یکپارچگی عامل مهمی در ایجاد وحدت در پی‌رنگ است.



عنوان داستان : اینترنت...

وقت اذان است، سرم دارد سوت می‌کشد، بوی بادنجان می‌آید. صدای چند تا بچه و صدای داستان گویا که اصلا حواسم بهش نیست. من دارم بازی خودم را می‌کنم چه کاری به این صداها دارم؟. پلیروم!: بازی محبوب نبین ها. امروز کلاس داستان هم هست ولی من قصد ندارم به کلاس بروم. فقط عصا نیست که نقش چشم را برای آنها بازی می‌کند. آنها به فضای مجازی وابسته هستند. آنقدر که به عصا نیستند، برای عصا به دست گرفتن بیشتر به بیناها هم متکی می‌شوند ولی برای فضای مجازی هرگز. آنها بیشتر و پیشتر از بیناها هستند. تصور می‌کنم یک روز نه فقط تلگرام. بلکه تمام فضای مجازی فیلتر بشود. آخ!. چه می‌شود؟. این بنده خدا ها از کجا بیارند بخورند؟.
من هم توی فضای مجازی هستم. صبح، شب، بعد از ظهر، بعد از صبحانه، نسفه شب..... همیشه سر می‌زنم ولی نه برای گیر آوردن و خوردن و اینها. اصلا هدف مشخصی ندارم. گیرم نیارند بخورندم شانس می‌آورم.
داشتم می‌نوشتم این اسکایپ لعنتی سرگرمم کرد و یادم رفت چی خواستم بنویسم. شاید هم چون وقت نماز است باید بپرم وضو خانه دست به آب بشوم و بروم نماز و برگردم. تا آن موقع شاید چیزی به ذهنم رسید. خیلی سرگرم شده ام چشم هایم سوت می‌کشند و بچه ها که صدا می‌کنند گوش هایم می‌لرزند. هیچ کدام از ما کار درستی نمی‌کنیم. نه آنها که فضای مجازی را آورده اند نه ما که مادام پشت این حلبی ها می‌نشینیم و تق و تق با صدا یا بی صدا فعالیت می‌کنیم مثلا. کاش یکی از اهداف اینترنت نماز بود!. آن وقت سر همه خلوت می‌شد. بعید می‌دانم آنوقت کسی سر فیلتر شدن تلگرام دعوا کند و به فکر یک راه نجاتی باشد. اصلا جاده ها خلوت و تردد ها خیلی کم می‌شدند. حتی خود من هم با این همه ادعا دور فضای مجازی زیاد نمی‌پلکیدم. هیچ کس به فکر آوردن فیلتر شکن نبود. این رقیب سر سخت از ابتدا تا انتها بوده شاید اصلا انتهایی برایش وجود نداشته باشد خودش فیلتر می‌کند اما هرگز فیلتر نمی‌شود د اگر می‌شد حالا زندگی دنیا هم تمام شده بود هرکسی رفته بود پی کارش اصلا موجودی نبود که فرصت خواندن نماز داشته باشد تا یک وقت معین بعد یکجا جمع بشوند و کارنامه ی اعمال بگیرند و اینها.
همه حاضریم برای بودن در تلگرام پول بدهیم مالیات بپردازیم خرج کنیم گوشی مدل بالا گیر بیاوریم آخرین مدل لبتاپ زیر بغلمان بگیریم ولی هرگز نگوییم هرچه که بیند دیده، خدایش آفریده. خورشید و ماه تابان، ستاره ی درخشان. درخت و سبزه و گل، سوسن و یاس و سنبل........ .
هشت دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. ولی توی این هشت دقیقه کلی چت می‌توانیم بکنیم کلی گپ می‌توانیم بزنیم سه سوته یک فیلتر شکن به دست می‌آوریم می‌رویم پای یک عابر بانک و اینترنتی کلی پول و پله انتقال می‌دهیم کی وقت دارد نماز بخواند؟ ما کجا نماز کجا؟. نماز مال اهلش است. اصلا اگر تلگرام نماز بود که خارجی ها نمی‌ساختندش که ایرانی ها مجبور بشوند فیلترش کنند. حالا خوب گوش‌های‌تان را باز کنید یک داستان خیلی خوب برای‌تان دارم.

دهانش را مزه کرد و با صدای تسبیحش داخل اتاق آمد. تسبیح را روی کمد گذاشت و باز هم دهانش را مزه کرد و رفت. گفت: : نمی‌دانم چه گفت. البته مهم نیست چه گفت. فکرم را مشغول می‌کنم با یکی از پست های اینستگرام. گویش جالبیست. تازه حرف های قشنگی هم می‌زند. یکی از آدم ها با این حرف های قشنگ آیدیش را قفل کرده. راستش اگر همین آدم ها نباشند که یک سری چیز ها را به گوش این مخاطب ها برسانند من یکی نمی‌فهمم اطرافم چه خبر است. خدا را باید شکر گفت به خاطر این که این فضا را آفرید تا آدم ها حرف دلشان را به هم دیگر برسانند. از مستقیم گویی پرهیز کنند و جور دیگری هم دیگر را امر و نهی کنند.
اما این آدم ها ممکن است خطرناک هم باشند. حالا فهمیدم این نصیحت های قشنگ و تا حدودی هم مسخره ی مخاطب های پیشینم از کدام سوراخ مغز رایانه ی من را غلغلک می‌داد. خوب است باهم این نصایح را مرور کنیم.

همیشه جنگیدن خوب نیست. این را باید بدونیم این روزها، با آدم های کوته نظر نباید جنگید.
برای به دست آوردن دلشون نباید جنگید.
برای اثبات خوب بودن نباید جنگید.
می‌دونی؟ بعضی چیزها با جنگیدن به دست بیان بی ارزشند...

بقیه اش را نتوانستم گوش بدهم. توی ذهنم نمانده. ولی مسخره بودنش اینجاست که مخاطب های من مادام در حال جنگیدن هستند. شاید با من. ولی مطمئنم با هر کسی که احساس کنند از آنها بهتر هستند سر جنگ دارند. بعد این دکلمه های خوش خط و خال را هم می‌گذارند روی صفحه هایشان و آن را قفل می‌کنند. من هم در ادامه ی این دکلمه ی زیبا می‌گویم:
کوته نظر درست همان کسیست که این کلمه یا صفت را برای دیگران به زبان می‌آورد. مثل این است که همیشه می‌گویند مشکل خودت را به دیگران نسبت نده.
حالا من به خوبی فهمیدم این را که شاید می‌شود گفت اظهار نظرم راجع به این مخاطب توسط یکی از وابسته ها به گوشش رسیده و با ارسال این دکلمه دارد می‌گوید که رگ غیرتش باد کرده است.
اینها همان داستان های زندگی امروز هستند. جمع آدم ها همیشه جمع است. شب یلدا دور هم می‌نشینند به شاهنامه خوانی و قصه گویی ولی چهره ی الکتریکیشان مادام توی واتساپ یا تلگرام یا اینستا یا هر چیز دیگری در حال جنجال است...
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
متن‌تان را خواندم. پیش‌تر داستان دیگری از شما خوانده‌بودم که سیال ذهن نوشته‌شده‌بود. "وقتی سینوزیت صدساله شد." داستان پیشین شما با وجود روایت سیال ذهن و تعلیق‌مداری، استخوان‌بندی محکم‌تری در ساختار داشت، ولی متن جدیدی که ارسال کرده‌اید تا داستان فاصله دارد. متن "اینترنت" در مورد معایب فضای مجازی و تلگرام است و جنبه‌ی گزارش‌گونه دارد. نامی که انتخاب‌کرده‌اید تا حدی کلیشه‌ای است. جمله‌ها به طور مستقیم گفته‌شده و عناصر داستانی رعایت نشده‌است. حقیقت این است که این اثر، از حد واگویه‌ی ذهنی و حدیث‌نفس فراتر نرفته‌است. به نظرم طرح و ساختار متن مشکل دارد و این سبب فاصله گرفتن از داستان می‌شود. پیشنهاد می‌کنم در مورد خودتان سخت‌گیر باشید و تا زمانی که خلاصه‌ی یک صفحه‌ای را حداقل در ذهن آماده نکرده‌اید، نوشتن داستان را شروع نکنید، احتمال کمی‌ وجود دارد که داستان به طور اتفاقی در مسیر درست قرار بگیرد. بنابراین طرح‌اندیشی و اندیشیدن در مورد نقطه‌ی آغاز و پایان داستان مهم است. اگر داستان پی‌رنگ و طرح منسجمی نداشته‌باشد، ممکن است متن آشفته شود و به داستان نزدیک نشود. کار کردن روی داستان به شیوه‌ی آزمون و خطا، سبب ایجاد اشکالات فراوان در متن خواهد شد که به‌هیچ وجه قادر به برطرف کردن‌شان نخواهیم بود.
تاروپود داستان مثل تاروپود نقش قالی است. باید هماهنگی و انسجام در کل روایت باشد. نمی‌توان جمله‌ای گفت و از آن گذشت. در سطرهای ابتدای داستان نوشته‌اید: «فقط عصا نیست که نقش چشم را برای آنها بازی می‌کند. آنها به فضای مجازی وابسته هستند. آنقدر که به عصا نیستند، برای عصا به دست گرفتن بیشتر به بیناها هم متکی می‌شوند ولی برای فضای مجازی هرگز. آنها بیشتر و پیشتر از بیناها هستند.» در ادامه‌ی متن هیچ اشاره‌ای به این سطرها و نابینایی و عصا نمی‌شود. آیا راوی نابیناست، یا دوستانش نابینا هستند؟ داستان در چه مکانی روایت می‌شود؟ ابهام و پراکندگی روایت، سبب آشفتگی متن و گیج‌شدن مخاطب می‌شود. یکپارچگی عامل مهمی در ایجاد وحدت در پی‌رنگ است.
پیشنهادم به شما این است که برای شناخت عناصر داستانی و پی‌رنگ زمان بگذارید. بسیار بخوانید. هم داستان کوتاه خوب و هم کتاب‌هایی در مورد عناصر داستانی. خواندن داستان و اندیشیدن در مورد آن‌ها کم از نوشتن ندارد. طبعا خواندن داستان به‌طور حرفه‌ای با خواندن یک خواننده‌ی معمولی متفاوت است. می‌توانید در طول هفته تعدادی داستان کوتاه بخوانید و نقطه‌ی شروع و پایان آن‌ها را بیابید. به شیوه‌ی روایت دقت کنید. طرح هر داستان را در یک جمله خلاصه‌کنید. روند علت و معلولی و پی‌رنگ اثر و گره‌ داستان را پیدا کنید. تکرار این امر ذهن را آماده‌تر می‌کند.
موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت