پایان داستان کودک خیلی مهم است.




عنوان داستان : قاصدک و عروس دریایی (داستان کوتاه کودک)
نویسنده داستان : sepideh babaee

عروس دریایی، تنهای تنها روی لبه ی موج ها نشسته بود.
بازوهای کوچک قشنگش در آب بالا و پایین می رفتند و سرخوش بود. یک غروب گرم تابستانی بود و ساحل، پر از آدم ها و بچه آدم ها. مثل همیشه، تنها دوستانش آفتاب بودند و موج های شور آب دریا. عروس دریایی کوچولو خوشحال بود. هیچ کس مثل او نمی توانست آنقدر قشنگ در آب دریا برقصد. هیچ کس تا به حال لباسی سفید و مواج مانند لباس او ندیده بود و خب هیچ کس جز او مثل مهتاب در شب ها نمی درخشید!
عروس کوچولوی دریایی، از دار دنیا فقط یک چیز کم داشت. یک دوست!
یک دوست که فقط و فقط مال خودش باشد. دوست خوبی که دوتایی، شبها به تماشای ماه بنشینند، با هم بخندند، قصه های هفت دریا برای هم تعریف کنند و دست در دست، کنار هم زیر پتوی نرم و گرم ماسه های کف دریا خواب های رنگی رنگی ببینند. برای همین، بعضی شبها حسابی ناراحت می شد. آخر همه توی دریا برای خودشان دوستی داشتند. همه، به جز او!
امروز غروب هم مثل همیشه، روی لبه ی آب نشسته بود و آرزو می کرد تا شاید او هم دوستی پیدا کند. آفتاب، داشت یواش یواش پایین می رفت که ناگهان از دور، چیز قشنگی را دید که سوار بر ابرهای پفالوی آسمان به این طرف می آمد. یک چیز ظریف و کوچولو بود که در باد تاب می خورد. چیزی سفید مثل لباس همسایه هایش، خانم و آقای مرجان که با بچه هایشان در ته دریا زندگی می کردند!
اما نه، این موجود قشنگ، بچه مرجان نبود.
عروس کوچولوی دریایی هرگز گلها را ندیده بود. گیاهان و درختان را هم ندیده بود. اما لاک پشت ها برایش از آنها گفته بودند. پس می دانست آن چیز قشنگ از آن دور دورها، از روی چمن هایی که زیر آفتاب، توی باغ دوردست لم داده بودند، می آمد. عروس کوچولو خندید و بادیدن او روی ساحل، بازوهایش را به هم زد و گفت:
- سلام!
آن چیز، ساقه ای بلند داشت و صدها دانه ی گرد سفید، مثل دانه های برف، روی موهایش نشسته بودند. او یک قاصدک بود! قاصدک کوچولویی که تازه از خواب بعد از ظهرش بیدار شده بود و آمده بود، روی ساحلِ اطراف باغ، گشتی بزند. قاصدک کوچولو گفت:
- سلام.
- تو چقدر قشنگ هستی. اسمت چیست؟
- درخت های سیب، من را قاصدک صدا می زنند. تو چطور؟
- ماهی ها اسمم را گذاشته اند عروس دریایی.
- چه اسم بانمکی! لباست مثل عروس هاست. تو تا حالا عروس واقعی دیده ای؟
عروس دریایی کوچولو کمی فکر کرد و گفت:
- نه. تو دیده ای؟
قاصدک با هیجان برایش از عروس و دامادی که توی باغ درخت های سیب جشن گرفته بودند، تعریف کرد. عروس کوچولوی دریایی با خوشحالی گوش می کرد. بعد، کم کم هوا تاریک شد. قاصدک گفت:
- وقت خواب است. دیگر باید به خانه ام برگردم، به باغ درخت سیب.
- می شود فردا هم به اینجا بیایی تا با هم بازی کنیم؟
- البته.
و اینطوری بود که قاصدک و عروس دریایی با هم دوست شدند.
***
روزها و روزها از دوست شدن قاصدک و عروس دریایی می گذشت. قاصدک کوچولو همیشه برای عروس دریایی از زندگی بیرون از آب تعریف می کرد: از بازی های بچه ها، از سیب های آبداری که بالای خانه ی قاصدک روییده بودند و روز به روز سرخ تر و شیرین تر می شدند، از بوهای خوشمزه ای که از خانه ی عمه خانمی که در ته باغ زندگی می کرد، می آمد! همه ی اینها عروس کوچولوی دریایی را خوشحال و شاد می کرد. عروس کوچولو هم با قصه هایی که درباره ی ماهی طلایی ها، بازی های بچه مرجان ها و صدف های قشنگ و رنگارنگ بود، دل قاصدک را آب می کرد.
قاصدک خیلی خیلی دوست داشت، دنیای زیر آب را ببیند.
عروس دریایی هم خیلی دلش می خواست گازی به آن سیب های سرخِ توی باغ بزند.
اما نمی شد که نمی شد. چیزی بین قاصدک و عروس کوچولوی دریایی فاصله می انداخت، مثل خط کش معلم ها جلوی آنها را می گرفت! آن چیز نه آب بود نه هوا، نه آفتاب بود نه مهتاب، نه زمین بود و نه دریا. آن ها در دو دنیای جدا زندگی می کردند. برای همین بود که نمی شد.
یک روز که قاصدک روی لبه ی ساحل نشسته بود و دلش خیلی گرفته بود، گفت:
- کاش می شد با تو بیایم تا با بچه های آقا و خانم مرجان بازی کنم.
- اما آقای اسب دریایی بهم گفت که نمی شود. گفت اگر زیر آب بیایی، موهای قشنگت می ریزند.
- خب بریزند! مگر چی می شود؟
- خب، من تو را بدون موهای سفیدت هم دوست دارم، اما بدون آنها دیگر نمی توانی پرواز کنی و برگردی به خانه ات. آن وقت درخت های باغ نگرانت می شوند. اما من یک فکری دارم.
- چه فکری؟
- آنجا را می بینی؟ یک سطل زرد روی شن های ساحل افتاده. برو و از عمه خانم بخواه من را فردا با این سطل آب تا خانه ات ببرد. چطور است؟
- عالی است. خیلی خوشحالم! وای!
فردای آن روز، قاصدک با عمه خانم آمدند و عروس دریایی را با خودشان به باغ سیب بردند.
***
عروس کوچولو، از خوشحالی توی سطل بالا و پایین می پرید و می رقصید.
بچه چمن ها هم توی باد، برای عروس کوچولو و قاصدک دست تکان می دادند. از بالای سرشان، خانم درخت سیب، شاخه هایش را تکان داد و چند سیب به طرف آنها غلتاند. قاصدک هم خوشحال بود. افسوس که عروس دریایی نمی توانست از سطل زردش بیرون بیاید! اما عیبی نداشت، آنها تا شب کلی با هم گفتند و خندیدند و از لبه ی سطل، قایم موشک بازی کردند. عروس دریایی آن شب در آن سطل کوچک قشنگ، نزدیک دوستش قاصدک، خوابش برد. گرچه جایش تنگ بود و اذیتش می کرد، اما دل توی دلش نبود که صبح فردا برسد و او دوباره با قاصدک قشنگ و بچه چمن ها بازی کند.
اما وقتی صبح شد و چشم باز کرد، خودش را در یک ظرف کوچک شیشه ای دید.
عروس کوچولوی دریایی ترسید. از وحشت بازوهایش را به هم گره کرد و کف ظرف نشست. بیرون ظرف، چندتا بچه آدم نشسته بودند که دماغشان را به شیشه فشار می دادند و با ضربه زدن به ظرف، می خواستند عروس کوچولو را وادار کنند تا برقصد. عروس کوچولو غمگین شد. بعد، گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.
ناگهان همه جا سیاه شد. دور و برش، پر شد از آب تیره و سیاهی که بدبو بود. یاد حرفهای آقای اسب دریایی افتاد. بله! او ترسیده بود، برای اولین بار. آقای اسب دریایی به او گفته بود که اگر بترسد، یا به کسی دست بزند، اشک های سیاه و سمی اش او را مریض می کنند. خب البته برای همین بود که او هیچوقت نمی توانست دست قاصدک قشنگش را بگیرد، یا هم را بغل کنند و روی ماسه ها دراز بکشند.
ای کاش به حرف آقای اسب دریایی گوش داده بود! او که گفته بود دنیای بیرون از آب برایش خطرناک است! اما عروس کوچولو لجبازی کرده و به حرف او گوش نداده بود. کمی غمگین شد. یعنی حالا قاصدک بدون او چه کار می کرد؟ حتما الان داشت با بچه چمن ها تاب بازی می کرد. نکند قاصدک با او قهر کرده باشد؟ نکند او را فراموش کند؟ چه می شود اگر عروس کوچولو دیگر نتواند قاصدکش را ببیند؟
ساعتها و ساعتها گذشت. بعد، آفتاب کم کم نارنجی تر و قرمز تر شد. عروس دریایی که از اینکه به خانه اش برگردد نا امید شده بود، بغض کرده و گوشه ی ظرف شیشه ای نشسته بود. دل کوچکش شکسته بود و دیگر نمی توانست در آب شنا کند. احساس می کرد دلش برای خانه ی بزرگ و بدون سقف خودش تنگ شده است. ای کاش هیچوقت از خانه اش بیرون نیامده بود! اینطوری هنوز هم هر روز می توانست قاصدک قشنگش را ببیند، حداقل از دور! دیگر ناامید شده بود، که ناگهان شنید که کسی به شیشه می زند. تق تق تق! عروس دریایی سرش را با ناراحتی بلند کرد و فکر کرد، حتما یکی از بچه هاست که به سراغش آمده.
اما مثل یک قصه ی قشنگ، مثل سیب های سرخ باغ، مثل قصر مرجان ها؛ قاصدک مثل یک معجزه از راه رسیده بود! عروس دریایی مثل ماه آسمان ها درخشید. لبخند زد و بالا آمد و روی سطح آب، برای تنها دوستش رقصید. قاصدک که خیلی ناراحت به نظر می رسید، گفت:
- من را ببخش! نمی توانستم زودتر پیشت بیایم. بچه های عمه خانم تو را به اینجا آوردند، اما حالا که همه خوابند، نجاتت می دهم. باید برگردی به خانه ات، اینجا جای خوبی برایت نیست!
- اما اگر دستم را بگیری، ساقه ات خشک می شود؛ موهای قشنگت کم کم می ریزند! این را آقای اسب دریایی بهم گفت. یادت که نرفته؟
- اشکالی ندارد. ما دوست هستیم، مگر نه؟
بعد، عروس دریایی بازویش را دراز کرد و دست قاصدک را گرفت. قاصدک، چرخید و چرخید و از پنجره ی خانه ی عمه خانم، در آسمان شب، به طرف بیرون باغ و ساحلی که خانه ی عروس کوچولو بود، پرواز کرد. چه سفر قشنگی بود! عروس دریایی نفسش از آن همه قشنگی ستاره های درخشانِ آسمان گرفته بود. قاصدک کوچولو هم از اینکه برای اولین بار دست دوستش را گرفته، خوشحال بود. اگرچه کم کم داشت خسته می شد و موهای قشنگش، یکی یکی به زمین می ریختند، اما نجات دادن تنها دوستش، ارزشش را داشت.
نزدیک طلوع آفتاب بود که قاصدک کوچولو و عروس دریایی به ساحل رسیدند.
عروس کوچولو دیگر نفسی برایش نمانده بود. قاصدک هم، خسته و کوفته، بغل به بغل دوستش دراز کشید.
- خوشحالم که تو را ملاقات کردم قاصدک قشنگم. تو بهترین دوست من هستی.
- تو هم بهترین دوست من هستی. هیچ وقت فراموشت نمی کنم.
- بیا از حالا به بعد، در سرزمین خواب های رنگارنگ با هم بازی کنیم.
خورشید که بالا آمد، قاصدک و عروس دریایی، روی شن های گرم و نرم ساحل به خواب رفتند. در رویاهای رنگارنگ و طلایی شان بال بال زنان در قصر آسمان ها با هم بازی کردند، رقصیدند و آواز خواندند. حالا دیگر هیچ چیزی نبود که آن ها را از هم جدا کند. نه آب نه هوا، نه آفتاب نه مهتاب، نه زمین و نه دریا. و این بود، پایان قصه ی کوتاه ما.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
اولین نکته در خصوص داستان کودک باورپذیری آن است. همه چیز در جهان تخیل کودک ممکن است حتی این داستان اما این باورپذیری همان اندازه که یک فرصت به حساب می‌آید یک تهدید هم هست بدین معنا که باور داستان شما هم می‌تواند آموزنده و مثبت و هم بدآموز و منفی باشد.
داستان شما در مجموع زیباست اما پایان تراژیک آن برای بچه‌ها کمی سخت است. گرچه نوعی تأدیب و تنبیه هم در داستان برای بچه‌ها وجود دارد و آن این است که نشان می‌دهد رفتار آن‌ها باعث این پایان تراژیک شده و شاید بدین ترتیب در ناخودآگاه آن‌ها این نکته باقی بماند که باید مواظب رفتار خود و محیط زیست و موجودات دیگر هم باشند. با این همه باید در مورد پایان داستان خود بیشتر فکر کنید. نمی‌گویم آن را عوض کنید چون به هر حال از لحاظ فنی ایرادی بر آن وارد نیست بلکه اینجا دیگر بحث سلیقه است و در چنین مواقعی سلیقه نویسنده ارجح می‌باشد اما بهر جهت بهتر است با درایت بیشتری در این خصوص تصمیم گرفت. تاثیر روانی این پایان‌ها می‌تواند برای کودکانی که اندوه درونی هم از قبل دارند و دوستانی را از دست داده‌اند بیشتر هم باشد. پس بیشتر تحقیق بکنید و در نهایت تصمیم خودتان را بگیرید.
دیگر این که به نظر می‌رسد کودک نگاه موشکاف هنگام خوانش یا شنیدن ندارد اما با این حال نباید در بیان شما تناقضاتی ولو به شکل ظاهر وجود داشته باشد. در جایی ابتدا می‌گوئید: "تنها دوستانش آفتاب بودند و موج های شور آب دریا" اما بعد در ادامه گفته‌اید: " از دار دنیا فقط یک چیز کم داشت. یک دوست!" این نوعی تناقض است و لذا به نظر می‌رسد جمله اولی را باید اصلاح کنید.
تناقض دیگر در مورد آن چیزی است که عروس دریایی دیده: "از دور، چیز قشنگی را دید که سوار بر ابرهای پفالوی آسمان به این طرف می آمد. یک چیز ظریف و کوچولو بود که در باد تاب می خورد" در این جا قاصدک روی ساحل و خشکی نیست و حتی سوار بر ابر است یعنی خیلی از زمین فاصله دارد اما در ادامه داریم که : " بادیدن او روی ساحل..." و بدون این که قبلاً از فرود قاصدک چیزی گفته باشید او را روی زمین قرار داده‌اید.
جدای از این‌ها سعی کنید از ایجاد ذهنیت منفی در بچه‌ها پرهیز کنید. فارغ از نظر ما در مورد معلم و مدرسه، نباید ذهن بچه‌ها را با نمادها و نشانه‌های منفی پر کرد. این جمله شما: " مثل خط کش معلم ها جلوی آنها را می گرفت" جمله خوبی نیست. کمی وجهه منفی به معلم می‌دهد. اگر فضای داستان شما روی دوستی می‌چرخد این موارد را از داستان خارج کنید.
از لحاظ وزن کلمات و سحتی جملات هم خیلی خوب عمل کرده‌اید و کلمات سنگین نیستند تا نگران فهم مخاطب کودک باشیم. تنها در مواردی با استفاده از ویرگول جملات را کمی بلند گرفته‌اید که بهتر است کوتاه شوند. حافظه کودک برای نگاه داشتن جملات بلند خوب نیست.
ساخت شخصیت‌ها و ایجاد موقعیت بسیار خوب بوده. حتی گره داستان هم خیلی خوب شکل گرفته. از تخیل خوبی برخوردارید و در عین حال در ساخت منطق داستانی میان حوادث خوب عمل کرده‌اید.
اگر احیاناً تصمیم گرفتید پایان شادی را برای داستان در نظر بگیرید حضور عمه خانم می‌تواند به عنوان ناجی به درد داستان بخورد.
موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
sepideh babaee » 13 روز پیش
سلام و درود بر شما جناب آقای عباسلو. جا دارد از شما بابت نکات دقیق و بسیار ظریفی که گفته اید تشکر و قدردانی کنم. تمام نکاتی را که گفته اید در یاد نگه می دارم و اگر داستان کودک دیگری نوشتم حتما آنها را اعمال خواهم کرد. در خصوص پایان غم انگیز داستان باید بگویم که بسیاری از داستان هایی که خودم در دوران کودکی خوانده ام غم انگیز بوده اند، از جمله داستان های هانس کریستین اندرسن، مانند دختر کبریت فروش و پری دریایی کوچک. روح کودکان لطیف است و همانطور که گفته اید اگر کودکی از قبل اندوه درونی داشته باشد یا دوستی را از دست داشته باشد بسیار از خواندن این داستان آزرده خواهد شد. اما علت انتخاب این پایان غم انگیز این بوده است که حتی کودکان هم قادرند مفاهیم پیچیده ای مانند مرگ، عشق، دوستی، فداکاری و... را درک کنند. اگرچه به نظر ما اینطور نمی آید و تحمل آن برای کودک سخت است، اما گنجاندن بعضی چیزها مانند مرگ- که درکش حتی برای یک بزرگسال هم سخت است- می تواند به آنها کمک کند در بزرگسالی بهتر این پدیده ها را درک کنند یا تحمل کنند. یا اینکه دید بهتری به آن داشته باشند. ممنونم از اینکه مرا قابل دانستید و این نکات مفید و آموزنده را به من گوشزد کردید. در مورد باقی نکات حتما آن ها را در داستان های دیگر و این داستان اعمال خواهم کرد. با سپاس و احترام، سپیده بابایی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت