دگر جا نیازمند فضا سازی دقیقی است




عنوان داستان : برگشت
نویسنده داستان : بهاره عاصمی نیا

عضلاتم تير كشيد. دست هايم روى سينه قفل بود. با فشار آب شديد از لوله خاكسترى و تنگ به سرعت رو به بالا مكيده شدم. در تاريكى محض بودم كه دردهايم آرام از سرم پايين آمد و از نوك انگشتان پاهايم خارج شد. فضاى تاريك دورم كمى روشن شد و حس بى وزنى و سبكى لذت بخشى كردم.
ذهنم آشفته بود و نمى دانستم كجا هستم. با حدود يك وجب فاصله از سطح زير پاهايم، معلق و كمى رو به جلو آويزان بودم. اطرافم را مايع غليظ شيرى رنگى گرفته بود كه خيلى زود همه چيز شفاف و شيشه اى شد.
همهمه اى از فاصله ى خيلى دور مى آمد. ميان آن شلوغى درهم صدای زنم در گوشم پیچید
_ اميدى هست؟
لباسى تنم نبود. هاله نورانى از تارهاى نازك نقره اى مثل زر ورق دورم پيچيده شده بود. حس مى كردم تارها مثل افسارى از پشت به جايى يا چيزى وصلم كرده است.
تك و تنها در ناكجاآباد بى انتهايى كه اول و آخرش معلوم نبود، قرار داشتم. هوايش گرم و حالت گرگ و ميش بود. زمينش از مادّه ى ژله اى خاكسترى تشكيل شده بود كه از آن بخار داغى بلند مى شد و تشنه ام مى كرد.
دهانم خشك بود. خواستم قدمى بردارم و كمى حركت كنم. سُر خوردم و چند متر به جلو پرت شدم.
گوش چپم سوتى كشيد. صداى ریخته شدن آب روى دست چپم را شنیدم. آبى نبود اما حس مى كردم كه با فشار روى دستم مى ريزد. اول ولرم بود، كمى كه گذشت خنك و خنك تر شد و عطشم را چند برابر كرد. صدای خودم را شنیدم
_ از شير آب بيشتر مى چسبه!
همين كه دستم را به طرف دهانم بردم، مثل اتو داغ شد، به لبهايم چسبيد و از ترك هايش خون بيرون زد.
وحشت كرده بودم. حاضر بودم درد برگردد. ولی ترس و تشنگى شديدتر می شد.
فهميدم هر كجا بخواهم مى توانم بروم. فقط كافى بود اراده كنم. آواره و پريشان مى گشتم و به دنبال قطره آبى بودم تا كمى تشنگى ام را كه هر لحظه شديدتر مى شد، برطرف كنم. هرچه بيشتر مى گشتم، بيشتر نااميد مى شدم.
نشستم، چشمهايم را كه بستم، ريزش قطرات آب كه از بالا روى صورتم مى ريخت، حس كردم. چشمهايم را باز كردم، دست كشيدم به صورتم، خیس نبود. سرم را با دست هايم گرفتم و به خيال خودم فرياد زدم، جز كمى خس خس صدايى از گلويم بيرون نيامد.
_ اون دوش وامونده رو ببند! بعد بخون بخون بخون…
لا به لای همه ی صداهای مبهم صدای جریان آب خیلی نزدیکتر بود. برگشتم و ديدم در چند قدمى ام رودخانه ى پر آبى جريان داشت.
رنگش سفيد مايل به طلايى بود. به قدرى زلال كه راحت مى توانستم كف آن را كه از خرده سنگ هاى هزار رنگ و براق پوشيده شده بود، ببينم. از رود حباب هاى اكليلى به شكل بلور برف، بلند مى شد. از برخوردشان به هم مى تركيدند و صداى دلنشينى شبيه برخورد تيله هاى شيشه اى مى آمد.
كنار رود تک درخت بلند و پر شاخ و برگی بود، شاخه هایش با پيچ و تاب نرمى تمام سطح بالاى رود را پوشانده و از حركت شاخه ها نسيم خوش بويى برمى خاست.
دستم را طرف يكى از شاخه ها كه به سمتم كشيده شده بود، بردم. از انعطافش جا خوردم، مى توانستم شاخه را به هر شكلى كه مايل بودم، درآورم. چندين بار تكانش دادم، برگ ها با هر تكان رنگ عوض مى كردند. رنگ آتشى، حريرى، زرد مينوى و ... رنگ هايى كه تا حالا نديده بودم اما اسمشان را خوب مى دانستم. مدتى بود جمله ى واضحى نمى شنيدم كه صدای غرغرهای عطیه در گوشم پیچید
_ چه قدر گفتم به جا كارگر ظرفشور، ماشين ظرفشويى بگیر. به خرجت نرفت که نرفت. حالا آخر هر برج، هم حقوق آقا رو دو دستی تقدیم کن، هم جیب اداره آبو چند برابر پر کن!
بى توجه به صدا، يكى از برگ ها را از شاخه چيدم و كف دستم گذاشتم. ضخامتش كم تر از يك تار مو بود و بافتش طورى شفاف و لطيف كه همزمان كف دستم را هم مى توانستم ببينم. برگ را به طرف رود انداختم، قبل از اينكه به آن برسد، نسيمى وزيد و برگ را برد و سر جاى اول به شاخه چسباند.
_ خب مرد، به جاى اينكه روزى دوبار لباس عوض كنى به خاطر بوى غذا و لكه چربى، خب چى ميشه اون روپوش وامونده رو تنت كنى؟! جان كرى نيستى كه هر روز يه رنگ مى پوشى، آشپزخونه دارى!
غرغرای عطیه دست از سرم برنمی داشت و بیشتر از تشنگى امانم را بريده بود.
_ فقط خر كاريش واسه من بدبخته. حالا به من رحم نمى كنى به جهنم، حداقل به اين ماشين وامونده رحم كن يه سره دارم لباس مي ريزم تو حلقش!
اراده كردم و براى نوشيدن مُشتى آب، بدون هيچ تقلايى به سمت رودخانه سُر خوردم. همين كه رسيدم، آب آن به مايع سياه غليظ و چربى تغيير ماهيت داد. در حركت بود و بخار داغ و بدبوى تهوع آورى از آن بلند مى شد.
_ ولم كن سر جدّت! شن و نمك از كجام بيارم! يه كف دست برفه ديگه! اون شلنگ بى صاحابو بده من، آب داغم تا آخر باز كن..
ديگر از آن آب زلال و سنگ هاى بلورى و شفاف خبرى نبود.
رود به نظر خيلى عميق مى رسيد و از ماده چركين و هولناكى پر شده بود كه مى ترسيدم هر لحظه موجى بلند شود و مرا ببلعد.
تك درخت هم سر جايش نبود، شايد هم بود اما به قدرى دودى كه از رود بلند مى شد، سنگين و تاريك، فضا را پر كرده بود كه چيزى نمى ديدم.
_ اين بطریای آب چيه اينجا تلنبار كردى حبیب؟
_ آقا چطو بگم، آبی كه توش سبزيارو شستم، ريختم تو بطرى، كم كم بريزم پاى گلدونا زبون بسته
_ جمع كن اين مسخره بازيارو تا اون روى سگم بالا نيومده!
نفسم بالا نمى آمد، حتى اراده اى نداشتم و نمى توانستم قدمى از آنجا دور شوم.
سرم از همهمه عذاب آورى كه از دور مى شنيدم، پر شده بود. مثل وقتى كه باد در گوش آدم مى پيچد و صداها مبهم و خفه شنيده مى شوند.
_ خانوم پرستار، والا من نديدم چى شد. چطو بگم، اومدم ديدم يه ورى افتاده، گمونم پاش ليز خورده!
بخار سياه و سوزان هر لحظه بيشتر از دل رود بلند مى شد و مرا در خودش مى پيچيد.
_ خدا بهش رحم كنه
ديگر جايى را نديدم. براى مدتى در تاريكى فرو رفتم. صداى همهمه خاموش شد. دهانم خشك تر شد. يك طرف سرم زق زق مى كرد. احساس سنگينى عجيبى كردم. نيرويى مرا به سرعت با خودش به سمت پايين كشید.
_ برگشت...
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
خانم عاصمی نیای گرامی سلام
داستان‌های «چنداتمسفری» نیازمند ساخت فضای دقیق و قابل لمسی برای مخاطب هستند. با اینکه در داستان «برگشت» سعی شما در توصیف تجربیات راوی بود اما سعی نکرده بودید زاویه دید او را کمی بیشتر باز کنید تا محیط اطراف را به مخاطب بهتر بشناسانید. برای این منظور تنها دیدن کافی نیست. جهان نویسنده علاوه بر داشتن هر پنج حسی که تمامی انسان‌ها دارند باید دارای حسی دیگر هم باشد به نام تخیل. داستان شما نه تنها از حواس بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی کم بهره و حتی بی‌بهره بود بلکه نتوانسته بودید به حد کافی تخیل خود را پرواز دهید.
بهانه‌ی روایت شما مردی بود که در اثر برخورد چیزی با سرش به کما رفته بود و به واسطه‌ی آن، دگر جا را تجربه می‌نمود. تا اینجای داستان با اینکه این بهانه به شدت تکراری است اما باور پذیری آن به نظرگاه و نحوه‌ی پرداخت متفاوت شما بستگی دارد. ابتدا به سراغ نظرگاه می‌رویم و آن را بررسی می‌کنیم. گویا راوی داستان آدمی مُصرف بوده است. آن هم نه در هر چیزی و فقط آب را حرام می‌کرده است و حالا در برزخ خود با بی‌آبی و تشنگی روبروست. ایراد این نظرگاه این است که تک بعدی است. انگار شما کل این داستان را برای موضوع مصرف آب نوشته‌اید و هیچ هدفی جز بیان آن نداشته‌اید. این در صورتی است که انسان موجودی تک بعدی نیست. یعنی این آدم در طول زندگی خود هیچ عذاب وجدان دیگری نداشته یا کاری نکرده که مستوجب ناراحتی‌اش باشد و فقط مُصرف آب بوده؟
همانطور که در بالا گفتم اگر داستان در ساخت شخصیت و نظرگاه تک بعدی باشد، اگر مخاطب آن را متهم به سفارشی نویسی نکند، دست‌کم آن را بی‌اثر خواهد دانست. برای فرار از این منظور نویسندگان از نوشتن بازه زمانی طولانی از زندگی یک آدم مخصوصا در داستان کوتاه، خود داری نموده و تنها بخش کوتاهی از زندگی او را روایت می‌کنند. آن‌ها سعی می‌کنند بدون قضاوت منظور خود را به مخاطب نشان دهند. در این صورت برداشت از داستان آزاد و بر عهده‌ی مخاطب خواهد بود.
و اما نحوه‌ي پرداخت شما هم نه فرمی متفاوت دارد و نه فضا و شخصیتی خاص را به رخ مخاطب می‌کشد. راوی اگر در برزخ نبود و مثلا در کویر هم گم شده بود می‌توانست لحظه لحظه‌ی حرام کردن آب‌ را به یاد بیاورد چه آنکه آن داستان احتمالا باورپذیرتر می‌بود. بنابراین شما در ساخت جهان داستان هم نیازمند بازبینی در اثر خود هستید.
سخن آخر اینکه نوشتن از هر موضوع و درون مایه و سوژه‌ای، کاملا مطابق با تجربه زیستی، میل و خواست نویسنده است اما چون نوشتن داستان وجه بیرونی تفکرات او را در معرض قضاوت قرار خواهد داد، باید تا می‌تواند دقیق و محتاط باشد. شما موفق به نوشتن داستان شده‌اید ولی برای بهتر شدن آن باید بارها اثر خود را بازنویسی کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
بهاره عاصمی نیا » 14 روز پیش
سلام آقای رضايى گرامى؛ ممنونم از نقد ارزشمندتان. زنده باشيد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت