لزوم پرداختن به مضمون در داستان




عنوان داستان : عشق من کودک بمان دنیا بزرگت می‌کند
نویسنده داستان : رویا فرامرزی

شب بود. جاده بود.نور چراغ ماشین ها یکی پس از دیگری می تابید و با سرعت رد می شد.
هیلا با نوک انگشتش روی شیشه خورشید میکشید برای خورشیدش
دوتا چشم و دهان و لپ گذاشت شعاع های نور خورشید را به شکل خط های صاف کشید از همان ها که هر بچه ی شش ساله ای میکشد. چشمش به قرص کامل ماه افتاد با خودش گفت: چرا ماه داره همراه ما میاد؟
مادر داشت جزئیات مهمانی یک ساعت پیش را تعریف میکرد از مدل لباس مهری خانم تا مزه سالاد الویه شام. پدر ولی خسته بود نور ماشین ها به چشمش میخورد هر از گاهی حرف های مادر را با سر تایید میکرد.
-چرا ماه همراه ما میاد؟
کسی صدایش را نشنید.یکبار دیگر تکرار کرد.از آن دو که ناامید شد رو کرد به برادرش و او را صدا زد. هامون سرش به شیشه تکیه داده بود.مثل اینکه خواب بود. هیلا پر بود از سوال.
چرا شب میشه؟ چرا آسمون آبی ست؟ آخرین عدد یعنی چند؟ مادربزرگ چرا بر نمیگردد به خانه اش؟ لک لک ها چطور نوزاد های بی نوا را قاطی نمیکنند؟ شاید خدا شبیه آن پیرمرد موبلند فرش فروش باشد...
هیلا سعی میکرد با منطق خودش جواب دهد. هامون هم وقتی هم سن خواهرش بود با سوال هایش آدم بزرگ ها را کلافه میکرد. یک قفسه پر از کتاب های ژول ورن و هری پاتر داشت.هشت ساله که بود پدر برایش لباس مرد عنکبوتی خریده بود. آن را پوشید . از روی صندلی کامپیوتر شیرجه زد ، ناباورانه سقوط کرد و ساق دست راستش شکست.
تازگی ها خیلی ساکت و کم حرف شده مادرش دلشوره دارد پدر ولی میگوید به خاطر سن نوجوانی است.
هامون دوست داشت باور کند دایناسور ها در مرکز زمین زندگی میکنند. اما همین هفته پیش در درس تاریخ خواندند که دایناسور ها کاملا منقرض شده اند. خیلی دلش میخواست که باور کند زمین گرد نیست که تمام سیارات و خورشید و کائنات به دور زمین میگرددیا بهتر بگویم به دور اتاق هامون میگردد اما نظریه علمی ثابت میکند که ما فقط و فقط جز کوچکی از تمام هستی هستیم. خیلی کوچک!
آرام آرام فکر میکرد که تخیلاتش چقدر احمقانه بوده است.
این فکر را آقای مجد به سر هامون انداخت.نیم ساعت به زنگ مانده بود هامون حسابی حوصله اش سر رفته بود داشت نقاشی نبرد یک ابر قهرمان با یک دایناسور را روی کره مریخ میکشید که دستی با سرعت نقاشی را قاپید.نگاهی تمسخر آمیز به آن کرد و بعد مچاله اش کرد و انداخت سطل آشغال.زنگ تفریح هامون را کشیده بود گوشه کلاس و گفته بود: تا کی میخواهی به این مزخرفات بها دهی ؟ ریاضی بخوان جانم! ریاضی بخوان بزرگتر که شدی به کارت بیاید شغل آبرومند پیدا کنی کارمند دولت بشوی. حقوق ماهیانه بگیری .دفترچه بیمه داشته باشی .موجّه باش جانم!
شب از نیمه گذشته بود. دیگر مادر هم خوابش برده بود.هامون خواب نبود خودش را به خواب زده بود. صدای هیلا را میشنید جواب سوال هایش را میدانست. ولی دلش نمی آمد خواهر کوچکش را از دنیای رویاهایش بیرون بکشد. هیلا میخواست چیزی بگوید اما صدای بوق یک ماشین نگذاشت صدا هی بلند تر شد. نور چراغ اتومبیل روی صورتش افتاده بود. به پدر نگاه کرد مادرش جیغ زد هامون چشمانش را محکم بست. هیلا از پشت پنجره به ماه نگاه میکرد
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیزم سلام. داستان شما با یک عنوان پرطمطراق آراسته شده است. اینکه دنیا و سختی و تلخی‌اش آدم را بزرگ می‌کند و نباید عجله‌ای برای بزرگ شدن داشت. این عنوان این انتظار را ایجاد می‌کند که مضمون داستان باید چنین چیزی باشد یا دست کم نزدیک به آن. راوی داستان دانای کل است که با گفتن از دختربچه توی ماشین روایتش را شروع می‌کند. اما کمی بعد به کل دختربچه و جهان ذهنی او را رها کرده و سراغ برادرش می‌رود. جهش راوی دانای کل که به ذهن همه و قبل و بعد اتفاقات داستانی اشراف دارد، باید موجه باشد. زمانی که حس کردید بهتر است ادامه داستان با کشاندن روایت به شخص دیگر پیش رود، باید راوی و نگاه دوربین خود را به سمت دیگری معطوف کنید اما در داستان شما تغییر روایت از دختر به پسر هیچ کارکرد معناداری ندارد. سوالات ذهنی و عوالم رویاهای کودکانه دختر و رویاهای آرمان‌گرایانه پسر تا انتهای متن پیش می‌رود و متاسفانه به هیچ داستانی منجر نمی‌شود. گفتن از دنیای درون ذهن آدم‌های یک داستان باید منجر به روی دادن یک داستان شود. حتی داستان‌هایی که به‌طور کامل انتزاعی و درون‌ذهنی هستند، باید روند معناداری در راستای مضمون داستان داشته باشند. و در پایان تصادفی که رخ می‌دهد... سوالی که پیش می‌آید این است که چه چیزی دستگیر خواننده شده؟ خودتان را بگذارید جای خواننده داستان. که ابتدا کمی از دختر و ذهن پر سوال آن می‌داند و کمی از سوالات و سرخوردگی‌ها و افکار پسر نوجوان خانواده و بعد ماشین تصادف می‌کند. خب... بعدش چه؟ اصولا داستان شما تا پایان هنوز رخ نداده است. یعنی تا نقطه آخر متن داستان نگفته‌اید و متن شما برای رسیدن به نزدیکی حدود و مرزهای جهان داستان فاصله بسیار زیادی دارد. داستان کوتاه پیش از هر چیزی باید در خدمت انتقال مضمون باشد به این معنا که حرفی برای گفتن و اندیشه‌ای برای عمق بخشیدن در آن وجود داشته باشد که علت وجودی آن را موجه کند. شما بسیار جوان و در ابتدای راه هستید. باید تا می‌توانید مطالعه کنید و به هر کتاب و داستانی که می‌خوانید به چشم کلاس درس نگاه کنید. تغییر زاویه دید راوی داستان را با دقت پی بگیرید و بدانید چه زمانی باید راوی از شخصی یه شخص دیگری پرش داشته باشد. در مورد هامون و مواجهه معلم با نقاشی او شاید کمی زیاده‌روی کرده باشید. دست کم امروزه روز در مدرسه با بچه‌های خیال‌پرداز و اهل هنر اینطور برخورد نمی‌شود و مطمئن باشید هیچ معلمی برای شاگردانش غایت آرزویی که دارد کارمند دولت شدن نیست. این معلم و شاگرد و رابطه‌ای که توصیف کردید برمی‌گردد به دهه چهل و سی و نهایتا پنجاه. پس در شرح ماجرا هم به زمانه داستان مقید بمانید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت