این داستان پتانسیل یک کار خوب را دارد.




عنوان داستان : بمباران
نویسنده داستان : رضا شیری

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بمباران» منتشر شده است.

همه جا سیاه شد. صدای مهیب آژیر در سرم پیچید. مادر فریاد زد: سمیرا، فرشاد. جیغ بود و فریاد. افتان و خیزان به کنار درب ورودی رسیدیم. دست هایمان را مثل زنجیر به هم قلاب کردیم. بابا سینه اش خس خس می کرد. نفس هایش تند شده بود. چسب های ضربدری شیشه ها انگار خانه مان را بسته بندی کرده بودند، و حتما تحویل بمب ها خواهند داد. سمیرا رنگش پریده بود و موهای خرگوشی اش باز شده بود. بابا لگد آرامی به در زد. در، سفیدِ زنگ زده با قیژ باز شد. آهسته انگار همه خواب باشند، وارد زیر زیرزمین شدیم. بابا گفت: یواش بیاین پایین. مراقب باشین ها. مراقب باشین ها را با صدای بغض آلودی گفت. سنگریزهای روی پله که به کف پاهایم فرو رفت. انگار نه انگار درد دارد.کورمال کورمال پله ها را پایین رفتیم. مثل کسی که دنبال چیزی بگردد، اطرافش را وارسی کرد. سمیرا را بغل کرده بود. نفس اش بند آمد. انگار بخواد عطسه کند. لحظه ای روی پله آخری ایستاد و به دیوار سیمانی نم داده، تکیه داد. چند دقیقه گذشت. برگشتم به مامان نگاه کردم. عرق از صورتش دانه دانه روی پله های خاک گرفته می ریخت. مثل افراد تازه وارد یک جمع وارد زیرزمین شدیم. بابا به طرفی رفت و کارتن های خاک گرفته جهزیه مامان را به کناری هل داد. مثل نابیناها دست را به وسایل ها می کشید. سایه ترسناکی ساخته شده بود. یکی طروف مسی مامان پخش زمین شد. و مامان گفت:
همه چی رو که شکوندی. عهههههه
بابا برگشت و نفسش را تند بیرون داد و آهسته چیزی گفت. هیچی کدام از کلماتش قابل درک نبودند. نفس هایم سنگین شده بود. نکند....
بابا بعد کی تقلا چراغ زنبوری، جهزیه مامان در دستش آورد و نفسی چاق کرد. مامان ابروهایش را در هم کرد و گفت:
ای بابا کبریت چی پس! با چی روشن کنیم چراغو......
صدای آژیر ممتد بود. عرق سرد به بدنم حمله کرده بود. وقتی بوی نم زیرزمین به مشام خورد. احساس کردم همه چیز عادی است. اگر بفهمند چه؟.......
همه چیز خوب پیش می رفت انگار نه انگار بمباران است. انگار با مامان آمده ایم، وسایلی را برای مهمانی آخر هفته ببریم. تمام حواسم به بابا بود. لحظه به لحظه نزدیک تر می شد. نفس بالا نمی آمد. صدبار به این حسن لعنتی گفته بود که یه جایی خوب جاسازاش کند. بابا را که با فندک زوار در رفته ای در دست دیدم، خیالم راحت شد. بابا توری زنبوری را روشن کرد. زیرزمین روشن شد. من بابا را بغل کردم انگار چند سال همدیگر را ندیده¬ایم. همه، گوشه زیرزمین جمع شدیم. بابا چشمک زد. رمز من و بابا بود. یعنی پاشو کاری کن. اعتنایی نکردم. سقمبله ای زد و گفت:
پاشو
بابا پهن زمین شد. مامان با حرص چادر گل گلی اش را به خودش پیچید. چشم گوره ای به بابا رفت. مه چرا روی زمین خاکی نشسته است. بابا زنبوری را جلوی خودش کشید. مامان سمیرا در بغل اش نشاند. دستهایم را جلوی زنبوری بردم و به هم چسباندم. عقابی با بال های بلند روی دیوار نقش بست. مامان هراسان نگاه کرد و گفت:
(ای ذلیل مرده)
سمیرا خندید. بابا هم. احساس کردم ناجی هستم. احساس کردم کاری بزرگ انجام داده ام. لحظه ای از خنده نگذشت بودکه همه چیز لرزید. تن مامان هم. لرزید و لرزید و لرزید. بابا فریاد زد. پیش همدیگه بشینین. مامان، من و سمیرا را به خودش چسباند. دستهایم را به صورتش چسباندم. یخ، یخ بود. نفسم بالا نمی آمد. چشم هایم را بستم.گرما و نم با هم مخلوط شده بود. سرفه های پی در پی و کش دار بابا شروع شد. دلم میخواست همه چیز زود درست شود، مثل وقتهایی که پرده سفید رنگ را کنار می کشیدیم. لوستر یاقوتی را روشن می کردیم. سمیرا سفره را می چید و بابا نرسیده رادیو را روشن می کرد. حوله را کنار نگذاشته، به جمع ما می پیوست. آن روزها کجاهستند؟ چرا از ما دور شدند؟
صدا بیشتر شد. مامان جیغ زد. نفس های بابا تند شد. رنگش گچ شده بود. مامان روسری آبی اش را باز شد. موهایش به هم ریخته بود. گریه می کرد. بابا سرفه هایش تندتر شده بود. فریاد زدم باباااااا. بابا. مامان برگشت و به ما نگاه کرد. همه دور بابا جمع شدیم. روی زانو هایش نشسته بود. انگار بخواد چیزی را آماده کند. یاد گذشته از ذهنم گذشت، تعطیلات تابستان برایمان بادبادک درست میکرد. به حالت سجده در آمده بود. نشاندیسمش، سرش را به دیوار سیمانی تکیه دادیم. سرفه هایش بیشتر شد. من سمیرا را بغل کردم و نگذاشتم ببیند. بابا دستش را روی سینه اش گذاشته بود. سرفه های کش دار امان نمی داد، انگار چیزی در گلوی آدم بماند. نفس هایش سنگین شده بود. مامان رو به من کرد و گفت:
فرشاد حواست به سمیرا و بابات باشه، من باید برم بالا اسپری سالبوتامول را بیارم.
گوشهایم تیز تیز شده بود. دوست نداشتم حتی کلمه ای را جا بیندازم. کامل شنیدم و به حافظه ام سپردم.
بابا تقلا کرد از جا بلند شود. دستش را به دیوار تکیه داد. رو به مامان کرد و گفت:
نمیخوااااد خوددددم میرررررم.
خیلی طول کشید تا جمله را کامل ادعا کند. سرفه امان نمی داد. از شدت سرفه خم شد.
مامان به طرف پله ها خیز برداشت. بابا دست های مامان را گرفت. نگذاشت. مامان گفت:
مسعود ولم کنم. سریع بر می گردم.
دستهای بابا مثل آهنربا به آرنج مامان چسبیده بود. مامان جیغ زد:
ولم کن!
به طرف دیوار هل اش داد. بابا نقش زمین شد. به مامان نگاه کرد. نفس اش نهالی نو در برابر توفانی سهمگین شده بود.
مامان از پله ها بابا رفت. دامن گل قرمز اش به پله های آخر گیر کرد. تقلا کرد مثل سرو بایستد. در را باز کرد. سایه پاهایش از جلوی پنجره عبور کرد. صدای دویدن مامان در طبقه به گوش می رسید.

صدای مهیب همه جا را لرزاند. به طرف پله ها دویدم. لگدی به در کوبیدم. بابا نفس هایش تند شده بود این را از تکان خوردن های بی وقفه سینه هایش فهمیدم. عرق کرده بود. خیس خیس. لباس اش را در آوردم. موهای سینه اش به هم چسبیده بود. نفس کشیدن سخت شده بود. خاک و نم با هم رقابت داشتند. صورتش سرخ بی حال شده بود. از دهانش خون به بیرون می ریخت. خون در کف خاکی زیرزمین پخش شده بود. گوشه ای نشستم و دستهایم را روی سرم گذاشتم.سمیرا کرد. گریه ای که تا حالا هیج کسی ندیده بود. هیچ امیدی نبود. چند دقیقه ای گذشت. صدای ضعیفی به زیرزمین پیچید. صدای ضعیف بود. من و سمیرا به طرف صدا دویدیم. کمک کمک کنید. ما اینجا حبس شدیم. صدا محو شد. ناامید سر جایمان برگشتیم. لحظه ای گذشت. زیرزمین دوباره لرزید. چنکک های لودرر از آسمان نمایان شد. گفتم: خدارو شکر.
مردی سبز پوش فریاد زد: اول بچه ها بیان بیرون.
من، سمیرا را بغل کردم. پله های نردبان را گرفتیم و بالا رفتیم. مرد ریش دار از نردبان پایین رفت. بابا را به نردبان بست و بالا کشیدند. همه دورمان کرده بودند. بلندگوی تند تند هشدار میداد. به پناهگاه بروید. صدایش پژواک داشت. از کوچه به خانه نگاه کردم. دود از خانه زبانه می کشید. مامان در ذهنم نقش بست. دود مثل گرگی گرسنه زوزه می کشید. مامان را حتماً دریده است. حتماً مامان زمین خورده و آبی بابا پرت به گوشه ای پرت شده است. حتماً اضطراب گرفته است. حتماً گریه کرده است. حتماً......
مرد ریش دار من و سمیرا را به طرف ماشین خاکی رنگ هدایت کرد. هوا گرم است. گرم و گرم.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
با سلام
دوست عزیز داستان بمباران را خواندم. داستان شما خوب آغاز می‌شود. یک اتفاق تکان دهنده و نگران کننده؛ که جان شخصیت‌هایتان را به خطر می‌اندازد. این آغاز، خوب است. خوب‌تر اینکه بلافاصله اتفاق می‌افتد. یعنی بلافاصله ضربه اول را بر مخاطب می‌زند. در ادامه داستان، توصیف‌های شخصیت‌ها را داریم که به پناهگاه می‌رسند. توصیفات و پرداخت به جزئیات هم خوبند و احساسات را به خوبی منتقل می‌کنند. هرچند لوکیشن و خانه‌ای که در آن داستان رخ می‌دهد خوب وصف نشده است و زیاد نمی‌شناسیمش، ولی پناهگاه به زیبایی توصیف شده است. نمور بودن و گرم بودن پناهگاه را ما خوب لمس می‌کنیم. گرد و خاک و تاریک بودن پناهگاه هم کاملاً مشهود است و حس‌ها به خوبی انتقال یافته‌اند.
داستان تا جایی که شخصیت‌ها به پناهگاه می‌رسند خوب پیش می‌رود و درست روایت می‌شود. در ادامه نیاز به اتفاق مهمتری است که داستان را پیش ببرد. این اتفاق را هم نویسنده درست چیده است. مریضی پدر. اما پرداختش خوب اتفاق نیافتاده است. می‌توانست بهتر از این باشد. مثلاً اگر در ابتدا و قبل از بمباران به این مریضی پدر اشاره‌ای میشد و درواقع کاشت داستانی اتفاق می‌افتاد، مریضی پدر تصادفی و دفعی به نظر نمی‌آمد. اما با تمام این اوصاف هنوز داستان کار می‌کند. سه شخصیت حاضر (مادر، دختر و راوی) الآن مجبورند کاری بکنند. اشتباه استراتژیک نویسنده به نظرم اینجا رخ می‌دهد. راوی منفعل می‌ماند و مادر سراغ داروها می‌رود. اگر راوی خودش می‌رفت اکتیوتر بود. در ادامه داستان کمی از آن شتاب اولیه‌اش می‌افتد و کمی گنگ است که چه اتفاقی می‌افتد که این‌ها زیر آوار گیر می‌کنند. می‌توانستید کمی مفصل‌تر این قسمت را بیان کنید. زیرا پتانسیل هم داشت که ما لحظه ریختن آوار را مشروح‌تر بشنویم.
در یک سوم پایانی داستان افت پیدا می‌کند و پایان‌بندی‌اش هم خوب نیست. شما باید جواب بدهید مادر کجاست؟ چرا از مادر چیزی نمی‌گویید؟ چرا حتی اشاره به مرگش هم نمی‌کنید؟ اگر مرده باید المان‌های مرگ را برای ما بنویسید. نمی‌شود فقط نوشت هوا گرم است. گرم گرم! باید به مخاطب بگویید بر سر مادر چه آمده است. اگر هم زنده است حتماً باید اشاره‌ای بکنید. نجات راوی و پدر و خواهرش هم سرسری اتفاق افتاده است. در یک پاراگراف مرد ریش‌داری از راه می‌رسد و مثل سوپرمن همه را نجات می‌دهد. بهتر بود نجات به آسانی اتفاق نمی‌افتاد و حتی وجود لودر هم باورپذیر نیست. در همان لحظه وقوع بمباران، لودر آنجا چه‌کار می‌کند؟ اگر افراد محل با بیل و کلنگ می‌آمدند بهتر بود. حتی می‌توانید زمان ماندن در زیر آوار را هم کش دهید و حتی پدر از هوش برود.
ضمناً در بازنویسی حتما به جغرافیا و تاریخ نیز اشاره کنید. اینجا کجاست؟ ایران است؟ کدام شهر است؟ چه جغرافیایی دارد؟ تاریخش کی است؟ اصلاً از داستان هیچ‌چیز معلوم نیست؟ جنگ ایران و عراق است؟ حدوداً چه سال‌هایی است؟ دهه شصت است؟ اگر این‌ها به کار اضافه شود قطعاً کار خوبی خواهد شد. این کار پتانسیل آن را دارد که به یک داستان خیلی خوب تبدیل شود. تبریک می‌گویم. حتماً بازنویسی‌اش کنید و مجدداً بفرستید. موفق باشید.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
رضا شیری » 14 روز پیش
ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت