مکان در داستان، راوی کودک و چیزهای دیگر




عنوان داستان : مروارید سیاه
نویسنده داستان : نسیم امیدی

از پشت پرده اتاق که جای در آویزان شده سرک می کشم و زل می زنم به او که رنگ پوستش با همه فرق دارد. تیره تر از روز اول شده اما هنوز مثل قابلمه هایی که مادر دو لا سیمشان می زند و دست آخر می گذارد کنار آنهای دیگر روشنی پوست سوایش می کند. مادر بلندترین آینه خانه را گذاشته توی پذیرایی و لباس های سریر را تن آوا می کند. آوا از توی آینه مرا می بیند و لبخند می زند، پرده را می اندازم.
یک شب همان سیمی را که مادر ته قابلمه هایش را با آن می سابد انداختم توی صابون و کشیدم روی پوست دست و بازو و صورتم، همان اوایل که آوا را آورده بودند، همان موقع که سر تا پا مشکی تنش بود و بیشتر سفیدی اش توی چشمم می زد. صبح فردا که مادر زخم های روی دست و صورتم را دید، من را برد پیش ننه آیه. پهنم کرد روی زمین، چشمم را بسته بودم که نبینم ننه چطور ورد می خواند و مهره ها را می ریزد دورم. بعد هم که رسیدیم خانه، هر چه منتظر شدم مادر چیزی بمالد روی زخمم نکرد، فقط چند تکه کاغذ را فرو کرد توی خاک گلدان های خانه و گذاشتشان روی طاقچه ی هر پنجره.
صدای سریر می آید: "چقد شبیه مو شدی!"
و می خندند. این چند ماه امینه، زیاد می آید این جا، از وقتی آوا آمد پیشمان. گاهی که آوا نبود می نشست کنار مادر، صدایشان را نمی شنیدم فقط با گوشه ی آویزان چارقد اشک هایش را پاک می کرد. فکر می کنم برای خاطر عمو فایز بود. عمو را یادم نیست، آخرین بار که آمده بود دو سال بیشتر نداشتم، اما می دانستم گریه ها برای عمو فایز است. این را از لابلای حرف های سریر فهمیده بودم. توی بزرگترین اتاق خانه برای من و سریر و آوا جای خواب انداخته بودند، سریر قیف های حنا را داده بود دست آوا و ساق لخت پایش را دراز انداخته بود جلوی او که برایش نقش بندازد و آوا هیچ نقشی بلد نبود.
-"مهم نیس بُخدا، خودوم گفتُمت بزنی، حنای عروسیم که نیس."
آوا پرسید: "چرا زن عمو اصرار داره همین که درست تموم شد، دانشگاه نرفته با نادر عروسی کنی؟"
-"می ترسه مث عمو فایز خدابیامرز هوایی شم."
نمیدانستم هوایی شدن یعنی چه اما سریر گوشه لب باریکش را گاز گرفت و گفت: "آخه بوآت و امینه قبل اومدن عمو به تهران اسمشان رو هم بود."
وقتی هم آوا نشست به نقش انداختن، سریر گفته بود بیشتر فامیل، مادر خدابیامرزش را دوست نداشتند، آخر امینه را دختر خوب و سر به راهی توی فامیل می شناختند که سال ها منتظر ماند عمو فایز درسش که تمام شد، بیاید و با او عروسی کند. آوا گریه می کرد و حنای ساق سریر نصفه کاره مانده بود. بعد هم سریر از عمو فایزی گفت که من هیچی از او یادم نبود، می گفت حتما عمو فایز مادرش را خیلی دوست داشت که قید کل فامیل را زد و بعد از عروسی فقط دو بار آمد بندر.
آوا همه اش گریه می کرد، تا وقتی که چشم هایش مثل دو تا توپ صورتی شد، بعد گفت:"حیف، کاش لااقل امینه انقدر زن خوبی نبود." و خلخال پایی را که صبح همان روز امینه برایش خریده بود، نشان سریر داد. سریر خلخال را که دید جوری زل زد به آوا که حس می کردم شبیه من می شود، شبیه این روز هایی که وقتی زن دایی امینه خانه مان بود و ته توجهش هم به من نمی رسید.
امینه زن خالو حامدم بود، لاغر اندام و سبزه، همیشه لباس های خوشرنگ به تن داشت، تا قبل آمدن آوا هر وقت می آمد صورتم خیس بود، هی مرا می بوسید و می نشاند روی پایش و خوراکی های خوشمزه می ریخت کف دست های کوچکم، آنقدر که مطمین بودم اگر بچه ای هم داشت اندازه من دوستش نداشت. اما حالا که می آید همیشه مشکی می پوشد و حواسش زیاد به من نیست، و همه ی بوس های من سهم آوا شده. در جواب سوال هایم مامان همیشه می گفت اجاقش کور است، نمیفهمم، اجاق ها که چشم ندارند. بعدها که خالو حامد یک زن دیگر گرفت دیگر نگفتند این زن دایی جدید اجاقش کور است، اصلا دیگر حرفش را نزدند.
آوا با پیراهن و شال سریر پرده را کنار می زند -"بهم میاد ساهره؟"
پوست سفیدش را اولین بار بود توی شال گلدار می دیدم، خندیدم، او هم به دندان های یکی در میانم خندید.
یک شب از مادر پرسیدم "خالو حامد چرا یه زن دایی دیگه برا ما آورد؟" مادر گفت "سی خاطر بچه.".
چهار طاق دراز کشیده بودم زیر سقف تابستان نشین خانه و توی تاریکی زل زده بودم که این را گفت. لابلای حرف های مادر هر چه بیشتر غلت می زدم، بیشتر فرو می رفتم. مگر خود من از مروارید توی صدف نیامده بودم؟ یعنی دایی این همه رفته دریا یک مروارید پیدا نکرده بود؟ اگر پیدا می کرد، دیگر لازم نبود زن دایی امینه هی برود پیش ننه آیه و هی از چیزهایی که ننه می دهد بخورد، یا که دایی زن دیگری بگیرد و باز هم همین ها.
چند روزی از اینکه آوا لباس های رنگی تن می کرد گذشت که بابا از قطر آمد. قهوه خانه ای لم داده بود به پشتی و پوست تخمه ها را می ریخت روی سفره، نشسته بودیم پای فیلم هایی که همیشه با خود می آورد. فیلم پر بود از دختر هایی که پوستشان بیشتر همرنگ آوا بود و لباس هایشان برق می زد، می پرسم -"ای چه فیلمیه بوآ؟"
آوا گفت: "اینا دخترای عربن که ..."
و بابا بی اعتنا به جواب آوا پوست تخمه را تف کرد توی سفره: "اَ بین ای دخترا، میخوان خوشگله رو انتخاب کنن بوآ."
مادر که بافت موهای من را باز کرده بود و شانه می زد، مشتی از آن را محکمتر کشید: "ای نادرم میخواستی سی خودت ببری که اینارو نشونش بدی؟" و چین انداخت توی پیشانی بلندی که سریر را شبیه اش می کرد.
-"نادر که شده بچه نداشته حامد و امینه، از صب تا شب، شب تا صب سر اسکله اس، به کارُم نمیاد راحله، باس آوا رو ببرم."
این را که گفت خندیدند، مادر همانطور که می خندید زیر لب "استغفرلله" می گفت. سریر پا شد، دامنش را توی سفره تکاند، رفت سمت بزرگترین اتاق خانه، نخندیده بود. رفتم دنبالش، از توی صندوقچه یک جعبه ی کوچک بیرون کشید و بازش کرد.
-"او چیه سریر؟"
نگاهم کرد -"مرواریده دیگه!"
-"اَ کجا آوردی؟"
لب هایش را جمع کرد -"نادر داده سی مو."
مروارید را انداخت توی دستم، سیاه بود و گرد -"میخوایش چیکار اینو سریر؟"
-"میترسُم امینه نادر رو برا آوا بخواد، هر چی باشه پسر کوکاشه شاید باهاش راجب آوا حرف بزنه."
دست و پا می زدم توی حرف های قدیم مادر "اَ مروارید اومدی دیگه، تو، سریر، سعید. اصن نه فقط مو، هر کی بچه داره یه مروارید پیدا کرده خورده."
-"میخوای بوخوریش؟"
سریر صندوقچه را می بندد -"فردا تو غذای بوآ رو ببر اسکله، مو بُرُم پیش ننه آیه."
از گوشه ی پرده به آوا نگاه میکنم، لب های صورتی اش را غنچه کرده که پوست تخمه را مثل بابا تف کند توی سفره، تا قبل آن روز که از نیسان بابا پیاده نشده بود، خیال می کردم فقط کافیست یک مروارید بخوری تا بعد شکمت باد کند و بچه از تویش بزند بیرون، اما آوا را که با آن پوست سفید توی آن لباس های مشکی دیدم ...
مروارید را انداختم توی جعبه -"اگه جا تو بودُم سفیدشو میگرفتُم."
-"رنگش مهم نی که، تازه، سیاهاش گرونترن."
فردا که از اسکله آمدم، سریر رسیده بود خانه و داخل آشپزخانه چهارزانو نشسته بود و شربت توی پارچ را هم می زد، نشستم و زل زدم به شکمش، می دانستم رفته پیش ننه آیه و مرواریدش را هم برده. قاشق را رها کرد توی پارچ و ایستاد.
-"چته ساهره؟"
هنوز چشمم به شکمش بود -"مرواریدت کو؟"
هیس غلیظی کشید -"به هیشکی از مروارید نوگوها."
عرق از لابلای موها لیز می خورد توی پیشانی کوتاهم که شبیه پدر بود، سریر یک لیوان از شربتی را که هم زده بود برایم ریخت و باقی را برد برای امینه و مادر که نشسته بودند توی تالار. دانه های سیاه توی شربت چرخانک بازی می کردند و بی هوا مثل مرواریدهای سیاه، که سریر یکی شان را داشت، توی ماتی شربت محو می شدند. پاهایم را کشیدم توی بغلم و زل زدم به سریر، حتما همین روزها شکمش باد می کرد.
دو روز است که با فکر مروارید می خوابم و بیدار می شوم. از همان دو روز پیش که نهار بابا را بردم اسکله مامان هی خاکشیر حل گرفت و به زور ریخت توی دهانم، می گفت گرمازده شده ام. خواب دیدم سریر مروارید را گذاشت توی دهان و یک لیوان از همان شربت های دانه سیاه سر کشید، بعد یکهو موج های اسکله بلند و بلندتر شد، امینه همرنگ این چند ماه مشکی تن داشت و نشسته بود زیر موج ها، سریر روی ساحل بالا آورد، زمین پر شد از دانه های گرد و براقی که قِل می خوردند توی دریا، امینه توی موج ها گم شد. این دو روز دنبال مروارید گشتم، توی صندوق نبود، حتی توی خاک گلدان ها. از سریر پرسیدم، گوشم را کشید که توی کارش فضولی نکنم. هی منتظر بودم شکمش باد کند ولی نمی کرد.
-"اگه نخوردیش پَ چیکارش کردی؟"
-"تو فضولی مونو نکن، غلط کردم سی تو گفتُم اَصَن، اه."
آوا هر روز کادوهای امینه را تنش می کرد، همه شان قشنگ بودند، گاهی به خیالم می رفت اگر من دختر امینه بودم همه این کادوها برای من می شد. اما سریر انگار کادوها را دوست نداشت، خیلی وقت بود با آوا اسکله هم نمی رفت. تا آن روز صبح که خالو حامد اول سحر آمد و به مادر سپرد امروز را پیش امینه باشد، مادر همان اول صبحی چارقدش را سر کرد و رفت، شب که آمد خانه فکری بود. به سریر گفته بود امینه مدام تب دارد و خواب ندارد، حتی گفت زن دایی دوست دارد آوا را ببرد پیش خودش. موهایم را دور انگشت حلقه کردم، یاد مروارید سریر و حرف های آن روزش افتادم -"ینی می خواد آوا عروس نادر بشه؟"
مادر و سریر که سرشان را انداخته بودند توی صافی پر از خرما و تا آن لحظه حتی ندیده بودند آنجا نشسته ام یکهو سرشان را چرخاندند سمتم،پیشانی های بلندشان پر چین شده بود.
-"وا، نادر اسمش رو خواهرته، ای چیه میگی؟"
-"خو عمو فایزم قرار بود با زن دایی عروسی کنه."
سریر اخم هایش را انداخت توی هم و گفت گنده تر از دهانم حرف می زنم. بعد مادر باز هم از زن دایی گفت، از اینکه همش خود خوری می کند و می گوید نمی خواسته آوا یتیم شود. حتی گفت دستش را بوسیده که اجازه دهد آوا برود پیش او. شب همه این ها را برای بابا تعریف کرد، بابا فقط دست کشید به ته ریش خاکستری چانه و گفت "مو که از کار شما زنا سر در نمیارُم، پسر کوکای موعه، به امینه چی آخه؟"
صبح اما مادر دست آوا را گرفت و رفت خانه خالو. ظهر نشده بود که نادر آمد، وقتی صدایش را شنیدم دویدم پشت در دولنگه ی چوبی، روی پاهایم بلند شدم و از توی شیشه نادر را دیدم که مثل همیشه نمی خندید و صدایش بلند بود. استخوان برجسته ی گونه اش با ته ریش پر شده آفتاب می گرفت. صدایش بلند بود و دست هایشدر هوا سرگردان. وقتی دیدم دستش را برد سمت سریر ترسیدم، سرم را از گوشه ی در بیرون کشیدم و زل زدم به آنها که همان پایین پله ها، روی کاشی های رنگ پریده حیاط ایستاده بودند. صدایش را باز هم بالاتر برد.
-"یعنی تو به مو شک داری؟"
من را که دید شانه های سریر را ول کرد، بعد انگار دویده باشد توی حرف های خودش منِ همرنگ در را ندیده گرفت و ادامه داد -"نگار گفته بود مروارید و دادی که بندازه تو لباسام، مو باور نکردُم. منِ خر و بوگو. نه آخه می خوام بدونوم، ینی همه عقل و احساس مو وصله به شر و ورای ای ننه و یه مروارید؟"
سریر چنگ می انداخت گوشه ی پیراهن کمرچین دار قرمزی که تن داشت و ساکت بود. نادر مچ دست سریر را که به دامن گرفته بود کشید و چیزی گذاشت کف دستش. -"ای مروارید و داده بودُم که گردنبندش کنی بندازی گردنت، نه ای که از لا زیر شلواریام پیداش کنُم."
سریر گوشه ی لبش را با دندان نیشگون میگرفت، مثل وقت هایی که خنده مان می گرفت و سقلمه می زد به پهلویم که نخندم و بعد خودش دندان می انداخت گوشه ی لبش. نادر رفت سمت در و ایستاد، خودم را کشیدم تو و از پشت شیشه نگاهش کردم، فقط سری تکان داد و رفت. بعد آهسته آمدم روی ایوان پشت نرده ها ایستادم. سریر همان پایین روی اولین پله نشست و مشتش را بازکرد و مروارید را قِل داد روی پله ی خشتی -"بیا، اینم او مرواریدی که دنبالش بودی." پله ها را پرواز کردم.
خالو حامد یک سبد پر از ماهی را آورد خانه مان، زن دایی امینه هم همراهش آمده بود. آوا و سریر بعد مدت ها امروز با هم رفتند اسکله که وقتی آفتاب می افتد روی خط شط آنجا باشند. مروارید را توی سینی انداخته ام و می چرخانم. زن دایی امینه کنار مادر نشسته است، دیگر مشکی تنش نیست، اما باز اشک افتاده زیر پلکش. نشسته اند توی تابستان نشین و یک سفره انداخته اند وسطش، از سبد زرد یکی یکی ماهی ها را می ریزند داخل تشت.
امینه کارد را روی پولک های ماهی سُر می داد -"وقتی که دیدُم حامد نمی تونه بچش بشه از فایز کفری شُدُم. از ای که خوشه با زنش، از ای که آوا رو داره."
دماغش را کشید بالا -"خدا شاهده اصلا راضی نبودوم ایطور بشه. راضی به یتیم شدن ای طفل معصوم نبودُم."
مادر که یک ماهی را خوابانده بود روی تخت و فلس هایش را می کند سر تکان داد -"ننه آیه که خدا نیست امینه، یه کاغذی برات نوشته و تمام، تو چرا هی خودتو انداختی زیر سوال نکیر منکر."
امینه یک تکه کاغذ تا شده را از گره چارقدش در آورد و گرفت رو به مادر -"نمیدونوم چیکارش کُنُم. نه میتانُم بسوزونُمش نه پارش کُنُم."
مادر جوری زل زد به کاغذ که سفیدی چشم هایش هی بیشتر از قاب می زد بیرون، بعد ماهی را رها کرد روی تخت و با گوشه آستین عرق پیشانی بلندش را گرفت. -"چرا آوردیش ایجا امینه؟ ای چیزا نحسه، سیاهه."
گوشه افتاده چارقدش را با انگشت کوچک جا داد زیر سنجاق و بلند شد، کاغذ را مچاله کرد و انداخت توی سطل زباله ای که تا خرخره خفه بود.
مروارید را تندتر چرخاندم که مادر نفهمد زیر چشمی نگاهشان می کنم. آنقدر چرخاندم که مروارید از روی سینی قل خورد بیرون. دنبالش دویدم، رسیدم کنار زباله ها. کاغذ مچاله که حالا فلس و بوی ماهی به تنش نشسته همانجا بود، می دانستم باز هم خط خطی های ننه آیه است و مادر خوشش نمی آید آنها را ببینم. اما من از خود ننه می ترسیدم نه خط خطی هایش، کاغذ را برداشتم و قبل از آنکه مادر بفهمد از خانه زدم بیرون.
آوا و سریر نشسته بودند روی ساحل، نادر هم کنارشان بود و سنگ ها را پرت می کرد توی دریا، آفتاب لم داده بود انتهای افق. کاغذ را باز کردم، اینبار ننه روی کاغذ نقاشی کرده بود. یک حیوان با دو شاخ، که نوشته های ننه مثل پشم بدنش را پوشانده بودند، حیوان شاخ دار زل زده بود توی چشم من. نترسیدم، می دانستم ننه چیزی بلد نیست و خط خطی هایش زوری ندارد. اگر بلد بود، به جای کاغذهای خط خطی چیزی به مادر می داد که بمالد روی زخم سیم ظرفشویی ام و زودتر خوب شود.
مشتم را باز کردم و مروارید را پیچیدم توی کاغذ، نادر باید یک سفیدش را به سریر بدهد. رفتم توی دریا، آب رسید تا بالای نافم. مشت را کشیدم عقب و پرتش کردم، خیلی دور نیافتاد، چند باری روی موج ها بالا و پایین شد و بعد توی آب فرو رفت. دویدم سمت سریر و آوا و نادر. سریر دستش را سایه بان نارنجی غروب کرد.
-"تو ایجا چی میکنی ساهره؟ لباسات چرا خیسه؟"
تمام مسیر خانه تا ساحل را دویده بودم، و ته مانده ی زورم را مشت کردم و با مروارید انداختم میان موج ها، دیگر توانی برای حرف زدن نداشتم -"رفته ... بودوم ... تو دریا."
-"که چی بشه؟"
نادر که مثل دیروز کفری نبود نیشش باز شد: "نُکُنه با لباس رفته بودی شنا؟"
سه تایی خندیدند.
با همان لباس خیس نشستم روی پایش -"نه ... رفتُم ... مرواریدِ سریر و ... بندازُم تو دریا."
سریر و نادر لب ورچیدند، نادر راست نشست -"چیکا کردی تو؟"
به آوا که حالا شلیک جدیدی به تیر بار خنده اش داده بود زل زدم -"خو یه سفیدشو براش بیار."
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان، فضاسازی فوق‌العاده‌ای دارد و باورهای عامیانۀ جنوبی را به خوبی از زبان یک کودک، نشان داده است. ننه آیه و دعانویسی‌هایش، روابط خانوادگی، رسوم ازدواج، نحوۀ گذران و اوقات فراغت، ... همگی از نکاتی هستند که در این اثر داستانی به آنها پرداخته شده و از آنها برای فضاسازی داستان استفاده شده است. این، مزیت اصلی داستان است که یک فضای کاملاً بومی و ایرانی را برای نگارش اثری داستانی ساخته. طوری که خود این فضا، تبدیل به یکی از ارکان داستان شده و بدون آن، داستان ناقص و بی‌معنی خواهد شد. این، همان مکان‌محوری (placing) است که در کلاس‌های داستان‌نویسی از آن یاد می‌شود. مکان همیشه در داستان حضور دارد و با زمان دو عنصر به هم پیوسته هستند که پایه‌های داستان را تشکیل می‌دهند. اما در اغلب داستان‌های ایرانی، مکان‌ها بدون هویت هستند. یعنی اگر مثلاً به جای شهر/ محله/ خیابان الف که نویسنده به عنوان محل وقوع داستان انتخاب کرده، شهر/ محله/ خیابان ب را هم بگذاریم هیچ اتفاقی برای داستان نمی‌افتد. اما مکان داستان می‌تواند از این هم فرارتر برود و تعامل شخصیت‌ها و ارتباط حوادث با مکان طوری باشد که نقش پررنگ‌تری به مکان بدهد و مکان را به فضا تبدیل کند؛ فضا مجموعه مکان‌های داستان است، به علاوه روابط میان آن مکان‌ها با حوادث و شخصیت‌ها. اتفاقی که در این داستان شاهدش هستیم، همین تبدیل مکان به فضا و استفاده از آن برای فضاسازی داستان است. امتیاز اصلی داستان هم همین است.
مزیت دوم اثر، حفظ زبان مناسب برای راوی آن، یعنی یک کودک است. انتخاب و حفظ لحن مناسب برای این راوی در طول اثر، با کمک گرفتن از خصوصیات و کنش‌های کودکانه که در ابتدا و انتهاب اثر جاگذاری شده‌اند (تلاش برای روشن شدن پوست توسط سیم ظرفشویی در ابتدا / به دریا انداختن مروارید در انتهای داستان) کودکانگی راوی را حفظ کرده است.
اما اگر بخواهیم ایرادی به این اثر بگیریم، روابط پیچیدۀ شخصیت‌ها با همدیگر است، بخصوص چون راوی یک کودک است و ماجرا را با زبان کودکانه شرح می‌دهد، گنجاندن شمار زیادی از شخصیت‌ها و روابط در داستان چندان موفق از آب درنیامده است. طوری که باید چند بار داستان را مرور کرد تا از روابط علّی و معلولیِ داستان سر درآورد. بنابراین پیشنهاد می‌کنم یا برای این داستان راوی کودک را کنار بگذارید، یا از روابط ساده‌تر و تعداد شخصیت‌های کمتری استفاده کنید. بجز این نکته، داستان کار موفقی است و نمونۀ یک اثر بومیِ خوب و قابل استفاده در کارگاه‌های داستان.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت