زبانی رسمی، نسبتاً صمیمانه، اما کاملاً غیرمحاوره‌ای




عنوان داستان : از پروانه شدن نترس
نویسنده داستان : فاطمه ادیبی

فرمانِ ماشین را محکم گرفته و به روبرویم خیره شده بودم ولی انگار چیزی نمی دیدم با صدای بوق ماشین پشت سر، به خودم آمدم . صدای همهمه ی بچه‌ها ماشین را پر کرده بود. آرمیتا و ساناز مثل همیشه مشغول کل‌کل بودند و این بار سر این که کدامشان گل سر قرمز را بردارد و کدام یکی صورتی . شیدا سرش توی گوشی بود. از آینه نگاهی کردم و گفتم:شیدا جون باز گوشی اُوردی ، خانم نظری تنبیهت میکنه . گفت :خانم اجازه مامانم باهاش هماهنگ کرده قراره دیگه برم دفتر تحویل بدم، بعد پس بگیرم .گوشی باهام نباشه مامانم استرس میگیره ،براش بده .

نمی‌دانم چرا گوشه ی لبم به علامت نیشخند کج شد یاد خودم افتادم تا دبیرستان هم مادرم نمی‌دانست کلاس چندمم ،کدام مدرسه می روم، چه برسد به استرس ،البته حالا که خودم مادرم میفهمم با داشتن چند بچه ی قد و نیم قد ، آدم نمی فهمد روزگار چه به سرش می آورد. توی روزمرگیِ بشور و بساب گم می شود .
راضیه و سحر مشغول پچ پچ کردن و خندیدن بودن، توی دنیای خودشان حتماً رویای شیرینی داشتند.
(مادرم می گفت توی راه مدرسه حواست باشه زیاد نخند، هر هر کر کر تو خیابون راه نندازی! اگه پسری چیزی گفت یا خواست چیزی بهت بده قبول نکنی فرار کنی ها )
نگاهم به سپیده افتاد از توی شیشه برای پسر هایی که کنار خیابان بودن شکلک در می آورد و با آیسان غش غش می خندیدند . من هم لبخند زدم
صدای مادرم می آید: گول این خنده ها رو نخور . اینا همش دامه، تو جنس مردا رو نمیشناسی همشون گرگن .

از هر خنده ای از هر حرکتی از هر محبتی میترسیدم .از اینکه نکند گول بخورم ... ولی من دیگر کلاس پنجم نبودم . بیست و دو ساله و لیسانس گرفته بودم، وقتی گفتم: منصور رو دوست دارم، زد توی صورتش و گفت: خاک بر سرت کنن بی لیاقت، آخه بقالی هم شد شغل ؟ گفتم :مامان بقال چیه؟ سوپری داره اونم بزرگ و شلوغ .مهم اینه که شغل و درآمد داره . اما گوشش بدهکار نبود پوزخندی زد و گفت :عاشقی چهل شبه پشیمونیش هزار سال .

چهل شب تمام شد و من هنوز پشیمان نشده بودم اما گمان نمی‌کردم بتوانم هزار سال دوام بیاورم . منصور به خاطر تحریم ها و گرانی ورشکست شد . و آن فروشگاه بزرگ واقعاً تبدیل شد به یک بقالی کوچک. و من هم کمک خرج خانواده . تکه های طلای سر عقد جمع و تبدیل به ون سبزرنگ سرویس مدارس شدند .
عاطفه روی صندلی تک نفره کنار در نشسته و توی خودش جمع شده بود . سرش را به شیشه چسبانده و هی به خودش می پیچید از توی آینه می پاییدمش چند وقتی میشد که مثل همیشه نبود گوشه گیر و تنها ، و این سه چهار روز اخیر انگار بیمار بود . نگاهش کردم و گفتم :عاطی چی شده حالت خوبه؟

سرش را که بلند کرد احساس کردم چشم هایش خیس است . یک دفعه دلم ریخت قلبم فشرده شد دردورنج بچه ها برایم خیلی سخت بود صدایش زدم و گفتم عاطی جون چی شده چته ؟به شیشه نگاه کرد و گفت: هیچی دلم درد میکنه چند روزه همینجوریم .
عاطفه از بچه‌های دیگر عاقل تر بود از کلاس ششمی ها درشت تر و همیشه شاد و بشاش حالا که توجهم به او جلب شده بود یادم آمد چند وقتی هست که توی خودش فرو رفته یا شاید فرو ریخته . باز هم چقدر خوشحال بودم که دختر نداشتم شاید لطف خدا بود که پسر دار شدم دختر دار شدن برای من انگار تکرار درد و رنج خودم بود .
مادرم وقتی سبزی ها را با وسواس پاک می کرد دانه به دانه برگ به برگ، می گفت کاش دخترهایم پیشمرگم بشوند. زن همسایه محکم زد روی پای خودش و گفت: خاک به سرم چی میگی خدا نکنه . مادرم آهی کشید و گفت . من که مادر ندیدم . بی مادری چه ها که نکشیدم اگه بخوام تعریف کنم فیلم هندی هم جلوم کم میاره نمیخوام دخترام درد بی مادری بکشن.
به عاطفه و دختران توی سرویس نگاه می کردم،
چقدر شور و شیرینی دارند. چقدر توی لباس چین دار گل گلی، عروسک و خواستنی می شوند. اما جایی پس ذهنم نمی دانم با مادرم موافقم یا نه؟ می خواهم فرزندم پیشمرگم شود یا نه؟ شاید دلم بخواهد بمانم و بماند و برایش مادری کنم یا هر دو با هم بمیریم ماندن هر کداممان بدون دیگری مرگ است .
همه ی بچه ها به خانه هایشان رسیدند . مسیر عاطفه دورتر است به سختی حرف می زند دلم میخواهد کمکش کنم. می‌گویم عاطفه جان خواهر برادر داری؟ با سر پاسخ منفی می دهد جلوی خانه ترمز کردم، بلند که شد انگار کوله باری از غم داشت، سنگین و خسته . با چشم دنبالش کردم پشت ِمانتوی صورتی اش سرخ شده بود . یک دفعه دلم رعشه گرفت، صدای مادرم باز توی سرم می پیچید:
چیزی نیست نترس...
اشک گوشه ی چشمم را پاک کردم ،از جایم بلند شدم و صدایش زدم، هنوز پایش به زمین نرسیده برگشت .گفتم: عاطی مانتوتو دیدی؟ رنگ از رویش پرید، لب ‌هایش مثل گچ سفید شد. از داشبورد چند روزنامه روی صندلی انداختم و گفتم بنشیند. دست هایش می لرزید و مدام تکرار می کرد، چی شده چرا اینجوری شدم یعنی میمیرم؟گفتم: چیز مهمی نیست داری به یه خانوم خوشگل تبدیل میشی همه خانم ها همینجوری میشن ماجرای پیله ی کرم پروانه رو می دونی ؟اینم مثل همونه داری تبدیل به یه پروانه ی قشنگ میشی .دوست داری مثل مامانت بشی ؟سری تکان داد و لبخند زد، پیشانی اش را بوسیدم و روانه اش کردم.شماره ی مادرش را گرفتم، تا بگویم: مواظب روح دخترش باشد ، که از زن بودن نترسد.





الف . ادیبی ...۱۳۹۸
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم فاطمه ادیبی
اگر بخواهیم که داستان ارسالی شما را با دقت بیشتری مطالعه کنیم و مورد تجزیه و تحلیل قرار بدهیم، به وضوح می‌بینیم که به طور همزمان از چند سوژه جذاب، ارزشمند و کاملاً تأمل‌برانگیز برخوردار است که هر یک (مطابق با ظرفیت‌های روایی بسیار محدودتر «داستان کوتاه» نسبت به مجال روایت‌پردازی و و موقعیت بسیار گسترده‌تر «رمان»، اعم از میزان حوادث، تعداد کاراکترها و...) به تنهایی قابلیت شکل‌گیری یک روایت مستقل و مؤثر را دارند: سوژه‌ای که به وضعیت و دغدغه‌های مرتبط با یکی از کاراکترهای کلاس ششم می‌پردازد و اتفاقاً اسم انتخابی اثر «از پروانه شدن نترس» هم برای اجرایی شدنِ همین سوژه تنظیم و ارائه شده است. سوژه‌ای که دغدغه‌های والدین را مورد بررسی قرار می‌دهد و به نگرانی‌های آنان در مورد عاقبت‌بخیری فرزندان‌شان می‌پردازد. سوژه‌ای که به دغدغه‌های افراد بزرگسالی می‌پردازد که کودکی‌شان را با سخت‌گیری‌های والدین‌شان سپری کرده‌اند و اکنون هجوم خاطرات مانع آرامش‌خاطرشان می‌شود. سوژه بانویی جوان که شوهرش ورشکست شده و اکنون بایستی که با پذیرفتن مسئولیت سرویس حمل‌ونقل مدرسه‌ای ابتدایی، خرج زندگیش را بیرون بیاورد.
البته شاید در پاسخ بپرسید که مگر این موارد با یکدیگر ارتباط ندارند که این گونه متمایز از یکدیگر معرفی شده‌اند، در این صورت بایستی که حضور شریف‌تان عرض کنم، البته که چنین ارتباط مشهودی در بین این موارد وجود دارد، اما مجال محدود داستان کوتاه به شما اجازه پرداختن به تمامی آن‌ها را نمی‌دهد و در نتیجه یا بایستی که تمامی این موارد را با پرداختی جزءپردازنه تنظیم و ارائه کنید که خارج از توان موجود در ظرفیت‌های روایی داستان کوتاه است و خط اصلی تأویل‌پذیری اثر از اهمیت منحصربه‌فرد خودش فاصله محسوسی می‌گیرد و یا این که مطابق همین اثر ارسالی با حفظ تمامی این سوژه‌ها ، داستان به جزایر روایی نسبتاً مجزایی تبدیل می‌شود که علی‌رغم جذابیت‌های داستانیِ موضعی، هیچ یک از آن‌ها به لحاظ تکامل روایی، عملکرد کامل و مستقلی برای حیات و گسترش عناصر ضروری داستانی، از خود بروز نمی‌دهد.
بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و در هنگام بازنویسی این اثر، با تفکیک هر یک از این موارد ارزشمند، برای هر یک داستان کوتاه کاملی بنویسید که به طرز پررنگ‌تری در آن عناصر مهم داستان‌نویسی اعم از سیر مترتب توالی حوادث، پیرنگ (رابطه علت و معلولی وقایع)، شخصیت‌پردازی، همزداپنداری و...، به صورت مدیریت شده‌تری و حداکثر با «هشتصد» واژه، به خوبی تنظیم و ارائه شده باشند. آن وقت مشاهده خواهید کرد که هر یک از این سوژه‌های ارزشمند به لحاظ رعایت ضرورت‌های روایی تا چه میزان مؤثر و ماندگار عمل خواهند کرد.
البته علی‌رغم این موارد اشاره شده، بایستی عرض کنم که داستان شما با استفاده از برخی از ابزارهای ضروری داستانی، بهره مناسب و قابل‌قبولی به دست آورده است؛ اسم انتخابی داستان که کاملاً جذب‌کننده (منظورم الزاماً استفاده از واژگان مطنطن و پرطمطراق نیست)، متفاوت و تأمل‌برانگیز است و در جهت شکل‌گیری سوژه مرتبط با دغدغه‌های کودک کلاس ششمی به خوبی عمل می‌کند و البته بیشتر در خدمت دو پاراگراف نهایی (مختص به همین سوژه) داستان است.
بدنه اصلی داستان که از زبان رسمی و در عین حال تا حد قابل‌قبولی ساده و صمیمی (منظورم اصلاً محاوره نوشتن واژگان رسمی نیست) برخوردار است و چنین عملکرد آگاهانه و مدیریت‌شده‌ای در تنظیم و ارئه زبان داستانی، موجب انتقال صحیح‌تر روایت به مخاطب اثر شده است
داستان نگاه جزءپردازانه‌ای به دغدغه‌های روایی موجود در سوژه‌ها دارد و در بخش‌هایی به خوبی از توصیف‌هایی دقیق و پیشبرنده بهره گرفته است: «...، فرمانِ ماشین را محکم گرفته و به روبرویم خیره شده بودم ولی انگار...، سرش را به شیشه چسبانده و هی به خودش می‌‌پیچید...، چشم‌هایش خیس است...، با وسواس پاک می‌کرد دانه‌به‌دانه برگ‌به‌برگ...، با سر پاسخ منفی می‌دهد...، لب‌‌هایش مثل گچ سفید شد. از داشبورد چند روزنامه روی صندلی انداختم...، دست‌هایش می‌لرزید و...، سری تکان داد و لبخند زد، پیشانی‌اش را....»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین توصیف‌های دقیقی بنویسید تا وقایع ضروری داستان برای مخاطب سخت‌پسند به راحتی قابل تصور کردن بشود.
خانم ادیبی، به «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، نکته‌سنجی در انتخاب سوژه‌هایی ارزنده و آموزنده و همچنین راحت نوشتن اثر، بخشی از توانایی‌های ذاتی و ارزشمند شما هستند که نیاز به دقت‌نظر بیشتری در مدیریت روایت، بُرشِ مازادهای درون متن و ایجاد «شخصیت‌پردازی» دارند، بی‌صبرانه منتظر داستان جدید شما هستم. با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۳
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم ادیبی بزرگوار. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم ادیبی بزرگوار. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
فاطمه ادیبی » 13 روز پیش
استاد عزیز ،خیلی ممنون از وقت و حوصله ی شما در خواندن این اثر ،از راهنمایی شما بسیار ممنونم و امیدوارم بتونم استفاده کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت