نزدیک شدن به احساسات شخصیتی از جنس دیگر




عنوان داستان : سوژه نقاش
نویسنده داستان : حسین میرزایی

با سرگیجه‌ی شدیدی از خواب بیدار می‌شوم. صدای غریبی در مغزم می‌پیچد. گوش‌هام وزوز می‌کند. انگار که بادی موذی در راهروهای ذهنم پیچیده. تلوتلوخوران خودم را به دست‌شویی می‌رسانم. به سختی تعادلم را حفظ می‌کنم. چشم‌هام تار می‌بیند. چند ثانیه روبروی آینه می‌ایستم تا مه درون چشم‌هام کنار برود. مه که کنار می‌رود، می‌بینم مردی با موهای پریشان و چشم‌های گودرفته به من خیره شده. این مرد و آشفتگی‌اش را می‌شناسم، اما هرگز تا به این حد آشفته ندیده بودمش.
باید آبی به دست و صورتم بزنم. همان‌طور که در آینه خودم را ورانداز می‌کنم، دست‌هام را زیر آب می‌گیرم. سوزشی پر از درد، از ناکجا به کف دست‌هام می‌افتد. تازه می‌فهمم که دست‌هام زخمی و سرخ‌اند و بوی خون می‌دهند. خرده‌های شیشه، درون زخم‌ها قابل‌تشخیص است و خون دور زخم‌ها لخته بسته. دوباره دست‌هام را زیر آب می‌برم، اما هرچه نگهشان می‌دارم چیزی از سرخی‌شان کم نمی‌شود. بارها و بارها این کار را تکرار می‌کنم اما سرخی باز همانجاست. دیگر بوی خون را حس نمی‌کنم در عوض بوی رنگ را تشخیص می‌دهم. نمی‌توانم با آب، رنگ را از دست‌هام پاک کنم. در عوض، آن‌ها را باندپیچی می‌کنم. به این فکر می‌کنم که این زخم‌ها از کجا آمده؟ این رنگ برای چیست؟ اما چیزی به خاطر نمی‌آورم. وزوز گوش‌هام هنوز از بین نرفته و قدرت تمرکز را ازم گرفته.
خودم را روی مبل ولو میکنم. زل می‌زنم به تابلوی نقاشی چسبیده به دیوار روبرو. تابلو، تصویر زنی است با پیراهن سفید و دامن قرمز بلندی در کنار ساحل. نقاشی، نمایی از پشت سر زن را نشان می‌دهد که رو به سمت دریا دارد. پاشنه‌ی پای راستش از زمین کنده شده، انگار که قصد حرکت داشته باشد. پاهاش برهنه است. دست چپش، را روی پیشانی گذاشته انگار که بخواهد موهاش را از صورتش کنار بزند. هوا صاف است و بی‌هیچ ابری. آبی دریا و آسمان در افق به هم رسیده‌اند. در وسط تابلو، خط دامن زن روی خط اتصال دریا و آسمان افتاده. تضاد میان قرمزی دامن زن و آبی آسمان و دریا به نقاشی جلوه داده. نسیم گیسوی سیاه زن را به بازی گرفته.
در خانه چندین تابلوی دیگر هم از این زن دارم که او را در مکان‌های مختلفی نشان می‌دهد. در هیچ‌کدام اما چهره‌اش مشخص نیست. حس غریبی در تمام این تابلوها هست که همیشه با دیدنشان محزون می‌شوم. محزون، مثل درختی که برگ‌هاش را می‌بیند که بازیچه‌ی دست باد شده‌اند. نه بادی شدید. بادی ملایم اما تدریجی. بادی که برگ‌ها را نه جایی دور از درخت، که درست نزدیک آن پیاده می‌کند و این شکنجه‌ی بدتری است. این که درختی ببیند برگ‌هاش از روی شاخه‌هاش درست کنارش افتاده‌اند، اما نتواند کاری بکند. این باد، این نسیم، چیزی است که در تمام تابلوهای نقاشی این خانه حضور دارد. این نسیمی است که در تمام تابلوهایم می‌وزد.
وزوز گوش‌هام، رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. ساعت 12 ظهر است و سوزشی در معده‌م احساس می‌کنم. تصمیم می‌گیرم که از بیرون غذایی سفارش بدهم. همه‌جای خانه را پی گوشی موبایلم می‌گردم. آخر سر زیر تختخواب پیداش می‌کنم. افتاده آن زیر و خون به صفحه‌اش چسبیده و خشک شده. لابد خون دست‌هام است. اما دست‌هام چرا زخمی شده‌اند؟ چیزی یادم نمی‌آید. با دستمالی گوشی را تمیز می‌کنم و از رستوران نزدیکی پیتزا سفارش می‌دهم. حین قطع تماس، در لیست تماس‌های گوشی، چشمم به اسمی می‌خورد که در جا خشکم می‌کند.
مدتی بعد، کنار پنجره می‌ایستم و سیگاری روشن می‌کنم. آسمان بی‌قراری می‌کند و باران، بی‌امان می‌بارد. درست مثل شبی که تولدم بود. سه سال پیش...
«من درک نمی‌کنم که چرا آدم باید گذر عمر و پیر شدنشو جشن بگیره؟»
«من هم درک نمی‌کنم که چرا همیشه دوست داری به خودت سخت بگیری؟ و همینطور به من؟»
«من به تو سخت نگرفتم، فقط میگم از من گذشته که شمعای روی کیکو فوت کنم.»
«کاش وقتای دیگه هم این فکرو می‌کردی. این که خیلی کارهای دیگه هم هست که وقتش داره از ما می‌گذره. کاش یه کمم نگران اونا می‌شدی.»
«نسیم، نگو که می‌خوای امشب این بحث تکراریو پیش بکشی. خودت که می‌بینی چقدر درگیر کارم.»
«اگه بشه نقاشی رو کار دونست.»
«تو هیچوقت ارزش کارای منو نفهمیدی. چرا نمی‌فهمی که از بین تمام کارای دنیا، من تو این یکیه که خوبم. جوری که حس می‌کنم برای این کار به دنیا اومدم. حالا هم نمی‌خوام این بحث تکراری ادامه پیدا کنه. تو رو خدا بس کن. یه امشبو»
«همیشه این منم که باید کوتاه بیام. خیلی خب. دیگه بحث نمی‌کنم. جشنو چی میگی؟ من مهمون دعوت کردم. کلی تدارک دیدم.»
«خیلی خب، اگه تو دوست داری، انجامش میدیم.»
آن شب نسیم با آن که سعی می‌کرد نگاهش را از من بدزدد و با من حرف نزند، برایم سنگ تمام گذاشت. چند تا از دوستان نزدیکمان را دعوت کرده بود و چند نوع غذا و دسر درست کرده بود. کیک‌ را که آورد، جای خالی شمع‌ها رویش باقی‌مانده بود. برشان داشته بود. آخر شب که مهمانها رفتند، آن‌قدر خسته بودم که همان‌جا روی مبل خوابم برد. صبحش که بیدار شدم، فهمیدم نسیم همه‌جا را مرتب کرده و اثری از به‌هم‌ریختگی معمول بعد از این‌جور جشن‌ها نیست. فقط چند شمع را جا گذاشته بود روی میز و رفته بود. مدتی زمان برد تا بفهمم که برای همیشه رفته.
حالا بعد این مدت، برای چه با من تماس گرفته؟ او که دیگر در زندگی من جایی ندارد. در این سه سال دست به هر چیزی که زده‌ام، رنگ پوچی گرفته و بوی هیچ می‌دهد. تمام نقاشی‌هایم را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. آن هم منی که تا قبل از آن هیچ کار نیمه‌تمامی نداشتم. منی که ایمان داشتم یک روز اثری ازم سر می‌زند که بیشتر از خودم عمر کند، در این مدت حتی نتوانستم یک نقاشی را هم تکمیل کنم. می‌خواهم؛ اما نمی‌توانم. خودم هم نمی‌دانم چه مرگم شده.
همان‌طور که از پنجره به بارانی که حالا جوی آب را لبریز کرده نگاه می‌کنم، یاد ضبط مکالمه‌ی گوشی‌ام می‌افتد. قلبم به تپش می‌افتد. خودم را به گوشی می‌رسانم و می‌فهمم که تماس نسیم را ضبط کرده. دلشوره‌ای به جانم می‌افتد و با ترس مکالمه را پخش می‌کنم:
نسیم می‌گوید: «الو...سلام»
«سلااااام به روی ماااهت»
«سعید؟...خودتی؟»
می‌گویم: «آره، همون خری‌ام که دنبالشی» و بعد قاه‌قاه می‌خندم.
«چی داری میگی؟ تو حالت خوبه؟ صدات چرا اینطوریه؟»
«خوبم، البته نه اونقدی که تو خوبی»
«نه ... تو تو حال خودت نیستی، زیاده‌روی کردی؟»
«ببین کی نگران حال منه، زنگ زدی حالمو بپرسی؟» دوباره قاه‌قاه می‌خندم.
«نه، باید باهات حرف می‌زدم و یه چیزایی رو بهت توضیح می‌دادم»
«توضیح؟ بعد سه سال؟ ما از هم جدا شدیم؟ یادته؟»
«آره، ولی چیزایی در موردت شنیدم که نگرانم کرده. حالا با این حرف زدنت بیشترم نگرانت شدم.»
«نگران؟ بی‌خود واسه من چرت‌و‌پرت نباف. تو الان بیشتر از هر وقت دیگه‌ای خوشحالی. فقط خوشحال»
«یعنی چی؟»
«خب منم گوش دارم. منم یه چیزایی می‌شنوم گاهی. بچه‌دار شدی، نه؟ آخرشم به چیزی که می‌خواستی رسیدی. حالا با من نه، با یه چلغوز دیگه» دوباره قاهقاه می‌خندم.
«من می‌خواستم در مورد همین باهات حرف بزنم.»
«حرفی باقی نمی‌مونه. تو حرفاتو خیلی وقت پیش زدی. حالا نوبت منه. یادته اون شبی که رفتی برام تولد گرفته بودی؟ اون جشن، بهترین جشن تولد زندگیم بود و کادویی که ازت گرفتم خیلی سورپرایزم کرد.» دوباره می‌خندم.
«سعید، تو چت شده؟»
«من چیزیم نیست. فقط دارم ازت تشکر می‌کنم. آخه وقت رفتن، همه آت و آشغالا رو هم جمع کرده بودی. ظرفارو شسته بودی و همه‌جا رو مرتب کرده بودی. قسمت خنده‌دارش اینجا بود که فکر می‌کردی با این کارت چیزی عوض میشه. چی با خودت فکر کردی؟»
«سعید من متاسفم. ولی به این سادگی که تو میگی نیست.»
«آره، ساده نیست. می‌دونی بعد اون سال هم برای خودم جشن تولد گرفتم. فکرشو بکن... منی که از جشن تولد متنفر بودم سال بعدش برای خودم جشن تولد گرفتم.» دوباره می‌خندم: «منتها تو این یکی جشنه، هیچ کی نبود جز خودم. مهمون نیومده بود اما قسمت خنده‌دارش اینجا بود که بعد جشن خونه کلی بهم ریخت. یه فرق دیگه‌ای هم داشت، می‌دونی این سری هیچ‌کی نبود که به‌هم‌ریختگی جشنو مرتب کنه. هنوزم خونه همونطوریه» قاه‌قاه می‌خندم.
«تو حالت خوب نیست. نباید تنها باشی.»
«تنها نیستم. امشبم تولدمه، یادت رفته. بازم جشن گرفتم. الاناست که مهمونامم برسن»
دوباره قاه قاه می‌خندم. کمی مکث می‌کنم و بعد هق‌هق ضعیفی سر می‌دهم.
« چرا انقد خودتو اذیت می‌کنی. من متاسفم. نباید اینجوری می‌رفتم. حالا آروم باش. نباید تنها باشی، صبر کن تا من خودمو برسونم.»
بغضم را قورت می‌دهم: «خودتو برسونی؟ نخیر. نمی‌خواد عجله کنی. گفتم جشن گرفتم ولی تو جزو مهمونا نیستی. نه تو، نه اون کثافتی که باهاش ریختی رو هم، نه اون بچه‌ی حرومزاده‌تون.»
«بهت حق میدم که عصبانی باشی. باشه. ولی الان فقط آروم باش.»
«من آرومم. ولی بهت قول میدم اگه دوباره پاتو تو خونه‌ی من بذاری، می‌کشمت. هم خودتو می‌کشم، هم اون بچه‌ی حرومزاده‌تو.»
«سعید...»
به انتهای مکالمه که می‌رسم، مات و مبهوت به گوشی نگاه می‌کنم. قلبم به تپش افتاده و تنم می‌لرزد. نه، این صدا نمی‌توانست صدای من باشد. من نمی‌توانم چنین تنفر و کینه‌ای را در دلم نگه دارم. اما اگر بتوانم چه؟
حالا که نگاه می‌کنم تمام لباس‌هام سرخ است. از سرخی لباس‌ها وحشتی به قلبم می‌افتد. نکند نسیم دیشب حماقت کرده و به اینجا آمده باشد؟ نکند خطایی از من سر زده باشد؟ از این فکرها دوباره سرگیجه می‌گیرم. به اتاق خواب سر می‌زنم اما جز به‌هم‌ریختگی معمولش خبری در آن نیست.بعد یاد دست‌های رنگی‌ام می‌افتم. پس کارگاه جایی است که باید به آن سر بزنم. با قلبی که سعی دارد با کوبه‌های محکمش از سینه‌ام بیرون بزند، دوان‌دوان به پارکینگ می‌روم که قسمتی از آن را به کارگاه نقاشی‌ام تبدیل کرده‌ام. زیر لب دعا می‌کنم که نسیم به اینجا نیامده باشد. در کارگاه را باز می‌کنم و به درونش هجوم می‌برم. چراغش روشن است، اما هیچ‌کس داخل نیست. خیالم راحت می‌شود. کمی که آرام می‌گیرم، می‌بینم تکه‌های شیشه‌ی بطری مشروب روی زمین پخش است. همه‌جا پر است از لکه‌های سرخ، و بومی وسط کارگاه است که پیکره‌ی زنی در آن نقش زمین است و غرق در خون.
در بهت، به خانه بر می‌گردم و دوباره روی مبل ولو می‌شوم. هنوز قلبم تند می‌تپد و معده‌ام پیچ می‌خورد و سرم گیج می‌رود، اما وزوز گوش‌هام متوقف شده. دوباره به تابلوی روبرو خیره شده‌ام و به فکر فرو رفته‌ام که ناگهان کسی زنگ خانه را به صدا در می‌آورد. قلبم دوباره می‌تپد. گوشی آیفون را بر‌می‌دارم. پیک موتوری است که پیتزا را آورده.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای میرزایی عزیز. چقدر خوشحال می‌شوم از خواندن داستان دوستان عزیزی که از جوانی به نوشتن روی آورده‌اند.
داستان «سوژه نقاش» داستانی خوب، روان و پر از رازآلودگی است. همین ابتدای یادداشتم از اسم داستان می‌گویم که بعدتر فراموشمان نشود. اسم از داستان عقب است. نمی‌تواند نشانی از ماجرا و هیجانی را که در متن است به خواننده بدهد. اسم ویترین داستان است و می‌تواند خواننده را به خواندن علاقه‌مند بکند یا منصرف. پس در انتخابش عجله نکنید.
شروع درگیر کننده است. جملات آغازین کوتاه‌اند و با توصیف هایی پی‌در پی، به خوبی حالات راوی را به مخاطب منتقل می‌کند و او را راغب می‌کند که ماجرای مرد را دنبال کند. همین شروع نشان می‌دهد که شما با نوشتن آشنایید و می‌دانید یکی از تکنیک‌های جذب خواننده، شروع خوب است. خون، تکه‌های شیشه و رنگِ قرمزِ روی دست‌های مرد فضایی را می‌سازند که بوی ترس و رازآلودگی و حتی جنایت می‌دهد. اما درست از پاراگرافی که راوی روی مبل می‌نشیند، داستان از نفس می‌افتد. انگار بین راوی و روایت تابلوهایش فاصله‌ای افتاده و همین فاصله هم بین خواننده و متن ایجاد می‌شود. چرا مرد در این بخش از روایت، نقاش بودنش را فاش نمی‌کند؟ چرا طوری از تابلو‌ها و زن‌های بدون چهره‌ی حرف می‌زند که انگار کس دیگری آن‌ها را کشیده؟ این‌ بخش از داستان فرصت خوبی است که خواننده به راوی نزدیک‌تر شود. بفهمد نقاش است. تابلوهای زن‌های بی چهره را خودش کشیده و در همه تابلوها نسیمی است که بعد می‌شود با نسیمی که همسر سابق راوی بوده، پیوندش داد. چقدر تصویر تابلوی اول خوب انتخاب شده. زنی که آماده‌ی رفتن است که بعدتر می‌تواند مصداقی برای نسیم باشد.
و اما ضعف اصلی داستان از بازگشت مرد نقاش به گذشته، اتفاق می‌افتد و فضای وهم‌آلودی را که تا به این‌جای روایت هوشمندانه ساخته شده، خدشه‌دار می‌کند. به خاطر آوردن شب تولد سه سال پیش و این‌که زن فردای تولد، مرد را ترک می‌کند، پل تداعی خوبی است اما خوب پرداخت نشده. چرا در دیالوگی که قبل از برگزاری جشن بین نقاش و زن برقرار می‌شود، به خواننده نشانه نمی‌دهید که زن آستانه‌اش پر شده؟ می‌طلبید که دیالوگ پر تنش‌تری بسازید. منظورم از تنش، جار و جنجال و جیغ و داد نیست. زن داستان شما ساکت است، متین است و در سکوت تصمیم می‌گیرد ولی شما باید با ظرافت به خواننده اطلاع بدهید که زن شب مهمانی مثل همیشه نیست. نگاه نکردن به مرد و نگذاشتن شمع روی کیک بیشتر لجبازی به نظر می‌رسد تا نشانه‌ای برای تصمیمی بزرگ. باید به دغدغه‌های زن نزدیک شوید، به احساساتش. می‌دانم که ساختن جنس مخالف و نزدیک شدن به احساساتش کمی سخت است اما نویسنده باید از عهده این کار بربیاید. من زنی را که آستانه‌اش پر شده باشد، ندیدم. مکالمات مرد و همسر سابقش پای تلفن هم با این‌که نسبت به این حجم داستان، مکالمه‌ای طولانی است، اما به قدر کافی اطلاعات پیش برنده ندارد. بخشی از زن می‌توانست در همین رد وبدل شدن دیالوگ‌ها ساخته شود. حتی بخشی از نقاش. ما در این مکالمات گوشه‌ای از زندگی گذشته‌شان را می‌دیدیم. این‌جا می‌خواهم پرانتزی باز کنم و بگویم در ساختن شخصیت مرد هم شبهه‌ای ایجاد شده. مردی که فکر و ذکرش فقط نقاشی بوده و زن و وجودش را ندید گرفته، چطور بعد از رفتن زن، دچار فروپاشی می‌شود؟ اگر بعد از رفتنش این خلا را حس کرده، به خواننده هم نشانش دهید. نگویید زندگی رنگ پوچی گرفته و بوی هیچ می‌دهد. این جملات زیبا هستند ولی شعاری‌اند و از داستان بیرون زده‌اند. لحظاتی از زندگی گذشته را مرور کنید که مرد خوشحال بوده. حسرتِ نبودِ آن لحظه‌ها در زندگی امروزش کافی است و جای خالی زن را برای خواننده می‌سازد.
با رفتن راوی به کارگاه یا آتلیه‌اش دوباره داستان جان می‌گیرد. شیشه مشروب شکسته و تابلوی زنی که غرق در خون است. این‌جا نقطه اوج داستان بود که بسیار سریع از کنارش گذشته‌اید. توصیف تابلو می‌توانست خواننده را به ذهن نقاش نزدیک‌تر کند و تاثیر و حضور زن سابقش را در زندگی‌اش بفهمد. پایان و آمدن پیک موتوری و پیتزا به داستان ننشسته. بعد از فضای کارگاه و دیدن تابلو و دگرگون شدن حال راوی، این پایان خواننده را کمی پس می‌زند. اطمینان دارم که در بازنویسی با ذهن داستانی‌ای که دارید پایان بهتری را رقم می‌زنید.
بخوانید و بنویسید و ما را در خواندن داستان‌هایتان سهیم کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
حسین میرزایی » جمعه 13 بهمن 1396
با عرض سلام خدمت خانم جودت ممنون از وقتی که گذاشتید. از راهنمایی های ارزنده شما قطعا در بازنویسی این داستان بهره خواهم گرفت. شاید برای داستان اولم، شخصیت سازی و محتوای پیچیده ای را انتخاب کرده باشم. فکر می کنم برای پرداخت درست داستان نیاز به تمرین بیشتری دارم. باز هم ممنون از نظرات ارزشمندتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.