داستانی بی‌سرانجام!




عنوان داستان : تلویزیون
نویسنده داستان : علی نعیمی منش

شانه‌هایم زیر بار کیف سنگین درد گرفته بود. همین طور که به طرف خانه می‌رفتم، سنگ‌ریزه‌ها را با نوک پایم به اطراف شوت می‌کردم. یکی از آن‌ها محکم خورد به در خانۀ مش‌صمد، همسایۀ بداخلاقمان. همین باعث شد با سرعت به سمت خانه بدوم. رسیدم و چندتا محکم به در زدم. ولی چون خبری نشد، باز هم در زدم، این بار محکم‌تر. مادرم داد زد:«چیه؟ چه خبرته؟» گفتم:«عَه! باز کن دیگه مامان»
در هنوز کامل باز نشده بود که مادر از همانجا باعجله برگشت، درست برعکس عادت همیشه‌اش که بعد از وارد شدن صورتم را می‌بوسید. با لحنی متعجب سلامی گفتم و در را پشت سرم به هم زدم. مادر بدون این که جواب سلامم را بدهد، پردۀ توری جلوی در اتاق را کنار زد و داخل اتاق شد. من هم پشت سرش رفتم. وقتی داخل اتاق شدم، نمی‌توانستم چیزی که می‌دیدم را باور کنم. تلویزیون نارنجی رنگ کوچکی گوشۀ اتاق بود که صفحۀ سیاه‌و‌سفیدش جز برفک چیزی نشان نمی‌داد.
مادرم طرف دیگر اتاق روبه‌روی آن به دیوار تکیه داده بود و برادرانم هم جلوی مادر لم داده بودند. هیچکدامشان یک لحظه هم چشم از تلویزیون برنمی‌داشتند. همان‌طور که لباس‌هایم را عوض می‌کردم گفتم:«این کجا بوده؟» اما کسی جوابم را نداد. این بار گفتم:«شما اصلاً لابه‌لای این همه برفک چیزی هم می‌بینید؟» برادر بزرگم داد زد:«خفه شو بابا. بذار فیلممون رو ببینیم.» برادر کوچکترم هم در تأیید حرفش گفت:«انگار کوره، چمشاش نمی‌بینه» گفتم:«آخه...» برادرم بلندتر از دفعه قبل گفت:«آخه و زهر مار.»
از کارشان حرصم گرفته بود. انگار از صبح که من نبودم از این رو به آن رو شده بودند. همین‌طور که گوشۀ اتاق ایستاده بودم و مات نگاهشان می‌کردم، صدای به هم خوردن در را شنیدم و چند لحظه بعد پدرم وارد اتاق شد. دستان زبرش را که همیشه بوی خاک‌اره می‌داد گرفتم و گفتم: «سلام بابا» ولی نگاه پدر به جعبۀ جادویی آن طرف اتاق دوخته شده بود.
آن روز مادرم نه ناهار درست کرد و نه شام؛ پدرم دیگر عصر به کارگاه نرفت و برادرانم هم که همه اهل کوچه را با توپ‌بازی گاه و بیگاهشان خسته کرده بودند، تا شب پایشان را هم از خانه بیرون نگذاشتند. یکی دو بار دیگر سعی کردم حالیشان کنم که تلویزیون یک تصویر واضح هم نشان نمی‌دهد، ولی آن‌ها فقط هاج و واج نگاهم می‌کردند و آخر سر هم که گفتند: «تو طاقت دیدن شادی و خوشبختی مارو نداری»
شب همگی پای تلویزیون خوابشان برده بود. صبح که بیدار شدم، دیدم تلویزیون تا صبح روشن مانده. چون می‌دانستم خبری از صبحانه هم نیست، برای خودم لقمه‌ای گرفتم و راه افتادم سمت مدرسه. ولی دل و دماغ نداشتم، ذهنم در خانه جا مانده بود، پیش آن تلویزیون فسقلی که کل خانواده را دیوانۀ خودش کرده بود. تلویزیونی که هیچ چیز نشان نمی‌داد، ولی برای آن‌ها همه چیز شده بود. من هم نمی‌توانستم به آن‌ها بفهمانم که هرچه در آن صفحۀ پر از برفک می‌بینند تصورات و خیالات خودشان است. اما مگر می‌شود چهار نفر همزمان درگیر یک توهم مشترک شوند، طوری که با هم بخندند و با هم برای شخصیت فیلم غصه بخورند؟!
این سؤالات تا ظهر مثل مته مخم را سوراخ می‌کرد. در راه برگشت به این فکر می‌کردم که شاید اگر مانند برادرانم همین‌طور بنشینم و به صفحۀ تلویزیون زل بزنم، من هم مثل آن‌ها هیپنوتیزم جعبۀ جادویی شوم و چیزهایی ببینم. تندتر راه رفتم تا زودتر از هرروز خودم را به خانه برسانم. از همان سر کوچه‌مان می‌شد صدای داد زدن پدرم را شنید. ترس برم داشت و دویدم. پشت در که رسیدم شنیدم پدرم می‌گفت:«مگه دستم بهش نرسه، زنده نمی‌ذارمش» با وجود سر و صداهای داخل خانه با تمام قدرتم در زدم.
مادرم با چهره غمزده آمد دم در. گفتم: «سلام مامان. چی شده؟» گفت: «باریکلا. این بود جواب زحمتای ما؟» هاج و واج فقط نگاهش می‌کردم. پدرم که از شنیدن جملۀ مادر فهمیده بود من پشت در هستم، از پشت سر مادر پیدایش شد. قبل از این‌که حرفی بزنم، دستم را گرفت و کشیدم داخل خانه. با التماس گفتم: «خب بگید چی شده؟» پدر گفت: «خودتو به اون راه نزن بزمجه. من که می‌دونم کار خود احمقته» پرسیدم: «آخه چی کار منه؟» و به جای جواب کشیدۀ پدر درِ گوشم خوابید.
تا به حال پدرم مرا نزده بود. هیچ‌کداممان را نزده بود. اشک توی چشمم حلقه زد و گرمی‌اش چشمم را سوزاند. مادرم که گوشه‌ای ایستاده بود، گفت: «یه نفر چه‌طور می‌تونه اینقد حسود باشه؟ تو طاقت نداشتی یه روز خونوادت رو خوشحال ببینی؟ برو تو اتاق ببین برادرات چه حالی‌ان» دستم را بالا بردم تا با پشت دست اشکم را پاک کنم که پدرم از پشت هلم داد و گفت: «دِ برو دیگه»
با هل دادن پدر پایم به چارچوب در گیر کرد و با صورت پرت شدم کف اتاق. دندان نیش پایینی‌ام که کج درآمده بود، توی لبم نشست. مزۀ خون توی دهنم پیچید. وقتی سر بلند کردم، دیدم هردو برادرم گوشۀ اتاق زانو بغل زده اند و با چشم‌های خیس و پر از نفرت مرا نگاه می‌کنند. تلویزیون سر جایش نبود.
نقد این داستان از : علی علی بیگی
دوست عزیز سلام.
داستان‌تان را خواندم. خسته نباشید! شما توانسته‌اید داستان بگویید. این اولین امتیاز و ویژگی نوشته‌تان است. اصول اولیه داستان‌نویسی را رعایت کرده‌اید.
ویژگی دوم داستان‌تان، روایت خوب‌تان است. شما روایت را بلدید و می‌توانید داستان را بدون ابهام و به صورت روشن و واضح برای مخاطب بیان کنید. روایت‌تان سرراست و یک‌دست است و افت‌وخیز ندارد. این ویژگی در ادامه نویسندگی‌تان به شما کمک خواهد کرد.
پرداخت به جزئیات و توصیفات صحنه‌های‌تان هم قابل قبول هستند و اضافه‌گویی ندارید. به غیر از پاراگراف اول‌تان و سنگی که راوی شوت می‌کند و به در همسایه می‌خورد. این اتفاق بی‌مورد است. هر حادثه یا شخصیت یا المانی که در طول داستان‌تان به درد نخورد، اضافی است و باید حذفش کنید. ببینید اگر آن حادثه یا المان را حذفش کنید، لطمه‌ای به کلیت داستان وارد می‌شود؟
شروع داستان‌تان خوب است. زود سراغ موضوع اصلی رفته‌اید و حاشیه ندارید. این خیلی خوب است. همچنین نکته مهم دیگری که در داستان‌تان است این است که یک سوژه واحدی را بیان کرده‌اید. کل موضوعِ داستان، درباره تلویزیون سیاه‌وسفیدی است که وارد زندگی راوی شده‌است. همین‌که یک موضوع را انتخاب کرده‌اید و از تعدد موضوع‌ها خودداری کرده‌اید، ارزشمند است.
بیان سنجیده و خوب مضمون، یکی دیگر از نقاط قوت کارتان است. موجود غریبه‌ای به نام تلویزیون وارد زندگی می‌شود و این زندگی را به هم می‌زند.عدم تعادل را به خوبی نشان داده‌اید، اما بهتر بود تعادل را در ابتدا و قبل از ورود این موجود غریبه نشان می‌دادید تا با ورود تلویزیون، مخاطب این به‌هم‌ریختگی را بهتر درک می‌کرد.
اما داستان‌تان مشکلاتی دارد که بررسی‌اش می‌کنیم.
طرح کلی و ایده اولیه‌تان چیست؟ ببینید هر داستان باید و باید این چهار ویژگی را داشته باشد. شخصیت، هدف، مانع و نتیجه. شخصیت‌تان که راوی‌ست. اما هدفش چیست؟ می‌خواهد به چه چیز برسد؟ مانع رسیدن به این هدف چیست؟ و نتیجه این درگیری چه می‌شود؟ در واقع شما پایه‌های داستان را تکمیل نچیده‌اید.
بهتر بود برای شخصیت اصلی‌تان یک هدف یا آرزو یا نیاز در داستان‌تان قرار می‌دادید و با آمدن تلویزیون این هدف یا نیاز برآورده نمی‌شد. این‌طوری تلویزیون هم به عنوان مانع در داستان خودنمایی می‌کرد و راوی از تلویزیون تنفر پیدا می‌کرد. الان در داستان، راوی فقط از دور نظاره گر تلویزیون است و نه به آن علاقه دارد و نه از آن بدش می‌آید. رفتارش نسبت به تلویزیون کاملاً خنثی است.
ایراد دیگر کارتان پایان‌بندی داستان است. پایانی در واقع هنوز اتفاق نیفتاده است. داستان نصفه رها شده است. یعنی چه که تلویزیون نیست و تمام!؟ کجا رفته تلویزیون؟ باید اولاً پایان این تلویزیونِ پر از برفک سیاه‌وسفید را مشخص کنید و ثانیاً ارتباطش با راوی را تعیین کنید. تلویزیون چه نسبتی با راوی دارد؟ راوی باید موضعش را با تلویزیون مشخص کند. گم شدن تلویزیون هم البته می‌شود آغاز داستان دیگری باشد که ماجراهای گوناگون دیگری را به دنبال دارد.
آمدن تلویزیون به خانه هم بی‌جواب مانده است. ما به عنوان نویسنده حق نداریم چیزی را از مخاطب قایم کنیم و به او بگوییم از این قایم شدن چیزی نپرس! این تلویزیون از کجا آمده؟ برای خود راوی هم این سوال است ولی هیچ جوابی نه به راوی داده می‌شود و نه به مخاطب.
نکته آخر هم در مورد باورپذیری است. اینکه مادر نه ناهار درست کرد و نه شام کمی دور از واقعیت است. بیشتر از همه فاصله راوی با سایر اعضای خانواده‌اش باورپذیر نیست. همه به راوی می‌گویند تو نمی‌توانی خوشبختی ما را ببینی! این دیالوگ خوب نیست و قطعاً تلویزیون به خوشبختی یا بدبختی ربط ندارد.
مطمئناً داستان‌تان با بازنویسی بهتر خواهد شد. به امید دیدن کارهای بهتر از شما.

منتقد : علی علی بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت