ذهن غربال‌گر نویسنده




عنوان داستان : راز پنهان
نویسنده داستان : فرحناز فروغیان

،،،،،جنازه پدر بردوش مردم به سمت قبرستان درحرکت بود،صدای شیون وزاری مادرواقوام نزدیک فضاراپرکرده بود،جمعیت زیادی دنبال جنازه راه افتاده بودند،دربلندگو پیج شدکه ازمردم خواهش میکنیم جهت ادای نماز میت به صف بایستند،همگی به صف ایستادند اما مادر هرچه خاک اطراف قبر بود رابه سرورویش ریخت ،پس ازنماز عموی بزرگم حاج محمد درحالی که دستمال سفیدی روی صورتش میکشیدتااشکهایش راپاک کند نزدیکم امدوگفت سروش بابا مادرتو جمع کن گناه داره تواین سوز سرماوسط این گل ولای،خودم هم حال وروزم بهترازمادرنبود،زیر بغلش راگرفتم وبلندش کردم اما مادر ازحال رفت فورا سوار ماشین عمو محمدش کردم وبه پسرعمویم سپردم که مادررابه بیمارستان انتقال دهد،پدررابه خاک سپردیم عموهم کلی از کسانی که زحمت کشیدندودرمراسم پدرشرکت کردند تشکرکرد ومردم راجهت برگشتن به خانه به سمت ماشینهایشان هدایت کرد،به خانه برگشتیم ،عمونزدیک امد، سروش میگم امشب شب اول پدرته ورسمه شب اول فانوسی بالای قبر میت میزارن برگرد وفانوسی باخودت ببر سرقبر بابات بزار،باگفتن چشم فانوس رانفت کردم وبه سمت قبرستان براه افتادم،نزدیک که شدم درکمال تعجب یک زن بادودختر قدونیم قد سرقبر پدرنشسته بودندو زجه میزدند،جلوتررفتم پرسیدم ببخشیدخانم فکرکنم شمااشتباه روی قبر پدرمن نشسته اید،خانم اول توجهی نکرد شایدهم چون درحال گریه کردن بودصدایم رانشنید،بین ناله هایش میگفت حاجی چطوردلت اومد منو دختراتو تنهابزاری؟حاجی هنوز وقت رفتنت نبود،هاج وواج مانده بودم ،نه ،،دارم اشتباه میکنم پدرمن همچین کاری نمیکند،دوباره پرسیدم حاج خانم؟ هنوز بقیه حرفم دردهانم بود که خانم گفت نکنه توسروشی؟باعلامت سر حرفش راتاییدکردم ،صدای فریادزن بیشترشد وای حاجی قسم خوارت اومده،یادته هروقت میخواستی قسم بخوری میگفتی جان سروش؟خدایا چه میشنیدم؟یعنی واقعا پدرم زن دوم داشته؟گیج ومنگ شده بودم ،نیم نگاهی به دخترهاانداختم جل الخالق چقد شبیه بابام بودن؟زن متوجه رفتارم شد ،خدابیامرز اسمشان راهم اسم توگذاشت،ستاره وسایه .پسرم میبریم خونتون پیش مامانت؟همینم مونده توروببرم مادربیچارم تواین وضعیت قبص روح بشه گفتم نه الان موقعیت مناسبی نیست ،بلندشدم وراهی خانه شدم اینقد درشوک بودم که یادم رفت شماره یا ردی از زن بگیرم ،دربین راه تمام فکروذکرم ان خانم ودخترهایش بود وفکر مادر که چطور این مسئله بزرگ رابه گوشش برسانم ،به خانه که رسیدم مادر دراز به دراز افتاده بود باچشمهای پف کرده وقرمز عین کاسه خون ،نگاهش کردم ودلم بحالش سوخت.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
زندگی چنان آکنده از قصه است که ما دیگر حساسیت خود را به جاذبه‌ی عجیب و جادویی آن‌ها از دست داده‌ایم. محتوای تامل برانگیز برای داستان محدود است. مرگ و زندگی و عشق و... چرا داستان می‌نویسیم؟ می‌خواهیم چیزی را به گونه‌ای بگوییم که دیگری پیش‌تر نگفته‌است. بنابراین شیوه‌ی روایت و فرم کار و چه‌گونه‌ گفتن است که داستان را خاص و متفاوت می‌کند. حقیقت این‌که داستان "راز پنهان" از همان سطرهای آغاز داستان، به دلیل نامی که انتخاب کرده‌اید برملاکننده‌ی پایان‌بندی بود. نام داستان بخشی از اثر است و می‌تواند زیرلایه‌ی پنهانِ متن باشد. زمانی که نویسنده سوژه‌ای مانند مرگ و خیانت را انتخاب می‌کند، ذهن غربال‌گرش باید ایده‌ها را از ذهن خلاق‌ بگذراند و داستان را با شیوه‌ی متفاوت از اتفاق‌های کلیشه‌ای و روزمره بنویسد. می‌توانیم شخصیت خاص یا واکنشی خاص و متفاوت و یا فضایی متفاوت بیافرینیم که داستان پرکشش شود و از دام کلیشه رها شود. سیر داستانی این است: "پسر پس از مراسم خاک‌سپاری پدر و بازگشت به گورستان، با زن و دو دختر روبه‌رو می‌شود که همسر دوم پدرش است." با هم نکاتی را در مورد داستان مرور می‌کنیم:
مسئله‌ و دغدغه‌ی اصلی داستان ازدواج مجدد پدر است که این بزنگاه و لحظه‌ای که راوی متوجه می‌شود، باید با جزئیات بهتری پرداخت‌ شود و بیشتر مخاطب را غافلگیر کند.
داستان "راز پنهان" فضای خاصی دارد، با ظرفیت‌های تصویری بسیار برای داستان. تصور می‌کنم با پرداخت بیشتر این فضا به ارتقاء داستان و نجات از دام کلیشه و گزارش کمک خواهید کرد. خواننده دوست دارد حواس پنج‌گانه‌اش با داستان همراه‌ شود. بوی سدر و کافور را در فضای گورستان حس‌کند، نوع فریادهای متفاوت مادر را بشنود، یا سوز و سرما یا گرمای محیط را حس‌ کند و صداها را بشنود. زمانی که این کاستی‌ها در داستان‌ باشد، احتمال هم‌ذات‌پنداری با داستان کم می‌شود. قطعا نشان‌ دادن اتمسفر گورستان و حال و هوای راوی، خواننده را بیشتر با داستان همراه می‌سازد. سطر شروع داستان را با هم بخوانیم: «جنازه پدر بر دوش مردم به سمت قبرستان در حرکت بود» البته نویسنده می‌تواند تصمیم بگیرد زبان خونسرد انتخاب کند. مثل شروع رمان بیگانه که کامو می‌نویسد. امروز مامان مُرد. اما این‌کار هم منطق خود را می‌طلبد. متن نشانگر این است که شما خواهان این لحن خونسرد نیستید. پس حال‌وهوا و جزئیات را بیشتر به ما نشان‌ دهید.
نکته‌ی دیگر شخصیت‌پردازی است. شخصیت‌پردازی جزو عناصر اصلی داستان‌نویسی است. مجموعه‌ای از ظاهر شخصیت، سن، زبان و لحن شخصیت و واکنش‌های درونی و بیرونی او و واگویه‌های ذهنی‌اش به خلق شخصیت کمک می‌کنند. خواننده زمانی که شخصیت را می‌بیند، قطعا هم‌ذات‌پنداری بیشتری با او دارد.
پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی داستان، کمی خست در کلمه و ایجاز بیشتری داشته باشید. «نگاهش کردم ودلم بحالش سوخت» یا سطرهایی این‌چنینی اگر حذف‌ شود لطمه‌ای به داستان نمی‌زند. ممنون از داستانی که برایمان فرستادید. منتظر آثار دیگرتان هستم.
موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۱
ایرج بایرامی » 14 روز پیش
«چرا داستان می‌نویسیم؟ می‌خواهیم چیزی را به گونه‌ای بگوییم که دیگری پیش‌تر نگفته‌است. بنابراین شیوه‌ی روایت و فرم کار و چه‌گونه‌ گفتن است که داستان را خاص و متفاوت می‌کند»

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت