داستان باید پیرو منطق جهان خود باشد




عنوان داستان : پالتو قرمز
نویسنده داستان : سیده فرزانه رضوی

#پالتو_قرمز


مرد لیوان خالی را روی پا تختی گذاشت و گرمای شیر کاکائوی میان دستانش روی شانه های زن خزید.
_میدونی سیامک. من یه چیزی فهمیدم. اونی که پالتو قرمزا رو میکشه همونیه که غروب نزدیک بود بزنه بهم.
سیامک موهای کوتاه و زیتونی اش را بهم ریخت و گفت؛
_باز خیالاتی شدی؟اون قتل ها تو محله های فقیر نشینه. چند تار از موهای نگار را به لب هایش نزدیک کرد. چقدر این رنگ شیرین ترت کرده!
_ تو روزنامه نوشته بود قاتل موهای خرمایی داره و ریش پرپشت سیاه.
_اما تو همه ی صحنه های قتل رد یه ماشین رو پیدا کردن نه موتور؟پالتوی تو که یشمی بود.
زن با نوک انگشتانش روی پوست سفید سیامک طرح قلب و تیری میان آن کشید.
_این دلیل نمیشه. خیلیا هم ماشین دارن هم موتور.
_منظور من به لباس تو بود نه موتور اون مرد.
زن چشم های بادامیش را تنگ تر کرد.
_شاید برای رد گم کردن میره و قتل هاشو پایین شهر انجام میده.
سیامک حلقه دستش را تنگ تر کرد و گفت؛
_این دیگه وظیفه پلیسه پیداش کنن. بیا از چیزهای خوب حرف بزنیم.
_اما فکر می کنم اون مرد رو جایی دیدم!
درخشش نگاه سیامک از لا به لای مژه های بلند و انبوهش میان چشم های مورب زن نشست.
نگار برق این نگاه را می شناخت. سیامک لرزش خفیف شانه های نازک زن را احساس کرد و حلقه ی بازوان فولادی و سردش تنگ تر شد.
مردمک چشم های زن از آتشی که میان چشمان مرد شعله می کشیدند فرار می کرد. میان چشم های نگار،(شهلا جان)مادرش پالتوی قرمزش را می پوشید و لب های ماتیکی و سرخ شده را روی هم فشار می داد.
مادرش پیچیده میان پالتویی قرمز سیلی محکمی به گوش پدرش خواباند و ریش سفید و درهمش را چنگ زد.
_بخت من اگه بخت بود توی فلج تو پیشونی من نوشته نبودی.
پدر پاهای شلش را روی قالی سرخ می کشاند و روی سرش می کوباند و تکرار می کرد؛"خاک بر سر من".
انگشت های کشیده ی سیامک گلوی نگار را چنگ زد و از گلوی نگار صدای خر خر برخواست و بعد از چند ثانیه کشدار فشار دستان سیامک کم شد.
با انگشتان نازک و لرزانش گلویش را ماساژ داد و پالتوی قرمز هدیه ی مادرش را از میان کمد برداشت. ریش مصنوعی و سیاه را از میان کیف سیاه بیرون کشید و آن را روی صورت استفراغی و کبود سیامک انداخت. داروها خوب عمل کرده بودند.
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم رضوی گرامی سلام
داستانک، فلش‌فیکشن، یا داستان کوتاهِ کوتاه، قالبی در داستان‌نویسی است با متنی چند خطی که حداکثر در یک صفحه جای می‌گیرد. همانطور که از نام این قالب ادبی مشخص است، داستانک از داستان کوتاه هم کوتاه‌تر است و داستان را با کم‌ترین لغات ممکن روایت می‌کند. در واقع در این قالب داستان نویسی، نویسنده به دنبال کشفی ضربه‌زننده و غافلگیر کردن و وارد کردن شوک به خواننده است. در این تکنیک مهم‌ترین آرایه‌ي ادبی به کار رفته در داستانک، ایجاز است. برای نوشتن این قالب داستانی آشنایی و توان استفاده از این آرایه‌ی ادبی بسیار مهم است.
شما در داستانک «پالتو قرمز» سعی کرده‌اید تا ضربه‌ی نهایی را به مخاطب وارد کنید و البته کشتن همسر می‌تواند چنین ضربه‌ای محسوب شود اما چرایی این جنایت همچنان در ذهن مخاطب باقی می‌ماند. بیایید داستانک شما را با هم مرور کنیم. زنی متوجه شده است همسرش قاتل زنجیره‌ای است و در لیوان شیرکاکائوی او زهر می‌ریزد. در این میان او یادش می‌آید زندگی بدی در گذشته داشته و مادرش مجبور به کاری که نباید شده. اینکه گذشته بد، آیا دلیل کافی برای ارتکاب به قتل است، به عهده‌ی مخاطب داستان شما می‌گذارم اما به طور قطع این سوال پیش می‌آید که چرا زن سعی نمی‌کند شوهرش را به پلیس معرفی کند؟
از این ها گذشته شما در طرح ماجرای خود هیچ نظرگاه مشخصی را مطرح نکرده‌اید. برای چه این داستان را نوشته‌اید؟ آیا منظورتان این است که زن‌هایی که مورد ظلم واقع شوند می‌توانند به بدترین شکل ممکن انتقام بگیرند؟ یا ...
هر منظوری که از نوشتن چنین داستانی داشتید باید در داستانک خود به طور واضح می‌گنجاندید. ولی در حال حاضر تنها موفق شده‌اید متنی مختصر بنویسید که البته کاملا ایجاز را رعایت نکرده ولی در آخر مخاطب خود را دچار شوک می‌کند. ولی این شوک دیری نمی‌پاید و او شروع می‌کند به پرسیدن سوالاتی که در بالا به آن‌ها پرداخته شد.
به شما پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی داستانک خود به این موضوع فکر کنید که آیا واقعا جهان داستانتان اینقدر سیاه است که همه یا قاتل هستند و مظلوم و یا در فکر قتل و چیزهای ناپسند دیگر؟ آیا حتی یک نفر عادی به جهان داستان شما راه پیدا نمی‌کند؟
سخن آخر اینکه هر داستانی باید پیرو منطق داستانی درون خود باشد. نیازی نیست این منطق وابسته به جهان بیرون و واقعی باشد اما حتما باید جوری روابط علت و معلولی را در داستان بسازید که مو لای درز آن نرود.

اردتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت