فقدان طرح مرکزی شخصیت‌ها را به بیراهه می‌کشاند




عنوان داستان : چشم انتظار
نویسنده داستان : فرحناز فروغیان

.دستش راروی کلیدزنگ گذاشته ویکسره فشارمیداد،بی بی لنگان لنگان بادمپایی هایی که درپاهایش لخ لخ میزد طول حیاط راطی میکرد وزیرلب غُرمیزد ،بابا اومدم امون بده خونه که خونه نیست ماشاالله میدون فوتباله،درواز پاشنه دراوردی!درراباز کرد حاج علی باان هیبت درشت وکلاه پشمی وپالتو بلندش درقاب در ظاهرشد،باعصا درراهل داد ووارد حیاط،شد ،چیه ضعیفه باز که داری غُرمیزنی؟اقاچندباربگم دسته کلیدتوجانزاری اماکوگوش شنوا!باشه بی بی باشه حالا خلقتوتنگ نکن بیا ببین چی واست اوردم ،حاج علی روی تخت چوبی کنار حوض که بی بی فرش کرده بود نشست،اول یه چای گل دم واسم بریز تابت بگم چی واست اوردم،بی بی که مدام بساط چاییش فراهم بود فوراقوری گل قرمزی رادردست گرفت وچای قندپهلویی برای حاج علی ریخت ،بی بی گوشه چشمی نازک کردوزیرلب گفت حالا چی واسم اوردی؟حاج علی لبخندی زدوگفت ،چشم خانمم چشم وبقچه رابازکرد چشمش به شال گلداری باگلهای قرمزوزردوصورتی افتاد بازمینه سبز ترکیب رنگهایش به دل مینشست .وای اقا اینوواسه من اوردی ؟بله خانمم واسه توخریدم ،بی بی باخوشحالی درحالی که گره روسریش رامحکم میکرد گفت خوشم میاد همیشه باسلیقه بودی،حاج علی خنده ای کردوگفت اگرخوش سلیقه نبودم که توروانتخاب نمیکردم،هردوشبیه دومرغ عاشق ازهم تعریف میکردند گل میگفتندوگل میشنیدند،راستی بی بی از بچه هاچه خبر پدرسوخته ها سراغی ازمانمیگیرن؟چرا اقا اتفاقا امروز هاله زنگ زد ،خوب چی گفت ؟گفت اخرهفته که بچه هاش تعطیل شدن میان پیشمون.برق خوشحالی ازچشمهای حاج علی شروع به درخشیدن کرد باذوق وصف ناپذری روبه بی بی کردوگفت باید بگم یکی بیاد دستی به سروگوش این خونه بکشه حیاط پر برگ درختاشده ،بی بی وسط حرفش پریدوگفت نه خودم همه کارهاروانجام میدم،اماتوبااین زانوها خرابت چطور ازپس این همه کاربرمیای؟حاج علی درحالی که یک هورت به چای میزد باپوزخندی گفت ،اماوقتی پای اومدن بچه هات میفته زرنگ میشی،پس چی فکرکردی تمام زندگیم بچه هامن!خدابمون ببخشه ،پیرزن وپیرمرد تمام کارهاراخودشان انجام دادند وبرای خرید خانه به بازاررفتند ،بی بی هرچه میدید میخریدومیگفت این پسرم اینودوست داره اون پسرم اونودوست داره ،هاله فلان چیزودوست داره، حاج علی هم دریغ نمیکردوباشوق همه چیز خریدوبادستهای پر به خانه برگشتند ،یکروز به امدن بچه ها مانده بود همه جابرق میزد بی بی کلی تدارک دیده بود چند نمونه غذابه سلیقه بچه هادرست کرده بود برای امدنشان لحظه شماری میکردند درست موقعی که انتظارشان داشت به پایان میرسید صدای زنگ تلفن بصدا درامد،بی بی باذوق گوشی رابرداشت الومادر هاله تویی کجایی پس، منتظریم ؟امایکباره رنگ وروی بی بی عوض شد چی؟چرا؟دستهایش سست شد وروی زمین نشست،حاج علی گوشی راازبی بی گرفت اما صدا قطع شده بود وصدای بوق ممتد میامد.بی بی چی گفت نمیان؟نه گفت پسرم سرماخورده نمیتونیم بیاییم ،چیزی نگذشت که باز صدای تلفن بصدادرامد اینبارحاج علی جواب داد حمید بود پسربزرگ خانواده .بله بابا حمید کی میایید ؟نه بابا منتظرنباشید داره واسم مهمان میاد،راستی حامدایناهم میخان برن مسافرت گفت به بابا بگومنتظرنباشن ،اه ازنهاد پیرمرد برامد هردو غمگین روی زمین نشستند ای دادبیداد الان بااینهمه غذاوخوراکی چکارکنیم ؟حاج علی سری تکان دادبغضش رافروخوردوگفت توف به این روزگار پاشوزن پاشو زیر اجاقتو خاموش کن اینا اولین بارنیست این بلاروسرمون میارن،تاشب خواب به چشم هردوشان نمیرفت بی بی سرش راپایین گرفته ودرخودش میپیچید ،حاج علی جلورفت وپرسید بی بی چی شده ؟هیچی اقا هیچی نگران نباش ولامپ اتاق راخاموش کرد نیمه های شب حاج علی بزور بخواب میرود ناگهان ازخواب پریدوگفت بی بی ،بی بی خواب بدی دیدم پاشو پاشو ،اما هرکارکرد بی بی تکان نمیخورد لحاف راازرویش کنارزد اما بی بی انگار بخوابی عمیق فرورفته حاج علی فریاد زد بلندشوزن بلندشو اما جوابی نشنید بی بی برای همیشه به خواب ابدی رفته بود حاج علی بادستهای لرزان وچشمان گریان گوشی تلفن رادردست گرفت تابه بچه هایش زنگ بزند هاله انطرف خط جواب داد بابا ترسوندیم چی شده پدردرحالی که ناله میکردگفت دیگه هیچوقت نمیخوام بیایید هیچوقت دیگه کسی چشم براهتون نیست دیگه مادری وجود نداره گوشی ازدست حاج علی افتاد وازحال رفت.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
خانم فروغیان گرامی، سلام.

اولین نکته‌ای که موقع خواندن داستان‌تان به چشمم آمد نبودن علائم نگارشی برای تفکیک دیالوگ‌ها از روایت اصلی داستان بود. من فکر می‌کنم این کوچک‌ترین وظیفه‌ی هر داستان‌نویس است که فارسی را تمیز، خوانا و قابل‎فهم بنویسد.
«چشم انتظار» متأسفانه داستان خوبی نیست. مشکل اصلی کار ضعف ایده، شخصیت‌پردازی کلیشه‌ای و فقدانِ خرده‌روایت‌هاست. یک‌خطی داستان شما خیلی خیلی کلی است و ناز دارد بیشتر از این‌ها حلاجی شود. فضایی که شما برای زن و شوهرِ پیرِ داستان مهیا کرده‌اید هیج جزئیات جذابی ندارند، دیالوگ‌هایشان وامدار سریال‌های تلویزیونی است و کهنه و نخ‌نما جلوه می‌کنند:
« حاج علی لبخندی زدوگفت ،چشم خانمم چشم وبقچه رابازکرد چشمش به شال گلداری باگلهای قرمزوزردوصورتی افتاد بازمینه سبز ترکیب رنگهایش به دل مینشست .وای اقا اینوواسه من اوردی ؟بله خانمم واسه توخریدم ،بی بی باخوشحالی درحالی که گره روسریش رامحکم میکرد گفت خوشم میاد همیشه باسلیقه بودی،حاج علی خنده ای کردوگفت اگرخوش سلیقه نبودم که توروانتخاب نمیکردم» من دیگر گمان نمی‌کنم بتوان با بغچه و رنگ‌ شال و شیوه‌ی بیان این‌چنینی پدرومادر نوستالوژیکی ساخت. در واقع اگر بخواهیم این فضاها را تکرار کنیم پس تکلیف نگاه شخصی داستان‌نویس و تلاشی که قرار بوده برای خلق شخصیت‌ها بکند چه می‌شود؟ پس نقطه‌ی تمایز داستان شما با دیگر داستان‌هایی که همین فضا و لحن و دیالوگ‌ها را دارند، چه می‌شود؟
بی‌بی داستان بعد از این‌که متوجه می‌شود بچه‌هایش آخر هفته به دیدن‌شان نمی‌آید کمی غمگین می‌شود و مدتی بعد از دنیا می‌رود. پدر پیر و اهل دل‌شان هم بعد از این‌که به بچه‌هایی که هرکدام‌شان درگیر زندگی خودشان بودند خبر مرگ مادر را می‌دهد و خودش هم از حال می‌رود و داستان تمام می‌شود. نه شخصیت‌ها حرف می‌زنند، نه موقعیت آن‌ها را به کُنشی معنادار و جلورونده‌ای وادار می‌کند و نه پیچیدگی‌هایی روایی وجود دارد با ذهن مخاطب َسروکله بزند. داستان شما سبکسرانه دارد به مخاطب از همان ابتدا می‌گوید من فقط یک پیام اخلاقیِ صرف هستم و نه بیشتر. عواطف و احساسات در طول تاریخ بشر پدیده‌ی در حال رشدی نبوده، از ازل تا ابد کیفیت یکسانی داشته‌اند. پس چه چیزی باعث می‌شود همین عواطف در آثار ماندگار داستانی بدیع و تازه جلوه کند؟:

شیوه‌ی مواجهه‌ی نویسنده، نوع توصیفش و جزئیاتی که می‌بیند و جهانی که می‌سازد را با زبان و لحنی مختص به خودش می‌نویسد. اما شما، در اثرتان، این اراده را هم از خودتان سلب کرده‌اید و هم از شخصیت‌هایتان؛ چراکه قانع شده‌اید آ‌ن‌ها را به‌اندازه‌ی همان پیامی که پَس‌ذهن‌تان بوده تکان بدهید و از آن‌ها حرف بکشید و بعد که پیام‌تان صادر شد آن‌ها را بدون هیچ دلیلی و بدون پاسخ دادن به هیچ سؤالی بُکشید و داستان را تمام کنید. من گمان می‌کنم ابتدا باید کمی نگاه‌تان به نوشتنِ داستان را تلطیف کنید. و این کار بیشتر از خواندن داستان به خواندن گفتگوهای نویسندگان و نقدِ داستان‌های ماندگار فارسی و غیرفارسی نیاز دارید. بخوانید و ببینید آیا در آثار بزرگان قبل و بعد نوشتن هر داستان یا رمانی آیا اراده‌ای آگاهانه به انتقال پیام یا هر نکته‌ی اخلاقی و ایده‌ئولوژیک وجود داشته یا نه؟
امیدوارم همچنان بنویسید و داستان‌های بیشتر از شما بخوانیم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت