درونمایه‌‌ی داستان خود را بومی بنویسید




عنوان داستان : ایستگاه آخر
نویسنده داستان : علی درزی

ایستگاه آخر





ریل‌‌های سرد و پُر ‌پیچ و خم، از میانِ زاغه‌های حلبیِ پاویا ، قطارِ میلان را در تاریکیِ شب به سمت آخرین ایستگاه سُر می‌دهند. عبور شتاب‌زده‌ی قطار در شبانگاهان، سکوت رخوتناک زاغه‌نشینان را در هم می‌شکند و قامت تک‌تک زاغه‌ها را چنان می‌لرزاند که ساکنین آن یا در خواب زابراه می‌شوند و یا با وقفه‌ای کوتاه به کِیفشان ادامه می‌دهند.
امشب توتو در پشت پنجره‌ی یکی از همان زاغه‌ها، چنان غرق تماشای آسمان است که حتی عبور آخرین قطار هم نمی‌تواند رشته افکارش را از هم بگسلد. فردا برای توتو فرقی با آسمان تاریک میلان ندارد. از قرار تقویم، او یک سال بزرگ‌تر خواهدشد. اما دیگر نمی‌تواند مانند ایام کودکی، فقط از این‌که یک سال بزرگتر شده خوشحال باشد. سن او در مرز آرزوهای آدم بزرگ‌ها و بچه‌ها قرار دارد، از طرفی مثل هر بچه‌ای دوست دارد که هر چه زودتر پا به نوجوانی و جوانی بگذارد، و از طرفی هم به خاطر پاهای علیلش، دیگر امیدی برای بزرگتر شدنش ندارد. او در هر تصوری از آینده، بیشتر از هرچیزی دو پای فلجش را می‌بیند که جلوی چشمانش رژه می‌روند، و تمام آرزوهایش را لگدمال می‌کنند!
خورشید به آرامی نورش را از بین جداره‌های حلبی، به داخل زاغه می‌فرستاد، در همین لحظه بود که توتو کم‌کم چشمانش گرم شد و از راه همان تصورات کابوس‌وارش، مستقیم به خواب رفت.
طلوع مایل و کمرنگ خورشید در سیزدهمین روز زمستان، خبر از تولد چهارده سالگی توتو می‌داد. تولدی به همراه یک پیام، پیامی که از قراره معلوم به همراه ناپدری‌اش، بدون هیچ هدیه‌ای، از درِ حلبی‌شان وارد خواهد شد، و در را هم باز خواهد گذاشت!!!
بیشتر اهالی زاغه نشین پاویا، کولی‌های چلنگری بودند، که عادت سفر را از سر بیرون کرده بودند و مانند بیشتر مردم آن زمان ایتالیا، فقط دنبال سیر کردن شکمشان بودند. البته بعد از آن جنگ لعنتی، این اولین دغدغه مشترک همه مردم دنیا شده بود. خانواده توتو هم از این قائله مستثنی نبودند. فشار فقر و تنگدستی خیلی بیشتر از آن بود که مادر به فکر غذایی غیر از آب زیپو برای شام تولد توتو باشد. مادر زودتر از وقت معمول به زاغه برگشت. توتو کماکان خوابیده بود که با صدای در، به زحمت بر سنگینی پلک‌هایش غلبه کرد و از سوراخِ روانداز مندرسش، نگاهی به اطراف انداخت، مادر با شمعی روشن به طرف او می‌آمد، توتو متعجب و خواب‌آلود چشمانش را مالید و با دقت بیشتر نگاه کرد. خواب نمی‌دید، مادرش بود که با دستی باندپیچ شده، به همراه کیک کشمشی کوچکی، به او نزدیک می‌شد، و آهنگ "تولدت مبارک" را زمزمه می‌کرد. توتو با دیدن این صحنه منقلب شد، و با چشمانی پُف کرده که در آن‌ها اشک حلقه زده بود، قدردانی‌اش را به مادر نشان داد، مادر همین‌که توتو را بوسید کیک را در جلویش قرار داد و گفت:
« آرزو کن پسر خوشگلم، آرزو کن ... بعدشم فوت کن. »
مادر نتوانست مانند توتو جلو اشک‌هایش را بگیرد، و توتو هم بدون معطلی شمع را فوت کرد، تا اشک‌های مادر در تاریکی پنهان بماند.
توتو، برای این‌که فضا را عوض کند، به انگشت مادر اشاره کرد و گفت:
« بازم که دستتو بریدی ... »
مادر بلافاصله دستش را زیر میز پنهان کرد. و با اشک و لبخند جواب داد:
« مهم نیست، ... اصلا امشب هیچی مهم نیست، فقط تو مهمی عزیزم ... »
اگر چه تا قبل از آمدن ناپدری شمع زاغه را روشن نمی‌کردند، اما مادر رو به توتو کرد و گفت:
« امشب همه چی برای توئه، پسر خوشگل و خوش تیپم ... همه چی ... »
مادر پیشانی توتو را بوسید و رفت تا شمع‌ زاغه را روشن کند، بعد از روشن شدن فضا، با جعبه‌ای در دست به سمت توتو برگشت؛ او برای تنها فرزندش سنگ تمام گذاشته بود و هدیه‌ای برای تولدش فراهم کرده بود. توتو شگفت زده و با عجله مشغول باز کردن شد، به محض برداشتن در جعبه، متوجه یک گردنبند صدفی شد. مادر که با ذوق و شوقِ فراوان، منتظر عکس‌العمل توتو بود، گفت:
« ببین ازش خوشت میاد؟ »
او حس مادرانه‌اش را به صدف‌ها و شیشه‌های رنگی که از لبِ ساحل جمع کرده بود، گره زده بود و آن را در شمایل یک گردنبند به توتو هدیه کرد.
برای لحظه‌ای لبخند روی لب‌های توتو خشکید، ولی بلافاصله خودش را جلوی مادر خوشحال نشان داد، این گردنبند بیشتر از آن‌که توتو را خوشحال کند، او را نسبت به آینده‌اش نگران‌تر می‌کرد؛ نه به این‌ خاطر که منتظر هدیه‌ای نفیس از مادرش‌ بوده باشد یا این‌که به خاطر پسر بودنش؛ گردنبند صدفی را ‌نپسندد؛ ... نه! هیچ‌کدام از اینها نبود بلکه، نامتقارنی سوراخ صدف‌ها، او را نگران می‌کرد؛ گردنبند، ظاهری کج‌ و ‌معوج داشت که، توتو را به یاد چشمان خودش می‌انداخت، چشمانی که مجبور به تبعیت از ژن مادرش بود، ژنی که تا چند وقت دیگر او را هم کم‌بینا می‌کرد؛ با آن تصورات دیشب و اتفاقات دیگری که قرار بود امشب برایش بیفتد؛ اگر بعدها کسی از توتو می‌پرسید که:
« ـ کِی مرد شدی؟ ـ »
بدون شک توتو شب تولد چهارده سالگی‌اش را به یاد خواهد آورد.
شمع کاملا آب شد، مادر شمع جدیدی روشن کرد و مشغول چیدن میز شام شد، ناپدری هم که تازه از جابجا کردن آت و آشغال‌های پیدا شده در مسیرش، فارغ شده بود، با تعجب وارد زاغه شد، نگاه معنا داری به شمع کرد، اما چیزی نگفت، و روی صندلی کنار بخاری نشست، سیگار نصفه‌ای از جیبش در آورد، با طمانینه آن را آتش زد و همین‌طور که زیر چشمی توتو و مادر را زیر نظر داشت، چند بار آرام، به درِ چوبی گنجه زد، بادی به گلو انداخت و با صدایی تودماغی، رو به توتو گفت:
« بزنم به تخته دیگه واسه خودت مردی شدیا. »
مادر که گویا از ادامه صحبت باخبر بود، کمی سرخ شد، دستپاچه به میان حرف ناپدری پرید و گفت:
« شام آماده‌ست، بیایین شام. »
ناپدری اَخمی کرد و با بی‌توجه‌ای به حرف مادر، پیِ حرفش را گرفت:
« می‌بینم که چهارده سالت شده و واسه خودت مردی شدی ... »
ناپدری سیگارش را خاموش کرد و از داخل گنجه شیشه‌ای را در آورد و آن را سرکشید، اول نگاهی به مادر انداخت و بعد دوباره رو به توتو گفت:
« راستی می‌دونستی امروز مادرت نزدیک بود .... »
مادر با صدایی نزدیک به فریاد گفت:
« شام ... بیایین شام. »
ناپدری بدون هیچ‌ عکس‌العملی، دوباره شیشه را سر کشید و به آرامی به طرف توتو رفت، او را بغل کرد، و به سمت میز شام رفتند، ناپدری نگاه معنی داری به مادر کرد و چیزی نگفت.
توتو در حالی که هدیه تولدش را تسبیح وار زیر میز دانه دانه می‌شمرد، منتظر طوفان بعد از آرامش بود. ناپدری دوباره شیشه را بالا رفت، اما این‌بار بیشتر خورد، در حالی که سبیلش را با پشت دستش پاک می‌کرد گفت:
« امروز نزدیک بود که دستِ مادرت ... »
مادر دوباره به میان حرفش پرید، اما اینبار ناپدری اجازه نداد حتی کلمه‌ای از دهان مادر بیرون بیاید، بلافاصله با مشت به میز کوبید و با صدایی شبیه به نعره گفت:
« وقتی من حرف می‌زنم، تو لال مونی می‌گیری و هیچی نمی‌گی، فهمیدی زنیکه‌؟ خفه خون می‌گیری و فقط گوش میدی ... »
در حالی که به مشت‌هایش اشاره می‌کرد گفت:
« حالیت شد یا حالیت کنم؟ ... ها؟ »
صدای خفه‌ای مانند صدای بچه گربه‌، از ته گلوی مادر بیرون آمد، صدایی که شبیه کشیدن سنگ روی شیشه بود تا صدای آدمیزاد، مادر دیگر هیچ کاری نمی‌توانست بکند، جز قطرات اشکی که در چشمانش حلقه می‌بست و بی‌اختیار از گونه‌های استخوانی زردش می‌سُرید.
ناپدری که دید اوضاع تحت کنترل در آمده رو به توتو کرد و گفت:
« امروز نزدیک بود که دستِ مادرت، توی دستگاه قطع بشه، می‌دونی چرا؟ »
مادر که به سرعت ریزش اشکهایش اضافه شده بود سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت، توتو که کماکان در حال تسبیح زدن با دانه‌های صدف بود، از شنیدن این حرف کمی جا خورد، اما واکنشی نشان نداد و منتظر ادامه حرف‌های ناپدری ماند. ناپدری جرعه‌ای دیگر از شیشه سرکشید و گفت:
« می‌دونی چرا این اتفاق افتاده؟ چون اون داره بجای تو هم کار می‌کنه. »
ناپدری زیر چشمی نگاهی به مادر انداخت و دوباره حرف‌هایش را ادامه داد:
« قرارمون این بود که تو از سیزده سالگیت کمک خرجمون بشی، خودت که وضعمونو متوجه‌ای دیگه! ها؟ »
مادر سرش کماکان پایین بود و چیزی نمی‌گفت. ناپدری هم انگار که میخ صندلی اذیتش کرده باشد کمی در جایش جابجا شد، و به مادر اشاره کرد و گفت:
« اما اون یک ساله، با این چشمای نصفه و نیمه‌ش داره جوره تورو هم می‌کشه، اگه بخواد همین‌جوری ادامه بده یکی از همین روزا دستش میره زیره دستگاه ... متوجه‌ای توتو؟ »
ناپدری از روی میز بلند شد و با کلافگی در حالی که به بیرون اشاره می‌کرد گفت:
« بذار این قطار کوفتی، خیرشم بما برسه ... »
مادر این را که شنید، ناگهان بند دلش پاره شد و به هق‌هق افتاد. توتو ناخودآگاه به گردنبندش چنگ زد، و یکی از نگین‌های شیشه‌ای در دستش فرو رفت. دیگر هیچکس حرفی نزد، همین‌طور که خون، قطره قطره از دست توتو روی زمین می‌چکید، سکوت هم به آرامی سفره‌اش را روی میز پهن می‌کرد، سکوتی سنگین که بعد از عبور قطار، سنگین‌تر هم شد.
تنها هدیه‌ای که توسط ناپدری برای توتو تدارک دیده شده بود؛ همین بود: تبعید توتو در پای ریل‌ها ...
ناپدری رسما توتو را برای گدایی از مسافرین قطار، بیرون کرده بود. در واقع با این حربه، هم زاغه را برای خود و مادر خلوت می‌کرد، و هم این‌که توتو را از یک مصرف کننده علیل به یک منبع درآمد تبدیل می‌کرد.
جنگ، مادر همه تغییرات است. جنگ، کولی‌ها را ترک عادت داده بود و آن‌ها را یک‌جا نشین کرده بود، قطار زندگی آنها هم مانند قطار میلان نتوانسته بود جایی جلوتر از ایستگاه آخر برود. نه تنها یک‌جا نشین شده بودند، بلکه شغل آبا و اجدادیشان را هم به باده فراموشی سپرده بودند، و تقریبا همه‌ آنها به آماده‌ترین نوع ممکن نان‌شان را از جیب و کیف عابرین به دست می‌آوردند، اما چیزهایی هست که با جنگ هم عوض نمی‌شود؛ مثل خلق و خوی. کولی‌های پاویا خُلقشان، هنوز به تنگی جیب‌هایشان نشده بود، آنها بیشتر از هر چیزی در جست و جوی شادی بودند. این اخلاق در خمیره‌ی توتو هم وجود داشت، و به همین خاطر بدون هیچ تمردی مسئولیت جدید خانواده را قبول کرد. البته ایده‌ی گدایی در پای قطار در حال حرکت، ایده‌ای نو، از نبوغ و درایت ناپدری نبود، این کار را کسی از اهالی زاغه‌نشین انجام نمی‌داد، چون ننگ شخصیت خود و بچه‌هایشان می‌دانستند‌. ولی توتو هم خوب می‌دانست که هر یک از اهالی این منطقه محکوم به کار بودند، و از طرفی هیچ یک از این زاغه‌نشین‌ها نمی‌تواست، نان آوره پس انداختۀ چهارده سالۀ یک مرد دیگر باشد، این را خوب درک می‌کرد که، همان‌هایی هم که ادعای عزت نفسشان می‌شد؛ اگر با بچه‌ای افلیج و کم بینا روبرو بودند، اگر تا قبل از چهارده سالگی سر به نیستش نمی‌کردند، حتما خیلی زودتر از این‌ها او را مجبور به گدایی می‌کردند. به همین خاطر هیچ کینه‌ای از مادر و ناپدری به دل نگرفت و مسئولیت جدیدش را با آغوش باز پذیرفت.
شعور همواره تنها نسخه‌ی لذت از زندگی است؛ درکی را که توتو نسبت به ناپدری‌اش داشت، به همان اندازه تعدادی از جوان‌های زاغه‌نشین، نسبت به توتو و آینده‌اش داشتند، آنها با توجه به درک شرایطش، بی ‌منت سرپناهی در کنار ریل، برایش محیا کردند. سرپناهی که تابستان‌ها مانع از زیادی ابراز محبت آفتاب می‌شد و زمستان‌‌ها نیز از ناخن خشکی‌ِ خورشید، او را در امان نگه می‌داشت.
سر پناه توتو در کنار ریل راه‌آهن بعد از گذشت مدتی برای همه امری عادی شده بود، و با کمک دیگران کم‌کم شکل زاغه‌ای تازه تاسیس به خودش گرفته بود، توتو همیشه با خودش به این موضوع فکر می‌کرد که اگر راه‌آهن مزیت سیر شدن شکمش، را برای خانواده‌اش داشته، پس برای خودش چه سودی دارد؟ توتو سیری را حق مسلّم خودش از کار در کنار راه‌آهن می‌دانست، از حق هم نگذریم، سختی کارش، کم هم نبود، گرما و سرمای هوا از یک‌ طرف، خطر اصابت سنگریزه‌هایی که مانند گلوله از زیر قطار شلیک می‌شدند از طرف دیگر، هر لحظه جانش را تهدید می‌کردند، در واقع اگر دولت کارش را قانونی اعلام می‌کرد، بی شک بعد از کار معدن، مشکل‌ترین کار دنیا لقب می‌گرفت. او در طول روز مورد لطف نزولات متفاوتی از مسافرین سخاوتمند قرار می‌گرفت! از پوکه‌های سیگار گرفته تا، جای خالی کرم پودر و کلۀ عروسک و چیزهای مستعمل؛ گه‌گاهی هم، سکه‌های پنج لیری برایش پرتاب می‌کردندکه نه تنها توتوی علیل، بلکه سگ‌های ولگرد پاویا هم نمی‌توانستند آنها را از بین سنگریزه‌ها پیدا کنند. توتو عوایدی را که ازین کار به دست می‌آورد حق خودش می‌دانست، و نمی‌توانست آن را مسبب شادی‌اش بداند، اما او هم مانند هر کولی دیگری اگر بهانه‌ای برای شادی پیدا نمی‌کرد، نا امید نمی‌شد و خوشبینانه صبر می‌کرد تا اتفاق بیفتد. توتو به واسطه یک‌جا نشینی‌اش، هر روز در قاب پنجره‌ی قطار در حال حرکت به دنبال دلیلی برای شادی می‌گشت. بعد از عادی شدن گدایی‌اش، بازهم به هنگام جمع آوری نزولات مسافرین، صبر می‌کرد تا جایی که ممکن بود، کسی او را در حال سینه خیز رفتن نبیند، اگرچه سرک کشیدن به هر سوراخ و سمبه‌ای در آن حوالی، از بازی‌های معمول بچه‌های کوچک بود، اما آنها، کاری به حوزه توتو نداشتند. کسی با توتو دمخور نمی‌شد و او هم میلی به این کار نداشت، توتو در عالم خودش، با آن چشم‌های ضعیفش سنگ‌های خوش تراش را مانند کلکسیونری طماع در کنار گردنبند صدفی، در جلویش ردیف می‌کرد و روزی چند بار آنها را گردگیری می‌کرد، و یا با صدای قطار برای خودش آهنگ می‌ساخت، و از عبور آن، مانند دیدن فیلم لذت می‌برد. اگرچه تا به آن روز سینما نرفته بود، اما ندانسته در ذهن خودش از عبور قطار به اندازه دیدن یک فیلم سینمایی لذت می‌برد.
بوی شکوفه‌های هلو، به همراه وزش نسیمی مطبوع، اواخر یکی از روزهای بهار را کاملا دل‌انگیز کرده بود. هنگام عبور قطار صبح، اتفاقی خارج از معمول برای توتو رخ داد، توتو متوجه دختری در راهروی قطار شد که به او زل زده بود، دختری با موهای عروسکی و پیراهنی سفید که گویا فرم مدرسه‌اش بود. آنچه که این دختر را برای توتو عجیب و خارق‌العاده کرده بود؛ لبخندش بود، توتو در طول روز هزاران لبخند تصنعی و زورکی را از کوچک و بزرگ می‌دید. اما این لبخند بی‌واسطه بر دلش نشسته بود، دخترک در پس نگاهش؛ لبخندی ارزشمند را بی‌منت به او هدیه داده بود، و توتو را در جایگاه یک پسر معمولی دیده بود، نه بچۀ علیلی که برای گدایی در کنار ریل نشسته. خیلی زود شرمی ناخواسته وجودش را در برگرفت، به یکباره گُر گرفت و سرخ شد، نگاهش را از روی دختر برداشت. کمی که گذشت به حالت عادی برگشت، حس غریبی در خودش احساس می‌کرد، حسی خارج از حواس پنج گانه، که از ته دلش شروع می‌شد و تا مغز استخوانش را می‌سوزاند، حالا؛ گویا دلیلی برای منتظر ماندن در این دخمه حلبی پیدا کرده بود، حکمت این تبعید را بعد از گذشت چند ماه فهمیده بود، و قرار بود که از آن لذت ببرد، در واقع چه سعادتی بالاتر از این‌که دختری شهری؛ بدون کمترین اکراه و ترحمی او را میهمان لبخندش کند؛ دیگر نمی‌توانست لحظه‌ای از فکرش فارغ شود. تا این‌که شب شد، یلداترین شب عمرش فرا رسید، بی‌مهابا منتظر فردا بود؛ تا ببیند آیا آنچه را که دیده، واقعیت دارد یا نه؟ زمانی که دخترک را دیده بود خیلی کوتاه بود، و به همین خاطر هرچه بیشتر از شب می‌گذشت، چهره دخترک را کمرنگ‌تر به خاطر می‌آورد، همین فراموشی، او را آشفته‌ می‌کرد، در همین حال و هوا سیر می‌کرد که در نزدیکی‌های صبح، خوابش برد. توتو با صدای سوت قطار صبح بلند شد، جایی بین خواب و بیداری بود که قطار را در چند صد متری خودش دید، فرصتی برای انجام کاری نداشت، همانطور میخ‌کوب نشست تا ببیند چه پیش خواهد آمد، آنچه را که می‌دید نمی‌توانست باور کند، آن دختر باز هم با همان لبخند در همان جای قطار به او خیره شده بود، توتو در ابرها سیر می‌کرد که ناگهان دستی از پنجره، نصفه ساندویچی را برایش پرتاب کرد، توتو خجالت کشید و سرش را پایین انداخت، اما دلش طاقت نداد و زیر چشمی دخترک را نگاه کرد، دخترک بدون هیچ تغییری باز هم در حال لبخند زدن بود، انگار آمده بود که مهرش را بی دلیل خرج توتو کند، توتو نمی‌دانست آنچه را که می‌بیند باور کند؛ یا آن را ادامه رویایی بداند که از شب قبل هنوز برایش باقی مانده؟! کوتاهی دیدار باز هم، شک خواب و رویا بودن آن را در دلش زنده کرد، اما این‌بار با امیدی بیشتر منتظر فردا ماند.
فردا هم او را با همان لبخند دید. دخترک گویی مسافر کوچولویی از سیارکی دیگر بود، آمده بود تا از بین تمام موجودات زمین، فقط به توتو حس بودن بدهد. هر روز، در کنار پنجره با همان لبخندهای بی‌بدیل ...
بعد از آن توتو لااقل، برای خودش مهم شده بود، روزی چند بار خودش را در آینه ورانداز می‌کرد، مو و سبیل‌های تازه سبز شده‌اش را مرتب می‌کرد و منتظر لحظه دیدار می‌نشست، در مواقع دیگر هم، تنهایی‌اش را با یاد دخترک خلوت می‌کرد، علاقه‌ای هم نداشت که از موهبت تازه به دست آمده‌اش، با کسی صحبت کند، او خودش را صاحب بی چون و چرای دخترک می‌دانست. برای توتو، دخترک مانند الماسی صد قیراطی بود که خودش به تنهایی آن را صیقل داده بود. و به هیچ وجه حاضر نبود لذت دیدنش را با کس دیگری قسمت کند. البته توتو هم، برای کسی مهم نبود، و هر کس سرش به کار خودش بود.
هوا کم‌کم رو به گرما می‌رفت، اما سرما و گرما برای توتو هیچ فرقی نداشت، چرا که شوق دیدار، تنها دلیلی بود که او را سر پا نگه می‌داشت؛ تا این‌که کم‌کم، آن چند لحظه هم، دیگر نمی‌توانست نیاز درونش را ارضاء کند. توتو نتوانست تشویش زمان درازی که دخترک را نمی‌دید را در ازای آن چند لحظه‌ی کوتاه، تحمل کند. به همین خاطر مورد هجوم وهم و خیال قرار گرفت، و فقط به این‌که چطور می‌تواند، دخترک را از نزدیک ببیند فکر می‌کرد و مدام نقشه‌های متفاوتی را ترسیم می‌کرد، گاهی خودش را مانند جوگ‌های هندی می‌دید که، جلوی قطار نشسته و شانسش را برای نگه داشتن قطار امتحان می‌کند، و یا به این فکر می‌کرد که پنج لیری‌های گمشده در میان سنگ‌ها را پیدا کند و آنها را به عنوان پاداش کشیدن ترمز اضطراری، به یکی از بچه‌های زاغه‌نشین بدهد تا قطار را در جلویش بایستاند، و گاهی هم به سرش می‌زد که حد فاصل بین زاغه تا ایستگاه آخر را سینه خیز بپیماید، در واقع خیالبافی دیدار دخترک، مثل خوره تمام وجودش را در بر گرفته بود.
هوا خیلی گرم تر از آن چیزی بود که به نظر می رسید، تکان‌های قطار آشوب را در دلش چند برابر کرده بود، توتو نمی‌دانست این ضعفی را که احساس می‌کند از گرسنگیست یا آشوب لحظه دیدار، بالاخره معجزه رخ داده بود. او روی صندلی دقیقا روبروی دخترک نشسته بود. دختری با موهایی مشکی و براق که با روبانی صورتی، آنها را عروسکی بسته بود. دخترک خیلی زیباتر از آنچه که از پشت پنجره به نظر می‌رسید بود، دخترک باز هم بدون کوچکترین مکث و درنگی فقط به او لبخند می‌زد، توتو هم در جایش خشکش زده بود، سکوت و لبخند تنها حرفی بود که در میان چشم‌های آن دو رد و بدل می‌شد، توتو در لذت نگاه دختر غرق بود که ناگهان دخترک از جایش بلند شد و به سمت او رفت، لبخندش دلبرانه و لوندتر شده بود، دستش را به طرف او دراز کرد، اما توتو مانند فنر از جایش پرید و به سمت پنجره فرار کرد، توتو دستگیره ترمز اضطراری را با تمام قدرت کشید، اما قطار کوچکترین کرنشی به فرمان ایست نشان نداد و با همان سرعت به حرکتش ادامه ‌‌داد، دختر، توتو را کنار پنجره در کابینی خالی از مسافر، گیر انداخت، توتو هم بصورت غیر ارادی محکم و پی در پی دسته ترمز را می‌کشید، در همین حین، حسی عجیب و لذت بخش، او را احاطه کرد، دخترک مدام او را می‌بوسید. و توتو هم، مدام دسته‌ی ترمز را با قدرت بیشتر می‌کشید، و مدام خودش را تکان می‌داد، در کشاکش ترس و لذت بود که ناگهان قطار شروع به لرزیدن کرد، و توتو با صدای سوت ممتد قطار از خواب پرید.
اول نفسی به آسودگی کشید اما بعد در حسرت خوابش به فکر فرو رفت، این ترس لذت‌بخش، باعث شده بود که مانند دوران کودکی‌ شلوارش را خیس کند. شاید اگر صبح فردا، مادر در کنارش می‌بود، مرد شدن پسرش را به او تبریک می‌گفت! ...
تکرار هر روزه‌‌ی لحظه دیدار، توتو را پاک هوایی کرده بود. آن لبخند دلبرانه‌، لحظه‌ای هم از خاطرش نمی‌رفت. توتو در تنور داغ نگاه‌های عاشقانه‌اش می‌سوخت و روز به روز ضعیف‌تر می‌شد تا این‌که دیگر، تب امانش را برید و او را در بستر بیماری زمین‌گیر کرد، مادر همین‌که با خبر شد بلافاصله او را به زاغه برگرداند. توتو دو هفته در تب می‌سوخت و مدام هذیان می‌گفت، اما مادر به خیال جبران ظلمی که به پسرش کرده بود، عین دو هفته را، از توتو پرستاری کرد، کم‌کم علائم بهبودی در او ظاهر شد.
در یکی از همان روزها که توتو تازه از شرِ تب و هذیان‌هایش رها شده بود، نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
« من این‌جا چیکار می‌کنم؟ »
مادر با شادی جواب داد:
« خدارو شکر ... حالت خوبه پسرم؟ بهتری؟ »
توتو اعتنایی به سوال مادر نکرد و با نگرانی دوباره پرسید:
« ساعت چنده؟ قطار صبح اومده؟ »
مادر از این‌که پسر علیلش در این شرایط باز هم، به فکر قطار بود، قلبش به درد آمد اما این بار به جای گریه و زاری، نگاه تندی به ناپدری کرد.
ناپدری که از نگاه مادر کمی متعجب شده بود، کمی روی صندلی جابجا شد و رو به توتو گفت:
« تو مریض بودی توتو، الان دو هفته‌ای هست که اینجا، توی تختِ ما افتادی! »
مادر با عصبانیت چشم غره‌ای به ناپدری رفت، ناپدری حرفی نزد و سیگار نصفه‌ای را از جیبش بیرون آورد و روشنش کرد، مادر مانند فاتحان جنگ، بدون توجه به ناپدری رو به توتو کرد و گفت:
« تا هروقت که دلت بخواد میتونی همین‌جا بمونی، دیگه هم لازم نیست جایی بری »
توتو اصلا به حرف های مادر توجه نکرد و دوباره گفت:
« قطار؛ قطارِ صبح اومده یا نه؟ »
مادر که این را دوباره شنید، تمام خشم و نفرت وجودش را در نگاهش به ناپدری عرضه کرد و در حالی که عرق روی پیشانی توتو را پاک می‌کرد گفت:
« توتو؛ دیگه لازم نیست نگرانه چیزی باشی، دارم میگم تو دیگه به اون آلونک کوفتی برنمی‌گردی! متوجه‌ای توتو؟ »
مادر در حالی که شانه‌های توتو را محکم گرفته بود، گفت:
« لعنت به اون قطاره کوفتی و مسافرای لعنتیش، دیگه لازم ... »
توتو ناگهان دست‌های مادر را از روی شانه‌هایش پس زد و گفت:
« دارم میگم قطار صبح اومده یا نه؛ تو میگی میتونم اینجا بمونم؟! .. لعنت به اینجا، لعنت به تو، لعنت به همه‌تون، منو فقط بَرَم گردونین به خونه‌م، هرچی زودتر، میفهمین؟
توتو رو به ناپدری کرد و گفت:
« هر چی زودتر برم گردون! »

توتو از گرمای فضای حلبی زاغه‌اش، با هزار امید و آرزو بیدار شد، آبی به دست و صورتش زد، با این‌که دیدش کمی تار شده بود، اما سرخوش و شادمان، خودش را در آینه ورانداز ‌کرد، پوستش کمی به زردی می‌زد، سیاهی سبیل‌هایش هم کمی بیشتر خودش را نشان می‌داد، اما اینها هیچ یک برای توتو مهم نبود، با عجله دستی به موهایش کشید و خودش را آماده‌ی لحظهی دیدار کرد، وقتی قطار صبح از آنجا رد شد، توتو نتوانست دخترک را پای پنجره ببیند، قطار ناباورانه بدون این‌که لبخندی به او نشان داده باشد دور ‌شد. اشک بی مهابا از چشمانش سرازیر شد، و با دلی اندوهگین، منتظر فردا ماند.
صبح فردا هم، قطار مثل همیشه آمد، اما توتو باز هم نتوانست دخترک را ببیند، نه در قطار آن روز و نه در هیچ یک از روزهای بعد، خبری از دخترک نبود. اصلا نمی‌توانست درک کند که چه اتفاقی در حالِ رخ دادن است، مدام غرو‌لند کنان به خودش می‌گفت:
« آخه چرا منتظرم نموند؟ ... مگه دست من بود؟... خب مریض شدم دیگه، چیکار می‌کردم؟ ... »
روزهای بی‌قراری از پیِ هم می‌گذشت اما؛ توتو دیگر نمی‌توانست این ندیدن را تاب بیاورد؛ او هر روز نقشه‌ا‌ی تازه را در ذهنش تدارک می‌دید تا بتواند حداقل برای یک بار دیگر هم که شده، دخترک را ببیند.
توتو بدون این‌که مادرش متوجه شود، از ناپدری‌اش درخواست کرد که او را تا ایستگاه آخر کول کند، می‌دانست که پیشنهاد گدایی در آنجا، ناپدری را وسوسه خواهد کرد، و همین هم شد. توتو و ناپدری، امیدوارانه به سمت ایستگاه آخر به راه افتادند، توتو به امید دیدار لبخندهای دخترک و ناپدری در اندیشه درآمد حاصل از گدایی.
همین که آنها وارد ایستگاه شدند، ناپدری، توتو را کنار ستون اصلی ایستگاه روی زمین گذاشت، مقداری پول خرد در جلویش ریخت و مقداری هم کالباس به او داد و به حالت چمباتمه روبرویش ‌نشست.
« این کالباسا همه‌ش مال تو نیست، خوب حواستو جمع کن ببین چی می‌گم ... زن‌هایی که با سگ از اینجا رد می‌شن رو دریاب، اگه بتونی به سگشون غذا بدی، مطمئن باش انعام خوبی بهت میدن، دیگه سفارش نمی‌کنم مراقب نگهبانِ ایستگاهم باش. »
در حالی که با چشم همه جا را می‌پایید دستی به سر توتو کشید، از جایش بلند شد، و در حال رفتن گفت:
« بعده آخرین قطار میام دنبالت. »
ایستگاه‌ آخر برای توتو مثل موزه بود، موزه‌ای از صندلی‌های بلوطی بزرگ و براق که عده زیادی از مردم و بی‌خانمان‌ها را در دلش جای داده بود، و پنجره‌های بلند و تیره‌ای که بجای نور، سایه‌ها را به داخل ایستگاه منعکس می‌کردند، توتو محو تماشا بود، که ناگهان صدای زنگ ساعت ایستگاه، او را به خودش آورد، همین‌که نگاهش را از گچ‌بری‌های سقف برداشت، متوجه نگاه‌های ترحم‌آمیز گاه و بی‌گاه مسافرینی شد که با اکراه و بی‌تفاوتی از جلو او و پول خردهایش رد می‌شدند.
چند دقیقه‌ای مانده بود که قطار صبح برسد، توتو از ترس این‌که نکند دخترک او را در این وضعیت ببیند سریع پول و کالباس‌ها را از روی زمین جمع کرد و خودش را کشان کشان به نیمکت‌های ایستگاه رساند. صدای قطار که شنیده شد، ازدحام ایستگاه چند برابر شد و چند لحظه بعد مسافرین در جلو واگن‌ها مشغول رفت‌وآمد شدند.
صدای بلندگو:
« ایستگاه شماره سیزده، ایستگاه پاویا، ... ایستگاه آخر »
« ایستگاه شماره سیزده، ایستگاه پاویا، ... ایستگاه آخر »
توتو با چشمانی منتظر و مشتاق، درمیان آن جمعیت عبوس، به دنبال لبخندی آشنا می‌گشت، اما هر چه بیشتر می‌گذشت، امیدش به دیدن دخترک کمتر می‌شد، گویی اینجا هم خبری از دخترک نبود، هیچ‌ یک از قطارهایی که از مسیرهای دیگر به ایستگاه آخر می‌آمدند، خبری از دخترک خندان توتو نداشتند.
در اواخر روز که هوا رو به تاریکی می‌رفت، توتو در عین ناباوری از فاصله‌ا‌ی دور دخترک را در میان جمعیت دید، ناگهان بی‌اراده، نشسته و کشان‌کشان دنبالش به راه افتاد، مردم با دیدن این صحنه، دقیقا مانند این‌که جذامی دیده باشند، مسیرشان را به ضایع‌ترین شکل ممکن، تغییر می‌دانند و از او فاصله می‌گرفتند. اما توتو به آنها توجه‌ای نمی‌کرد، و از بین جمعیت فقط دخترک را تعقیب می‌کرد. دختر مانند بچه‌های بازیگوش لحظه‌ای خودش را به توتو نشان می‌داد و لحظه‌ای دیگر در بین جمعیت گم می‌شد، بعضی وقت‌ها برمی‌گشت و همین‌طور که عقب عقبی راه می‌رفت لبخندی دلبرانه، روانه توتو می‌کرد و دوباره، در بین جمعیت گم می‌شد. توتو مدام چشمانش را می‌مالید و او را تعقیب می‌کرد، تا این‌که به پله‌ها رسید، پله‌ها مسیرش را به دو قسمت بالا و پایین تقسیم می‌کردند، توتو با عجله از کنار نرده‌های راه پله نگاهی به طبقه بالا و پایین انداخت، از بین ازدحام دست و پاهای عابرین طبقه بالا و کلاه‌های افراد طبقه پایین، نتوانست نشانی از دخترک پیدا کند. گویی او هم یکی شده بود مانند همه آن‌ها! هرچه از مسافرین راجع به دخترک می‌‌پرسید، کسی اعتنایش ‌نمی‌کرد، توتو مایوس و دست از پا درازتر برگشت.
توتو به نیمکت ایستگاه تکیه داده بود و به نقطه‌ای روی سنگ‌فرش خیره ماند و اصلا متوجه عابرین اطرافش نبود، با این‌که نتوانسته بود دخترک را از نزدیک ببیند اما نسبت به فردا بسیار امیدوار بود. با آن تعقیب ناموفق، نظر مسافرین به معلولیتش جلب شده بود، و این جلب توجه بیشتر از همه مقبول ناپدری قرار گرفت.
ناپدری بعد از عبور آخرین قطار به ایستگاه آمد، وقتی سکه‌‌ها را جلوی توتو دید، در پوست خودش نمی‌گنجید، در راه برگشت سرمست از کاسبی، فقط به تمجید از توتو ‌پرداخت، و مدام از نقشه‌هایش برای توتو می‌گفت، اما توتو دمق و ناراحت فقط به جلو خیره شده بود و خنده‌های دخترک را به خاطر می‌آورد، و اعتنایی به حرف‌های ناپدری نمی‌کرد. حوالی زاغه که رسیدند توتو نمی‌توانست، آنچه را که می‌بیند، باور کند.
توتو ناباورانه، در زیر نور تیر چراغ برق، دوباره دخترک را دید؛ دختر در جایش بند نبود، مانند از مابهترون لحظه‌ای زیر نور ظاهر می‌شد و لحظه‌ای هم در تاریکی محو می‌شد، توتو گیج شده بود، نمی‌توانست آن‌ چیزی را که می‌دید باور کند، در همین برزخ رویا و واقعیت سِیر می‌کرد که ناپدری ناگهان توتو را روی زمین انداخت و به سمت دخترک دوید.
همین‌که توتو خودش را جمع و جور کرد و چند قدمی خودش را روی زمین کشید، ناپدری در حالی که چیزی در دستش بود از داخل تاریکی به سمت توتو آمد و گفت:
« اََاََاََاََاَ اینو ببین توتو! می‌دونی این واسه کِیِه؟ »
ناپدری در حالی که قیافه حق به جانبی به خودش گرفته بود با صدای تو دماغی گفت:
« من اینو شبِ تولدت قائم کرده بودم، که آخره شب بدم بهت؛ ... اما اون اَلَم شنگه‌ای که مادرت به پا کرد، کلا فراموش کردم. »
ناپدری مانند کسی که گنجی را پیدا کرده باشد دوباره به چیزی که در دستش بود، نگاهی انداخت و با ذوق فراوان، دوباره گفت:
« اََاََاََاََاَ من اینو اصلا پاک فراموش کرده بودما، خودمم نمی‌دونم اینو کجا گذاشته بودم .. امون از دست این بچه‌ها، بچه نیستند که، تخم جنن، من اینو توی هفت تا سوراخ موش قائم کرده بودما ... نمی‌دونم چطوری پیداش کردن »
حالا ناپدری کاملا زیر نور قرار داشت، او یک مانکن تبلیغاتی " دخترکی با لباس فرم مدرسه"، در دست داشت. با خنده، رو به توتو گفت:
« اتفاقا امروز یه بچه رو تو ایستگاه دیدم، یه جورایی همکارت بود، معلوم بود ازون زرنگاست »
ناپدری به مانکن اشاره کرد و گفت:
« آخه کِش رفتنه این، از توی قطار کاره راحتی نیست »
ناپدری دستی به سبیلش کشید، کمی فکر کرد و دوباره گفت:
« اینو بسته بود به کولش و از مردم گدایی می‌کرد ... اگه بخوای، تو هم می‌تونی از فردا همین کارو بکنی، نظرت چیه؟ ... فقط باید حواست به مامور‌های ایستگاه باشه دیگه ... »
به دخترک خندانِ تبلیغاتی اشاره کرد و با خنده گفت:
« توتو... ، توتو، حواست هست چی می‌گم؟ »
« ببین ازین دختره خوشت میاد؟ ... ببین چطوری داره بهت لبخند می‌زنه ... ببین دوسش داری؟؟؟ »

پایان
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
آقای درزی گرامی سلام
معمولا به نویسنده‌های نوآمده پیشنهاد می‌کنند از تجربیات زیسته‌ی خود بنویسند اما اکثر این نویسنده‌ها از این کار امتناع می‌کنند و از چیزی می‌نویسند که نسبت به آن کوچکترین تجربه‌ای ندارند. از میان آن‌ها اگر کسی بالاخره نویسنده شود، بعد از سال‌ها نوشتن و تبحر تازه قدر فرصت‌های زیسته‌ی خود را می‌داند. باز هم از بزرگترین نویسندگان ایران مانند هوشنگ گلشیری بزرگ نقل شده است که نویسنده‌ی ایرانی باید درونمایه‌ی بومی خود را حفظ کند ولی مجاز است که از فرم‌های مرسوم در ادبیات جهان استفاده کند.
و اما شما در داستان «ایستگاه آخر» نه تنها از تجربه‌ی زیست خود استفاده نکرده‌اید بلکه داستانی با محتوای غیر ایرانی و در فرمی کلاسیک نوشته‌اید. البته سعی کرده‌اید داستان را به شیوه‌ی پاورقی‌های بلند چند قسمتی بنویسید که به تازگی نوشتن و انتشار آن‌ها در شبکه‌های مجازی فراگیر شده است. اولین سوالی که ذهن مخاطب داستان شما را درگیر می‌کند این است که چرا ایتالیا و چرا زمان بعد از جنگ جهانی؟ مگر در زمان‌های دیگر آدم گرسنه و فقیر نداریم؟ یا مگر در کشور خودمان قطار نیست یا آدم معلول و زاغه نشین نداریم؟ چه استفاده‌ای از جنگ جهانی و کشور ایتالیا کرده‌اید؟ کجای شهر میلان در داستان شما نمود پیدا کرده است؟ یا کجای این شخصیت‌ها آنقدر خاص نوشته شده‌اند که فقط یک ایتالیایی می‌توانست پذیرای آن باشد و لاغیر؟
اگر از مالاپارته اثری نخوانده‌اید من به شما پیشنهاد می‌کنم ابتدا رمان «قربانی» و بعد هم «پوست» یا «ترس جان» را مطالعه کنید. اولین رمان وقایع مستند ولی داستانی زمان جنگ به قلم روزنامه نگار مشهور ایتالیا مالاپارته و دومین رمان مربوط به وقایع بعد از جنگ در ایتالیا است. لطفا این آثار را بخوانید و با داستان خود مقایسه کنید و ببینید چقدر توانسته‌اید جهان داستان خود را باورپذیر بسازید؟
به شما پیشنهاد می‌کنم برای نوشتن از نظرگاه فقر و عشق با همین تم جالبی که این داستان را نوشته‌اید، مجدد تلاش کنید ولی این بار در بازنویسی از فضایی صحبت کنید که خود آن را دیده‌اید و تجربه‌ی شماست. من و شما شهر میلان بعد از جنگ جهانی دوم را ندیده‌ایم و فقط از روی کتاب‌ها و فیلم‌ها می‌توانیم تصوری از آن بسازیم که قطعا در رقابت با آثاری که توسط نویسندگان بومی آن کشور نوشته شده است، هیچ شانسی برای مطرح شدن نخواهند داشت.
سخن آخر اینکه داستان بدون شک یک جهان برساخته است و شما حتما و قطعا می‌توانید از تخیل خود برای نوشتن استفاده کنید ولی اجازه بدهید این تخیل در بخش‌هایی نمود پیدا کند که شما تسلط کافی نسبت به آن دارید. در ضمن حتما نگارش و زبان اثر خود را در بازنویسی اصلاح کنید. گذشته از دیالوگ‌های بی رمق و ریتم بسیار تند، داستان پر است از ایرادات نگارشی که اغلب به دلیل افزودن «ه» آخر به کلماتی است که از لحاظ دستور زبان اشتباه است. مانند «از قراره معلوم» که باید می‌نوشتید «از قرارِ معلوم».

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
علی درزی » 12 روز پیش
ممنونم از وقت و دقت نظری که برای ایستگاه آخر گذاشتین فکر کنم پایبندی به جرقه که از فیلم معجزه در میلان دسیکا بوده و فرار از داستان مانکن هدایت یه جورایی منو زیادی به سمت همون حال و هوای فیلم های نئورئالیستیِ سوق داده بود، در واقع چون جزء اولین نوشته هام بوده، هر چی رو که تصور می کردم مینوشتم بدون ایرانیزه کردن ... در بازنویسی حتما نکات ارزشمندتون رو لحاظ خواهم کرد و ممنون بابتِ کتابایی که معرفی کردین، حتما به لیستم اضافه می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت