیک، این قصه‌های جذاب و خیال‌انگیز به صورت مجموعه قصه‌ایی دنباله‌دار چاپ و به مخاطب‌های مشتاق (اعم از خردسال و بزرگسال) ارائه بشوند، پس بهتر است که بدون تعجیل و با دقت‌نظر بیشتری هریک از این قصه‌های دوست‌داشتنی را بازنویسی و بازآفرینی کنید.
داستان «پیرزن و خرگوش های دوست داشتنی»، به تنهایی از استقلال روایی منحصربه‌فرد و بسیار جذابی برخوردار است که دیگر نیازی به پیوستن به داستان «خرس باهوش» ندارد، بلکه بایستی با ذکر جزئیاتی ضروری، دامنه خیال‌انگیزیِ این روایت دل‌انگیز کودکانه را گسترش بدهید، احتمالاً حدود همان «هشتصد» واژه پیشنهادی (این بخش با حدود «چهارصد و شصت» واژه تألیف شده است) برای این کار کفایت می‌کند، برای خرگوش‌ها اتفاقی روایی ایجاد کنید و حتی اجازه بدهید که پیرزن مهربان و آن‌ها با یکدیگر گفتگو کنند؛ البته منظورم ایجاد قابلیت حرف زدن برای حیوانات در قصه است و نه این که کل قصه از طریق گفتگونویسی پرداخته شود.
و بعد که این قصه را به صورت مستقل به نهایت خیال‌انگیزی رساندید، می‌توانید که در صورت صلاحدید و در انتهای کتاب اول، به صورت خلاصه‌وار و حداکثر در چند سطر قصه بعدی را معرفی کنید تا مخاطب اثر، مشتاق‌تر بشود که به سراغ کتاب قصه دوم شما برود و به مطالعه‌اش بپردازد.
و اما نیمه دوم این قصه که بهتر است، از این متن کاملاً جدا شده و برای کتاب دوم شما دوباره‌نویسی و بازآفرینی بشود، البته به خوبی یادم است، خودم به شما پیشنهاد کردم که اسم بخش را «خرسی که خیلی باهوش بود» بگذارید. اما منظورم صرفاً تغییر اسم نبود، بلکه ایجاد «شخصیت‌پردازی» متناسب با این اسم پیشنهادی بود؛ به طور مثال، در این بخش خرس باهوش در دام افتاده است، در چنین موقیت روایی پیش آمده‌ای، مخاطب خردسال از خودش می‌پرسد که اگر این خرس باهوش است، پس چرا درون دام شکارچیان گرفتار شده است؟
درواقع یک قصه جذاب و ماندگار، با دقت در همین جزئیات ضروری است که خیال‌انگیزتر و باورپذیر می‌شود. از طرفی دیگر، کاملاً ضروری است که در هنگام بازنویسی این قصه، علاوه بر این که دلیل منطقی و قابل‌قبولی برای به دام افتادن این خرس باهوش تعبیه کنید، در ادامه هم بایستی که روایت بیشتر بر روی اعمال زیرکانه این خرس متمرکز بشود، اما فعلاً این جنگلبان است که درون قصه شما از هوش بالایی برخوردار است. مگر این که بخواهید اسم داستان را «جنگلبان باهوش و خرس بی‌آزار» بگذارید؛ البته همین بخش هم جهت تبدیل به کتاب دوم شما، نیاز به بهره‌گیری از جزئیات روایی بیشتری دارد تا وجه خیال‌انگیزی و باورپذیری برای کودکان و بزرگسالان مشتاق این قصه جذاب، بسیار پررنگ‌تر و ماندگارتر بشود.
دوست خوب نویسنده‌ام، شاید که توصیه‌های تقدیمی، با توجه به کیفیت نسبتاً قابل‌قبول این متن ارسالی، اندکی سخت‌گیرانه به نظر بیاید. اما نیت بنده صرفاً قصه‌نویس شدن شما نیست، بلکه گسترش توانایی‌های ارزشمند شما در این زمینه جذاب ادبی و قرار گرفتن شما در زمره قصه‌نویسان بزرگ و صاحب‌نام در آینده‌ای نزدیک است، مشتاقانه منتظر بازنویسی و ارسال این آثار جذاب و همچنین سایر قصه‌های جدید شما هستم. با عرض سپاس و ارادت بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، دوست نویسنده بزرگوارم. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است، امیدوارم که به زودی شاهد چاپ و ارائه سری کتاب‌ قصه‌های جذاب و خیال‌انگیز شما باشیم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
اسماعیل رضوانی گیل کلایی » 13 روز پیش
باسلام و درود خدمت جناب آقای سلحشوری مهر بزرگوار دقت و توجه وافر حضرتعالی نسبت به قصه های ارسالی بنده به عنوان یک مبتدی علاقمند مایه مسرت است .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت