اهمین منطق داستانی




عنوان داستان : آن قصر فقط یک صندلی داشت...
نویسنده داستان : زهرا مداحی

آن قصر فقط یک صندلی داشت...


از صداهایی که به گوش میرسید میشد فهمید شخصی از فرط خستگی پاهایش را به روی زمین میکشد...
نفس هایش به شماره افتاده بود...
دهانش باز و بسته میشد بدون اینکه کلام رسایی از او شنیده شود ...

درهمان نزدیکی قصری دیده میشد...

اوضاع قصر مرتب بود ...
زیبایی و شکوه این قصر خیره کننده بود ...
با اینکه پرده ها پنجره هارا کامل پوشانیده بودند بازهم برق خاصی داشت ,شگفت انگیز بود!
از همه نوع وسایل دوتا بود اما این قصر فقط یک صندلی داشت!
صدا نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشد....
با اولین صدای تق که به در کوبیده شد همه جا را سکوتی وهم آلود بلعید .

ابروهای بالا مانده از تعجب

_ منتظر کسی بودیم؟

چشمانی پر از عشق...

وباز هم همان آرامش همیشگی... .

ملکه از روی صندلی بلند میشود ...در حالی که زیر لب با زمزمه ی کوتاهی که میگوید ...
""چشم هایت چشم هایت مرا مسخ میکنند...""

با قدم های اهسته به طرف تنها جایی که همیشه سرک میکشید میرود...
گوشه ای از پرده ی مخمل قرمز
که تمام پنجره را پوشانده با انگشت های کشیده و زیبایش کنار میزند...
دخترکی پشت پنجره کز کرده !

_ عزیزم میشه بیای
انگار کسی اینجا به کمکمون احتیاج داره...

صدای قدم های پر اُبهت و مردانه ...
با صدای هر قدم تمام قصر را آرامشی ابدی تسخیر میکند...

+ عزیزم اتفاقی افتاده ؟

_ درست نمیدونم اما ...
بهتره خودت یه نگاهی بندازی.

+ این دیگه کیه؟ میشناسیش !

_ نه

+ پس بذار به حال خودش باشه بهتر شد میره دنبال کارش …

_ گناه داره

+ میدونی که خیلی مهربونی؟

_ نه به اندازه ی تو...

ومرد زیر لب...
+میترسم این مهربونیات کار دستمون بده دختر...

و گرمی دستهایی که با نوازش, لذت زندگی را برایشان دو چندان میکرد...

با دست های در هم حلقه شده به طرف درب ورودی قصر راه به افتادند...

با صدای چرخاندن کلید
باز شدن قفل ...
وپایین کشیدن دستگیره
این بار صدای جییر مانند لولای زنگ زده درب ورودی لبخندی همراه با تعجب به صورت های زیبایشان هدیه داد .
با کمک هم در را باز میکنند
انگار خورشید با تمام سپاهیانش به قصر حمله میکند تا برای چند لحظه سیاهی مهمان ناخوانده ی چشمهایشان شود.
ملکه دستش را به حالت سایه بان جلو چشمانش میگیرد...

حال دخترک اصلا خوب نبود...

_ وای خدای من
_ عزیزم میشه بغلش کنی بیاریمش توو ؟
+ نه برو براش یه لیوان آب بیار
_ طفلی تنهاست ...شاید ...
+ باشه خودتو ناراحت نکن میارمش توو ....

دخترک با لبهای خشکیده و دستهای یخ زده بی رمق تر از آن بود که حتی به زحمت از جایش بلند شود ...
و دستان گرم مردی که حتی دلش نمیخواست به او کمک کند چه برسد به اینکه او را به داخل قصرش راه دهد.

دخترک با هر زحمتی که بود خود را به داخل قصر کشاند...
برق خیره کننده ی قصر جانی دوباره به او بخشیده بود تازه داشت سرگیجه هایش با روشنایی مسخ کننده ی قصر همسو میشد که دستانش گرمی و لطافت دستی که به کمکش امده بود را حس کرد.

قدم به قدم با گام های خسته و نفس های عمیق سکوت قصر را در هم میشکست... تا اینکه به یک صندلی رسید ...

تا به حال هیچ کس حتی در مهمانی ها حتی جرأت این را نداشت که به این صندلی زیر چشمی نگاه کند...
چه رسد به اینکه برای رفع خستگی به آن تکیه بزند!

دخترک به کمک بانوی مهربان قصر روی صندلی نشست...

با اینکه روزهای زیادی از آن ماجرا میگذرد بانوی قصر از اینکه به او کمک کرده خوشحال است ...

اما همیشه سرگردانی خاصی عذابش میدهد ...

آن قصر فقط یک ...
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. اولین چیزی که در داستان شما به چشم می‌خورد راوی است که در جمله اول تنها می‌شنود. راوی شما از داده‌های شنوایی خود روایت می‌کند این یعنی شخصیت در تیررس نگاه راوی نیست. اما یکباره در جمله دوم شروع می‌کند به گفتن و توصیف ظاهر شخصیت. یعنی از داخل قصر بیرون می‌رود و در کنار دختربچه قرار می‌گیرد. در گام اول دچار اشتباه روایت شده‌اید. راوی شما از آنجایی که راوی دانای کل محدود به شخصیت ملکه درون قصر است باید در کنار او قرار بگیرد و داستان را از منظر چشم و گوش و جهان داستانی او برای ما روایت کند. تعهد به راوی‌ای که انتخاب می‌کنید باید تا آخر داستان ادامه پیدا کند. بعد از آن راوی تعریف می‌کند که ملکه و شاهی که عاشق هم هستند و رابطه عاطفی گرمی دارند متوجه دختربچه‌ای بیرون درهای قصر می‌شوند. دختربچه به اصرار ملکه وارد می‌شود و از قضا بر روی همان یک صندلی کاخ می‌نشیند. راستش داستان شما برای خواننده توجیه‌پذیر نیست. چرا که هیچ جایی این‌طور نبود که ملکه بنشنید و بر سریری تکیه کند اما شاه سرپا و گوش به فرمان باشد. حالا اگر فرض کنیم جهان داستان شما اینگونه است باز هم معلوم نیست چرا آن بچه می‌آید و بدون دلیل و مقدمه بر جای ملکه می‌نشیند. این یعنی این دختر قرار است جانشین ملکه باشد؟ چرا؟ چه چیزی به این دختر این مسیر را آموخته است؟ از سوی دیگر بخش زیادی از داستان شما برپایه دیالوگ است. که از قضا از فرم‌های رایج داستان نویسی و خصوصا نمایشنامه است. اما باید دیالوگ به صورتی که چندان گل‌درشت و رو و به شکل اطلاع‌رسانی مستقیم نباشد مخاطب را در روند داستان و حرکت به جلو با خود همراه سازد. اما دیالوگ‌ بین شاه و ملکه در داستان کارکرد معنایی خاصی ندارد. چرایی رفتار این زن و مرد پیدا نیست. و اما پایانبندی داستان که گنگ و جویده‌جویده نوشته شده است. نمی‌توان به نتیجه خاصی رسید.
در پایان از شما می‌خواهم که در داستان‌های بعدی قبل از شروع به نوشتن برای داستانتان طرح یا پلات را بنویسید. پلات خلاصه‌ای از داستان شماست که دقیقا مانند نقشه داستان عمل می‌کند. پلات باید از لحاظ منطقی درست و قابل دفاع باشد و نوشتن آن باعث می‌شود که شما در پیاده کردن اصل داستان موفق و درست‌تر عمل کنید. در حال حاضر مسلم است که شما داستان و مفهوم داستانی خاصی را در ذهن خود داشته‌اید اما داستان که وسیله انتقال از ذهن شما به ذهن مخاطب است خوب عکل نکرده و آن چیزی که قصد بیانش را داشته‌اید برای خواننده قابل درک نیست. در داستان کوتاه باید از کمترین کلمات برای بیان منظور استفاده کرد اما وقتی بیش از اندازه داستان را خلاصه کنید ایجاز مخل رخ داده و مخاطب را دست خالی نگه داشته‌اید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
زهرا مداحی » 13 روز پیش
سلام وقتتون بخیر ,از اینکه وقت باارزشتون رو در اختیارم قرار دادید ممنونم , این اولین داستانی بوده که نوشتم و میدونم بهانه ی خوبی برای توجیه اشتباهاتی که در نوشتم رخ داده نیست... در کل زیر پوست این داستان ماجرای دیگه ای اتفاق افتاده ... منظورم از قصری که با پرده های قرمز پوشیده شده قلب یک مرد هست... و اون یک صندلی جایگاه ملکه و عشق اون مرد... در کل می‌خواستم بگم گاهی خود ما بخاطر دلسوزی های بی مورد پای شخصی رو به زندگیمون باز می‌کنیم که بعد برامون دردسرساز می‌شه ... که انگار در بیان نتونستم منظورم رو برسونم ... ممنونم از نگاه پر مهرتون بزرگوار ... پایدار و برقرار باشید ...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت