برای نوشتن داستان از قضاوت پرهیز کنید




عنوان داستان : عطار هرات
نویسنده داستان : Homayoun Norouzi

سربالایی کوچه را لنگ‌لنگان پشتِ سر گذاشت.سالها بود که از درد مفاصل رنج می‌برد ،وقتی که به بالای کوچه رسید بر روی پیش‌خوان سنگی جلوی خانه‌ای نشست تا نفسی تازه کند.از آن بالا تمام آبادی پیدا بود. با خود اندیشید: هیچی دیگه مثل سابق نیست چقدر چهره‌ی آبادی عوض شده سابقا اون طرف که الان جهاد سازندگیه یه بیشه‌ی بزرگ بود حالا همه درختارو بریدن و خونه ساختن . حتما چشمه‌ی کنار بیشه رو هم خشکوندن.حتی آدمای آبادی هم عوض شدن ،از میون این همه رهگذر حتی یه آشنا هم ندیدم .
آنگاه برخاست و به سوی خانه‌ی حاج حسین عطار به راه افتاد،در زیر گذر، یک در بزرگ و چوبی توجهش را جلب کرد با خود گفت: انگار خونه حاج حسینه اما یه سقا خونه اینجاست که قبلا نبود, بهتره در بزنم و بپرسم. پس به سوی سقا خانه رفت کمی آب نوشید ،چند ضربه به در نواخت آنگاه بر روی پیشخوان جلو در چوبی نشست جوانی افغان در را گشود و با دیدن مش‌‌اکبر گفت :سلام حاج آقا .
مش‌اکبر در همان حال که نشسته بود گفت: علیکم السلام خونه حاج حسین اینجاست؟
جوان گفت : بله همین جاست
مش‌اکبر گفت:حاج حسین خونه س؟
جوان گفت: بفرمایید داخل و در را گشود ،مش‌اکبر واردِ دالان خانه شد و مرد جوان او را به اتاقی در انتهای دالان هدایت کرد که به دکان عطاری شبیه بود پیشخوان بزرگی در میان اتاق جلب توجه میکرد که هاون سنگی بزرگی بر ‌روی آن قرار داشت و در پشت پیشخوان قفسه‌بندی ظریفی بود که بر روی هر یک چیزی نوشته شده بود.ترکیب عطرِ ریحان و نعنا ، شیرین‌بیان، رازیانه و مرزنجوش عطری دل انگیز و جادویی در فضای اتاق می‌پراکند و مش‌اکبر مات و متحیر به خود می‌گفت؛ از آخرین دفعه که اینجا بودم این چیزا تو این اتاق نبود چقدر عوض شده، که جوان با آوردن یک صندلیِ چوبی رشته‌یِ افکار او را از هم گسست.
بفرمایید بشینید تا براتون عرق چهل‌گیاه مخصوص بیارم ، مش‌اکبر بی‌آنکه چیزی بگوید بر روی صندلی نشست و مردجوان بلافاصله با لیوانی در سینیِ مسی جلویِ او ظاهر شد و گفت: خستگی رو از تنتون بیرون میاره.
مش‌اکبر لیوان را برداشت و لاجرعه سرکشید و در سینی گذاشت
مردجوان در حالی‌که سینی را بر روی پیشخوان قرار می‌داد گفت: حاج‌حسین ناخوشه نمیتونه کسی رو ببینه اما اگه دار و دوا میخوای، به من بگو میرم از حاجی میپرسم چه دوایی براتون خوبه.
مش‌اکبر با لبخند استهزا‌‌ آمیزی گفت: تو برو به حاج حسین بگو ؛ اکبربنا اینجاس ،خودش میدونه چی میخوام .
جوان گفت :البته ببخشید اما شاید به‌خاطر ناخوشی شما رو به‌یاد نیاره ،بهتره مشکل‌تون رو به من بگین تا من ازش بپرسم ،چه دارویی بهتون بدم
مش‌اکبر در حالی‌که به پاهایش اشاره میکرد با ترشرویی گفت :ورم مفاصل
مردجوان پرسید: میتونم پاهاتون رو ببینم؟
مش‌اکبر با بی‌حوصله‌گی و کنایه : حاج حسین رفیق قدیمی منه، همه چی رو میدونه لازم نیست تو ببینی، اصلا چرا نمیذاری خودم برم پیش حاجی وعیادتش کنم؟
جوان لختی اندیشید و با لبخندی محجوبانه گفت : والا حاجی خودش گفته احدی رو راه نده، البته با عرض معذرت. ضمنا اگر من پاهای شما رو ببینم شاید کمی یاد بگیرم و انقدر مزاحم حاجی نشم.
مش‌اکبر در حالی‌که سرش را به چپ و راست می‌جنباند و زیرلب به شیطان لعنت می‌فرستاد، پاچه‌های شلوار خود را تا روی زانوهایش بالا زد ،جوان به آرامی مفاصل او را لمس کرد و با فشار انگشت میزان تورم را اندازه گرفت و باز عذرخواهی کرد و از اتاق بیرون رفت و لحظه ای بعد بازگشت و در حالی‌که به پشت پیشخوان می‌رفت گفت: حاج حسین سلام رسوند و گفت ؛ یه چارگل بهتون بدم که بجوشونید و به محل درد و ورم بمالید بعد در حالیکه دو بسته در دستهایش داشت به سوی مش‌اکبر آمد و گفت: این چارگل برای جوشوندنه و این هم سیاهدونه که هر روز صبح یه قاشق با آب زیاد میل کنید .
مش‌اکبر پرسید :چقدر میشه؟
جوان گفت: اختیار دارید حاجی از دوستای قدیمیش پول نمیگیره.
مش‌اکبر بسته‌ها را گرفت و خیلی سرد خداحافظی کرد و رفت.
از خانه که خارج شد با خود اندیشید: یعنی چی شده که حاجی نخواست منو ببینه.این مردک افغانی یه ریگی به کفشش بود.غرق در این افکار بود که به قهوه خانه رسید داخل شد و گفت: سلام مرشد و بلافاصله نشست.
مرشد علی صاحب قهوه‌خانه بود و مرشد زورخانه‌ی آبادی که از احترامِ خاصی در میانِ اهالی دهستان‌های اطراف برخوردار بود .مرشد در حالیکه از جایش برمی‌خاست دستش را بالا برد و دو انگشت سبابه و میانه را به شاگرد خود نشان داد و به سویِ میزِ مش‌اکبر آمد و در حالیکه می نشست گفت علیکم السلام مشتی ،چند سالی بود که اینجا نمی‌اومدی از خیلی‌ها جویایِ احوالت شدم چراغِ دلمون رو روشن کردی.
مش‌اکبر به احترام مرشد از جای برخاست و در حالیکه یالله می‌گفت دوباره نشست و نفس عمیقی کشید و گفت: دور از جونت مرشد، پا‌ درد بدی دارم که زمین‌گیرم کرده امروز پسر کدخدا راهی شهر بود من رو تا اینجا آورد که حاج حسین شاید علاجم کنه که یه جوونک افغانی درو باز کرد و گفت:‌‌ حاجی ناخوشه و هر کاری کردم و هر چی گفتم رفیق قدیمی هستیم هی‌گفت ناخوشه نمی‌تونه شما رو ببینه.
مرشد اخم‌هایش در‌هم رفت ولی با مهربانی گفت:من و شما ریش‌سفیدای این آبادی هستیم و باید مراقب کلاممون باشیم جوونا به من و شما نگاه میکنن البته اینو میگم خدای نکرده جای دیگه اشتباه نگی…..
مش‌اکبر هاج و واج به مرشد نگاه میکرد و با خودش فکر میکرد:یعنی چیو اشتباه گفتم؟که مرشد ادامه داد: اگر یک جوونی از تبریز اومده بود واسه حاجی کار کنه شما میگفتی: جوون تبریزی یا یه جوون ترک در مورد این جوون هم یا باید بگی جوون افغان یا جوون افغانستانی، آخه افغانی واحد پول کشورشونه و خوبیت نداره ،حالا بگذریم یعنی حتی دار و درمونم بهت نداد؟
مش‌اکبر گفت: چرا رفت از حاجی پرسید، اونم گفته بود چی برام خوبه اما دیدار حاج حسین و دستش که شفاس یه چیزِ دیگس.
مرشد گفت من هم چند سالی میشه که حاجی رو ندیدم فقط شنیدم ناخوشه و زحمتش افتاده گردن این جوانمرد افغان، که اهالی آبادی هم این بنده خدا رو زیاد تحویلش نمیگیرن.چای رو بخوریم و بریم به عیادتش.
مش‌اکبر چای را در زیراستکان ریخت و در حالی‌که آن را فوت می‌کرد گفت:اگه این به قول شما جوون افغان بذاره.
وقتی‌که به منزل حاج‌حسین رسیدند مرشد علی در زد و مردجوان در را گشود وگفت :سلام بفرمایید داخل مرشد چه خدمتی ازم ساخته است ؟
مرشد گفت: اومدیم حاج‌حسین رو عیادت کنیم
مرد جوان گفت: حاج‌حسین ناخوشه و گفته احدی رو راه ندم... مش‌اکبر با صدایِ بلند فریاد زد : رویِ حرف مرشد حرف نزن، بگو یالله تا بریم تو
جوان افغان عذرخواهی کرد و از حیاط گذشت و درِ اتاقی را که در انتهایِ حیاط قرار داشت با تلنگری نرم نواخت و گفت: حاجیه‌خانم ببخشید که مزاحم میشم مرشدعلی و مش‌اکبر برای عیادت حاج‌حسین اومدن و بعد به‌سوی مرشد آمد و گفت :چند لحظه صبر کنید الان حاجیه‌خانم خدمت میرسن
بلافاصله درب اتاق با صدایِ گوش‌خراشی باز شد و پیرزنی سالخورده با چادرنماز در آستانه ظاهر شد و با صدای بلند گفت: سلام مرشد ،سلام مش‌اکبر صفا آوردین قدم رویِ چشم ما گذاشتین بفرمایید تو، خونه‌ی خودتونه بفرمایید
مرشد و مش‌اکبر آرام به راه افتادند و به طرف اتاق رفتند ،یالله گفتند و وارد شدند، در گوشه‌ای از اتاق حاج‌حسین بر رویِ بستری نرم قرار داشت ،چشمانش باز و به سقف اتاق خیره شده بود اما هیچ واکنشی از خود بروز نداد.مرشد و مش‌اکبر به سوی او رفتند و در کنارِ بسترش بر روی زمین نشستند. مرشد با صدایی بلند گفت :حالت چطوره حاج‌حسین ؟ خدا بد نده .سکوتی شوم و سنگین بر اتاق چیره شد ، حاجیه‌خانم چادر نماز را به روی صورت خویش کشید و با هق‌هق گفت: الان پنج ساله که حاج‌حسین سکته کرده و تمام بدنش فلج شده هیچکسو نمیشناسه و اصلاً نمیتونه حرف بزنه، خدا این جوانمرد رو رسوند که نذاشت سر پیری کاسه گدایی تو این آبادی به دست بگیریم اما چون اهالی رفتار بدی باهاش دارن خودش گفت؛ که سکته حاج‌حسین رو از اهالی مخفی کنیم تا عطاری درش تخته نشه ... مش اکبر صحبت حاجیه‌خانم را قطع کرد و پرسید: پس عطاری رو چطوری میگردونه اگه حاج‌حسین نمیتونه حرف بزنه و راه و چاه رو نشونش بده؟
حاج خانم گفت:گفتم که خدا این جوون رو فرستاد قبل از سکته حاجی، عطاری بی رونق شده بود تا که این جوانمرد اومد،قدمش اُومد داشت، حاج حسین میگفت من حتی لیاقت شاگردی این جوون رو ندارم خودش یه حکیم حاذقه …..
مش اکبر که از خجالت سرخ شده بود گوش‌هایش زنگ میزد و چیزی نمی‌شنید با شرمساری به جوانمرد افغان که در حیاط مشغول کار بود، نگاه میکرد و مرشد‌علی مرتب می گفت:استغفرالله، اعوذ بالله.
همایون _جولای ۲۰۱۹- منچستر
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
درود بر جناب نوروزی گرامی
حکایت «عطار هرات» ماجرای پند آموزی است در مورد عجله در قضاوت و همچنین شرایط سخت مهاجرین افغان در ایران. البته اگر صحبت از تبریزی و غیره نمی‌شد صرفا با نام بردن از مشدی، حاجی و مرشد، نمی‌شد گفت این داستان در ایران اتفاق می‌افتد. در حال حاضر هم فقط ما می‌توانیم مطمئن باشیم این ماجرا در ایران رخ داده ولی باز از محل جغرافیایی آن بی اطلاعیم.
البته راوی دانای کل اثر هم باعث شده بین متن داستان و مخاطب فاصله بیافتد و اثر شما در حد یک حکایت باقی بماند. اگر علاقه‌مند به نوشتن داستان هستید که من فرض را بر این مورد می‌گذارم، بهترین راه آن است که از فرم و راوی مناسبی استفاده کنید. مثلا در این داستان با استفاد از راوی اول شخص که می‌توانست جوان افغان باشد به شخصیت او عمق بدهید. در حال حاضر این فرد در حد یک تیپ ابرقهرمان حکایات و متل‌ها باقی مانده است و چون دوران این‌گونه روایت‌ها به پایان رسیده، نمی‌تواند تاثیر مورد نظر را بر مخاطب بگذارد.
پیشنهاد دیگر من به شما پرهیز از نوشتن سیاه و سفید آدم‌هاست. در جهان داستان، ما نه شخصیت کاملا پلید داریم و نه ابر قهرمان و فرشته. همچنین بهتر است جغرافیای داستان خود را مشخص‌تر کنید. اینکه داستان در کجا اتفاق می‌افتد؟ سوال مهمی است که مخاطب از شما خواهد پرسید و پاسخ آن باید در داخل متن باشد. بعد باید از به کار بردن اسامی بسیار زیاد بپرهیزید. می‌توانید از لحن و زبان و تکیه کلام استفاده کنید تا مجبور نباشید در یک داستان سه صفحه‌ای بیش از پنج نام بر روی شخصیت‌های خود بگذارید.
مورد بعدی نظرگاه شماست هنگام نوشتن داستان. قضاوت سریع و نوشتن پیرامون این موضوع سوژه ایست که هزاران داستان راجع به آن نوشته شده است و شما باید به دنبال محتوایی عمیق‌تر و دست‌کم ترکیبی برای داستان خود باشید. باید سعی کنید بدون قضاوت و میل به پند دادن و شرمنده کردن بخشی از شخصیت‌های داستان تنها به روایت داستان خود بپردازید و برداشت را بر عهده‌ی مخاطب بگذارید. وگرنه تلاش شما در نوشتن پندنامه و حکایات اینچنینی در فضاهای داستان روستا، نه تنها تاثیری بر مخاطب ندارد بلکه بیشتر او را از فضای داستان شما دور می‌کند. این دقیقا کاری است که خالد حسینی در داستان‌های خود مخصوصا «بادبادک‌ باز» انجام می‌دهد. ساخت فضای درست، شخصیت‌های عمیق و موضوعات امروزی و بدور از قضاوت و تلاش برای سرزنش کسی.
سخن آخر اینکه بسیار خوشحال خواهم شد داستان شما را در بازنویسی بخوانم و اطمینان دارم می‌توانید جهان داستان خود را آنگونه که مورد توجه مخاطب قرار بگیرید، بسازید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت