سادگی زبا باعث جذابیت داستان می‌شود




عنوان داستان : تیربند
نویسنده داستان : لیلا حکاک

رگ دستش بیرون زده بود. ناله ها درهم می پیچید و می افتاد در دل گون هایی که سطح شیب‌دار کوه را سبز آراسته بودند. گروهی در شیار غار گونه ای تا رسیدن گروه امداد چپیده بودند. لاشخورها سایه می رقصاندند. بوی خون می آمد، بوی لاله های غریب.
آفتاب اریب تیغ می‌زد روی پیکرهای فروپاشیده‌ درآغوش هم، سر به بالین هم، روی خس و خاشاک.
همه آماده باش بودند. هرکس خیال خود را می‌کاوید، انتظار، نفس‌هایشان را قفل زده بود. کوله پشتی از خودشان سنگین‌تر حس می شد اما قمقمه‌ها خنکای آب را در دلشان تازه می‌کرد. صدای هر از گاه زوزه‌ی گرگی در دورترک‌ها سطور خیالشان را خط می‌زد. زمان پشت تخته سنگ‌ها و قله‌ی مخوف ‌کوه‌های کله قندی به سکته افتاده بود. سایه به سایه شک می‌کرد. شب چسبناکی بود، ورم کرده و دهشتناک. اضطراب در نگاه‌های یخ زده‌شان سکوت می‌خواند. تنها صدایی که حس بودنشان را گوش زد می‌کرد گوپ گوپ قلبشان بود.
معراج آهسته خود را به کنار خدابخش کشاند و وزوزانه گفت: «حلالم کن». سپس دعای تیربندی که پدرش برایش گرفته بود را به گردن او انداخت و گفت: «اگه برنگشتم بده مادرم». و چون سایه ای خزید و جلوتر رفت.
خدابخش بچه‌ی درگز بود، دو سال از معراج بزرگتر. با داشتن هیکل قوی اما کم جرأت بود. در آموزشی تربت‌حیدریه آشنا شده بودند. وقتی معراج برای تکاوری به تهران اعزام شد تا دوره ی تکمیلی‌اش یک ماهی از هم جدا افتادند. بعد از تقسیم، دوباره همدیگر را در بانه پیدا کردند. در چندین عملیات با هم بودند. آنها غربت و سختی جبهه را با هم سهل می‌دیدند اما در این عملیات حسی پنهانه ای دلشان را می‌لرزاند و ته‌اش را خالی می‌کرد.
صدای غاپ غاپ سگ‌ها دورترک پرسه می زد و فِر کردن خفاشان ترسی مذبوح در دلشان می ریخت. شبی تلخ بود. وحشتناک، ورم کرده.
ستاره ها چون محافظانی در انتظار تا آژیر خطر را چشمک بزنند. سکوت در دل سکوت غوغا زده بود و از درون خیال‌ها را پوک می‌کرد. آماده باش تمام شد، لشکر با تمام قوا پیش افتاد. تک تیراندازها از سینه کش کوه به بالا خزیدند. صدای مسلسل و خمپاره ها خواب کوهستان را متلاشی می کرد. هوا سنگین بود و بوی باروت نفس گیر. استخوان چکشی مدام بر پرده گوش‌ها می‌کوبید. تنها فکری که در آن هیاهو ذهنشان را کنکاش می کرد، ندای پیروزی بود که از بطن مهیب خمپاره ها ارتعاش می‌شد.
صدا به صدا نمی‌رسید. مین‌ها هر لحظه زمین را ریز ریز می‌کردند. فرصت ها کوتاه و کوتاه تر می‌شد. رزمندگان یکی پس از دیگری از سینه‌کش کوه غلتیده در خون فرو می‌افتادند. درگیری هر لحظه شدیدتر می‌شد. مقاومت پوچی بود. دستور عقب نشینی داده شد. صدایی ضعیفی از دور به گوش معراج رسید... «برگرد، من دارم می‌رم». خدابخش بود.
لشکر متلاشی شده هریک به سویی می دویدند. فریاد زخمی‌ها در هوا معلق مانده بود. کمک رسانی دشوار. معراج در پناه آبشار خشکیده ای همراه با درجه داری گیر افتاده بود. هوای تلخی بود، اشمئزازی وهمناک. او سعی می‌کرد خود را بیرون کشیده تا به کمک زخمی‌ها برود اما خمپاره ای در نزدیکی اش درون ماسه ها منفجر شد. او و درجه دار را از جا کَند و محکم بر زمین کوبانید. هر دو مدهوش در میان دود باروت و خاک محو شدند. اسطرلاب زمان به کُندی افتاده بود. معراج آهسته چشم گشود، گوش هایش کیپ کیپ شده بود و دهانش پر از ماسه... به سختی خودش را تکانید و بلند شد و به کمک درجه دار رفت. مردی مسن بود و هیکل‌مند. ستاره ها یکی پس از دیگری خسته از شبی دردناک و درمانده چشم می‌گذاشتند. سپیده در سیاهی سرخ می زد. هوای مسموم، پرندگان را به وحشت انداخته بود.
معراج بزاق دهانش را جمع کرد تا ماسه ها را بیرون بریزد و رو به دشت آهسته نالید: «مگر می شود این هم شهید...»!؟
دست بر پیشانی اشکهایش خاک از صورتش زدود. درجه دار گفت: «تو هم برو، همه رفتن». معراج نگاهی سرد و تلخ به درجه دار انداخت و پا به میان شهیدان کشانید. دستانش را جلوی دهانش شیپور کرد و با صدای بغضیده‌ای گفت: «کسی کمک می خواد»؟! دستی به نیمه بالا آمد و فرو افتاد. معراج پا تند کرد و کوله بر پشت راست نمود. آخرین نبضش در میان انگشتانش خاموش شد. نگاهی پر درد بر چهره اش انداخت. زیبا خفته بود. حلقه اش سرخ بود، لباسش سرخ. ته ریشش را زیبا پیراسته بود. دو کاسه‌ی زانو در کنارش برخاک نهاد و سرش را روی سینه اش گذاشت تا پیکرش را به احترام ببوسد، از دهانش خون جاری شد. گریه ی معراج هق هقانه در گلو او را از زنده ماندنش منزجر می کرد. تراژدی دردناکی در صحنه نبرد روی خس و خاشاک و سنگ و کلوخ اکران می شد. عجب کارگردانی بود تقدیر...!
درجه دار پرسید: «چی شد»؟! «رفت»....
مخش هنگ کرده بود چشم هایش را با آستین هایش پاک کرد. دیگر گوپ گوپ هیچ قلبی شنیده نمی شد حتی معراج...
دود باروت قله ی کله قندی را در مه غلیظی فرو برده بود، نسیمی داغ وحشت مخوفی را جا به جا می کرد، بوی خون در دل شبنم ها به غریبگی افتاده بود. پوچی زمهریری خیال معراج را به زنجیر می کشید. زمین خون خورده چون مردی مست در خواب عمیق هذیان می سرود و دل سوراخ سوراخ شده اش را نرمای خورشید التیام می داد.
او برگشت نه از راه آمده از رد پای رزمندگان زخمی، که پراکنده اینجا و آنجا فریاد در گلویشان خشک شده بود.
پوتین های سنگینش زمین را می خراشید. نفس هایش از تنگنای سینه اش بالا نمی زد. بودنش را در میان تمامی آنهایی که دیگر نبودند ذره ذره جا گذاشته بود. او از بین زخمیان زخمی‌تر برگشت، زخم دلش، زخم روحش، زخم تاول های خیالش...
آفتاب چون مجمری گداخته خود را به پس کوه های کله قندی می کشاند. پایگاه در حزنی غریب فرو رفته بود. شلوغی و همهمه‌ی دردناکی در هم می لولید. معراج روی تخته مهماتی نشسته بود و خون‌های خشکیده‌ی دستانش را ورق ورق می‌کَند. صدای ضعیفی در گوشش نشست: «معراج برگرد... من رفتم». ناگهان چشم گرداند و از سربازی پرسید: «خدابخش، خدابخش رو ندیدی»؟!
نه! اما یکی می گفت: «اونو دیده، دستشو برداشته بود و می دوید».
«پس او هم رفت، تیربندم از من با وفاتر بود» .
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم حکاک گرامی سلام
زبان داستان بدون شک یکی از مهم‌ترین ارکان ساختار ادبی متن است. نویسندگان بزرگ ایرانی همواره کوشیده‌اند به زبان خاص خود دست پیدا کنند. از محمود دولت آبادی که وامدار تاریخ بیهقی است گرفته تا احمد محمود که زبان ساده و جذاب مردمان جنوب را برگزیده. در این میان بوده‌اند نویسندگانی همچون بیژن نجدی بزرگ که زبانشان به شعر طعنه می‌زده اما هیچکدام عبارت سازی‌های نامفهوم در داستانشان نداشته و ندارند.
گذشته از آن استفاده از زبان خاص به معنی وارد شد در فرم خاصی نیست. بیژن نجدی اگر به طور مثال در مجموعه‌ی «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» به زبان لطیف و شاعرانه‌ی مختص خود رسیده است، هر داستان فرم روایی مدرن هم دارد و بار محتوا و فرم بر دوش زبان اثر نیست.
اما در اثر شما «تیربند» ما تنها شاهد ساختار پیچیده و گنگ زبان راوی هستیم. در این مورد آنچنان اغراق شده که فرم و محتوی هردو مخدوش شده‌اند و اثر راهی به داستان شدن پیدا نکرده است. عبارت‌هایی مانند «صدای هر از گاه زوزه‌ی گرگی در دورترک‌ها سطور خیالشان را خط می‌زد.» یا «اضطراب در نگاه‌های یخ زده‌شان سکوت می‌خواند.» همینطور «صدای غاپ غاپ سگ‌ها دورترک پرسه می‌زد و فِر کردن خفاشان ترسی مذبوح در دلشان می‌ریخت.» نه تنها زیبا نیستند بلکه باعث سکته در اثر شما می‌شوند و مخاطب باید خط روایی اثر را رها کند و به این موضوع فکر کند که شما چه گفته‌اید؟ در بیشتر مواقع هم مثلا منظور شما این بوده است که آن‌ها ترسیده بودند. یا از دور صدای واق‌واق سگ می‌آید و ....
کارکرد توصیف قبل از زیبایی و ساخت زبان، فصاحت در دریافت مخاطب است نه اینکه یک صحنه یا مفهوم ساده را آنچنان بپیچانیم که مخاطب نداند منظور نویسنده از بیان چنین عبارتی چیست. شما آنچنان مجذوب زبان متن خود شده‌اید که محتوا را هم فدای آن کرده‌اید. کل ماجرای شما راجع به یک عملیات است که در آن تعدادی از رزمندگان تیر خورده‌اند و یا شهید شده‌اند و در این میان دو دوست هم بوده‌اند که یکی گویا شهید شده. این موضوع به تنهایی هرگز راهی به داستان شدن پیدا نمی‌کند. شما باید سوژه‌ی خود را به درستی بپرورید و بعد با طرح موضوع و نظرگاه درست خود پیرنگ داستانی بسازید. همچنین برای ساخت جهان داستان، شما نیازمند توصیف درستی از شخصیت‌های داستانتان هستید. این‌ها کیستند و اینجا کجاست؟ سوالات مهمی است که باید ساده و به دور از پیچیدگی به مخاطب خود پاسخ دهید. بعد از ساخت جغرافیای اثر به سراغ زبان هم بروید ولی سعی کنید در ساخت عبارات داستانی اغراق نکنید.
سخن آخر اینکه به یاد داشته باشید گابریل گارسیا مارکز می‌گوید بعد از سال‌ها نوشتن به این نتیجه رسیدم که بهترین زبان داستانی، ساده نویسی است.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت