سینما در قاب داستان




عنوان داستان : شورای فرهنگ عمومی
نویسنده داستان : وحید تفنگچی

لای جمعیتی که پابه پای ضجه مویه شان، زیر سنگینی تابوت، مثل رخت مچاله می شوم، یکی با قلدری، زیر میله شانه می دهد و توله ی غریبه را از گله پرت می کنند بیرون. انگار آخر تابستان باشد و توی دلم خالی شود، از سایه ی تابوت بلوطی و کلاف بوی عرق تن جمعیت تویش، جا می مانم. مجلس گرمکن، میکروفون را جلوی سبیل چاپلینی و کرک های ضخیم بینی گرفته و نعره ی شیر کمپانی مترو از باندهای دالبی بالای قبر پخش می شود که یعنی آپارات روشن شده. برمی گردم و تا برسم سازمان روی پرده های لزج مغزم اکرانش می کنم، تدوین موازی مسیر تازه آباد تا استودیو با منی که انگار همین حالا از دبیرخانه ی جشنواره ی ونیز کارت خبرنگاریم را گرفته ام و اندرو ساریس توی هتل صبحانه می خورد تا بعد با قایق های کاخ جشنواره دنبال قیافه های آشنا بگردیم و مثلا قرار بگذاریم امسال فقط فیلم های مستقل و فیلم اولی ها را ببینیم.
دو پیرمرد از ته پارک طرف ما می دوند. بال زدن پرنده ها که از درخت می پرند با شلوغی شان سینک نیست. پیرمردها هم نرسیده به ما می پیچند سمت سکوهای سیمانی و صدای تپ تپ پاهایشان مثل توپ پنچری که بیفتد زمین آرام و کشدار فید می شود و با پرنده ها از قاب بیرون می روند. ریتم بم و مدام توپ بسکتبال بچه بیخ گوش پسرهایی که یواش و جدی روی سکوها با سربازها حرف می زنند به تابلوی کمپ ترک سیگار می خورد.
چشم هایم بین علامت های درهم و برهم روزنامه ای که از لکه ی چربی بگیر تا جوهر خودکار رویش پخش شده و کتاب لای پای عظیم را جلد کرده، می چرخد. برش می دارم و سبکی پوک کتاب با زردی کال روزنامه ی جلد و صفحه ی تویش که از سر تا ته صفحه را خط ریز و نازک مداد و فلش ها، ولنگارانه نوک مدادی کرده اند، من را یاد رمان های عتیقه ای که از کتابخانه ی پدر کش می رفتم و همه ی تنهایی خانه ماندن های بچگی را پر می کرد می اندازد. فلش ها رد پای کرمی که روی کلمه های کتاب شاشیده باشد تا هیچ گرسنه ی دیگری گازش نزند را دنبال کرده اند و هنوز بویش را می دهد. عظیم انگار روزه باشد و ما نامحرم فقط با چوب توی دستش بازی می کند و به مورچه ها زل زده.
- نصفه شب مترجم همین کتاب، رامین مصدق رو آورده بودن شبکه فرهنگ. شده بود اندازه ی گاو، هیچیش به اون آدمی که هفتادو هفت از امریکا برگشت نمی رفت. با اون غبغب مفصل و شکم اساسی راستش خیلی شبیه شوهرعمه ام شده بود. وقتی می خواستن سرش رو عمل کنن، موهاش رو تراشیده بودن و فقط ریش جوگندمیش رو نگه داشته بودن. می دونین مردک ابله واسه همین ریش چقدر چونه زده بود؟ من و داداشم از وقتی پامون به خونه شون باز شد، جونمون برای یه چیز در می رفت، چون اینا بچه شونم نمی شد، دقت می کنی؟ که بشینیم و اونا "در جستجوی زمان از دست رفته" رو دورخوانی کنن و منم...
با انگشت دور دایره ی خالی روی خاک چیزی شبیه موهای از ته تراشیده ی دختر توی فیلم که دوستش از توی خاکروبه جمعشان می کند و با همان موها برایش کلاه گیس می بافد، می کشم و از فکر این که عظیم هر قدر گذشته اش را هم بزند و بیست سال دیگر هم تویش فرو رود، باز همین طوری با لبخند و بی عجله نگاهمان کند، حواسش را پرت دستم که دستش را می گیرد می کنم.
- آقا من اینو که گفتی، شوهرعمتو نه، مترجمه رو می شناسم آدم مهمیه بی شرف با چامسکی مصاحبه کرده. عکسش با رابین وود توی فرهنگ جهانی فیلم چاپ شده.
- ها؟ آره رامین مصدق، خم شده بود روی میز و مدام هم به لیوان آب توی دسته ی صندلیش ور می رفت. عین سگی که به زور آورده باشنش شکار. دقت می کنی؟ تا آخر مصاحبه سر و ته حرفشو خورد و ما هم بیغ نگاهش می کردیم. مرتیکه ولو شده بود و نمی تونست دو کلام راجع به گندی که زده حرف بزنه، حالا می بینی به نویسنده ی همین کتاب توی کشور خودش مدال می دن. مثل یه رفیق ما که مجموعه اش به آلمانی چاپ شده اما حیوونی تو ایران، خوب اصلا قابل این حرفا نبوده. با این رفیقم توی...
حرفش کات می خورد به صدای گربه ای که سرش را از پشت شماره ی روی صفحه بیرون آورده. گوشی روی علف ها سینه خیز می رود و قبل از این که دست امان مثل جاروبرقی رویش بخزد می قاپمش. همین که رگ ذوق پیشانی ام را توی عینک بی فریم ودسته مویی امان می بینم گوشی را از دستم می کشد و با دوتا "خیله خب باشه" مثل آدامس نیم جویده ای که روی موهای کلاه گیس تف شده، پرت می کند زمین. زنبورهای سیاه انگار از زنبور قرمز تپل خوششان آمده باشد دورش می چرخند و از اینکه هیکل زنبور قرمز کرخ تر از آن است که دنبال بال هایش بچرخد، کیف می کنند رویش سوار شوند. زنبورهای سیاه نزدیک پر می زنند و با سر و دست می پرند رویش تا بخورند زمین و کف پای امان مثل آخر فیلم ها صفحه را برایشان تاریک کند. مثل این که کسی ندیده باشد، سر راست می کند و صورتش مثل آن افسر خوشگل نازی فیلم پیانیست که توی یک مغز لهستانی گلوله خوابانده با کیف می رود توی هم.
- پدرم هر وقت می ره بالا یه چیز خوب از دهنش می پره. می گه قانون خوبه برای شکستن. دلم نمیاد ولی یه وقتایی می گم گور بابای هر چی گوشه ی بی نت و فولکولور و نواحی، دلم می خواد بزنم بیرون و فقط گوش بچسبونم به صدای مثلا باد و درخت. اما چیزی هارمونیش رو نباید به هم بریزه. وقتی این نظم هر جوری بهم می خوره...
عظیم، مثل این که لورل یا هاردی باشد که یکی صبر می کرد تا آن یکی هر کاری می خواهد بکند و بعد تلافی می کرد، چوب را روی برج های دو قلو می کشد که از نیویورک به یقه ی گرد تی شرت سفید امان می رسد و روی سینه ی تیغ زده، بهش چسبیده اند.
- چون هارمونی باد و درخت رو بهم می زنن تو لهشون می کنی؟ امان، یه سال تابستون داشتیم غوره های حیاطمون رو می چیدیم که عطیه، خواهرمو زنبور زد، یکی دو ساعت دستش سرخ و سفید شد و باد کرد و بعدش هم اصلا خوب شد اما بابا تا یک ماه هر جا زنبور می دید، چشماشو می بست و می کشت، واسه عطیه هم بد نشده بود تا یه هفته بابا جای این که بعد از ناهار فرهنگ لغت بگیره دستش و زیر پنکه خواب بره، ظرفا رو می شست. بالاخره خود عطیه فرهنگ لغت رو از کتابخونه درآورد داد دستش و گفت بخاطر زنبورا بگیر بخواب. کریم این دقیقا مرض ماهاست دیگه! از داد باباهه لجمون درمیاد ولی یادمونم می مونه وقتی داد می زنیم چه جوری صدامونو بندازیم تو گلو.
حباب های چهارگوشی که از تیر فلزی کوتاه آویزان شده مثل فانوس سردر یک قبرستان قدیمی دلتنگی خوبی دارد و خیالم را برای بعد از مردن راحت می کند. پیرمرد گلابفروش جلوی تازه آباد هم دفعه ی پیش از روی کتاب برایم خوانده بود "مرگ مثل مادر مهربانی بعد از طوفان است" یا یک همچون چیزی.
- لهشون کردی؟ من بی ناموس رو هم هل می دین جلو که توی شورا رای بدیم روز ملی سینما از تقویم ملی حذف بشه. انقدر تخس شدیم که راهش رو هم پیدا می کنیم، تقویم رسمی ما زیادی شلوغ شده واسه همین می فرستیمش بخش ضمایم!
گربه ای روبروی امان روی پاهای جلو سینه صاف کرده و هر بار با پای عقب زیر گوش را می خاراند پلک ها را از خوشی مثل پدربزرگش وقتی که اولین گربه ماده ی تاریخ را کشف کرده بود سفت فشار می دهد. سفیدی سینه اش یاد مولن روژ می اندازدم و نیکول کیدمن که توی هیچ فیلمی اینقدر خواستنی نشده بود و امان بهش زل زده.
- حالا اگه پدرم بود می گفت این جنگولک بازیا چیه؟ بخش ضمایم دیگه چه کوفتیه؟
بشکن می زنم و گربه مثل توپی که شوتش کرده باشم می چسبد به درخت و هنوز از روی شاخه، براق نگاهم می کند.
- بابای باحالی داری. بخش ضمایم، زباله دانی تاریخ. دفعه ی پیش بهم گیر داد وافور چینی گل و بته دارشو من بلند کردم، اومدم پیشت براش یه پایپ میارم. دوسش دارم امان.
امان چشمش هنوز به جای قبلی گربه مانده و دستش را مثل اینکه چیزی توی مشتش باشد و بخواهد گربه را خر کند دراز کرده و یک جور ریز و یواش سوت می زند. من و عظیم تا بخواهیم جدی را شوخی کنیم و با همین سوژه تا شب کلکش را بکنیم چیزی اندازه ی گربه را بلند کرده و اگر فاصله ی بین لب و انگشتش سر و گردن گربه باشد می بوسد و نازش می کند.
- آره حداقل اگه چیزی رو نخواد، صاف تو چشمات نگاه می کنه و شیرفهم می شی این قضیه ی توی جمع مطرح کردن همیشه هم جواب نمی ده. چون حالش بهم می خوره از این که مخالفت کنین و مجبور شه بهتون توضیح بده. همیشه هم یه غرض و مرضی توی این جمع ها هست که عجیب و غریبترین راه حل ها رو انتخاب می کنن ولی اگه گردنشونو بزنی حاضر نمی شن حرف گوش کنن. مثلا با اکثریت آرا تصویب می شه که تو هیچ کاری همخوان زن نباید کمتر از سه نفر باشه و تو هیچ حالتی هم صداشون از خواننده ی مرد بلند تر نشه. اما خوب اینا همش چرت بود. اصلش برای ما اون حس نئشه گی از خط بیرون زدن مهمه.
عظیم انگار تا فیها خالدون مورچه ها را آنالیز کرده باشد از خیرشان می گذرد و چوب را به طرف شاخه پرت می کند تا گربه هم که رسمیت نشست را بو برده مثل بقیه مدیوم شات ما را خالی کند. این دفعه هم مثل هر باری که سر فیلم یا داستانی با من حرفش می شد و نقدش را رد می کردم سرخ شده. کتابش را از دستم می گیرد و مثل آکسسوار صحنه می گذاردش وسط.
- داری چرند می گی امان، توی حرفات حس کردم صدای آتاتورک می آد. دقت می کنی؟ واسه ی همین اگه کل فرهنگ این کتاب باشه، تو محض رضای خدا نگاهشم نمی کنی، یا اگر هم بکنی واسه ی تو همون فرهنگ لغتیه که اون بابای عوضی من برای خواب رفتن می گذاره جلوش.
فکر می کنم نیکول کیدمن آمده باشد ایران و مقنعه ی سیاه سرش کرده باشم و توی تازه آباد میزانسن یک پلان سکانس مفصل را روی یک قبر چیده باشم و بعد از توی ویزور، اکستریم کلوزآپش را نگاه کنم. یادم می ماند سیاه سفید بگیرم و مقنعه که موهای معمولا پخش صورتش را مثل پاکن از یک عکس سه در چهار، پاک کرده دلم بیشتر برایش غنج برود، هر چند خودش زار بزند و بگوید مغزش توی این چیز دم کرده و دارد پوست سرش را می کشد.
- بیرون زدن کدومه طفلک دیوانه ی من؟ تو همه ی زندگیت یه خطه که روش راه می ری و می تونی همون کار رو هم نکنی. وقتی هم بمیری اون خط مثل موکت جمع می شه و با خودت میندازنش توی قبر.
امان حجم خالی را روی سینه فشار می دهد و مثل مرغ های ماهیخواری که بالای زرجوب نیمدایره می زنند، جیغ کوتاهی می کشد.
- پدرم تو عمرش نرفته قبرستون حتی گفته وقتی مرد، جنازه اش رو هم خاک نکنیم، آتیش بزنیم ولی شما از اونایی هستین که نمرده تو گورشون دراز می کشن! منم یه وقتایی خون دماغ می شم اما کریم درست همون جایی که داری با مغز میای زمین، یه کلاسیک، یه موتسارت، نه یه سولوی الکتریک می خوای تا همه ی اونایی که می خوان شما اندازه ی خودشون کیلومتر بندازین، جلوتون به گه خوردن بیفتن.
توی آفتاب و دم علف ها سرم مثل زودپزی شده که با جیغ جیرجیرک ها سوت می کشد و عظیم ریش بی کادر و توپی اش را از جلوی چانه مشت کرده و میمیک مهربان نگاهش روی رد پای کرم صفحه ی اول فیکس شده.
- وقتی پیش شوهر عمه ام بودیم و اونا کتاب می خوندن من چیزی نمی گفتم اما یه بار باید می رفتن جایی، گفتم "آقا دیرتون نشه" زد تو سرش و خندید "من هنوز نرفتم؟". من یه چیزی می خوام که مثل جوهر مدام تو ذهنم پخش بشه و کم نیاد. حس دوبار بوسیدن مادر پیش از خواب، به زعم مادر بودن ولی جلوی آقای سوان و پدر، که توی چارچوب تربیتی پدر نیاز رقت انگیز یه کودک بیمار به توجه تلقی می شه کافیه تا من تمام مناسباتی که همچین حسی رو تولید می کنه از نو توی ذهنم بسازم و تا وقتی همه ی این دنیا توی مغزم نشت می کنه دیگه کسی وجود نداره تا بخواد جلوم به غلط کردن بیفته. وقتی که همه ی دنیا رو دایورت می کنم و فقط ادامه می دم.
صورتی، ماتیکی، قرمز وآلبالویی بین نوارهای یک در میان آبی جورابم توی هم می ریزند و به صورت و جیغ بنفش مونا می رسند که "مامان به این بگین جورابمو برمی داره، بشوره بذاره سر جاش" و صبح سر اینکه توی استودیو، خانم سفیری را با جوراب شخصیت مری پاپینز، کلی ذوق زده کنم, پا کردم و آمدم سازمان.
- اگه من هم بگم لحظه ای که توی خواب لزجی خون رو لای پاهات حس کنی، پتو رو کنار بزنی و توی تخت ببینی سر تا گردن اسب گرون و خوشگلت رو بغلت خوابوندن و حالا دلت بخواد داد بزنی اون هم نه از ترس یا شوک، چرا؟ چون باورت شده روی اون تخت خوابیدی، فقط همون لحظه باعث می شه شعر و موسیقی و هر چیز دیگه رو به یه گاری ببندی.
تمام هیکل موشی که کنده ی زیر امان را تراولینگ کرد و یک کف دست بیشتر نمی شد، دمش بود. امان مثل لحظه ی بیرون آمدن جن از تن دختر توی فیلم جن گیر، پرت شد طرفم و تا برگردد روی کنده و خنده ی خنکش را بجای شوکی که ترکیب صورتش را مثل سکته ای ها بی قواره کرده، غالب کند، قاق نگاهش می کردیم. یکساعت پیش توی اتاق آکوستیک استودیو، به خانم سفیری می گفتم فکر این که اندرو ساریس قبل از اکران "خانه ی پدری" تو ی جشنواره ی ونیز، مرد و رویش نقد ننوشت مثل خوره به بافت های چرب مغزم چسبیده و ول کن نیست، اما او به مالی هسکل حسادت می کرد که آرشیو اندرو را ارث برده.
- خسروی سر دیالوگای یه سریال استرالیایی داشت با مدیر شبکه سروکله می زد، سه چهار تا خورده نقش هم واسه من گذاشته، بهش گفتم تو حاجی رو دریاب من یه ساعت برم تشییع جنازه ی داییم و بیام. خوب بریم دیگه الان دایی ساریس رو خاک می کنن.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای وحید تفنگچی سلام
خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «شورای فرهنگی» افتتاحیۀ بسیار خوبی دارد. صحنه زنده است و پر از جزییات داستانی و تصاویری که به یک فضاسازی مثال‌زدنی انجامیده است. فضاسازی صحنه‌های ابتدایی عالی است و ضرباهنگ داستان آنچنان تند است و نثر چنان پرخون و زنده که انگار داستان، خواننده را روی شانه‌های خود نشانده و دارد او را به جلو می‌برد. نثر هم نثر روان و خوشخوانی است و اگر اندکی صیقل‌یافته‌تر از این بود می‌توانست به یکی از نثرهای نفیس داستانی تبدیل شود. نثر چند پاراگراف اول خیلی خوب است اما کم‌کم جمله‌ها بیش از حد لزوم کشدار می‌شوند تا جایی که گاهی به ساختار نثر آسیب رسیده است و فهم بعضی جمله‌ها به شدت دشوار شده و یا تعدادی از جمله‌ها تقریبا نامفهوم شده‌اند. حیف است نثری که می‌تواند یکی از نثرهای خوب داستانی باشد، اینطور ولنگار و نامفهوم به نظر برسد و حرام شود. یکی دیگر از برجستگی‌های اثر استفاده درست و به موقع از اصطلاحات سینمایی است و همینطور ارجاع به فیلم‌ها، فیلم‌سازها و به طور کلی به آثار دیگر. این نوع ارجاع نوعی رابطۀ بینامتنیت در اثر ایجاد کرده اما مهم‌تر این نکته است که هر ارجاعی در اثر جا افتاده و در تار و پود داستان تنیده شده و اصلا باسمه‌ای به نظر نمی‌رسد و یا استفاده از اصطلاحات و اشاره‌ها به شیوۀ ناهمگون و نامتناسبی صورت نگرفته‌اند که خواننده احساس کند نویسنده دارد اطلاعاتش را به رخ مخاطب می‌کشد چون در این صورت خواننده بلافاصله اثر را پس خواهد زد. هر نوع اشاره و ارجاعی به داستان پرچ شده‌است چون این نوع نگرش سینمایی در داستان، به شخصیت‌ها، به دیالوگ‌ها، به تصاویر و توصیف‌ها و صحنه‌ها پیوند خورده است. نکتۀ دیگر اینکه همان تصویر گذرا و دل‌انگیز که در آن مرغ‌های ماهی‌خوار بالای زرجوب نیم‌دایره می‌زنند و یا مثلا اسم تازه‌آباد کافی است تا خواننده آشنا بداند که داستان در حال وهوای شمال می‌پلکد. دست‌کم برای خواننده‌ای که شمالی است و یا شمال را می‌شناسد و از آن خاطره دارد همین دو اشاره کوتاه، همین رنگ و بوی کمرنگ اقلیمی، برای رسیدن و سرک کشیدن به رشت کفایت می‌کند؛ اما ای کاش این رنگ و بو بیشتر و قوی‌تر بود. اگر در آثارتان اشاره‌ها و عناصر اقلیمی را پررنگ‌تر کنید، حتم بدانید داستان در میزان برقراری ارتباط با مخاطب به مراتب موفق‌تر از این خواهد بود. امیدوارم به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر داستان‌های فراوان، خواندنی و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت