متن، صحنه‌ی نبردی از نیروهای معناساز




عنوان داستان : ریتم زندگی
نویسنده داستان : فریده کاکاونپور

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «کیف» منتشر شده است.

تمام شب پیش بیدار مانده بود.کیفش را زیر ورو کرد. توی آن همه چیز پیدا می شد جز قرص مسکن که موقع آمدن آنرا برای مادرش گذاشته بود.
از وقتی سوار شدند نگاههای حریصانه مرد حالش را بد کرده بود. با خودش گفته بود از تهران تا مشهد ده دوازده ساعتی طول میکشد و وقت دارد توی کوپه چند ساعتی بخوابد.
چندین بار با حرکات مختلف به مرد فهمانده بود که از کارش ناراضی است، اما او هیچ توجه ای نکرده بود. از رییس قطار خواسته بود جایش را عوض کند باشنیدن این حرف که قطار کاملا پر است و فعلا جای خالی ندارند ناراحت در صندلی فرو رفت. بعد از رفتن رییس و بسته شدن در کوپه، مرد لبخند ریزی هم به نگاههایش اضافه کرد. زن بغل دستی دهانش را به گوش مرد چسباند و چیزی گفت اما مرد با سقلمه ایی که توی پهلویش کوبید او را ساکت کرد.
دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند. به راهرو رفت تا از شر نگاههای او راحت شود. نیم ساعتی بود که به بیرون زل زده بود، پاهایش حسابی خسته شده بود سر درد هم امانش را بریده بود. خیلی خوابش می آمد اما بخاطر فرار از نگاههای مرد به کوپه نرفت. با صدای باز شدن در کوپه تکانی خورد سرش را برگرداندزن همان مرد بود ، به بهانه دستشویی بیرون آمده بود. خودش را به او رساند و با صدای آهسته گفت: ببخشید دخترم منظوری نداره مرد خوبیه خیلی زود با همه احساس صمیمیت می کنه، اما دلش پاک پاکه. این را گفت وبا گوشه چادرش اشکی که هر لحظه امکان داشت بریزد را پاک کرد و سریع به انتهای واگن سمت دستشویی رفت. بعد از ده دقیقه که برگشت چشمهایش سرخ سرخ بود.
پاهایش به قدری درد گرفته بود که امکان نداشت بیش از این تحمل کند و بایستد. با خودش فکر کرد اگر به کوپه برگشت و باز هم مرد نگاهش کرد حتما از خجالتش در آید و انتقام چشمهای قرمز زنش و درد پاهای خودش را از او بگیرد.
میهماندار تمام مدتی که او در راهرو ایستاده بود را دیده بود. بعد از گذشتن از اولین ایستگاه نزدیکش آمد و اعلام کرد: در کوپه بانوان جایی خالی شده، با خوشحالی ساکش را برداشت و دنبالش راه افتاد.
در کوپه جدید سریع به تخت بالا رفت و از فرط خستگی خوابش برد.
ساعت ۱۰و ربع بود که رسیدند. حالا که به این شهر غریب رسیده بود شب بود از بچگی از شب بدش می آمد. با خستگی از قطار پیاده شد. به سالن ایستگاه که رسید چشمش به مرد مزاحم و زنش افتاد. چادر کش دارش را با دندان نگاه داشته بود و ساک به دست دنبال شوهرش که تند تند جلو میرفت می دوید. صبر کرد آنها بروند. بیرون باران قشنگی می بارید. همینکه چشمهایش رابست و آمد ریه هایش را از هوای خنک وتازه پر کند، راننده های تاکسی هجوم آوردند.
- حرم؟
- دربست؟
- کجا می ری؟ کوهسنگی؟
- وکیل آباد؟
- دخترم کجا میری برسونمت؟این یکی پیرمرد موجه ایی به نظر می رسید.
- احمد آباد می رم به مسیرتون می خوره؟
- نه باباجون من می رم حرم آقام.
مرسی گفت و به راه افتاد. صدای راننده ها توی گوشش می پیچید. یکی که از همه سمجتر بود و ولش نمی کرد یک ریز زیر گوشش می گفت: هر کجا بخوای بری می برمت. از همه ارزونتر میگیرم ها.
یکی که از همه جوانتر بود خودش را رساند و به زور ساکش را گرفت و گفت: خودم خانم خانمهارو می رسونم شما زحمت نکشین. برگشت و با لبخند چندش آوری گفت: مگه نه خانم خوشگله؟
باران شدیدتر شده بود.
دیگر تحمل این یکی را اصلا نداشت. فقط سکوت کرد و با حرص ساکش را از دستش درآورد و تند به سمت ایستگاه اتوبوس شهری به راه افتاد فکر کرد اینطوری بیشتر در امان است.
خوشبختانه ایستگاه احمد آباد نزدیکتر از بقیه بود. همین که توی صندلی ولو شد. خانمی آمد و میان آن همه صندلی خالی کنارش نشست. با دیدنش چرا یاد موهای مادربزرگ، موهای یکدست طلایی که ببیننده را به یاد گندمزار می انداخت وبا هر تکان چندتارترد و شکننده اش روی دشت سرخ و سفید صورتش می انداخت و دل همه را می برد و همه آنها را به او ارث داده بود، افتاد.
شاید باعث این رفتار زشت از طرف بعضی از مردها همین ارث بود. اصلا اهل ناز و کرشمه نبود و همیشه سعی در درست رفتار کردن داشت.
خوشبختانه اتوبوس خیلی زود پر شد و حرکت کرد. باران هر لحظه شدیدتر می شد. هنوز چند دقیقه از ایستگاه دور نشده بودند که راننده با ترمز سخت و محکمی که کرد همه مسافرها را به سمت جلو پرتاب کرد. صدای همه درآمد.
- این چه وضعیه؟
- چه خبره؟
- چرا اینجوری ترمز می کنی؟
هرکسی چیزی می گفت و صدا به صدا نمی رسید که با فرباد راننده همه ساکت شدند.
یا امام رضا....... چی بود خوردم بهش. این بارون هم نمی ذاره درست جلومو ببینم.
ترمز دستی را کشید و پایین پرید.
توی تاریکی هیچ چیز پیدا نبود. فقط از شیشه جلو اتوبوس نور چراغها روی یک کپه سیاه که روی خط ممتد وسط خیابان افتاده بود و قسمتی از سفیدی خط را شکسته و پنهان کرده بود پیدا بود.
راننده همین که آنجا رسید با هر دو دست به سرش کوبید و وسط خیابان بالای کپه نشست.
چند نفر از مردها پایین رفتند. یکی از آنها با سرعت برگشت و فریاد زد: خانمها بیاید کمک. بنده خدا زده به یک خانمه، زنده اس اما بدجور داره ازش خون می ره. بدبخت خیلی سخت نفس می کشه.
چند نفری همدیگر را نگاه کردند و برای کمک بلند شدند. خانم بغل دستی تا دید که بلند شده و می خواهد برود با تمسخر نگاهی به جثه ظریف و کوچکش کرد و گفت: تو کجا؟ مگه واردی؟ نکنه پرستاری یا دکتر؟
بدون آن که چیزی بگوید کیف کمکهای اولیه که همیشه همراهش بود را برداشت و سریع از اتوبوس بیرون رفت.
صورت زن غرق خون بود با کمک چند نفر از خانمها خیلی آرام اورا به پهلو خواباند. شروع به معاینه اش کرد. بر اثر ضربه، سرش دچار شکستگی شده بود. موقتا سربع زخم سرش را بست و فریاد زد: آقایون به جای نگاه کردن به اورژانس زنگ بزنین.
خونهایی که روی صورت زن ریخته بود را پاک کرد. با دیدن صورت زن ماتش برد. خون روی چشمهای زن که نمی گذاشت درست ببیند را پاک کرد.
زن بیچاره مهربانانه و با خجالت به سارا نگاه کرد و گفت: ببخشید دخترم.
از او سراغ شوهرش را گرفت. زن گفت:خانمی احتیاج به کمک داشت رفت که کمکش کنه و به من گفت برم حرم تا خودش بیاد اونجا پیشم. منم داشتم می رفتم سوار اتوبوس بشم و برم که اینطور شد.
راننده بهت زده همانطور وسط خیابان نشسته بود و آقایان یا دور راننده جمع شده بودند و یا به داخل ماشین برگشته بودند. حتما با خود فکر کرده بودند خانمهایی که جوان نیستند زیاد احتیاج به کمک ندارند.
باران اشکهای او و زن بیچاره را شست. چشمهای هردو از خشم و درد سرخ سرخ بود.
وقتی اورژانس رسید کارتش را نشان داد و از آنها خواست که او را به بیمارستانی که قرار بود از فردا در آنجا مشغول شود ببرند.
از شیشه عقب آمبولانس خیابان را نگاه می کرد قسمتی از خط سفید ممتد با خون زن قرمز شده بود و چادر زن هم قسمت دیگر خط را سیاه کرده بود.
حال زن هر لحظه بدتر می شد از راننده خواست که سریع تر براند. صدای ریزش باران که روی سقف ماشین می ریخت با آژیر آمبولانس ریتم خاصی را بوجود آورده بود و گوش سارا هیچ چیز جز این ریتم که با ضربان قلب زن ترکیب شده بود را نمی شنید.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
اثرتان را خواندم. انتخاب نام داستان "ریتم زندگی" عنوانی محتواگرایانه است و اندکی کلیشه‌ای و تا حدودی برملاکننده‌ی پایان داستان.
متن، صحنه‌ی نبردی از نیروهای معناساز است، به نظر می‌رسد معنا و محتوا در این داستان به متن تحمیل شده است. نقش نویسنده در داستان پررنگ است. حضوری که بی‌طرفانه هم نیست و نقش قضاوت‌گر دارد. ترجیح می‌دهم نشانه‌هایی از متن را با هم بررسی کنیم.
نشانه‌شناسی روش خواندن متن است برای شناخت زبان زیرین متن. امروزه یکی از رویکردهای نشانه‌شناسی، نشانه‌شناسی فرهنگی است که رابطه‌ی نشانه‌ها را در بستر فرهنگی تحلیل می‌کند. چندین نشانه در متن وجود دارد که دلالت بر ضدمرد بودنِ داستان می‌کند. مردهای داستان (مردی که در کوپه‌ی قطار است، مردهایی که راننده‌ی تاکسی هستند، مردهایی که به کمک زن‌ها نمی‌آیند و دور راننده جمع می‌شوند) همه به نوعی ضدِ زن هستند. ایرادی ندارد اگر بخواهید داستانی با این مضمون بنویسید، اما باید پرداخت دقیق و انگیزه‌ای قابل قبول و باورپذیر داشته‌باشد. البته در صحنه‌ی کوپه باورپذیر است، اما تکرار آن در طول داستان ماجرا را کلیشه‌ای می‌کند. اگر مخاطب حس‌کند نویسنده طرفدار یکی از شخصیت‌هاست و توجیه کاملی برای این موضوع نداشته‌باشد، خطر پس‌زدن خواننده وجود دارد.
متنی که برایمان فرستاده‌اید در صورت بازنویسی مکرر می‌تواند از زبان گزارش‌گونه و واگویه‌ی ذهنی فاصله‌بگیرد و به داستان نزدیک شود. شخصیت‌پردازی از عناصر مهم داستان‌نویسی است. ما این زن یا دختر را نمی‌بینیم. تصویری بیرونی از شخصیت و کنش‌هایش نداریم. اتفاق‌ها فقط در ذهن زن می‌افتد و چون با کنش بیرونی همراه نیست کمی دچار اطناب می‌شود. سن‌و‌سالش را نمی‌دانیم تا سطرهای پایان داستان که نوشته‌اید:« حتما با خود فکر کرده بودند خانمهایی که جوان نیستند زیاد احتیاج به کمک ندارند.» پیشنهاد می‌کنم در بازنویسی داستان کمی روی شخصیت‌پردازی زن کارکنید. شخصیت‌های سیاه و سفید نسازید.
نکات ریز و تناقض‌هایی در متن نیز وجود دارد: مثلاً در شروع داستان اشاره‌می‌کنید که حتا یک قرص مسکن همراهش نبود و در پایان می‌خوانیم جعبه‌ی کمک‌های اولیه همیشه همراهش بود. این تناقض‌ها کمی متن را آشفته می‌کند. به نظرم لازم نیست حرفه‌ی زن تا اواخر داستان پنهان شود. پنهان‌کردن این‌ موضوع که شخصیت اصلی قرار است در بیمارستان مشغول‌به کارشود، کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کند. صحنه‌ی پایانی و تصادف داستان می‌تواند بهتر پرداخت‌شود. البته سیر منطقی آن نیز باورپذیر نیست. این صحنه می‌توانست بزنگاه خوبی باشد ولی نیاز به پرداخت عمیق‌تر و تحقیق جدی در این زمینه دارد. چون باورپذیر نیست زنی که ضربه‌مغزی شده و دچار خونریزی جمجمه است بدون هیچ نشانه‌ی جسمی بتواند با ریتم خوب صحبت کند و اطلاعاتی بدهد.
پیشنهاد می‌کنم داستان کوتاه فراوان بخوانید. گاه مرز میان خاطره و داستان بسیار باریک می‌شود. این‌جاست که در کنار غریزه‌ی داستان‌نویسی، دانش و شناخت عناصر داستان به کار می‌آید. ابزاری که می‌تواند اتفاق را از صافی ذهن بگذراند و با تخیل بیامیزد و آنِ داستانی اتفاق بیفتد.
ممنون از شما...

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۳
فریده کاکاونپور » 15 روز پیش
سلام و درود استاد عزیز سرکار خانم مریم اسحاقی سپاسگزارم که قصه ام را خواندید، چشم حتما مواردی که فرمودید را مورد توجه قرار میدهم و حتما بازنویسی می کنم. و آیا به نظر شما اسم قصه را باید تغییر دهم؟
فریده کاکاونپور » 15 روز پیش
استاد عزیز سرکار خانم مریم اسحاقی سپاسگزارم که قصه ام را خواندید، چشم حتما مواردی که فرمودید را مورد توجه قرار میدهم و حتما بازنویسی می کنم.
مریم اسحاقی » 15 روز پیش
منتقد داستان
سپاس از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان. منتظر آثار دیگرتان هستم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت