کاستن فصل‌ها و افزودن لایه‌های داستان




عنوان داستان : تاج زرین
نویسنده داستان : رضوان قاسمی اشکفتکی

فصل اول: بهانه روایت

اینکه داستان من دقیقا از کی و کجا شروع شد بر می¬¬گرده به یه شب سرد و زمستانی که پدر خانواده درست مانند جوانکی که سیبی روی سرش سقوط کرده باشد فریاد زنان از مستراح بیرون آمد و همینجور که دستای خیسشا با شلوار راه راه رنگ و رو رفته¬اش خشک می¬کرد
گفت:باید خودمون دست به کار بشیم!
مادر خانواده نگاه سرسری به پدر خانواده انداخت و
گفت: دیگه باید چیکار کنیم ؟ والا از سر کتاب گرفته و تا دعا و ختم راه نرفته نذاشتم!
پدر نذاشت حرف مادر تمام بشه و
گفت:عیال گوش کن؛ ببین چی میگم: پسر عمه طلعت که یادته، خدا را شکر هنوز مجرده شغل آبرومندیم داره.
مادر گفت: حالا که چی؟
پدر گفت:دخترمون رو باید راهی سفر کنیم.
همه این¬ها را گفتم تا بدانید بزرگترین معظل خانه¬ی ما بی شوهری من بود. البته که ظاهرا من با این شرایط کنار آمده بودم، لاکن در رویاهام همیشه به اینکه مردی سوار بر اسب سفید از راه برسه و این طوق ننگین بی شوهری را از گردنم باز کنه فکر میکردم؛ پس مسلّمه که در جواب پیشنهاد پدر خانواده سکوت کردم و گذاشتم هرجور صلاح می¬دونه عمل کنه.

♦♦♦♦♦♦♦♦♦

فصل دوم: همه یار دارند و بی¬یار ماییم لباس کهنه¬ی بازار ماییم

پیشنهاد مادر خانواده این بود که توپ سال تحویل خانه نباشم. شاید شانسم برای خانه بخت رفتن بیشتر باشه.
از اتوبوس که خارج شدم از آنجایی که هیچکس به استقبالم نیومده بود نیمی از رویاهایم تخریب شد. آدرس را به اولین راننده تاکسی که سر راهم قرار گرفت دادم روی صندلی نشستم و به اولین برخوردم با پسر عمه طلعت فکر کردم.
در منزل عمه طلعت برای اینکه خودی نشان بدم با لبخندی دندان¬نما وارد آشپزخانه شدم و رو به عمه طلعت گفتم:(( عمه جان کمک نمی¬خواید؟)) و درست لحظه¬ای که انتظار داشتم عمه تعارفم را نادیده بگیرد، گلوله¬ای با منجلیق به سمت صورتم پرتاب شد!!! و عمه تعارفم را مشتاقانه پذیرفت. تمیز کردن آشپزخانه و خوردکردن سبزی آش برام قابل تحمل بود ولی قسمت سختش چرب کردن هیکل شبه اسب آبی عمه طلعت با روغن کوسه ماهی بود. هنوز هم بوی روغن گاه گاهی توی سرم پرسه می¬زنه.
و دقیقا لحظه¬ای که بیشتر شبیه یه کلفت خانه زاد بودم تا دختری که به دنبال شوهره، چشمم به دیدن پسرعمه طلعت روشن شد( خواهش می¬کنم وقتی من می¬گویم پسر عمه طلعت، تصوراتتان یک پسر جوان و کم سن وسال نباشد؛ زیرا که پسر عمه طلعت چند پیراهنی پاره کرده بود و شاید چندتای را هم گم کرده بود!و همان چندتار موی باقی مانده بر سرش را هم تراشیده بود.)
پسر عمه طلعت روی صندلی درست روبروی من نشست و خیره به چشمانم نگاه کرد و بدون مقدمه
گفت: چشمات به خانواده مادریت رفته.
من لبخند زدم. آنقدر گشاد تا سفیدی دندان¬هایم خوب مشخص شود.
_جدی می¬گم دختر پسردایی جان.
و من باز هم لبخند زدم.
و پسر عمه طلعت شروع به تعریف کردن از من کرد و من دیگر چیزی نمی¬شنیدم؛ حس می-کردم یک قالب پنیر دارم و پسر عمه طلعت بدجوری برای قالب پنیر تیز کرده و از پر و بالم تعریف و تمجید می¬کنه و داره دم تکون میده.خوشبختانه عمه طلعت بیدار شد و در حالی که پایش می¬لنگید خودش را به آشپزخانه رساند.
من همان شب به بهانه¬ی اینکه مامانم بهم زنگ زده و گفته خودم را سریع به خانه برسانم با اتوبوس به دیار بی یارم برگشتم. از ترمینال تا خانه چمدانم را دنبال خودم کشاندم و به سمفونی چرخ-های بی¬نوایش گوش دادم. قافل از اینکه مادر خانواده نقشه سفر جدیدی را برایم طراحی کرده بود.

♦♦♦♦♦♦♦♦♦

فصل سوم: نه بسته¬ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

سطح توقعم کمی پایین¬تر آمده بود. توی ایستگاه قطار بخت¬گشا منتظر هیچ¬کس نبودم؛ تا نزدیک خانه خاله کوبی مادر با مترو رفتم. خوشبختانه خاله کوبی از آن دست زن¬هایی بود که خوش نداشت کسی وارد حوضه کاریش بشه و توی دست و پایش باشد، یک جورهایی به همه به شکل میکروب نگاه می¬کرد و کافی بود اثر انگشت مجرمی را روی اثاث خانه¬اش ببیند...
لبخند دندان نمایی زدم و در اتاق پسر خاله کوبی را زدم.
_وای پسر خاله جان چه صدای دلنشینی از اتاقت میاد، داری ساز می¬زنی؟(البته لازم به گفتن است که اینجانب از آن گروه افرادی هستم که فرق گیتار و ویلن را نمی¬دانم چه رسد به سه تار، تنبور و عود. همین قدر بس که پسر خاله کوبی سازی با سیم¬های فراوان در دست داشت که توانای به رقص درآوردن اَتمُسفِر اتاق را داشت، خودم می¬دانم که این از آن دسته کلماتی بود که برای بار دوم حتی نمی¬توانم تلفظش کنم.)
پسر خاله کوبی چهره¬ی خاص خودش را داشت و یک جورهای با چشم هم می¬شد فهمید که چه پوست نرم و لطیفی داره، حتی لب¬هایش از لب¬های تمام دخترهایی که می¬شناختم صورتی¬تر بود؛ بدون هیچ اِبایی دستم را گرفت و روی صندلی کنار خودش نشاند! و به یکباره از اقوام درجه یکم شد.
_خُب نوه خاله جان نگفتی برای چی اومدی بخشت¬گشا؟
_برای کسب تجربه.
_مجردی نوه¬ی خاله؟
_(خدایا چقدر این طوق سنگین و ننگ¬آور شده) بله! (البته بله را با لپ¬های سرخ شده و در کمال شرمساری گفتم.)
_خُب، عشقی؟ خاطرخواهی؟
(یا خداااا دل خوش سیری چند؟ چقدر دلش خوش بود و دقیقا در همین لحظه بود که از اینکه تا حالا نه عاشق شدم و نه کسی عاشقم شده هم شرمسار شدم و هم دل شکسته.)
_نه پسر خاله کوبی جان من اهل این¬جور چیزها نیستم!(حرف دلم نبود؛ آب نیست،می¬فهمید آّب نیست.)
سپس پسر خاله کوبی کف ساز را روی زمین گذاشت تا تکیه گاهی برای دستانش باشد و روی منبر رفتند وچنین فرمودند:(( نوه خاله جان مُرد اون روزهایی که می¬گفتند دختر بشینه توی خونه آفتاب مهتاب نبینتش، الان باید بزاره هم آفتاب ببینتش هم مهتاب؛ متوجه¬ای که مهتاب! ببین من هنرم رو به صدا در میارم تا همه بشنوند تو هم نباید هنرتا پنهان کنی.))
خُب پسر خاله جان علاوه بر دستان نرمشان زبان چرب و نرمی هم داشتند. کم کم داشتم بیخیال قالب پنیر می¬شدم آخه اون که داشت خوب میزد، گفتم من هم یک دهن برایش آواز بخوانم ولی صدای خاله کوبی که برای شام دعوتمان کرد به یاریم شتافت.البته با تاکید به شستن دست¬هایمان.
همان شب با بهانه قبلی به دیار بی¬یارم برگشتم. و باز هم صدای قرقر چرخ¬های چمدان، که البته این بار دلخراش بود و باز هم برنامه¬¬ی سفری دیگر. این بار همسایه¬ای قدیمی که سا¬ل¬ها پیش از شهر ما رفته بود.

♦♦♦♦♦♦♦♦♦

فصل چهارم: مرغ پر بسته¬ام خسته¬ام خسته¬ام بی قرارم بگو قرار من کو

کل سیستم بیولوژِیک بدنم به هم ریخته بود؛ صورتم جوش زده بود، حوصله خودم هم ندارم و یه جورائی پرخاشگر شده بودم. حالا فکرشا بکن توی این اوضاع و احوال که حوصله خودتم نداری بفرستند سفر؛ اونم کجا؟ بختستون.
بختستون شهر کوچکی بود و پیدا کردن خانه¬¬ی همسایه قدیمی کاری نه چندان سخت. عادت به زیاده گویی ندارم، همین¬قدر کافی است که بدانید همه چیز زن همسایه مرا به یاد کبک می¬انداخت؛ از راه رفتن و چهره و غیره و غیره و پسر همسایه دنیایی داشت بس عجیب! او آدرس دکان پنیر فروشی را از بر بود.
بی پروا حرف ازدواج سفیدا وسط کشید!
گفتم: فرقش با سیاهش چیه؟
گفت: آدم آزاد متولد شده!
گفتم: چه قشنگ.
گفت: تعهد زندونیت می¬کنه!
گفتم: چه قشنگ.
اون گفت و من شنیدم البته تا وسطاش چون از یه جایی به بعد کلاغها را تصور می¬کردم که شانه به شانه روباه¬ها راه می¬روند و آواز می¬خونند!!
آنقدر خسته و تنها بودم که از شدت تنهایی خسته بودم و از شدت خستگی تنها. دچار بزرگترین بحران زندگیم شده بودم و خسته از ادامه این نمایشنامه¬ که پدر و مادر خانواده کارگردان¬های اصلیش بودند.

♦♦♦♦♦♦♦♦♦

فصل پنجم: منِ درون من

من نیز مانند تمام آدم¬ها یک منِ درون دارم، که البته لازم به ذکر است که این من¬های درون انواع و اقسام بسیار دارند. منِ درون گروهی هنوز کودک مانده و قصد و نیت بزرگ شدن را هم ندارند، منِ درون گروهی سخت وفادار به ذات حیوانیشان باقی مانده، که این خود شامل انواع و اقسام متفاوتی است.از گروهی دیگر عاشق پیشه و از گروهی قاتلی بلفطره است. و اما منِ درون من، او خیلی خیلی همه چیز می¬داند و در مواردی یک فیلسوف در حد ارسطو و افلاطون و ملاصدرای خودمان است؛ که اغلب چیزهایی می¬گوید که من قادر به درکشان نمی¬باشم؛ تا جایی که وقتی توی چشم¬هایم نگاه می¬کند و میگوید (Repeat after me) گنگ و مبهوت نگاهش می¬کنم.
بخاطر همین هر وقت با منِ درونم تنها می¬شوم سعی می¬کنم با منطق¬تر باشم. یا حداقل اَدایَش را در بیاورم و حرف¬های قُلمبه سُلمبه بزنم. اون هم برایم از آرمان¬هایش می¬گوید و اینکه چه جوری باشم بهتر است.
همین منِ درونم که صحبتش را برایتان کردم یکبار که پای مرد و مردانگی وسط آمد اونم از اینورِ بوم و اونورِ بومِ از اینکه دوره قجر همه اون ورِ بوم بودند و الان همه اینرو بوم هست حرف زد. خُب دروغ هم نمی¬گفت بنده خدا.
پرسیدم: حالا وسط بومیا کجا اُتراق می¬کنند بریم سراغشون؟
گفت: بگرد بگرد که جوینده یابنده است.بگرد تا سوزنتا توی انبار کاه پیدا کنی.

♦♦♦♦♦♦♦♦♦

فصل آخر: بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارکم باد

خورشید وسط آسمان بود؛ جاده¬ی منتهی به خانه خلوت و سوت و کور؛ دسته چمدان توی قسمت بار آسیب دیده بود و کاملاً بالا نمی¬آمد. پاشنه کفش پای چپم شکسته بود، تایرهای چمدان قفل شده بودند و به جای اینکه روی زمین قِل بخورند کشیده می¬شدند( خواهش می¬کنم در بَک گراند ذهنتان یک آهنگ وِسترن بگذارید).
بله و من در کمال ناباوری سایه¬ی سواری بر اسب را کنارم دیدم. سرم را بالا آوردم و ناباورانه موشی سیبیل کلفت را با چکمه¬های چرمی سوار بر اسب دیدم. موش جستی زد و از اسب پیاده شد. من متحیر به موش می¬نگریستم، ببخشید لازم بود بگویم می¬نگریستم چون نگاه می¬کردم واقعا شایسته¬ی آن لحظه نبود. موش سیبیل کلفت جلوی من زانو زد و
گفت: زیبارو به کجا چنین شتابان؟
و من با لپ¬های آفتاب سوخته گفتم: خانه¬ی بابام!
گفت: دوشیزه¬ی رویائی قدم روی چشمانم بگذار و به خانه¬ی من بیا و بانوی خانه¬ی من باش که سال¬های زیادی است که به دنبال تو می¬گردم!
گفتم: که چی بشه؟!
گفت:تا چراغ خونم بشی؛ یکی یدونم بشی؛ تا با دمم توی چشمات سرمه بکشم
ودمی تکان داد یکدفعه قند در دل من آب شد. سپس دست در جیبش کرد و حلقه¬ای درآورد. من خودم را به آن راه زدم که یعنی از آن دخترها هستم که نمی¬دانم حلقه¬ی ازدواج چی هست چه رسد به اوهوم، دقیقا چشم و گوش بسته¬تر از من نیست؛ اصلا مگه روباه¬ها برای یک تیکه پنیر دم تکان می-دهند؟
گفتم: این چیه؟!
گفت:حلقه خوشبختیست حلقه زندگی است
(باز مجبور شدم خودم را به آن راه بزنم که یعنی من فروغ را نمی¬شناسم و که این حلقه¬ی بردگی و بندگی است.)
و درست در لحظه¬ای که حلقه را در انگشت مابین انگشت کوچک و آن انگشت بی نام و نشان دست چپم می¬گذاشت، طوق ننگین بی شوهری از گردنم باز کردند و تاج زرین شوهرداری بر سرم نهادند.
البته این پایان داستان نبود در مراسمی باشکوه جمعی از اقوم و بزرگان اعم از عمه طلعت و خاله کوبی و به خانه پدریم آمدند، جهت تبریک گفتن و ارتقای درجه پدر و مادرم، به پدرزن و مادر-زن.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم رضوان قاسمی‌اشکفتکی سلام
اثر شما را خواندم. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. طنز جاری در کار نشان می‌دهد می‌توانید داستان‌های طنز بنویسید که برای داستان‌نویس ویژگی بسیار خوبی است و علاقمندان به خواندن داستان‌های طنز کم نیستند اما شرط‌ این است که تمامی زوایا و ظرفیت‌های کار را درست بشناسید. داستان شما ماجرای دختری است که تحت فشار خانواده می‌خواهد ازدواج کند تا به اصطلاح از قافله عقب نماند. تلاش کرده‌اید شخصیت اول داستان شما، دختر طنازی باشد با کم و بیش شیطنت‌هایی ویژۀ خودش و اینطور که از لحن روایت او برمی‌آید قرار بوده این دختر در تفکر و در احساساتش با آدم‌های اطراف اندکی تفاوت داشته باشد چون به هر حال تلقی آدم‌های اطراف از ازدواج، برای او مضحک است و مدام در حال نیش و کنایه زدن و انتقاد کردن از دیگران است و ازدواج را نوعی طوق بر گردن می‌داند و حالا ماجرای مواجهه با کسانی که قرار است خواستگار او باشند، تعریف می‌کند. خوب تا اینجای کار درست است اما چند مشکل وجود دارد. یکی اینکه شخصیت‌پردازی ضعیف است و شخصیت محوری خوب درنیامده است. علی‌رغم تلاش برای طنازی، شخصیت راوی به لودگی پهلو زده است و گاهی از بس یک نکته را تکرار می‌کند مسأله به کلی لوث می‌شود و با وجود اینکه مدام دیگران را و طرز تلقی آدم‌های اطراف را به باد تمسخر و استهزاء می‌گیرد، خودش جور متفاوتی عمل نمی‌کند. خودش هم آدم به شدت منفعلی است که تبدیل به عروسک کوکی دیگران شده است و در عمل از پیروان تمام و کمال اطرافیان است. قدرت تصمیم‌گیری ندارد و در نهایت به آنچه دیگران برایش تعیین می‌کنند، تن می‌دهد. اگر قرار باشد آدم معترض و متفاوتی را نشان بدهید این تفاوت و یا عصیان و یا هرچه که اسمش را بگذارید، باید در عمل شخصیت و در روند پیشبرد داستان دیده شود وگرنه در سطح و در حد و اندازۀ شعار باقی خواهد ماند. نکتۀ دوم اینکه داستان به این همه فصل و به این همه آدم فرعی احتیاجی نداشت. اگر یکی از خواستگاران را از میان سایرین انتخاب می‌کردید و داستان روی برخورد راوی با همان یک خواستگار و ماجراهای پیرامون آن متمرکز می‌شد کار به مراتب بهترین از این می‌شد. در این صورت داستان انسجام بیشتری می‌یافت و مجال پرداخت جزیی‌تر و عمیق‌تر به داستان فراهم بود و این امکان به وجود می‌آمد تا داستان بتواند به لایه‌هایی درونی‌تر و قابل تأمل‌تر از این برسد. پیشنهاد می‌کنم این اثر را به عنوان تمرین کنار بگذارید. به مطالعه و تلاش و تمرین ادامه بدهید و روی انواع سوژه‌ها کار کنید. منتظر داستان‌های فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
رضوان قاسمی اشکفتکی » 13 روز پیش
سپاس فروان به خاطر زمانی که صرف خواندن و نقد داستان کردید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت