ابهام بیش‌ازحد داستان را دچار مشکل می‌کند




عنوان داستان : قصابی با دستکش‎های نایلونی سفید
نویسنده داستان : پدرام حق‎دوست

جلال دکمه‎های پیراهن سیاهش را باز کرد و نشست روی مبل رنگ و رو رفته روبروی تلویزیون. دست دادن با سری آخر مهمان‎ها؛ آن هم بدون دستکش؛ حالش را به هم زده بود ولی بعد از سه بار شستن دست‎هایش حال بهتری داشت. بعد از سی سال این اولین شبی بود که باید سکوت همیشگی خانه را تنهایی تحمل می‎کرد. پی کاری برای انجام دادن می‎گشت، ترجیحا پر سر و صدا. خواست جارو برقی را روشن کند اما چشمش به قاب عکس سیمین و روبان مورب سیاهش افتاد. سیمین را از روی دیوار بغل زد و گرد و غبار نامرئی روی صورتش را گرفت. به فکرش رسید شال قرمزی که سیمین روز آخر به گردن داشت را بغل بگیرد اما شستن و خشک کردنش چند ساعتی طول می‎کشید. یاد مجری برنامه آخر شب تلویزیون افتاد. چهره‎اش با سیمین مو نمی‎زد، با این تفاوت که خانم مجری کمی قد بلند‎تر بود و بینی استخوانی داشت. سیمین با لحن دلخور گفته بود: « دماغش که عملیه، قدشم واسه پاشنه بلنده» حالا هر دو غیبشان زده بود. به جای برنامه آخر شب، اختتامیه بزرگ‎ترین جایزه سینمایی سال پخش می‎شد. مجری مراسم، پاکت طلایی رنگی را گشود و جوری اطوار آمد که جلال هوس حمام آب داغ کرد.
شرط اول قانون جذب کائنات: روی هدفت تمرکز کن.
شرط دوم قانون جذب کائنات: شرایط ایده‎آلت را تصور کن.
معلوم نبود کائنات چند نفر روی کت و شلوار براق مجری بالا آوردند که کار به شرط سوم نکشید؛ برق رفت و تلویزیون خاموش شد.
تنها لکه‎ افتاده به دامن خاموشیِ سالن، دایره نور روی صورت مجری بود. پاکت طلایی رنگ را گشود و با این‎ که از همه چیز خبر داشت چشم‎هایش را به شکل اغراق آمیزی درشت کرد. دست چپش را میان موی پرپشت روغن‎زده‎اش سر داد و لب‎هایش را غنچه کرد، کمی البته. صدای کسی از میکروفون کوچک توی گوشش گفت: «کم لاس بزن. بگو دیگه!» لبخند پت و پهن دیگری سمت تاریکی زد و با صدایی که عمدا خش‎دارش کرده بود گفت: «جایزه بهترین کارگردانی می‎رسد به...سهراب بازرگان برای فیلم...» جمعیت پیش از تمام شدن حرف مجری و روشن شدن چراغ‎ها و لوستر‎ها منفجر شد. سهراب بازرگان از میان کسانی که به احترامش از جا برخاسته بودند گذشت و از پله‎های سن بالا رفت، شال سرخ دور گردنش را بوسید و رو به آدم‎ها و صندلی‎ها تعظیم کرد. خانم سانتی مانتالی، با دو خط شره کرده ریمل رسیده به برآمدگی لب، بی‎آن که اشک‎هایش را پاک کند دسته گل رز بزرگی را پرت کرد روی سن. این‎بار صدای جیغ‎ها کرکننده شد. سهراب بازرگان بعد از خوش و بش با داورها و گرفتن سیمرغ سی سانتی‎اش، پشت میکروفون ایستاد و گفت: « ااا...این جایزه متعلق به کسیه که اگه نبود...بعد از اون بلایی که سر کار قبلیم آوردن همه چیز رو میذاشتم کنار...این جایزه برای سیمینه... سیمین نادری»
خبرنگار حین پرسیدن سوال، نگاهش به نقطه‎ای نزدیک سقف بود و دست‎هایش را طوری باز و بسته می‎کرد که انگار مشغول یاد گرفتن آکاردئون است: «آقای بازرگان...خواننده‎های ما مایلن که بیشتر از سیمین بدونن...شخصیت سیمین چه زمانی خلق شد؟ آیا درسته که سیمین نادری سمبلی از دگردیسی تفکر شما است؟ تفکری که زن‎ رو به عنوان ناجی قبول داره؟» سهراب خواست بگوید: «سیمین نادری یک زن واقعی است احمق‎ها. عاشق موی کوتاه، آرایش ملایم، چال لپ، ساعت بسته شده به دست راست، رنگ قرمز، بوی خمیردندان نعنایی، بستنی وانیلی، صدای فرهاد، فیلم‎های مهرجویی و داستان‎های گلی ترقی» در عوض موهای جوگندمی ریخته شده روی صورتش را فرستاد پشت گوش‎هایش و گفت: « شاید...کسی چه می‎داند؟» یکی از خبرنگار‎ها که پیشانی بلند و سر کچل خربزه‎ای داشت با لبخند بزرگی که امید بسته شدن آن تا گرفتن جواب دلخواهش نمی‎رفت پرسید: «این ایده که با نام گذاری برای یک سمبل این‎قدر باور پذیرش کنید چه‎طور به ذهنتون رسید؟» این یکی جای در رو نداشت، به فکرش رسید صاف و پوست‎کنده توی چشم‎هایشان زل بزند و بگوید: « ببینید، این سمبلی که حرفش را می‎زنید جان دارد و نفس می‎کشد. باز غیبش زده، درست. ولی اولین بارش که نیست. برمی‎گردد. حالا می‎خواهید باور نکنید. اصلا کون لق همه‎تان» اما خیلی خون‎سرد پاسخ داد: « قصه‎اش طولانی است.» سر تمرین گروه تئاترش قرار مصاحبه گذاشته بودند. از سال‎ها پیش آرزوی به صحنه بردن اقتباسی از «شازده احتجاب» گلشیری را داشت و حالا به مضحک بودن فلاش دوربین‎ها و صدای زنگ‎های اعصاب خردکن موبایل وسط اسباب و اثاثیه قجری دکور فکر می‎کرد. نگاهش خیره ماند به تصویر ناصرالدین شاه روی قوری، با آن سبیل‎های تاب داده و تاج پرجبروتش که زمرد هشتاد قیراتی داشت. تابلوها با نخ نامرئی کنار هم آویزان شده بودند. از پشت میز کهنه؛ جایی که نشسته بود؛ سالن خالی را نگاه کرد و شکل فردا تصورش کرد. شلوغ و پر از جفت چشم. آرزو کرد کسی با خودش بچه همراه نیاورد. از سیمین پرسیده بود: «هیچ وقت به بچه داشتن فکر نکردی؟» سیمین سرگرم بستن آخرین دکمه پیراهن، به تندی جواب داده بود: «مگه میشه فکر نکرده باشم؟» کاش نمی‎پرسید. سیمین این اواخر اعصاب درست و درمانی نداشت. حالا عذاب وجدان این یک سال و ده ماه یقه‎اش را گرفته بود یا چیز دیگری. چه فرقی می‎کرد؟ لب‎های یکی از خبرنگارها همچنان می‎جنبید. سهراب زیر لب گفت: «بر‎می‎گردد»
روزنامه با گیره چوبی از بند رخت آویزان شده بود. جلال به عکس سر و ته شده دو مرد نگاه کرد که رو به ردیف عکاس‎ها و پشت به ردیف پرچم‎ها، لبخند می‎زدند و دست‎های هم‎دیگر را فشار می‎دادند. یاد خفاش‎ها افتاد که چطور سر و ته آویزان می‎مانند و با چشم‎های ریزشان زل می‎زنند به دنیا. از این فکر چندشش شد. رطوبت اسفنج را سه بار گرفته بود و بعد کف غلیظ را آرام کشیده بود روی صفحه روزنامه. کاغذ کاهی رنگ که خشک شد خفاش‎ها را برگرداند و رفت سراغ صفحه پشتی؛ بخش هنری روزنامه و چند خط آخرش.
_ این ایده که با نام گذاری برای یک سمبل تا این حد باور پذیرش کنید از کجا شروع شد؟
_ قصه‎اش طولانی است...
_ طبق شنیده‎ها نقش شازده احتجاب را خودتان به عهده گرفته‏‎اید. تجربه متفاوت بازیگری آزارتان نمی‎دهد؟ و در کل تفاوت میان دنیای سینما و تئاتر؟ می‎دانید که خیلی‎ها انتقاد می‎کنند از ورود سینمایی‎ها به تئاتر.
_ برمی‎گردد... برمی‎گردد به ریشه آدم. ریشه من تئاتر بود. بازیگری تئاتر، کنار بیضایی و سمندریان جان کندم تا چیزی دستگیرم شد. خرده‎ای اگر هست اهالی سینما باید بگیرند.
_ به عنوان آخرین سوال؛ هواداران سهراب بازرگان منتظر فیلم جدید باشند یا نه؟
«نه!» جلال با غیظ محکمی که خودش را هم ترساند حرفش را زده بود. پیرمردی که می‎خواست صندلیش را با او عوض کند با تعجب نگاهی به دستکش‎های نایلونی سفید و رگ‎های باد کرده پیشانی جلال انداخت و مثل آدمی که کسی به شوخی‎اش نخندیده باشد نشست سر جای خودش. صدایی از بلندگو این اجرا را تقدیم کرد به درگذشتگان خانواده تئاتر در سال گذشته و بعد اسم تک تکشان را آورد. پیرزن بغل‎دستی؛ که دوست داشت جای جلال کنار همسرش نشسته باشد سر چرخاند سمت جلال و با صدای بلند گفت: «خدا فقط خوبا رو می‎بره» جلال جواب داد: «پس لازم نیست نگران خودتون باشین» چراغ‎های سالن خاموش شدند. بچه‎ای شروع به ونگ زدن کرد و گریه مثل مرضی مسری افتاد به جان دو سه بچه دیگر. فردا، عکس یکی‎شان روی دست‎های پدر؛ گوشه قاب دوربین عکاس بخش جنایی؛ ‎افتاد روی صفحه اول روزنامه‎ و پایینش تیتر زدند: «آخر همه شاهنامه‎ها برای سهراب تلخ است» چپی‎ها انداختند گردن راستی‎ها و راستی‎ها هم که مطمئن بودند کار خودی نیست انداختند گردن عوامل بیگانه. اسم جلال را گذاشتند قصاب و «قصاب» از همان روز وارد واژه‎نامه‎‎های سیاسی شد. جلال قصاب نبود، حتی نمی‎توانست ادای یکی‎شان را بیاید. تصور دست‎چرخاندن میان رگ و پی موجودی دیگر، همان‎قدر برایش آزاردهنده بود که نشستن میان کهنگی خانه‎های قدیمی گندبسته. خانه خانم هاویشام با آن بساط عروسی کپک‎زده و بوی نایی که از صفحه جادو هم می‎پیچید زیر دماغش کابوس تلویزیونی‎اش بود. پیش خودش فکر کرد زندگی سیمین هم شبیه خانم هاویشام بود؟ ساعت خاطره‎هایش؛ برای سی سال؛ روی عددی گنگ لنگر انداخته بود و این مرد که حالا از پشت میز خاک خورده صحنه، با قاب‎های خالی حرف می‎زد از راه رسیده بود و چرخ‎دنده‎های ساعت شروع کرده بودند به حرکت؟ هرچه بود و نبود دیگر اهمیتی نداشت اما فکر و خیال را نمی‎شود گذاشت پشت در خانه یا پشت پلک بسته. دوباره به روزنامه‎های فردا فکر کرد. عکسی از قاتل مجنون و وسواسی؛ با دستکش‎های سفید خونابه بسته و لباس‎هایی که از شدت تمیزی بوی خون را پس می‎زدند. تصویر وسوسه‎انگیزی بود برای فیلم‎سازها. شاید خودت بسازیش آقای بازرگان. تکه‎تکه‎هایت را بخیه بزنند و یکی به جای تو، از ته گلوی پاره شده‎ات داد بزند: «کات» خبرش مثل بمب می‎ترکد: «این کارگردان که چندماه پیش توسط فرد مجنونی به قتل رسیده بود در اقدامی غیرمنتظره شروع به ساختن فیلمی از قاتل خود کرد» اصلا کسی می‎پرسد فرد مجنون چرا با ده ضربه چاقو ( پنج‎تا به قلب، سه‏تا به شکم و دوتا به شاهرگ گردن) زده یکی را پاره پاره کرده؟ اصلا کسی می‎فهمد عشق چه‎قدر به وسواس چربیده که حاضر شدی طرف را سلاخی کنی؟ سردی تیغه چاقوی آشپزخانه، از روی جیب پالتو آزارش می‎داد. رطوبت نفس‎های جمعیت نشسته بود پس گردنش و دست‎هایش کم و بیش رعشه داشت. بازیگری با صندلی چرخدار آمد و با صدای نزاری رو به سهراب گفت: «شازده احتجاب هم مرد!»
_ احتجاب؟
_ پسر سرهنگ احتجاب، نوه شازده بزرگ. سل گرفته بود. خدا بیامرزدش.
سهراب خشک و بلند سرفه کرد. اسباب و اثاثیه قجری، قاب عکس‎های خالی، قوری‎ها و شمعدانی‎های ناصرالدین شاهی شروع کردند به لرزیدن. آن‎طرف‎تر پیرمرد و پیرزنی دست‎های هم را گرفته بودند و چشمشان به صحنه پایانی بود. پرده نمایش افتاد و گوشه دیگری از شهر، مردی، سه روز تمام شال قرمز تازه شسته شده همسرش را بغل گرفته بود و تاریکی صفحه تلویزیون را تماشا می‎کرد.
نقد این داستان از : قاسم فتحی
آقای حقدوست گرامی، سلام.

خواندن‌ داستان‌تان حس دوگانه‌ای از لذت و ابهام برایم به‌وجود آورد. از یک‌طرف، زبان و شخصیت‌پردازی خیلی‌خوب و دقیق و از طرف دیگر ابهام در اتصالات و موقعیت شخصیت‌های داستان. هرچند کمتر از ‌یک‌سال است که داستان می‌نویسید ولی متن، ایده‌ و این چرخش‌های داستانی نشان می‌دهد شما جنمِ داستانی دارید و خودآگاه و ناخودآگاه با جست‌وخیزهای روایی، کُنش خوانده‌شدن داستان را در مخاطب‌تان ایجاد می‌کنید. از آن‌طرف، داستان ایده‌ی مرکزی جذابی دارد و اسامی شخصیت‌هایتان را هوشمندانه انتخاب کرده‌اید و ارجاع‌هایتان در متن نشان می‌دهد به‌چیزی فراتر از نوشتنِ صرفِ یک‌داستان فکر کرده‌اید. بااین‌حال، مثلاً، متوجه نشدم که مجریِ بزرگ‌ترین جایزه‌ی سینمایی چرا باید درباره‌ی قوانین جذب حرف بزند؟ یا این‌که جلال کسی است که دلش می‌خواهد سهراب بازرگان باشد؟ آیا سیمین یک شخصیت تخیلی است یا کاراکتری سینمایی یا کسی‌که در ذهنِ جلال می‌زیسته؟ سؤال‌ها و ابهامات درباره‌ی کارتان زیاد است و البته گمان می‌کنم یکی از اهداف شما -و حتی موفیقت شما- تزریق این حجم از ابهام و ایهام است که باید بگویم کمی زیاده‌وری کرده‌اید. ما جلالی داریم که همسرش، سیمین، را از دست داده است. جلال بعد از رفتنِ مهمان‌ها یا شاید بعد از تمام‌شدنِ مجلس ختم، تلویزیون را روشن می‌کند تا برنامه‌ای را تماشا کند که مجری‌اش شباهتِ زیادی به سیمین دارد. امّا آن برنامه دیگر پخش نمی‌شود و به‌جایش اختتامیه‌ی بزرگ‌ترین جشنواره‌ی سینمایی درحال پخش است. جلال امّا دلش می‌خواهد هرطورشده مجری را ببیند و سیمین را تصور کند. تنها کدی که این‌جا شما به مخاطب‌تان می‌دهید رفتن برق است و خاموش‌شدن تلویزیون و این یعنی انتقال داستان به ذهن جلال. از این‌جا به بعد ظاهراً جلال باز هم کوتاه نمی‌آید و همچنان می‌خواهد سیمین را هرجایی که تخیل و تصورش بِکشد با خودش همراه کند؛ مهم نیست که تلویزیون آن مجری را نشان نمی‌دهد امّا شما باقی داستان را به‌درستی با دو عنصرِ رؤیاساز یعنی سینما و تأتر جلو برده‌اید و هم محمل و مُسکنی ساخته‌اید برای دلِ داغدیده‌ی جلال. پیشنهاد می‌کنم در وهله‌ی اول کدهای به‌ظاهر بی‌اهمیت امّا راهگشایی مثل «شال قرمز» یا روزنامه‌ای که با گیره به‌طناب آویزان شده را در داستان بیشتر کنید؛ نه توضیح واضحات بدهید نه کلیّت داستان را از وضع فعلی‌اش خارج کنید. لایه‌های داستان‌تان نیاز به تفکیک دارند. حدس می‌زنم خط روایی که، قبل از نوشتن، در ذهنِ شما وجود داشته روایت درخشانی بوده امّا شما موقع نوشتن به‌تنها چیزی که فکر نکرده‌اید مخاطب این داستان است. محذوفات تکنیکی این کار شاید داستان را دچار پیچیدگی‌های لذت‌بخشی کرده ولی بیش‌ازحد است و خواندنش را مشکل و یک‌جاهای غیرقابل‌فهم کرده است. کاری کنید که مخاطب با چیدمان روایی داستان لاأقل به بخشی از حقیقت شخصیت‌ها دست پیدا کند و از خواندنش لذت ببرد نه این‌که دست‌آخر و حتی با قرار دادن بعضی از کدها باز هم چیزی دستگیرش نشود. راستی بد نیست داستانِ آخرِ مجموعه‌داستانِ «کتاب ویران» ابوتراب خسروی را نگاهی بیندازید. حتی می‌توانید به سه‌گانه‌ی «داستان کوتاه در ایران» که نشر نیلوفر از آقای حسین پاینده منتشر کرده هم سر بزنید و بخش داستان‌های پست‌مدرن را مطالعه کنید. خیلی خیلی به‌کارتان می‌آید و می‌توانید از پیشینه‌ی نوشتن چنین کارهایی در نثر فارسی اطلاع کافی پیدا کنید.
امیدوارم بازهم داستان‌های متفاوتی به خوبیِ «قصابی با دستکش‌های نایلونی سفید» بخوانم.

موفق باشید.

منتقد : قاسم فتحی

متولد سال 69/ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی/ روزنامه‌نگار و نویسنده‌‍‌ آغاز فعالیت از سال88 در روزنامه‌ی «شهرآرا»ی مشهد. دبیر بخش مستندنگاری نشریه‌ی «میلان»، ضمیمه‌ی فرهنگی هنری روزنامه‌ی «شهرآرا». همکاری کوتاه با دو نشریه‌ی «خیمه» و «اندیشه‌پویا»



دیدگاه ها - ۴
پریسا دوستی » 10 روز پیش
با سلام باید بگم که داستان خیلی جذابی بود و مخاطب رو از خوندن خسته نمی‌کرد.یکی دیگه از چیزهایی که درباره نوشته هاتون جالبه تکراری نبودن ایده ها و نحوه ی داستان پردازیتونه که باعث میشه حتی برای چند بار خوندن هم کاراتون جذاب باشه
پدرام حق‎دوست » 9 روز پیش
بسیار ممنون سرکار خانم دوستی.
فائزه فلاحی » 11 روز پیش
با سلام جناب حق دوست ایجاد کشش در خواننده از جمله نکات مثبت داستان شماست، قلم شما ازین جهت بسیار برام متفاوت جلوه کرد که وقتی که داشتم داستان رو می‌خوندم حس می‌کردم وارد اتاق تو در تویی شدم که باز شدن درها نیاز به رمزگشایی داره و این سطح از پیچیدگی و ابهام نشان از خلاقیت بی نهایت شماست، لذت بخش بود و متشکرم از شما
پدرام حق‎دوست » 10 روز پیش
خیلی خیلی ممنون خانم فلاحی. نظر لطف شما رو میرسونه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت