خارج شدن از سیطرۀ کلیشه‌ها




عنوان داستان : هابیل
نویسنده داستان : فاطمه زهرا بختیاری

این داستان ویرایشی از داستان «حوا» می باشد.

بسم الله الرحمن الرحیم

هابیل

تقدیم به کبوتران بی نشانی که یاد و نام پرپرزدن و پروازشان، لابلای روزمرگی اموات ، گم شد...


بخش اول

{ من }

من او نیستم!

پزشک ها همیشه درست نمی گویند. آن ها هم گاهی اشتباه می کنند. هر چند یک پزشک متخصص. و این تقصیر پزشک نیست. تقصیر بیمار هم نیست. حتی تقصیر من هم نیست. قصور، از« علم » است. علمی که نمی تواند فرا تجربی بفهمد.
علمی که نمی تواند « او» را بفهمد !
من ، او نیستم. این چیزی است که سالهاست سعی در اثباتش دارم. نمی دانم او هم می خواست ثابتش کند یا نه؟ حتما همین را می خواست . هر بار که کسی پیدا می شد و از شباهت مان حرف می زد ، چهره اش به لبو طعنه می زد. شاید هم من اشتباه می کنم. شاید سرخی اش از خجالت بود. خجالت از باوری که نسبت به شباهت مان داشت و نمی توانست انکارش کند. این را می دانستم. این ( مایه ی خجالت بودن ) را... شاید هم همین باعث شد بیست و چند سال آزگار ، بعد از هر ابراز تعجب و شگفتی دیگران، بی اختیار ندای درونم دردش را به گوش جهانیان برساند که : من ، او نیستم.
دلم می خواد بفهمم تا کی می خواهند این بازی را ادامه دهند. تا کی تلاش کنند و « او» بودن من را به خورد هردوی مان دهند ؟ تا کی قرار است هر کس به ما می رسد ، نفرت انگیزترین واژه ی خلق شده ی جهان را به زبان آوردند و نطقشان متعجب باز شود که : همسان ؟
آخر چه کسی گفته است ؟ چه کسی با کدام علم این روشن ترین خلقت خدا را نقض کرده؟ چه کسی اولین بار چند عنصر شیمیایی را در ذهنش باهم مخلوط کرد و گفت : همسان ؟
همسان ؟ یعنی نعوذ بالله ، خدا انقدر ناتوان شده که دو موجود مثل هم را خلق کند ؟ که مثلا هرگاه این یکی در این سر دنیا گریه کرد ، آن یکی از آن سر دنیا با او گریه کند ؟ همه چیز یکی است ؟ همه چیز ؟ خنده ، گریه ، غم ، شادی ، حتی دیوانگی؟ همه چیز ؟
پس حکمت خدا چه می شود؟
اگر همه چیز یکسان است ، دیگر چه نیازی به من؟ همان « او» که داشت راحت بندگی اش را می کرد و مطیع خدا بود ! همان « او» که راحت زیر سقف خدا زندگی اش را می کرد و با هر جرعه آب نوشیدن ، الحمدالله قورت می داد ! دیگر چه نیازی به من بود ؟
دروغ می گویند. نمی گذارم باور کنید . من ، او نیستم. شبیه او هم نیستم. من ، تومنی صنار با او فرق دارم.
اصلا ، تنها شباهت بین من و او ، (فرق) است. فرقی که من با او دارم. شاید او هم همین طور. آری! او هم با من فرق دارد. فرق داشتن چیز خوبی است. حد اقل از شباهت که بهتر است. نمی خواهم بگویم ( همسان ) !
مادرم هم می دانست. همان زمان که ما را در آغوشش گذاشتند و با خوشحالی گفتند :
( همسان ) ، در ابروان کمانی مادرم چین ایجاد شد. به زور دهان خسته اش را باز کرد تا بگوید: نه ، این یکی فرق دارد.
حقیقت هم داشت. او همیشه با من فرق داشت.
از همان زمان که من شعر می خواندم و « او» اخلاص . از همان زمان که من ترقه می انداختم و « او » فوتبال به بچه ها یاد می داد. از همان زمان که من از موهای بلند و طلایی خانم معلم خوشم می آمد و « او» در خانه درس می خواند. از همان زمان که من با رادیوی همسایه ، کویت گوش می دادم و او قرآن می خواند.
در تمام مدت زمان زندگی بی ارزشم ، فقط یک بار دلم خواست « او» باشم. فقط یک بار .آن آآیُۀبییییییییییییییی آن هم زمانی بود که معلم هردویمان را پای تخته آورد و با صدای بلند نمره ها را خواند.با صدای بلند نمره ها را خواند و دست بر شانه ی « او» گذاشت. دست بر شانه ی « او» گذاشت و لبخندی تحویلش داد . لبخندی تحویلش داد و او را بالاترین نمره ی کلاس معرفی کرد.
بعدهم که مدیر با آن کراوات قرمز آبی و کت و شلوار دمپا ، مثلا ناگهانی وارد کلاس شد.
موهای آب زده اش را با دست بالا زد. و طی مراسمی پر کف و سوت ، جایزه ی نفیسی به شاگرد اول کلاس اهدا کرد. یک جفت کفش. از همان براق ها. از همان ها که خودش می پوشید . از همان ها که آرزو داشتم یک بار به پا کنم. از همان ها که پدر از دیدن شان متنفر بود. « او» هم همینطور. درست مثل پدر بود.
و شاید فقط من معنی نگاه پر از نفرتش را به آن کفش ها فهمیدم.
خواستم جای او باشم. نه بخاطر آن کفش ها -که اول و آخرش برای من می شد - نه بخاطر تشویق و دست و حضور مدیر خوش تیپ ، و نه حتی به خاطر لبخند های پر نشاط معلم....
به این خاطر که بعدش نوبت من بود. منِ « او» مانند ، که پایین ترین کلاس بودم. یکباره انگار جهان سکوت کرد. زمان ایستاد. مکان در هاله ای از ابهام ، گم شد. آدم ها دست از کار کشیدند. خیابان ها خاموش شدند. حتی کلاغ ها بالای درختان نوک دائم البازشان را بستند و به این صحنه خیره شدند.
لبخند معلم، درست مثل موهای آب زده ی مدیر، خشکید. نگاه خشمگین شان را هرگز فراموش نکردم. هیچ چیز نمی شنیدم. من هم ناگهان مثل جهان کر و کور شدم. فقط شنیدم که جهان فریاد می زد: تو با « او» فرق داری. تو آبروی خانواده تان را می بری .
مگر می شود ؟ دو ( همسان ) و این حجم تفاوت؟ این همه فرق؟ این میزان تمایز؟
درخت ها زبان باز کردند. کوه ها و درخت ها و گل ها و کلاغ ها هم .... همه با هم مرا آتشین نگاه می کردند و فریاد می زدند . صدایشان در قلب یک کودک دبستانی که هیچ از اختلاف و « او» بودن نمی فهمید ، تکرار می شد : تو ، با « او» فرق داری.
و من با او فرق داشتم !
درست مثل دو کفه ترازو که یک سمتش بالاست و همزمان ، آن دیگری پایین.
درست مثل دو روی آینه که رویش تصویر است و پشتش سیاهی.
درست مثل دو دریای شور وشیرین که {بَینَهُما بَرزَخٌ لا یَبغیان}...
من همیشه پایین تر بودم. هر چه او بالاتر می رفت ، من بیشتر پایین می آمدم. هرچه او کامل تر می شد ، من بیشتر تهی می شدم. اولین باری که یاد گرفتم چطور سیگار بکشم ، فقط چند ساعت طول کشید که به خانه مان ریختند و « او» را به جرم پخش اعلامیه گرفتند. و من ، مثل موشی که از خودش بگریزد ، جایی پنهان شده بودم تا مبادا مرا هم بگیرند. مرا هم بگیرند به جرم {شباهت}...من جز شباهت با او ، جرمی نداشتم! یادم نمی رود جیغ های مادر و اشک های پدر را... اشک هایی که از فراق تنها پسرش ، در خلوت می ریخت.
و هفته ها بعد ، درست وقتی که تازه شرایط خانه بهتر شده بود، درست وقتی که مادر بعد از مدتها به من لبخند می زد و با نام خودم صدایم می زد و درست وقتی که دیگر آیینه ی دق اش نبودم ،« او» آمد. با سر و رویی خونین و بدنی که انگار مادرزاد کبود بوده.
و از آن پس، تا هفته ها بعد، دست کم تا زمانی که سیاهی بدنش به سفیدی گرایید، دیگر کسی از شباهت مان حرفی نزد. هر جا می رفتیم، همه می فهمیدند ما سیاه و سفیدیم، آب و آتشیم، ، بهشت و جهنمیم، دو گوشواره نیستیم که تکرارمان ، زیبایی آفرین باشد؛...
و من ، همیشه از تکرار متنفر بوده ام. همیشه.
و تکرار ، واژه ی آشنایی است که من و« او» را به هم وصل می کند. نه این که « او» تکرار من باشد ، نه.... من تکرار اویم. تکراری که هرگز نفهمید خدا با داشتن « او» چطور دلش آمد مرا خلق کند.
از باقی طینت پاک پیامبرش حیفش نیامد ؟
شاید هم طینت شیطان را اضافه آورده بود ؟
اشتباه شده.... در آفرینش من اشتباه شده.
حتما فرشته ای که گل مان را مخلوط می کرده ، یادش رفته از گل شیطان در «او» بریزد. و بعد هم برای جبران مافات ، طینت شیطان را صاف گلوله کرده و صیقل داده و مرا شکل داده است.
شاید هم خود شیطان به خدا گفته این یکی را برای خود می برم . به جای« او» که برای خودِ خودت آفریده ای...
و حتما خداهم قبول کرده. نخواسته به خاطرمن ، خط و خشی بر « او» بیفتد. من را داده تا « او» دور از گزند شیطان بماند.
معامله خوبی است. دو سر سود. دو سر برد....
باز اگر اینطور بود خوشحال می شدم. دست کم وجودم در آفرینش چون« او» یی تاثیر داشته . اما اینطور نیست. خدا که با بندگانش اینطور نیست. هست؟ یعنی خدا چون منی را دوست دارد؟ یعنی فکر می کند روزی من هم به دردش بخورم؟ حتما همین طور است. خدا که اشتباه نمی کند. تکراری نمی آفریند. تکرار نمی کند. معامله نمی کند. اصلا ، شاید من آفریده شده ام که « او» زیباتر باشد. آفریده شده ام که همه «او» را بفهمند.
حکماً تا تاریکی نباشد ، ارزش نور دیده نمی شود. می شود؟
این است فلسفه وجودم....
«تاریکی» ام، تا نور سلامت باشد. تا نور فایده رساند. تا نور بتابد. تا نور بدرخشد. تاریکی ام تا او باشد...
الحمدالله...
از این مهم تر نمی شدم....




همسان او هستم !
سخت است . سخت است که هر روز عادی و معمولی بلند شوی و همه چیز ، مثل هم باشد . ولی سخت تر از آن ، فرق است. فرقی که باز « او» ایجاد کرده بود. همه چیز تکراری بود. من ، پدر ، مادر ، خانه.... حتی وزش باد لای برگهای درخت خرمالوی وسط حیاط ..
اما دیگر « او» یی نبود.
و این ، یعنی هیچ.
یعنی همه هستند و هیچ کس نیست. یعنی همه چیز عادی است و هیچ ، عادی نیست.
او همه بود ، نه برای من ، که برای همه . و این همه ، اکنون نبود. انگار همه چیز به یک باره تهی شد ... همه چیز بی رنگ شد و بعد ، هاله ای از دود دور آن را فرا گرفت. سبزی درختان ، جیک جیک پرندگان ،وزش باد ، و حتی شفافی شیشه . همه چیز با نبودش رنگ هیچ به خود گرفت.
و من ماندم ! منِ بی او. من ِ هیچ. من ِ خالی.
همه چیز از جیغ مادر شروع شد. فریاد ترس از نبودن تنها بودش. فرقی نمی کرد. حضور خودم را می گویم. برای هیچکس فرقی نمی کرد. حتی برای خودم ! تا او بود ، همه چیز در «او» خلاصه می شد.
و رفت ! شاید این سه حرف تشکیل دهنده ی تنها واژه ای باشد که نبودش را توصیف می کند.( رفتن ) واژه ی دردآوری ست. مرا یاد نبود «او» می اندازد.
و دردناکتر از آن ، منم... منی که حتی یک روز هم بدون او دوام نیاوردم. باید هم همین می شد. من، من نبودم . من همیشه تکرار بودم. من انعکاس بودم. انعکاس «او» درجسمی دیگر. و حالا «او» نبود. پس منی هم نبودم.
و رفتم ! اما این چهار حرف ، دیگر تشکیل دهنده ی تنها واژه ای نیست که نبود مرا توصیف کند. من فرار کردم. از خودم. از خانواده ام. از خانه ام. اصلا از بودم.
من از بودنم فرار می کردم.
من گم شدم. همان روز که او خورشید مرا با خود برد گم شدم. همان روز که خورشید وجود او همه چیز من شد ، گم شدم. من در خودم گم شدم. در منی که دیگر نمی دانستم نامش را چه می توان گذاشت ! در منی که نبود. در یک « او»!
او نمی داند. حتما نمی داند. نمی داند که رفتنش چه بر سر من آورد. نمی داند که من شش ماه چطور سرگردان زندگی کردم.
نبود و ندید و ندانست و نفهمید. هیچ چیز را نفهمید .
نبود «من» در فراق چون «او»یی ، فهمیدنی نیست !
من مانده ام مهجور از «او» ، دیوانه و رنجور از «او»
گویی که نیشی دور از «او » در استخوانم می رود !
و من ماندم، منی که تازه جهانم را فهمیده بودم . منی که تازه فراق را فهمیده بودم. منی که تازه فهمیده بودم نمی شود. نمی شود بی او زندگی کرد. بی او ، فقط می شود(بندگی)کرد. کاری که او همیشه می کرد. پس چرا من نتوانم؟
من تازه خدایم را پیدا کرده بودم. من تازه فهمیده بودم تا به حال او را پرستیده ام نه خدا را...
در این بیست و چندسال، «چند»ش مهم نیست! چه فرقی می کند؟ همین قدر که نفس کشیده ام را می گویم...در همین وانفسا، خدای من اشتباهی بود... خدا نداشتم که خود را پیدا نمی کردم...که خود را تکرار می انگاشتم...که آفرینشم را عبث می دانستم...
اَفَحَسَبتُم اَنَّما خَلَقناکُم عَبَثا ؟!
می دانستم کجاست. همان شب که به پای مادر افتاده بود می دانستم. همان شب که گریه هایش شانه ی پدر را خیس کرده بود می دانستم. همان شب که تا صبح سر به مهر هق هق می کرد می دانستم.
می دانستم ! کالبد او نمی توانست روح سنگینش را تحمل کند. مدام پر می کشید . حس می کردم. تکان های گاه و بی گاه وجودش را حس می کردم. می فهمیدم که دارد برای کاری آماده می شود. انگار جواز می خواست. از که ؟ نمی دانم. شاید از خدا. اما از هر که می خواست ، جوازش را گرفت و رفت. ورنه نمی رفت . می دانستم که نمی رفت.
ولی من می ترسیدم. نه از جواز نداشتن. که از رفتن . از این واژه بدم می آید . ولی نه به اندازه ی ( همسان)
و رفتم! نتوانستم « او» نباشم.مثل همان روزی که وارد تشکیلاتشان شدم. مثل همان روزی که با آنان عکس امام را پخش کردم. مثل همان شبی که تا صبح از ترس ماموران نخوابیدم.مثل همان وقتی که حس کردم خدا مرا در راه امام قرار داده. مثل همان باری که شنیدم به دوستانش می گفت : امن است! به ظاهرش نگاه نکنید !
مگر اشکال ظاهر من چه بود ؟ من ظاهراً با او چه فرقی داشتم ؟ مگر من او نبودم ؟ چرا مرا از خودش نمی دانست؟ مثل خودش؟ همسان خودش؟
ماشین که ایستاد، پیاده شدم در دریای خاک . بالاخره پا به جایی گذاشتم که او بود. عجیب بود. عجیب تر از هرچه که تا به حال دیده ام.
در این بیابان، موجوداتی راه می رفتند به رنگ خاک. و همه ، عین او بودند. جهانی پر از « او»... باورم نمی شد. وقتی می گفتند جنگ، همیشه یا مشت در ذهنم بود یا شمشیر. اما جهان رو به رویم فرق داشت. جهان روبه رویم مملو از او بود. انگار، ماشین تکثیر«او» در دست این جنگ باشد. حس می کردم هر لحظه قرار است به زمین بیفتند و سجده طولانی بروند. این ها چطور می جنگند؟!
یکی از آن همه او، مرا دید. جلو آمد. لبخند زد. آغوشش را باز کرد و مرا در آن جای داد. دهانش را باز کرد. حرف زد ! من خواب نمی دیدم.
_ خوش آمدی برادر! از کدام گروهانی؟
نگاهش کردم . لبخند زد. دست هایش را به اطراف تکان داد:
_ با شمام برادر. بسیجی هستی؟ با کسی کار داری؟
نام « او» را بردم. نگاهم کرد. لبخندش خشکید.
_ با « او» چکار داری؟
نگاهش کردم. هرکار کردم ، نتوانستم بگویم برادرش هستم. از (همسان) بدم می آمد. فکر کردم:
_ دوست نزدیک. شاید هم یک آشنا.
دستش را پشتم حلقه کرد. لبخندش دوباره برگشته بود.
_ بامن بیا. اول باید اسمت را تایید کنیم و لباس و تفنگ بگیری. با این سرو وضع که نمی شود. آماده که شدی، پیش « او» هم می رویم.
مرا با خود می برد. توانایی حرکت نداشتم. هرچه کردم، نتوانستم زبان باز کنم. نتوانستم بگویم فقط « او» را می خواهم. نتوانستم بگویم از جنگ ، فقط مشتش را بلدم.
مرا سمت یک چادر برد . دست دراز کرد و گوشه اش را بالا داد. به زور به داخل برد. تا وارد شدیم ، مردی که پشت چند بالش خاکی نشسته بود ، به احترامم از جا بلند شد. دوید سمتم و دستم را در دست گرفت
_ فرمانده!
خشکمان زده بود. هم من ، و هم مرد شبیه او ... یا به قول خودش برادر !
_ فرمانده ؟ او یک بسیجی است. از راه آمده . گردِ سرش را نمی بینی؟
و اشاره به موهایم کرد که مثل خودش خاکی شده بود.مرد داخل سنگر عصبی شد. چینی به ابروانش داد و سرش داد کشید:
_ محسنی! باز هم فضولی کردی ؟ بار ها را تحویل گرفتی؟ بچه ها غذا می خواهند.
و دیگر نگذاشت حرفی بزند. به زور او را که به من خیره مانده بود بیرون برد و پارچه ی چادر را که گوشه ای جمع شده بود انداخت.
لبخند بلندبالایی زد و مرا به سمت جای خودش برد:
_ چرا همینطور ایستاده اید ؟ بفرمایید. چای پیدا می شود. برگ سبزی ست تحفه درویش.
و چیزی شبیه لیوان که پر از خاک بود در دست گرفت و چای کیسه ای در آن انداخت. نمی دانستم چرا چنین می کند. یعنی با هر سردرگم از راه رسیده ای این گونه اند؟
_ چطور به اینجا آمدید؟ می گفتید خدمت می رسیدم. بالاخره رشته ای در گردنم افکنده دوست....
حرفش را قطع کردم. گم شده داشتم. نمی توانستم حال که انقدر شبه « او» می دیدم ، خودش را نبینم.
_ ببخشید...من....من .... من با کسی کار دارم. آمده ام او را ببینم و بروم. مزاحم شما نمی شوم.
و ظرف به ظاهر لیوان را به سمتش هل دادم. بلند شدم. او هم چنین کرد.
_شما که هرگز این طور نبودید حاجی ! اشتباهی از من سر زده ؟خطایی کرده ام ؟
سرش را پایین انداخت:
_ ز مهر ناتمام ما جناب اوست مستغنی.
نتوانستم بیش از این هم کلامش شوم. سراغ « او» را گرفتم. به من خیره شد. چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و به چشمانم خیره شد:
_شوخی می کنید؟
عصبانی شدم. پریشان شدم. دیوانه شدم. داد زدم. فریاد کشیدم. انگار که همه چیز زیر سر این مرد باشد:
_شوخی؟ فرمانده ؟ من منم! منِ بی او... می فهمی؟ من بی «او» مانده ام. سرگشته ام . می فهمی؟
نمی فهمید! _ من برادرش هستم.
بند زبانم باز شد. انگار سنگینی آسمان را از پشتم بر داشتند . راحت شدم. می شنیدم صدای همان موجوداتی را که بامن از دور دست حرف می زدند. این بار نه به نکوهش.... که به تحسین..که به تشویق...
_ همین است. همین بود. یک بار این وصله ی دنیایی را بگو و تا به ابد راحت شو. یک بار لفظش را بگو و تابه ابد از خودش راحت شو... یک بار...
تمام سعی ام را کردم تا نفرت انگیزترین واژه را هم بگویم.
_برادرش....
دوقلو....
دوقلوی همسان....



می خواهم او باشم.
سوار جیپ شدیم. ماشینی عجیب که به رنگ «او» در آمده بود. خاکی ! نمی دانستم که برای وصالش این همه دردسر باید کشید. وصال هم واژه ی بدی است. ناامن است. بوی انتظار می دهد. هرچند انتظار به سر رسیده....
و شاید نتوان رسیدن ما به هم را ، وصال نامید. می توان اسمش را گذاشت :
دیدار دو «او» !
رسیدن من به «او» از نوع وصال نیست. تازه اول فراق است. فراقی که از نبودنش شروع شد. نبودن ؟ نه !! این واژه را دوست ندارم.
هیچکس نپرسید ! از نام و نشان و کار و بارم ، هیچکس نپرسید! همه فقط انگشت به دهان ماندند. نگریستند و هیچ نگفتند! نگریستند و هیچ نکردند. انگار ، جنگی در میان نبود. اصلا جنگ مفهومی نداشت . همه گرد آمده بودند به تماشای وصال دو «او» !
و همه چشم بودند! در این راه ، همه دو چشم بودند که صدها چشم به تماشای ما ، به عاریت گرفته بودند.
و من به او رسیدم... چونان شق القمر بود !
جلوی چشم همه ، اعجاز پیامبر رحمت می شدیم که چشم ها در انتظار وصلمان بود. دیدند ! معجزه ی خدای پیامبر شان را دیدند. دیدند که چطور جنگ ، ماه را شق القمر کرده بود. و دیدند که چطور عشق ، این دو تکه «او» را به هم چسباند.
در آغوشش بودم. جهان ساکت بود. انگار جهان هم این صحنه را نظاره می کرد. سکوت کرده بود تا لحظه ای حواسش پرت نشود. خوب ببیند و خوب بشنود و خوب به خاطر بسپارد...
شانه هایم هول شدند ! نمی دانستند تکان های خود را از هق هق من باور کنند ، یا خیسی خود را از هق هق «او» !
سرم را بالا آوردم. نگاهش کردم ! چشمانش آبی بود. نمیدانم قبلا هم بود یا نه ... اما امروز ، چشمانش آبی بود. درست مثل آسمان که آبی نیست و ما می پنداریم که هست.
بحر مواج چشمانش ، صورتم را در نوردید. نمی دانستم او هم چشمان مرا آبی می بیند یا نه ! حتی نمی دانستم چرا گریه می کند. مگر او خودش نرفته بود ؟ مگر او خودش رهایمان نکرده بود ؟ مگر حال مادر را نمی دانست؟ مگر جواز برایش از ما مهم تر نبود ؟
پس چرا گریه می کرد؟
شاید این هم به (بندگی)برمی گردد. هنوز این چیز ها را نمی فهمم. باید بیشتر تلاش کنم. باید راز و رمز بندگی را بفهمم..
به چشمانش نگریستم. دریای طوفانی آن ، انگار می خواست حرفی بزند. می خواست چیزی بگوید. انگار با من کاری داشت. نمی فهمیدم. حرف خودش را هم نمی فهمیدم. چه رسد به حرف چشمانش ! فقط فهمیدم آن دریای متلاطم ، ناگهان صحرا شد! داغ و قهوه ای !
مرا از خود جدا کرد. آرام و لطیف. چشمانش اما این آرامش را انکار می کرد. نگاهی به من انداخت . لبخندش محو شد. گفت :
_ کجا آموزش دیده ای؟ برگه ی اعزام نیرو ؟
هول شدم . نمی دانستم به دنبال چیست. نمی فهمیدم چرا چنین می کند. منتظر پاسخ بود . نگاهم را به دنبال جواب، به زمین دوختم.
_ من... من فقط....
_ برگه ی اعزام نداری؟ پس چطور تا اینجا آمدی؟ چگونه اینجا را پیدا کردی؟ چه کسی تو را به اینجا آورد؟
نگاهم را به اطراف چرخاندم.به دنبال آن مرد می گشتم. کسی که مرا تا اینجا آورده بود. در میان آن همه چشم مشتاق ، انگار او تنها نبودِ جمع بود.
سرم را بالا آوردم تا پاسخی بگویم. چشمان صحرایی اش نگذاشت حرفی بزنم. به دنبال پاسخ گشتم. چطور نمی دانست؟! چطور نمی دانست و نمی فهمید که این مسیر را چگونه آمدم؟
حال سرگردانی را که خودش را در دیگری گم کرده نمی فهمید ؟ معلوم است که نمی فهمید! او که خود را در من گم نکرده بود ! او تلالؤ خدا بود. «من»ی نمی فهمید !
نمی فهمید که چطور این همه مسیر را به دنبال خدایش طی کردم. نمی فهمید چطور روزها و شب ها سر سجاده اش گریه کردم تا حالش را بفهمم و جوازش را بگیرم ! خب نفهمد! اصلا نمی خواهم بفهمد ... برایم مهم نیست.
او عشق زمینی را نمی فهمد. مدت هاست که دیگر نمی فهمد.
_ این برگه ی اعزام چی هست؟
چشمانش تغییر کردند. حالتش غیر قابل توصیف بود. حالتی که صحرا برایش گلستان آتش ابراهیم محسوب می شد ! ترسیدم. هرگز این گونه ندیده بودمش. فکر نمی کردم جاه و مقام و پست و فرماندهی ، کسی مثل او را عوض کند.
یک قدم عقب رفتم. حس می کردم در برابر چشمان آتشین اش ذوب می شوم . به جمعیت نگاه کردم. دنبال یاور می گشتم.
خنده دار بود. هرگز تصور نمی کردم که روزی برای فرار از «او» ، به دنبال دیگری باشم. هیچگاه او را مهاجم و مقابل خودم تصور نکرده بودم. هیچگاه خودم را بی پشت و پناه ندیده بودم. حقم بود. کسی که آدمی را بت کند و بپرستد، جز این سهمش نیست!
_ برگه ی اعزام نداری؟ چه کسی تو را تا اینجا آورد؟ اصلا چطور به خود اجازه دادی آموزش ندیده فکر آمدن بیفتی؟ فکر می کنی آمده ای خاله بازی؟ اصلا بلدی تفنگ دست بگیری؟
لرزیدم. شنیده بودم که مجنون در فراق لیلی چه ها کشیده بود. شنیده بودم که مجنون همه چیزش را در راه لیلی داده بود. شنیده بودم که مجنون حتی خدایش را به لیلی فروخته بود . اما اینجایش را نخوانده بودم. نمی دانستم گاه برای تاوان عشق ، باید تفنگ در دست گرفت و جان داد!
یک نفر جلو آمد . لبخند ، انگار عضوی از صورتش بود. کنار من ایستاد.
_ حاجی! برادرتان برای دیدن شما آمده ... او فقط...
خشمگین شد. شاید تا بحال رفتارش را ناراحتی می نامیدم . اما حالا واقعا خشمگین شد. شروع کرد به راه رفتن و فریاد زدن . دست هایش را تکان می داد.
_ برای دیدن من آمده؟ دعوت نامه فرستاده بودم؟ برای دیدن من باید تا پشت خط می آمد! اگر الان حمله شود تو پاسخگویی؟
بعد انگار حرف بدی زده باشد ، ناگهان دستش را محکم به دهانش کوبید. انگار آب روی آتش ، جهنم چشمانش دوباره آبی شد.
جرئت کردم و دوباره جلو رفتم.
نمی شناسمش! دیگر نمی شناسمش. نمی فهمم معنی حرکات و رفتارهایش را!
جلو آمد و دست روی شانه ی مرد گذاشت. نگاهی به موهایش کرد.
_ حرمت موی سفید....
و ناگهان اشک چشمانش مثل تسبیحی که نخ پاره کرده باشد ، شروع به غلتیدن کرد.
تا به خود آمدم، شق القمر دوباره ای رخ داده بود.با این فرق که دیگر شقّه شدنی در کار نبود. با این فرق که دیگر نیمه ی ماه ، من نبودم!
به این فکر کردم که حالا شانه های مرد هم تعجب کرده که تکان های خودش را باور کند یا هق هق صاحبش را؟
از این افکار بیهوده، خنده ام گرفت. به لبخندی اکتفا کردم. انگار اینجا جای من نبود. کوله را دوباره به شانه انداختم و راه افتادم. اشک، سیلاب شد و خیس کرد صورتم را. حقم بود. این ها سزای شرک است. سزای غیرپرستیدن...
هنوز چند قدمی نرفته بودم که کسی دستم را گرفت .
دلبر که جان فرسود از او ، کام دلم نگشود از او
نومیـــد نتوان بود از او ، باشد که دلــــداری کند
حس کردم. مواجی چشمانش را در دستانش هم حس کردم. غرورم اجازه نداد برگردم. او مرا تحقیر کرد. او در برابر آن همه غریبه مرا له کرد. و این کم کاری نبود. برادر وجودم عصبانی شد. صدایش در آمد:
_ مگر خود تو نبودی که نبودش را در کوی و برزن حل می کردی؟ همین تو نبودی که لحظه ای را بدون او تصور نمی کردی ؟ مگر تو خودت تا اینجا را به عشق او و رازش نیامدی؟ اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
لحظه ی برگشتم. از گوشه ی چشم چشمانش را نگاه کردم . آرام بود. طلایی بود. بهاری بود. « او» بود!
هر چه می کشیدم ، از منیت بود. من همیشه بدترین دشمن خودم بودم. وجود من، نفس اماره و لوامه نداشت. وجود من ، یک من داشت و یک برادر!
و من ، باز تیرش را نشانه رفت...
_ ندیدی چطور تحقیرت کرد ؟ او مملو از دنیا پرستی شده ! فقط بخاطر یک سِمَت، همسان خودش را نابود کرد. پذیرفتنی است؟
و برادر، سپر در دست گرفت:
_ فکر می کنی اهمیت داری؟ فکر می کنی در برابر چون اویی، تو به حساب می آیی؟ مگر خودت نگفتی انعکاسی؟ مگر خودت نگفتی اویی؟ چطور فرمانش را لبیک نمی گویی؟
که من روز و شب جز به صحرا نیم....
ولی پیش خورشید پیدا نیم؟
مثل همیشه ! تا به خود آمدم ، فهمیدم دارم می روم. همراه با او .
مرا می کشید به سنگر فرماندهی!
هارون بودم. موسی بود !
یوسف بود ! یعقوب بودم!
بت بود ! بت پرست بودم!
همیشه مطیع و تابعش بودم.
همیشه !















بخش دوم
او



چطور توانستم !
علم همیشه درست می گوید. پزشکی هم علم است. این پزشک ها هستند که اشتباه می کنند. نه ( پزشکی) ! راست می گویند که همسان ها تفاوتی ندارند. ما از ابتدا بی تفاوت بودیم . از همان روز اول!
همسان ! واژه ی زیبایی است. دوستش دارم. مرا یاد تو می اندازد .
برادرم !
بچه که بودیم ، نمی دانستم همسان یعنی چه ! نمی فهمیدم «تو » را داشتن چه نعمت بزرگی است. یادم نمی آید که از کی فهمیدم چقدر دوستت دارم. فقط می دانم که من همیشه تو بودم. ما هردو یک تن بودیم. یک روح . یک جسم. یک ما !
یادت می آید که یک جا بی هم رفته باشیم؟ یک جا! فقط یک جا نام ببر !
آن روز را به خاطر داری؟ همان روزی که معلم من و تو را صدا کرد. همان روزی که آن کفش های نفرین شده را به دستم دادند. یادت می آید؟ آن روز مرا تشویق کردند. ولی هدیه شان از صد هزار تنبیه هم بدتر بود. خوشحال شدم که تو را این گونه تحقیر نکرده اند. اما تو انگار شرایطت بدتر بود ! یادم مانده که چطور هاج و واج به اطراف نگاه می کردی و هیچ نمی شنیدی! یادم هست که از کلاس بیرون زدی... اما یادت نمی آید که من چطور نتوانستم تحمل کنم.. داغ و تحقیر خودم را می توانستم ! اما زجر تو را نه!
کفش ها را به سرش زدم. همان مردیکه ی جلف موقشنگ را می گویم ! کفش ها را پرت کردم و تهدیدش کردم. گفتم اگر یک بار دیگر با تو چنین کنند ، هردوی مان از مدرسه می رویم ..
شاید مسخره بود ؛ اما از یک کودک دبستانی که رگ غیرتش را پاره کرده بودند، چه توقعی داری؟
یادت می آید؟
برادرم !
روزی را به خاطر دارم که باهم اعلامیه پخش کردیم. نمی پرسم! حتما یادت هست !
آن روز که گفتم به ظاهرش نگاه نکنید ، خودم هم تعجب کردم. دیدم چهره ی زیبایت را ! فهمیدم ناراحت شده ای ! نگو از کجا ! تو خود من بودی ! می دانستمت.
خواستم بهانه ای بیاورم اما فهمیدم خودم را هم نتوانستم قانع کنم ! نمی گویم عذر میخواهم ! بخشیدنی نیست. پذیرفتنی نیست. برادر با برادر چنین کند؟ مگر من خود را چه فرض کرده بودم که ظاهر تو را بد انگاشتم؟ مگر من چه بودم ؟
خواستم یادآوری کنم که مرا نبخشی ! حواست باشد که چه بدی ها به تو کردم ! کنار پل صراط منتظرت می مانم. تا قیام قیامت ! آنقدر منتظرت می مانم که بیایی و حقت را از من پس بگیری... من؟! چنین موجودی نمی شناسم !
می دانی! شاید بگویم که ما همسانیم ... شاید باور داشته باشم که من و تو یک هستیم... اما...
خوب می دانم که تو از من بهتری. دست کم در نامه نوشتن! نمی دانی چقدر سخت است اینجا نشستن و نوشتن برای عزیزترین ! اصلا نمی دانم چطور به فکرم رسید که بنویسم! فقط می دانم حالا که اینجا نیستی و دیگر نمی بینمت ، نشسته ام تا ناگفته هایم را بگویم.
عزیزترین !
یادم افتاد روزی که مرا گرفتند و تو در پستویی قایم شدی ! یادم هست که لحظه ای حاضر به دستگیری ات نبودم.. اما....یک لحظه فکر کردم که چطور مرا تنها گذاشتی و اجازه دادی ببرندم! اگر من بودم حتما ..... بگذریم !
این را هم گفتم که بدانی برای این هم باید دادخواهی کنی! من درباره ات قضاوت کردم.....
فقط یک سوال !
تو که عزیز ترین من بودی ! پس چرا عزیزترینت نبودم ؟!
تنها دارایی ام...
هر بار که ما را همسان می خواندند ، سرخ می شدم. رگ هایم متلاطم می شد. می فهمیدم قلبم دارد از عشق این کلمه دیوانه می شود و خون هایش را به صورتم پمپ می کند. همسان تو بودن افتخار می خواهد . و من آن را داشتم. خدایا چقدر خوشبخت بودم !
من همیشه تو را ندیده گرفتم. رفتارهای من نشان از برادری نداشت. حق داشتی که فکر کنی من تو و عشق تو را نمی فهمم. حق داشتی که فکر کنی سرگردانی در فراق یار نمی فهمم. حق داشتی ! حق داری! روز جزا هم خواهی داشت! یادت هست؟ آن روز را می گویم. همان روزی که آمدی بی آن که مسیر بدانی. همان روز که آمدی بی آنکه آمدن بدانی. همان روز که رسیدی بی آن که رسیدن بدانی!
یادت هست چطور خشمگین شدم! عمدی بود ! نمی خواستم نیروها بدانند که تو با آنان فرق داری.
در مرام ما نیست بین برادر با برادر فرق گذاردن !
اما اگر یکی از برادر ها همسان باشد ، «مرام» به سجده می افتد !
مجبور بودم. معنی جبر را می فهمی؟ می فهمی که آن برگه خواستن قصور زبانم بود؟!
می فهمی که دلم جز عشق تو تقصیر نداشت؟ می فهمی که گناه من عاشق تو شدن بود ؟!
بود ؟ بود ! حالا عشق دیگری دارم. حالا ..... ببخشید ! باز هم نامه را خیس کردم !
می گفتم ! من تو را نابود کردم. پا روی برادری گذاشتم. اعتراف می کنم . همه اش برای نیروها نبود.. خودخواهی بود. خود پرستی بود ! می خواستم مرا دوست نداشته باشی ! می خواستم تو را دوست نداشته باشم! می خواستم تنهایی عاشق معشوقه ی عالم بشوم ! چه حقیر بودم! میدانی چطور روانه ات کردم ؟ وقتی رفتی ، مرا بردی! و از جای رفتنت ، من ِ تازه ای متولد شد که دیگر تو را نمی خواست! به دنبال بالاتر بود ! خیلی بالاتر !
مولود، سه ماه بود که باز آمدی !
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم !
مشتاق بودم، اما ترسیدم! پریشان بودم، اما لرزیدم !
تو طاعونی بود به جان بچه ای که بزرگ کرده بودم.
تو آتشی بودی به نیزار هرچه رشته بودم !
تو سِیلی بودی به آتش کوره هایی که برافروخته بودم!
تو طوفانی بودی به گلزار نَفسی که تازه پروریده بودم !
آمدی! برگه را جلویم گذاشتی. نگاه کردم . دیدم ! آن روز همه چیز را دیدم. سه ماه آموزش دیده بودی. و حالا آمده بودی ! نگاهت کردم . نگاهم کردی .لب باز نکردی.
از تو بعید بود. تویی که این همه به دنبال من بودی. حال چطور اینقدر سرد بودی؟ چرا نگاهت را از من دزدیدی؟ چرا حتی یک کلمه حرف نزدی؟
کاش بودی....کاش بودی برادرم. کاش بودی و معنی رفتار آن روزت را به من می فهماندی . کاش می گفتی این سه ماه را دور از مادر مشغول چه کاری بودی. تو که تحمل فراق مرا نداشتی. تو که تحمل جدایی مادر را نداشتی!
پس چطور سه ماه را بی همه کس گذراندی؟
بی همه سر کردن ، مال وقتی است که «همه » در قلبت باشد. مال وقتی است که «خدا» جایگزین همه باشد....نه....نمی توانم باور کنم. تو برای من آموزش دیده بودی. نه خدا ! مطمئنم !
همه چیز آن روز را به خاطر دارم. آن روز، «تو» جلوی من نبودی. کسی که بود را نمی شناختم. غریبه بود !
وه چه بیگانه گذشتی ، نه کلامی نه سلامی
نه نگاهی به نویدی ، نه امیدی به پیامی
خوب یادم هست که در پساپس خطوط عاشق کش چشمانت ، به دنبال سِمَتی برایت می گشتم. برگه را جلو آوردم. رویش نوشتم: آرپی جی زن !
و روانه ات کردم. رفتی. مثل دود حاصل از آتش یک کبریت ، که چه زود می آید و چه زودتر می رود !
به هیچکس علت کارم را نگفتم... اما می خواهم فقط تو! فقط تو ! دلیلش را بدانی!
برادرم !
اینجا همه می خواهند رزمنده باشند... اینجا همه از تدارکات بدشان می آید ! اینجا همه آمده اند پرپر شوند.
اما تو نه !
تو برای من آمدی !تو به عشق من آمدی ! تو مرا می خواستی ! نه خدا را !
فکر کردم اگر تدارکات بروی بهتری ، در امانی!
اما به خود آمدم ! در امان ؟ تو ؟ مگر خون تو را قرمزتر از دیگر برادرانم طرح ریخته اند؟ مگر تو فرقی داری؟
تو در امان باشی و جوان رشید پیرزنی سالخورده ، در جنگ ؟ تو در امان باشی و مرد یک خانواده در جنگ ؟ تو در امان باشی و داماد یک نوعروس در جنگ ؟
بی رحمی بود ؟ خودت بگو وجودم... خودت بگو ! بی رحمی بود ؟
چرا سلاح به این سختی را به تو دادم ؟ نمی دانم ! خودم هم نمی دانم.
دیدم تو شهید بشو نیستی! تو فرق داشتی. نه با من ، که با این جماعت عاشق !
خواستم راه را برایت باز کنم. خواستم خودخواه نباشم. خواستم تنها نروم . خواستم بیایی برادرم ...
خواستم باهم باشیم .
همین !
تو برای شهادت نیامده بودی !تو برای من آمده بودی ! برای همین فرستادمت در دل دشمن. برای همین روانه ات کردم به جان کندن. نمی خواستی ؟
من که می خواستم !
خدایی شد. خدا خواست. وگرنه نمی شد. حتما نمی شد. قطعا نمی شد. من نمی توانستم. نمی توانستم تو را به کشتن بدهم. خدا را شکر که «من» نبودم !
خدایی شد . همان روز که رفتم هم خدایی شد.
عزیز ترینم ، رفتنم را فقط تو نمی دانستی. ورنه من بدون اجازه ی مادر جایی می رفتم؟ ورنه من بی اجازه ی پدر کاری می کردم؟
رخصت آمدنم را از خدا گرفته بودم. اوهم روی ناچیزم را با نارضایتی مادر زمین نینداخت. او هم لبیک مرا با ناراحتی پدر مردود نکرد. او هم کفایتم کرد ! حسبنا الله....
بیرون که آمدم، جلوی در نشستم. لحظه ای فکر کردم... می ارزد؟ همه چیزش به کنار .
به دوری از «تو» می ارزد؟
خدایی شد. خدایی شد که همان جا فهمیدم می ارزد ! وگرنه من مرد همه چیز بودم جز...
جدایی از تو ! خدا را شکر که خدایی شد. الحمدالله که خدایی شد. شکراً لله که خدایی شد !
ورنه نمی شد !
عزیز دل برادر ! نمی دانم چند وقت است که می نویسم. نمی دانم چند برگه است که خیس می شود و عوض می کنم. اما می دانم کم کم وقتش است ! دیر هم شده است! حرف ها دارم که بزنم . اما حیف که باید بروم.
پیش از آن ، می خواهم آخرین و بزرگترین عذاب همیشه ام را بار دیگر برایت بگویم. همیشه گفته ام. باز هم می گویم. می گویم تا نبخشی. می گویم تا حواست باشد اشتباه نکنی. می گویم که دلت نسوزد برای چون منی که سال هاست جز رسم برادر کشی هیچ نیاموخته!
یادت هست ! آخرین دیدارمان را می گویم!
در بحبوحه ی هولناک جنگ بودیم. شب بود. به دشمن شبیخون زده بودیم. نفهمیدم چه شد که ورق برگشت. راپورت ستون پنجم حکایت از آرامش داشت. اما انگار... خدا لعنت کند منافقان را!
از سر و رویمان آتش می بارید. هرچه مقاومت کردیم بی فایده بود. بیسیم چی شهید شد ! ارتباط قطع شد ! ما ماندیم و نشان بی نشانی!
لامذهب ها حصر را شکستند. مزدوران خدانشناس را می گویم. یادت می آید؟ حواست بود که چطور برادرانم بخاطر کوتاهی من دانه دانه پرپر شده بودند؟ دیدی که چطور لاله ها را با دست خود ، به باد سپردم؟ همه را دیدی؟ حال مرا چطور؟ دیگر درنگ جایز نبود. گفتم عقب نشینی کنند. فریاد که نه ! نعره می زدم ! مدام می خواستم که مجروحان و شهیدان را به عقب ببرند. یادت که می آید ؟ در این اثنا بود که نمیدانم از کجا فریاد زدند:
_ فرمانده ، آرپی جی زن را زدند!
می دانستند که چطور باید خطابت کنند! لحظه ای ایستادم. جهان هم! صداها خاموش شدند. گلوله ی پرتاب شده ی دوشیکا روی هوا ماند ، آسمان نارنجی لبخند زد. زمین گلگون زیر پایم نفس نفس می زد. گوش هایم تکرار می کردند!
_ آرپی جی زن ! آر پی جی زن !
مغزم انگار هنگ کرده بود . آر پی جی زن که بود ؟ آنان چه می گفتند ؟
برگشتم . پلک زدم. بارها و بارها و بارها. آن قدر که دیدمت. تو را ، نیروها را ، خون را ، گلوله ی دوشیکا را، حتی اشک های زمین گلگون را !
فهمیدم معنی آن فریاد را. تو کنار خاکریز افتاده بودی و به خود می پیچیدی !
آن لحظه را یادت هست ؟
به ناگاه چنان دردی در وجودم حس کردم که بر زمین افتادم. دست بردم به اعضای بدنم. سالم بودند! اما انگار سلاخی ام می کردند! بند بند وجودم می سوخت! نفسم به شماره افتاده بود. اگر خدا به دادم نمی رسید همان جا تمام بود. همه چیز !
چشمم را که بستم ، دوباره برادرانم را دیدم. هر یک گوشه ای افتاده بودند. تمام کسانی که مجروح عقب می بردند ، ده نفر هم نمی شدند! لرزیدم.
من که بودم؟ تو که بودی؟ چرا بخاطر تو اینجا نشسته و به خود می پیچم؟
بلند شدم . دیگر به تو نگاه هم نکردم. خدایی شد ! برادرم خدایی شد ! و گرنه ...
من و دل بریدن از تو؟چه محال خنده داری !
که کسی ندیده کافـــــــر، به اقامه نمـــــازی!
همراهی شان کردم. یک یک شان را راهی کردم . به تنهایی تا توانستم تیر زدم. آن قدر این طرف و آن طرف دویدم که همه بچه ها برگشتند عقب . ترکش ها جای جای بدنم را آبکش کرده بودند . اما من مهم نبودم.
تو هم نبودی !
فقط نیروها !
می دانی که ؟؟؟
نمی دانم اگر خدا نبود چطور از آن مهلکه فرار می کردیم. فقط یادم هست آخرین نفر که رفت، نزدیکت آمدم. تو را برای خودم گذاشته بودند. فرصت نبود برای درد کشیدنت جان دهم.. نباید می فهمیدند که نیروها برگشته اند ! زدم ! یک بند زدم ! از گوشه ی چشم نگاهت می کردم و می زدم. منتظر فرصت بودم تا روی چشمانم سوارت کنم و برویم !
که صدایی شنیدم!
کمی آن طرف تر از تو افتاده بود. پشت خاکریز. آن مرد را می گویم. همان ریش سفید گردان را ! حاج عباس را ! یادت می آید که چطور به خاطر تو سرش داد کشیدم؟ خدا مرا نبخشد !
چه به پاهایش خورده بود ، در آن لحظه نفهمیدم. فقط دیدم که از زانو به پایین را ندارد. لرزیدم !
نگاهم چرخید. روی تو!
نامردی نکردی. حق برادری را تمام کردی ! شیر مادر حلالت !
به جای درد کشیدن درست به مردمک لغزان چشمانم نگاه کردی! حرف نزدی ! ناله نکردی! فریاد نکشیدی !
نگاه کردی!
لغزید و لغزید . مردمک چشمانم را می گویم. آن قدر بین حاج عباس و تو چرخید و لغزید که سیاهی رفت !صدای تانک شنیدم . آر پی جی کنارت را برداشتم و سعی کردم پُرش کنم. خودت کمکم شدی .آنجا فهمیدم که حتی کسی را نگمارده ام که کمکت باشد ! از تو فاصله گرفتم.
یک یا علی ، تانک را کافی بود.
اما دیگر مهمات ، دشمن را کافی نبود.
برگشتم تا از ده ثانیه ی آخر استفاده کنم.
پیرمرد ضجه میزد. برعکس تو! خواهش و التماس. قسم و آیه. که اوی پیرمرد را ول کنم و جان و جهانم را بچسبم !
لرزیدم ...
لرزیدم ...
نامردی!
برادرم نامردی ! عزیز دلم نامردی ! جود و وجودم نامردی !
چشمانت را بسته بودی. مروارید های غلطان چنان از چشمانت می آمد که دلم از جا کنده شد!
پایت را که به پوستی آویزان شده بود ، با دست گلگونت کنار کشیدی و فریاد زدی:
_ مراقب مادر باش ! هرچند با وجود تو ، چیزی از دست نداده!
و سرت را روی خاکریز گذاشتی.
میدانی؟؟؟؟
نمی دانی !
می شنوی !
بعید می دانم !
می فهمی !
امکان ندارد !
اگر من با تو چنین می کردم چه می کردی ؟
یک لحظه خودت را جای من بگذار !
فریاد زدم.
پیرمرد را بلند کردم و فریاد زدم....دویدم و فریاد زدم. بی تو رفتم و فریاد زدم...
رفتم. ....بی تو !
می فهمی؟
می شنوی برادرم؟
می شنوی که چه زجری کشیدم؟
پیر مرد هم گریه می کرد و نفتِ آتشِ جانِ برافروخته ام شده بود.
التماس می کرد برگردم و نجاتت دهم.
چطور شد ؟ تو که شهید بشو نبودی !
تو که برای من آمده بودی !
پس من.....
باید همان روز می فهمیدم. همان روز که دود کبریت شدی و به راحتی رفتی!
همان روز که ساده از من گذشتی و رفتی!
فکر کردم ناراحتی !
نمی دانستم که آن روز ، از جای رفتنت، دو کودک متولد شده بود! یکی هم با تو آمده بود !
نمی دانستم که کودک سه ماهه ی تو ، بیش فعال بود و زودتر، عشق مرا از تو زدوده بود!
نمی دانستم که آن بیگانه تو نبودی!
خدای تو بود !
خدایی که سه ماه در قلبت پروراندی!
خدایی که با او سه ماه بی همه سر کردی!
خدایی که در نامه ات نوشته بودی!
دوست دارم آن نامه را برای خودت بنویسم. تا خودت را جای من بگذاری. همان نامه که به حاج عباس داده بودی. همان که گفته بودی به دستم برساند. همان که روزها قبل از آن شب نوشته بودی. همان که همیشه به دنبال دارم. همان که تنها یادگار تو و تنها تسلای این دل زخم خورده است. همان که خیس اشک های مادر است.همان که....



( بسم الله الرحمن الرحیم)

همه چیز فانی بود.حتی نیمه ی دیگرم !
من به دنبال بقا بودم.
گشتم و گشتم و بازگشتم. به خودم. به او که از او بودم !
ابراهیم خلیل بودم و عبد خورشید. خورشید ، کنار رفت و شب شد.
شب شد و تنها شدم.
من عشقی که کنار رود نمی خواهم.
من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته.
خدایا یک درخواست دارم.
خون بهایم باش !
همین!




{ف. ز بختیاری}
السلام علیک یا اولیاء الله و احبائه
فیالیتنی کنت معکم فافوز معکم
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه‌زهرا بختیاری سلام
از نظر من این اثر ویرایش «حوا» نیست بنابراین آن را به عنوان اثری کاملا مجزا و مستقل بررسی می‌کنم. شما نویسندۀ بسیار جوانی هستید و طبیعی است که تجربۀ داستان‌نویسی‌تان کوتاه است اما نمونه کارهایتان نشانۀ ذوق و استعداد شماست و وقتی کارهایتان را برای پایگاه نقد داستان می‌فرستید معلوم است که مشتاق دانستن و آموختن هستید و پذیرندۀ نظرات و پیشنهادها؛ پس امیدوارم به نکاتی که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌کنم توجه کنید. ببینید پرداختن به داستان‌هایی با مضمون دفاع مقدس کار ساده‌ای نیست. منظور این نیست که تنها تعداد مشخصی از نویسنده‌ها اجازۀ پرداختن به آن را دارند. البته تجربۀ زیستی نویسنده در این زمینه بسیار اثرگذار است مثلا اگر نویسنده‌ای اهل جنوب باشد و یا به هر دلیل جنگ را به خاطر داشته باشد و داستانی با مضمون جنگ بنویسد احتمال اینکه مخاطب با فضای کار او ارتباط برقرار کند بسیار زیاد است اما در اینجا منظور فقط تجربۀ زیستی نیست بلکه می‌خواهم بدانید که خلق داستان‌های خوب که مضمون آن‌ها به نوعی به دفاع مقدس مربوط می‌شود علاوه برتجربه، نیازمند آگاهی و مطالعه و توانایی و هوشمندی نویسنده است. این عرصه یکی از آن‌های عرصه‌های پرخطر است که نویسنده مدام با خطر شعارزدگی و با خطر درافتادن به دام کلیشه‌ها روبه‌روست. در اینجا هم با اثر متفاوتی مواجه نیستیم. دو برادر دوقلو داریم که یکی از آن‌ها بسیار مومن و معتقد بوده و دیگری اندکی متفاوت اما در هرحال عشق برادرانه، بهانه‌ای می‌شود برای تحول و برادری که اعتقاد سست‌تری داشته به جبهه می‌رود و شهید می‌شود اما نکته اینجاست که تمام متن شعاری شده و اثر به شدت تک‌لایه‌ای است. برادرها حرف تازه‌ای ندارند و در مسیر داستان از ابتدا تا انتها صحنۀ داستانی درخشان و ویژه‌ای شکل نگرفته است. نکتۀ مهم‌تر اینکه متن به شدت به اطناب کشیده است در حالیکه بار دراماتیک ضعیف است و نمی‌تواند این حجم کار را تاب بیاورد به این معنی که داستان بیش از توانایی و بیش از ظرفیت‌اش کش آمده است و کسالت‌بار شده و مخاطب را خسته می‌کند. نکتۀ دیگر بیرون آمدن از زیر سایۀ همۀ آثاری است که به آن‌ها علاقمند هستید. تأثیرپذیری از آثار نویسنده‌هایی که دوستشان داریم در آغاز کار طبیعی است اما بعدتر باید تلاش کنید تا به نثر و زبان مستقل خودتان برسید. دیگر اینکه از این قالب نامه‌نگاری هم بیرون بیایید و فرم‌های دیگر را تجربه کنید. لطفا «دو کبوتر، دو پنجره، یک پرواز» نوشتۀ سیدمهدی شجاعی، «یونس جنگل حرا» نوشته نسیبه فضل‌اللهی و مجموعه داستان «افتاده بودیم در گردنۀ حیران» نوشتۀ حسین لعل‌بذری را بخوانید. تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت