بدون مقدمه و کاملاً حرفه‌ای




عنوان داستان : غور
نویسنده داستان : زینب ستوده فر

پودرقند و هل‌آسیاب شده را با راضیه بسته‌بندی کردیم. بوی پیازداغ با هل آسیاب‌شده، بوی خوبی را به وجود نیاورده بودند. شاید نیم ساعت از آخرین باری که مادر صدایم کرد، گذشته بود و هرلحظه بوی سوختگی پیاز بیشتر می‌شد. پای چپ‌ام خواب رفته بود و احساس کرختی، با حس سوزن سوزن شدن کف پایم، اجازه‌ی بلندشدن به من را نمی‌داد. راضیه برای این‌که سربه‌سرم بگذارد، دستان ظریف و کشیده‌اش را می‌آورد نزدیک و با فریاد من دوباره عقب می‌کشید. با هر زحمتی بود توانستم بلند شوم و لنگان لنگان چند قدم روی سنگ‌های سرد هال قدم بردارم که راضیه گفت: احساس می‌کنم چاق شدی.
اصلاً این مدت برای پرو لباس عروست رفتی سر بزنی؟ فرصتی نداری .. صدایش را موذیانه نازک کرد و ادامه داد: تنها ۸ روز دیگر مهمان این خانه‌ای و بعدش من حکمرانی می‌کنم. در آن لحظه نمی‌دانستم راضیه با آن پای یکی بزرگ و یکی کوچک، که تمام عمر ۳۴ ساله‌اش را لنگ لنگ راه می‌رفت، حکم‌فرمایی را در چه چیزی می‌دید. می‌دانستم خوب با این درد مادر زادی کنار آمده و حالا حسابی به خودش رسیده بود، برای چند روز مانده به عروسی من. برای اولین بار موهای پرپشت مشکی و مجعدش را بلوند کرده بود و پیوند ابروهایش را برداشته بود. برای همه خیلی عوض شده بود، بیشتر از همه، برای پدر که دیگر مثل قبل حساس نبود.
وارد آشپزخانه شدم، بوی سوختگی پیاز مشام‌ام را آزار می‌داد. نگاه‌ام را چرخاندم. مادر کنار ظرفشویی نشسته و پاهایش را به جلو کشیده بود. رنگش هم پریده بود. چشم‌هایش دو کاسه خون و به جایی خیر مانده بود. تلفن‌اش روی بی صدا بود و مرتب نور گوشی از تماس روشن می‌شد. کرختی پاهایم با آن حالت متوحش و هراسان مادرم یادم رفت. در آن لحظه هیچ چیزی نمی‌شنیدم. با دیدن چهره‌ی هراسان او بی‌اختیار خودم را در لباس عروس دیدم و جرات این‌که بپرسم چه شده را نداشتم .
دو دست‌ام را مقابل‌ او، روی شانه‌هایش گذاشتم. توانست سرش را تکان بدهد. نگاهم به تلفن که در دستش بود افتاد که باز هم شماره‌ای ناشناس به او زنگ می‌زد.
_ الو .. الو
صدای مردی که می‌خواست مطمئن شود صدایش را می‌شنوم.
سعی کردم تمرکز کنم و دقیق گوش بدهم.
- بفرمایید
- خانم، آدرس بیمارستانی که آقای بهشتی در آن هست رو می‌فرستم براتون.
متاسفم
اگر تشریف اوردید از پذیرش بخوایید کارهای ترخیص و نیروی انتظامی را از سردخانه بگیرید ...
از اینجا به بعد حرف‌هایش را نشنیدم. خودم را باز لحظه ای در لباس عروسی دیدم و چشم‌ام به جهاز گوشه‌ی هال افتاد که امروز قرار بود در خانه‌ی جدیدم چیده شود.
در تمام عمرم چنین حسی را تجربه نکرده بودم؛ حسی همراه با اضطراب، بیم، تشویش و حالتی با شوک که در آن لحظه قوای فکری ام را مختل کرده بود. خودم را غرق در لباس عروسی می‌دیدم که صدای جیغ مادرم مرا به خود آورد.
او با جواب دادن تلفن من مطمئن شد درست شنیده و پدر...
دست و پاهایم سرد شدند. خیلی دلم می‌خواست مثل مادر با تمام وجود جیغ بکشم. راضیه بدون عصا لنگ لنگان به در آشپزخانه رسید. چشم‌اش که به ما افتاد، با دستپاچگی زمین خورد. دلم می‌خواست نفسی عمیق بکشم. باید دست‌های مادرم را می‌گرفتم که به سرو صورت خودش می‌زد. راضیه تا به خودش آمد، به حالت نیم‌خیز خودش را به ما رساند. می‌خواست مطمئن شود چه خبر است. صداهای در هم هر سه نفرمان در خانه پیچیده بود. چند دقیقه بعد، هر کدام بی‌جهت به جایی از نقطه‌ای از خانه پناه آوردیم. مادر بی‌قراری می‌کرد...
کاش کسی بود در آن شرایط من را آرام کند، کاش همه چیز به نیم ساعت قبل که بوی هل در خانه پیچیده بود برمی‌گشت. دلم می‌خواست رویای لباس عروس‌ام تمام نمی‌شد. نفس‌ام داشت بند می‌آمد، مادرم چادرش را سرش کرد و بی‌مقصد می‌خواست بیرون بزند. کدام بیمارستان؟ کدام سردخانه و کدام کلانتری؟ .. همه‌ی این‌ها در آن حالت مغموم و اندوه‌زده یاد صدای مردی افتادم که گفته بود؛ تصادف!
تصویر و اندام پدر در ذهن‌ام هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد. به نقطه‌ای در آن چند دقیقه رسیدم که هر چه سعی می‌کردم چهره‌ی پدر را به یاد نمی‌اوردم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم زینب ستوده‌فر
معمولاً رایج است که برخی از دوستان نویسنده، با این پیش‌فرض که هر چه داستان طولانی‌تر باشد، پس حتماً بهتر هم است، داستان‌‌هایشان را با مقدمه‌هایی طولانی، طاقت‌فرسا و کاملاً غیرضروری شروع می‌کنند و بعد از این که حدود یک صفحه‌ای را به این امرِ مُخلِ روایت اختصاص دادند، تازه می‌رسند به اصل قضیه و بحث شیرینِ یکی بود، یکی نبود!
به نظرم شما نه تنها از این مقدمه‌پردازی‌هایِ مُخلِ روایت به خوبی احتراز کرده‌اید، بلکه داستان را تقریباً با میان‌حادثه و از بهترین نقطه نفوذ به روایت شروع کرده‌اید: «...، پودر قند و هل ‌آسیاب شده را...» و همچنان این بازی با امکانات درون روایت را به طرزی آگاهانه‌ و همراه با شکل‌گیریِ فاجعه‌ای رو به گسترش ادامه داده‌اید، درواقع کاملاً مشخص است که شما از ابتدای داستان، تکلیف ترتیب توالی حوادث ضروری روایت را برای خودتان برنامه‌ریزی کرده‌اید.
داستان از زبان معیار (زبان رسمی کشور) سالم و قابل‌قبولی برخوردار است که علی‌رغم رسمی بودن، به طرز صمیمانه‌ای تنظیم و ارائه شده است، آن هم بدون این که برای رسیدن به چنین وضعیت متعادلی، زبانِ داستانی را به محاوره‌ای شدن مبتلا کنید، پس با مشاهده چنین تجربه‌ای، به این نتیجه منطقی می‌رسیم که با انتخاب واژگانی رسمی، مترادف و اندکی ملایم‌تر ،می‌توان هم داستان را صمیمانه‌تر نوشت و هم از محاوره‌ای شدن زبان بدنه اصلی روایت احتراز کرد.
البته لطفاً در نظر داشته باشید که زبان رایج و توصیه شده برای نوشتن دیالوگ‌ها به طور معمول زبان محاوره است و همچنین برای مشخص شدن وجه ظاهری گفتگوها، بهتر است که آن‌ها از پارگراف‌ها متمایز بشوند و پس از دو نقطه (:) و درون گیومه («») قرار بگیرند.
داستان از توصیف‌هایی دقیق و قدرتمند بهره گرفته است و برای مخاطب اثر این امکان ارزشمند را به وجود آورده است که به راحتی قادر به مشاهده و لمس دقیق وقایع ضروری درون روایت بشود: «...، هرلحظه بوی سوختگی پیاز بیشتر می‌شد...، با حس سوزن‌سوزن شدن کف‌پایم...، لنگان‌لنگان چند قدم روی سنگ‌های سرد هال...، نگاه‌ام را چرخاندم...، چشم‌هایش دو کاسه خون و به جایی خیره مانده بود. تلفن‌اش روی بی صدا بود و مرتب نور گوشی...، دست و پاهایم سرد شدند...، چشم‌اش که به ما افتاد، با دستپاچگی زمین خورد...»؛ آفرین بر شما
داستان با حدود «ششصد و هشتاد» واژه، به صورت برنامه‌ریزی شده‌ای تنظیم و اجرا شده است و علاوه بر ورودیه مناسبی که دارد، با تعبیه پایانی نیمه‌باز، منطقی و باورپذیر موجب ادامه روایت در ذهن مخاطب اثر می‌شود: «...، به نقطه‌ای در آن چند دقیقه رسیدم که هر چه سعی می‌کردم چهره‌ی پدر را به یاد نمی‌آوردم.».
خانم ستوده‌فر، توانایی شما در مدیریت و بُرش روایت بسیار ارزشمند است و چنین دقت‌نظری در تنظیمِ مدیریت شده روایت، موجب تأثیرگذاری متن روایی شما در ذهن مخاطب می‌شود، مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت