هجوم مدیریت نشده واژگان، موجب جذابیت اثر نمی‌شود




عنوان داستان : لیلا
نویسنده داستان : محبوبه حاجی رحیمی

دستش را از روی زنگ پایین کشید. اولین باری نبود که به در بسته می خورد. کیف دستی اش را بغل زد و گوشه دیوار نشست. فضای داخل خانه را می توانست تصور کند. مرضیه خانم را می دید که به آمیرزا التماس می کند تا بگذارد در را باز کند. و آمیرزا را که همچنان سرحرف خودش ایستاده؛ که "این دختره با آبروی من بازی کرده، قدر عافیت رو ندونسته... دیگه حق نداره پاشو اینجا بذاره"
از خیالاتش بیرون آمد. نگاهش را به قفل در دوخت. دوست داشت در باز شود و رو در روی آمیرزا بایستد و فریاد بزند: "غلط کردم." بی فایده بود. نه در سر باز شدن داشت و نه دل آمیرزا نرم شدنی بود. نگاهش را از در برداشت. سرش را روی زانو گذاشت و در هوهوی باد،تمام بغض های خورده اش را بالا آورد.هیاهوی باد که از نفس افتاد،به خودش آمد. خیلی دیر شده بود. ممکن بود نیلوفر بهانه اش را گرفته باشد.سوز سردی می آمد. اشک هایش را پاک کرد و از جا بلند شد. یکبار دیگر چراغ های روشن خانه را با حسرت نگاه کرد و به راه افتاد.
سرش پر بود از ای کاش. برای روزهایی که دیگر برگشت نداشت. برای روزی که تو روی آمیرزا ایستاد و گفت:" از همۀ دنیا، حمید آسمون جل برام کافیه!". خودش هم نمی دانست چطورشده بود که آنروز، بی کسی ها و دربدری های کودکی اش را از یاد برده بود و اینطور پشت خودش را خالی کرده بود. هزاربار خودش را لعنت کرد اما دیگر فایده ای نداشت. پاهایش دیگر رمق راه رفتن نداشت و گونه هایش از شدت سرما می سوخت. مثل وقت هایی که از ضرب سیلی های حمید سرخ می شد. دستهای سر شده اش را به زیر بغل برد.دوباره یاد حمید افتاد. حمیدی که عاشقش شده بود. یاد کاپشن کهنه اش.یاد روزهای سردی که با همان کاپشن کهنه نوبتی سر می کردند. یاد حمیدی که همیشه می گفت: من سردم نیست، تو بپوش!".
هرچه بیشتر در خاطرات خوب گذشته غرق می شد سیل اشکهایش روانتر می شد. چند روزی می شد حمید آن کاپشن کهنه را هم بالای مواد کوفتی اش داده بود. مثل فرش و یخچال و بقیه اسباب زندگیشان. به یاد چوب حراج زدن های حمید که افتاد هوش از سرش رفت. بقیه راه را تا خانه دوید. بی معطلی به اتاق زن همسایه . و صدا زد: مریم خانم جان! شر...شرمنده دی ...دیر شد. به نیلوفر بگید بیاد...
زن همسایه حرفش را برید و گفت: رفت خونتون.
لیلا پرسید: رفت؟!
زن همسایه گفت: یک ساعت پیش باباش اومد. باباشو که دید دوید رفت. دیگه وانیستاد.
هنوز حرف زن همسایه تمام نشده بود که لیلا وسط راه پله ها می دوید، در را باز کرد. دخترک کنار پدرش خوابیده بود. نفس راحتی کشید. حمید را که طبق معمول کنار بساطش لمیده بود براندازی کرد. نیلوفرش را بغل گرفت. موهای روی صورتش را کنار زد. خواست به حمید بگوید:" نمی بینی بچه خوابش برده؟ نمی تونستی یه چیزی بندازی روش سرما نخوره؟!..." نگفت. بی وجودتر از بالشی می دیدش که به آن تکیه زده بود.
نیلوفر را به سینه چسباند و سیر بوئیدش. خدا را شکر کرد. هنوز دخترش را داشت. هنوز می توانست نفس هایش را به عشق نفس های دخترکش کوک کند. همین قلبش را گرم می کرد. همین برای زنده ماندن لیلا کافی بود .
روز بعد هنوز خورشید بیدار نشده بود که لیلا چشمانش را باز کرد. پتویی دور نیلوفرش پیچید. برای آخرین بار نگاه سردی به نعشه ی حمید که روزی عشقش و همه زندگی اش بود انداخت. و از خانه بیرون زد.
رفت و جلو خانه آمیرزا نشست. آنقدر نشست تا آمیرزا بیرون آمد. آمیرزا را که دید نیلوفرش را محکم تر به سینه فشرد و از جا بلند شد. روبروی آمیرزا ایستاد و گفت :" یه دوستی داشتم که میگفت هرچی بیشتر آدم ها رو بزرگ خطاب کنی ، کوچیکتر می شن." بغض راه گلویش را می بست اما اشکهایش را پاک کرد، صدایش را بالاتر برد و گفت:" فکر نمی کردم آمیرزایی که کل محل برای اسمش، فقط به خاطر اسمش تا کمر خم می شن، توی بخشیدن اینقدر کوچیک باشه!...من اشتباه کردم و دارم تاوانش را هم پس می دم...اما نیلوفرم خیلی کوچیکه!...تقصیری نداره... فکر کن ... فکر کن یه لیلای دیگه است و جلوی مسجد پیداش کردی." نیلوفر را به طرف آمیرزا دراز کرد. آمیرزا شوکه شده بود و خیره لیلا را نگاه می کرد. لیلا دستش را نزدیکتر برد. با التماس گفت: " توروخدا بگیرش آقاجون!...نذار تو کثافت زندگی من غرق بشه" آمیرزا کودک را از لیلا گرفت و با تعجب پرسید: کی اومدی لیلا؟!
لیلا بلند بلند زد زیر گریه.
آمیرزا در را باز کرد و رفت جلوی لیلا ایستاد. گفت: " نبودیم... یه چند روزی نبودیم بابا...دیشب، آخرشب رسیدیم.... اشک هاتو پاک کن بابا! ... بیا! .... بیا این بچه روهم بگیر برو بالا، یخ می کنه طفل معصوم . "
لیلا ماند و در خانه آمیرزا که به رویش باز شده بود.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم محبوبه حاجی‌رحیمی
یکی از مشکلات رایجی که در آثار برخی از دوستان نویسنده به وضوح دیده می‌شود، هجوم گسترده واژگانِ مدیریت نشده‌ای است که بدون این که موجب گسترش و نیرومندتر شدن سوژه انتخابی بشوند، صرفاً موجب اطنابی مخل و مخرب در روایت می‌شوند.
آن وقت بنده هم به ناچار این توصیه تکراری را تقدیم حضور این عزیزان نویسنده می‌کنم که «داستان کوتاه» از ظرفیت‌های روایی بسیار محدودتری نسبت به «رمان» برخوردار است و علاوه بر این در هر یک از این دو گونه ادبیات داستانی، رعایت «اقتصاد واژگانی» (بهرۀ مدیریت شده حداکثری از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان) بسیار ضروری است.
معمولاً هم در ادامه به تکرار توصیه می‌کنم که حداقل برای مدت زمانی و به جهت کسب تجربه‌ای کاربردی، روندی کارگاهی و تمرینی را سپری کنند و در طی این مدت زمان، داستان‌هایشان را با حداکثر «هشتصد» واژه مدیریت شده بنویسند؛ توصیه‌ای مؤکد و تکراری شده که معمولاً چندان هم مورد عنایت برخی از این دوستان گرامی واقع نمی‌شود، زیرا چندان بر این باور نیستند که با میزان برنامه‌ریزی شده و محدودتری از کلمات هم ، امکان تألیف داستان‌هایی نافذ، منسجم و نیرومند برایشان وجود دارد، در حالی که نیت از این توصیه، صرفاً تمرینی جهت کسب مهارت برای نوشتن داستان‌هایی است که با بهره‌گیری برنامه‌ریزی شده از واژگان و عناصر مهم داستانی و به میزان لازم تنظیم و ارائه می‌شوند.
برگردیم به سراغ نقد داستان ارسالی شما که اتفاقاً با حدود «هشتصد و نوزده» واژه تنظیم وارائه شده است و تقریباً فاقد هرگونه اطناب مخلی برای روایتش است، چون که سوژه از ظرفیت گسترشِ روایی کاملاً مشخصی برخوردار است که شما آن را به خوبی رعایت کرده‌اید.
همچنین سیر توالی حوادث هم تا حد قابل قبولی از انسجام روایی مترتبی بهره گرفته است، به گونه‌ای که تقریباً امکان حذف و یا جابه‌جایی حوادث در این داستان ممکن نیست که این انسجام مزیت بسیار ارزشمندی برای موفقیت داستان شما است؛ به ویژه که شما داستان‌تان را از طریق شیوۀ رواییِ جذاب و جزءپردازِ «توصیف پویا» ارائه کرده‌اید که موجب ایجاد محیطی ملموس، باورپذیرپذیر و به شدت حس‌برانگیز شده است: «...، دستش را از روی زنگ پایین کشید...، کیف دستی‌اش را بغل زد و گوشه دیوار نشست...، نگاهش را به قفل در دوخت...، سرش را روی زانو گذاشت و در هوهوی باد...، سوز سردی می‌آمد...، رمق راه رفتن نداشت و گونه‌هایش از شدت سرما می‌سوخت...، دست‌های سرد شده‌اش را به زیر بغل برد...، وسط راه‌پله‌ها می‌دوید...، موهای روی صورتش را کنار زد...»؛ آفرین بر شما
البته همان‌طور که خودتان هم به خوبی می‌دانید، هر داستان موفق و مؤثری نیاز به بازنویسی دوباره و دقیق‌تری دارد، بنابراین لطفاً به هنگام بازنویسی نهایی و جهت منسجم‌تر شدن روایت، موارد زیر را بیشتر مدنظر قرار بدهید؛ گرچه داستان از پیرنگ (رابطه علت و معلولی) قابل‌قبولی برخوردار است، اما با اندکی تنظیمِ برنامه‌ریزی شده در علت شکل‌گیری وقایع، امکان شخصیت‌پردازی و تأویل‌پذیری مؤثرتری در داستان به وجود خواهد آمد. همچنین دیالوگ‌های ارائه شده را، هم به لحاظ ضروری بودن و هم به لحاظ ارتقاء سطح کیفیتی مورد بازنگری قرار بدهید.
خانم حاجی‌رحیمی، به جمع دوستان «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، شما از استعداد قابل‌توجه‌ای در انتخاب سوژه‌هایی ارزشمند، مدیریت و ایجاد توصیف‌هایی دقیق و همزادپندارانه روایی برخوردار هستید، امیدوارم که به زودی داستان بعدی شما را مطالعه کنم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 13 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم حاجی‌رحیمی بزرگوار. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
محبوبه حاجی رحیمی » 14 روز پیش
با عرض سلام و احترام خدمت استاد گرامی بسیار بسیار ممنونم که وقت گذاشتید و داستان حقیر را مطالعه و نقد فرمودید. باعث افتخار بنده است. متشکرم. متشکرم از انرژی خوبی که فرستادید و نکات ارزشمندی که فرمودید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت