به خواننده احترام بگذارید




عنوان داستان : جاده 47
نویسنده داستان : نرگس دهنادی

حنان توی مغازه ام جنار قل خورد و روی حصیر بافی ها خودش را غلتاند. از یک گلیم به روی گلیم دیگر پرید و از شدت خوشحالی جیغ زد. به هر طرف که می رفتم از طرف دیگر بیرون می آمد و هرچه تلاش میکردم جلوی شیطنتش رابگیرم بیهوده بود.
ام جنار از دور زیر چشمی نگاهی کرد اما مثل همیشه حرفی نزد قشقرق به پا شود .انگار تمام حواسش به حرفهایی بود که زیر لبی و مخفیانه به مامان میزد.
نمی دانم چه چیزی پشت حصار دستش به مادرم گفت، اما با شنیدن آخرین حرفش حسابی او را بهم ریخت. طوری که از شدت عصبانیت چشمانش سرخ شد و از دور به من خیره شد و در ادامه نگاهش یکباره خروشید و به سمتم هجوم آورد و گفت: "دختر بی عرضه نمی تونی از پس یه بچه 2ساله بربیای." .بعد هم بلافاصله حنان را بغل کرد و از مغازه بیرون زد و به سمت بازار راه افتاد.حالش غریب بود.
چند راهرویی از مغازه ام جنار دور شدیم اما حتی زرق و برق خیره کننده مغازه های بازار مجذوبش نمی کرد انگار نه می شنید ... و نه می دید. با خودش حرف میزد وگویی انبوهی از کلمات بین مغز و زبانش مثل دسته ای مگس بالا و پایین میرفتند و عصبی و کلافه کرده بودند.
رو به مادر کردم و گفتم : مامان چی شده ؟
تا حرف من را شنید انگار از خواب پریده باشد با حالت گیجی نگاهم کرد و بدون توجهه به سوالم گفت :
- زود باش بریم خونه مدلین
***
مادرم آشفته و دل نگران توی سرسرای خانه قدم زد. یک لحظه نشست اما دوباره طاقت نیآورد و به سمت تلفن رفت و دوباره شماره بابا را گرفت، وقتی که نا امید شد تلفن را سرجایش کوبید؛ روی گبه رنگ پریده ای کف اتاق پهن شده بود نشست و عاجزانه به پنجره اتاق خیره شد .
پس از چند دقیقه سکوت دوبار بلند شد واما اینبار کمی گوشی روی گوشش جابه جا کرد و بعد از آن بیشتر آن را به گوشش چسباند ، انگار یک سیم نامرئی از آن به قلبش متصل بود، اما این بارهم کسی جواب نداد.همانطور که به طاقچه تکیه داده بود با صدای لرزان و بی رمق صدایم کرد و گفت :
-مدلین برو سیده زینب رو بیار اینجا...
***

بدون اینکه حرفی بزنم به سرعت سمت خانه سیده زینب رفتم و با عبور از کوچه ها ، محله را بدون وجود بابا تصور کردم.وای نه ...حتی دیدن سایه تک درخت جلوی درب خانه در این شب ظلمات هم وحشتناک بود.
به خانه سیده زینب رسیدم.در خانه اش مثل همیشه باز بود و صدای هیاهوی بچه های همسایه که توی خانه اش بازی میکردند از پشت در شنیده می شد.
وارد حیاط شدم. چراغ اتاق سیده زینب روشن بود بی اختیار نگاهم به پنجره اتاقش قفل شد صدایش کردم و موج صدایم توی حیاط بزرگ خانه اش گم شد. در اتاق سیده زینب باز شد و او با همان جامه سفید رنگ همیشگی اش مثل ماهی که از پشت ابربیرون آید در آستانه در ظاهر شد.
***
سیده زینب به سمت مادر رفت و شانه هایش را نوازش کرد گفت : الان وضعیت موصل خیلی بده ... حتما توی اون هم همه موبایلش رو دزدین ...شاید هم ...
حرفش نیمه تمام مانده بود که مادرم بلند بلند های های گریه کرد و گفت شایدم کشته شده باشه ...
از صدای گریه ای مصیبت باری که توی سرسرا خانه پیچید حنان بیدار شد و من با خودم گفتم ای کاش سیده زینب را به خانه نیاورده بودم.
سیده زینب سردرگم از این همه پریشانی شده بود و برای آنکه اثری از ترس و سردرگمی بر چهره اش نمایان نشود به عربی شروع کرد به ذکر گفتن....و انقدر تکرارشان کرد که ناخود آگاه گریه مادر قطع شد و آرام گرفت.
سیده زینب رو به مادر کرد گفت : سرت را سبک کن. تاصبح نشده خبری می شود. و مادرم بی چون چرا مثل بچه ها سرش راروی پاهای سیده زینب گذاشت و در حالی که دانه های اشک چشمانش روی دستان چروک پینه بسته سیده زینب می لغزید به خواب رفت.چند ثانیه بعد تنها صدای هق هق نفس های بریده بریده ی مادر بود که در فضای نیمه تاریک خانه می پیچید.
***
از لای پتوی که روی سرم کشیده بودم در کور سوی نوری که از چراغ روشن توی حیاط توی خانه می تابید سیده زینب را میدیدم.که پا به پای من بیدار بود و به نقطه ای خیره مانده بود.
نمی دانم به چه چیزی فکر کرد اما ناگهان حالت نگاهش عوض شد و زیر لبی چیزی را زمزمه کرد وشروع کردبه رج به رج شمردن انگشتان دستش.صدای باد از لا به لای درز پنجره ها زجه میکشید و نمی گذاشت تا به وضوح چیزی که زیرلب میگفت را بشنوم.هنوز چنددقیقه ای نگذشته بود که انفجار صدایی سکوت اتاق را در هم شکست.
***
آسمان صاف بدون ابر بود .مادرم تند تند وسایلمان را جمع کرد.یک کوله پشتی و یک ساک دستی چند قمقمه آب و یک کیسه نان خشک..
سیده زینب از آن سر حیاط کشان کشان خودش را به این طرف حیاط رساند و کوله پشتی و ساک دستی را به دست ریبوار داد.ریبوار دوست های پدرم بود که از طرف او مامور شده بود که هرچه سریعتر به سراغ ما بیاید و ما را از شهر بیرون ببرد و حالا وسط حیاط ایستاده بود و و با نوک پوتینی که به پا کرده بود به سنگ ریزه هایی که کف حیاط را این رو آن روی میکرد و داشت تلفنی به کسی که آن طرف خط بود میگفت" هرچه سریع تر باید سنجار را خالی کرد ....سلفی ها تا اطراف کوجو پیشروی کرده اند..".
دلم نمی خواست خانه را ترک کنم اما مجبور بودم چاره ای نبود ، صحبت از جنگ بود ناامنی.
حنان را بغل کردم و توی ماشین نشستم و از شدت ناراحتی او را توی بغل محکم فشار دادم تا از برخورد حرم گرمای نفسش آرام شوم.
بلافاصله پس از من ریبوار وارد ماشین شد. توی آینه نگاهی به من انداخت. از طرز نگاهش خوشم نیامد،نگاهم را از او دزدیدم اما با رفتار من عقب نشینی نکرد و برای اینکه جلب توجه کند به فانوسی که به آینه ماشینش آویزان بود دستی کشید و گفت:
- اینو دیدی مدلین؟
حنان را روی صندلی ماشین نشاندن و بی توجهه به حرف بی ربطش سرم را انداختم پایین و از شدت خجالت النگوهایی که توی دستم را را فشار دادم.
مادرم نزدیک ماشین شد.ریبوار که از حرف زدن با من ناامید شده بود پنجره ماشینش را داد پایین رو به مادر کرد و گفت :
- راستی این پیرزنه قراره با ما بیاد.
- مادر نگاهی به او انداخت و گفت:" چطور؟"
- ریبوار گفت: " میترسم دردسر ساز بشه؟"
- مادر گفت:" اون مسلمونه پس چه دردسری"
ریبوار نیش خندی زد و سوئیچ ماشین را چرخاند گفت :" امان از این مسلمون ها، اصلا مگه مسلمون نیست پس چرا دنبال ما میاد بمونه توی شهر مگه مشکل سلفی ها ایزدی ها نیست .اینکه هم کیش خودشونه"
از حرفهای ریبوار عصبانی شدم نمی دانم چطور به خوش اجازه میداد انقدر راحت سیده زینب را با سلفی ها یکی کند.نگاهی به ریبوار انداختم و صدایم را بالا بردم گفتم :" اگه ما بخوایم که بمونه بازم اون میاد ... بابا قبل رفتنش ما رو به اون سپرده".
مادرم اخمی به نشانه سکوت به من کرد و ادامه داد: " اون با ما میاد... اگر نگرانی یا ناراحتی ما کلا نمیایم همراهت."
ریبوار سیگارش را روی لبش گذاشت و در حالی که سعی میکرد که تمرکز خودش را برای نگه داشتن سیگار روی لبش حفظ کند زیرلبی گفت:" من تسلیم، خودت میدونی"
و دوباره توی آینه ماشین به چشمان من خیره شد .
این بار به نگاهش پاسخ دادم اما نه برای دیدن چشمان تیله ای اش بلکه برای دیدن سایه زنی که کشان کشان خودش را به ماشین نزدیک می کرد.
***
نگاه که می کردی بیرون پنجره تا چشم کار می کرد فقط جاده بود و جاده ، زمین های بایر پشت سر هم که ردی از هیچ موجود زنده ای در آن نبود. ساعتها بود که توی پستی و بلندی فرعی های جاده دست و پا میزدیم و حالا نیم ساعتی بود که ریبوار پیاده شده بود تا سیگاری بکشد با تلفن از وضعیت راهی که باید برویم با خبر شود.گوش های ریبوار سرخ شده بود بایک دستش موبایلش را گرفته بود ودست دیگیرش را لابه لای موهایش می کشید و هی اینطرف و آن طرف قدم میزد..
مادر حنان را روی پایش خوابانده بود و درحالی که در فکر بود با پیچ و تاب موهای بور و فرفری حنان بازی میکرد.
دود سیگار ریبوار یک لحظه مثل چرخش گردبادی از دهانش خارج شد و مکث کرد و بلند بلند گفت:" الو الو ورسام صدای منو میشنوی ....الو من نزدیکم ... الو فقط بگو از کدوم راه بیام .. ".
مادرم آرام از ماشین پیاده شد. هنوز دو سه قدم از ماشین فاصله نگرفته بود که صدای انفجار از فاصله زیاد به گوش رسید. از وحشت خودم را توی بغل سیده زینب پرت کردم و او محکم بغلم کرد.
حنان از خواب بیدار شد و شروع به گریه کردن کرد و از داخل ماشین صدای ریبوار را شنیدم که گفت "خیلی نزدیک تر از اونی شدن که فکرشو می کردم..".
***
از جایی به بعد دیگر انقدر جاده و کوهپایه های صعب العبور شدند که تصمیم گرفتیم پای پیاده به راه ادامه دهیم. ریبوار با سرعت جلو ما می دویید و ما به دنبالش تا به جای امنی برسیم. صدا زوزه سگ ها توی کوه میپیچید. پوست پایم از شدت پیاده رفتن زیاد با کفش هایم سابیده شده بود و کاملا بی حس شده بود اما جرات حرف زدن نداشتم.
از غروب یک مدام صدای انفجار می آمد هر لحظه صدای نزدیک تر از قبل می شد.ریبوار می گفت هنوز در مسیر اصلی نرفته ایم میگفت هنوز خیلی مانده تا به ما برسند. اما همه می دانستیم که دلخوشی الکی میدهد.
***
حنان توی تاریکی شب از گرسنگی بی تاب شد. مادر که عصبی وکلافه شده بود به زور دو قاشق شربت سرماخوردگی بهش خوراند تا خوابش ببرد و وقتی مقاومت حنان را دید از شدت عصبیانیت کشیده ای به صورت حنان زد .گریه حنان بیشتر از قبل شد سیده زینب دست مادرم را کشید و حنان را بغل کرد.
مادرم بهت زده روی زمین نشست هم شروع به گریه کردن کرد.وقتی صدای گریه حنان بالا گرفت رد نور چراغ قوه ای لیزری در هوای نیمه تاریک غروب به سمتش منتشر شد.
ریبوار لرزه به جانش افتاد و فریاد زد روی زمین بخوابید.مادر به سمت حنان خیز برداشت و او را توی بغل گرفت بلافاصله روی زمین خوابید.
ریبوار دست من را گرفت و روی زمین کشید و از پشت کمربندش یک هفت تیر در آورد و به سمت نور شلیک کرد. بعد از شلیک او نور خاموش شد و به صورت پیوسته دوبار روشن و خاموش شد.
با این حرکت ریبوار روی خاک غلتی زد و نفس عمیقی کشید و قم قمه آب را روی سرش خالی کرد و گفت:" شکر"
و سریع بلند شد گفت:" بلند بشید بیاین اینا خودی هستن."
***
مرد تنومندی که لباس محلی به تن داشت و اسلحه ای روی دوشش بود وارد پناهگاه شد و نگاهی با تعجب به من و سیده زینب انداخت .ریبوار با وارد شدن مرد از جا بلند شد و به سمتش رفت و طوری که انگار با آن صمیمی باشد او را در آغوش کشید و گفت :" ورسام ...کجایی تو برادر"
مرد که انگار از دیدن ما خوشحال نشده بود دستی به نشانه عقب راندن به سینه ریبوار زد و گفت:
-"نگفته بودی با ایل و تبارت می خوای بیای"
ریبوار زبانه فندک کوچکی که توی دستش بود فشرد وجعبه سیگارش را جلوی صورت ورسام گرفت... و گفت:
-"سخت نگیر"
ورسام دستی به سبیل های بلندش کشید گفت:" چطور میشه سخت نگرفت راه کمی که نیست... باید به دهوک برسیم"
ریبوار با لحن تمسخر آمیز گفت "حتما میرسیم اون هم از کوه و پای پیاده"
ورسام گفت: " نه پس از جاده 47"
ریبوار دستی توی موهاش کشید و یک لحظه مکث کرد گفت: نمی دونم اون طرف چه خبره اما مهم این جاده لعنتیه"
ورسام عصبانیتش را با دود سیگارش بیرون داد وگفت : "دیوانه شدی نکنه جدی جدی می خوای از جاده 47 بری"
ریبوار تکه سنگی که پشت سرش بود تکیه داد و گفت : مردم رو میبینی ... همه از راه کوه میرن ... از راه کوه رفتن مرگ تدریجیه .... نهایت باشه 2 روز 3 روز از گشنگی و تشنگی دووم بیاری...
ورسام نگاهی به ربوار انداخت چند قدمی جلو رفت و گفت : "مگه میشه از این جاده قسر در رفت اونم با این قبیله ای که دنبال خودت راه انداختی ...سلفی ها هر 1 متر یه نیرو گذاشتن ... به دستشون بیوفتی باید آرزو کنی که فقط تکه تکه بشی ..."
ریبوار لبخندی زد و رو به ورسام کرد و ادامه داد: فکر اونجاش کردم کارش یه تیر خلاصه.. و هفت تیرش را به سمت من گرفت و با دهنش صدای شلیک در آورد به من چشمک زد.
ورسام به از شدت عصبانیت مثل یک شیر خروشان غرید و سیگارش را کف زمین انداخت و زیرپایش له کرد از پناهگاه بیرون زد.
***
سیده زینب سعی کرد بلند شود.پاهایش ورم کرده و کبود شده بود. هرچه تلاش کرد که روی پاهایش بایستد جان نداشت .. مادرم دوید به سمت کوله پشتی اش و یک تکه چوب آورد و به دست سیده زینب داد... توی چشمانش نگاه کرد و گفت تو رو به خدا قسم میدم که بلند شو ...
سیده زینب لبخند رضایتمندانه ای زد و سری تکان داد و من را صدا کرد و گفت :" مدلین زود باش بیا کمکم"... دویدم سمت سیده زینب ..یلند شد و به عصا تکیه داد اما چند ثانیه نگذشته بود که دوباره پخش زمین شد.
ریبوار در حالی از ناحیه پا زخمی شده بود و شلوارش از شدت زخم خیس خون شده بود لنگان لنگان به داخل پناگاه آمد و در حالی که نفس نفس می زد آرام گفت :زود باشید باید از اینجا بریم.
دوربین شکاری اش را در آورد و چند قدمی جلو رفت رد خون روی زمین نقش بسته بود از روزنه پناهگاه نگاهی به بیرون انداخت و دوباره به من نگاه کرد و تکرار کرد:" یالا یالا بدویید".
مادر سراسیمه به سمتش دوید گفت" ریبوار چه به روزت اومده"
ریبواربدون توجهه به او فریاد زد" زود باش فقط زود باش"
مادر نگاهی به سیده زینب انداخت بدون اینکه حرفی بزند و از طرز نگاه او ریبوار فهمید اوضاع از چه قرار است.عصبانی تر از قبل به سمت مادر خیز برداشت و دوربینش را روی زمین پرت کرد گفت:" من بهت گفتم این پیرزنه دست و پامونو می بنده نگفته بودم.باید ولش کنیم و بریم .همین که گفتم ،مدلین اینو به مامانت بفهمون.
سرم را از ناراحتی انداختم پایین . چشمم به صورت حنان خورد که مثل گچ سفید شده بود . از هوش رفته بود اشک هایم بی اختیار روی صورت حنان میریخت و توان حرف زدن نداشتم .
ریبوار دوباره داد زد گفت:" یک کیلومتر بیشتر فاصله تا رسیدن به ورسام نداریم فقط 1کیلومتر می فهمی...به چه بدبختی راضیش کردم که بیاد دنبالمون الان فقط 1 کیلومتر فاصله داریم لگد به بخت من و مدلین و خودت نزن."
مادر بدون هیچ واکنشی وحرکتی نسبت به حرف های روی زمین نشسته بود و به صورت حنان خیره مانده بود.
با تمام شدن حرف ریبوار صدای شلیک گلوله وحشتناکی توی فضا پیچید و ترسم دوباره جان گرفت و بی اختیار گفتم درحالی که زبانم میگرفت گفتم :" مامان حالا چی میشه ..."
سیده زیبنب بلافاصله گفت:" هیچی مدلین هیچی نمیشه پاشو بیا منو کمک کن بلند بشم"
سمت سیده زینب رفتم ،مادر که انگار آب یخ روی سرش ریخته بودند از جا پرید و بهت زده به سیده زینب نگاه کرد.
سیده زینب به رو به ریبوار کرد و گفت:" دقیقا کجا هستن ..."
ریبوار نگاهی کرد گفت:" چی میگی پیرزن"
سیده زینب به زور و با درد خودش را سرپا نگهه داشت ناله کرد گفت :"چقدر طول می کشه خودتون رو به ورسام برسونید"
ریبوار گفت:" نیم ساعت زمان میبره بهش برسیم از این جاده فرعی فقط نیم ساعت ... اما اگه زنده از اینجا بیرون بیایم و شناسایی نشیم."
سیده زینب ادامه داد :"زود اینا رو از اینجا ببر من نمی زارم شناسایی بشید."
ریبوار مات و مبهوت شده بود و بهت زده سیده زینب را نگاه کرد وگفت : "یعنی می خوای رد گم کنی"
سیده زینب بلندتر گفت "مگه نمیشنوی چی میگم اینا رو از اینجا ببر وقت زیادی برای دور شدن نداری".
ریبوار به سمت من و مامان آمد و دستمان را گرفت ما را در امتداد جاده فرعی در انتهای پناهگاه کشید .
من و مامان همچنان نگاهمان روی سیده زینب قفل شده بود و انگار صخره ای را با طناب به زبانمان وصل کرده بودند که نمی توانستیم حتی بپرسیم که چی توی سرش می گذرد.
سیده زینب نگاهی به مادرانداخت ودر حالی که لبخندی از رضایت بر لبهایش نقش بسته بود با مشقت شروع به حرکت کرد.
چند قدم که جلوتر رفتم نگاهی به عقب انداختم . سیده زینب خودش به سختی را روی خاک می کشد تا در مسیری مخالف از راهی که ما سپری می کردم تا جای ممکن از ما فاصله بگیرد. و هر ثانیه توی گرد و غباری که ایجاد شده بود سایه اش محو تر و محوتر می شد.
در نگاه آخرم به عقب دیگر خبری از سایه سیده زینب نبود و جاده در سکوت محض میگذشت .چند ثانیه پس از آن سکوت مرگبار صدای شلیک گلوله هایی سلسله وار همراه با صدای فریاد سیده زینب سکوت جاده را در هم شکست.صدای سیده زینب می آمد که همان ذکرهایی را که شب قبل از آمدنمان در این راه می خواند را اینبار با صدای بلند تکرار میکرد .
با شنیدن صدای تیراندازی مادرم با زانو روی زمین افتاد و مشتی خاک روی سرش ریخت و درهمان لحظه بود سوسوی نور ماشین ورسام را در امتداد جاده فرعی نیمه تاریک دیده شد.
***
ما سوار ماشین امن ورسام شدیم و از مرز جاده 47 گذشتیم ... حنان دیگر نفس نمی کشید... مادرم دیگر چیزی نمی شنید... ریبوار دیگر چیزی نمی گفت ... و من خیره به پنجره در امتداد این جاده سیده زینب را می دیدیم که گوشه ای نشسته با همان لباس سفید رنگی که همیشه بر تن داشت و با چشمانی که همیشه برق امید در آن موج می زد به من نگاه می کرد و دیگر دردی نمی کشید...


نویسنده : نرگس دهنادی
زمستان 1395
نقد این داستان از : احسان رضایی
اولین نکته‌ای که در مورد داستان شما باید بگویم، ارزش دوباره خواندن یک متن و ویرایش، گرفتن غلط‌های تایپی، استفاده از علایم سجاوندی و خوشخوان کردن متن است. به خصوص متنی که با اسامی و کلمات نه‌ چندان آشنا برای مخاطب همراه است. جملۀ اول متن خودتان را ببینید:
«حنان توی مغازه ام جنار قل خورد و روی حصیر بافی ها خودش را غلتاند. »
اینجا و به دلیل عدم رعایت نیم‌فاصله‌ها، اولین احتمالی که به ذهن خوانندۀ عادی می‌رسد، این است که اسم «حنان» و «جنار» غلط تایپی قید چنان باشد و اشتباه نویسنده در تکرار آن. یعنی: «چنان توی مغازه‌ام قل خورد و روی حصیر‌بافی‌ها خودش را غلتاند...» درحالی‌که کافی بود بین «ام» و «جنار» نیم‌فاصله بگذارید، بعد از مغازه، ی بدل از کسره بیاورید و دو اسم خاص متن را هم با علایمی مشخص کنید: «"حنان" توی مغازۀ "ام‌جنار" قل خورد و روی حصیربافی‌ها خودش را غلتاند.»
اصلاحات متنی اندکی که در بالا گفتم، شاید در ظاهر چیزهای مهمی نباشند، اما اگر خودتان را جای خواننده بگذارید، آن وقت اهمیتشان را درک می‌کنید. خواننده برای نویسنده‌ای احترام می‌گذارد و وقت و حواسش را به نوشته‌ای می‌دهد که آن متن و نویسنده‌اش هم به او احترام بگذارند. داستان شما، مقدار زیادی عدم رعایت اصول ویرایش و همین‌طور تعدادی غلط تایپی دارد و این، اصلاً خوب نیست. آن هم در زمانه‌ای که خوانندگان بیشتر از همیشه امکان انتخاب دارند. کاری کنید که خواننده برای آمدن به سمت متن شما ترغیب شود. او را دست‌کم نگیرید.
در متن و محتوای داستان هم همین‌طور است. خودتان در مورد شخصیت‌های داستان به خواننده نگویید، بلکه بگذارید خودش کشف کند. مطمئن باشید خواننده آن‌قدر باهوش هست که از خلال تصویرهای درست، بتواند روحیات هر شخصیت را تشخیص بدهد. بنابراین نیازی نیست که بنویسید: «بلافاصله پس از من ریبوار وارد ماشین شد. توی آینه نگاهی به من انداخت. از طرز نگاهش خوشم نیامد، نگاهم را از او دزدیدم ...» بگذارید خود خواننده تصمیم بگیرد در مورد ریبوار چه نظری داشته باشد. وقتی این‌قدر صریح می‌گویید که ریبوار آدم خوبی نبود و بعد هم از زبان او می‌شنویم که به سیده زینب می‌گوید «پیرزنه» و «امان از این مسلمون‌ها»، خواننده می‌فهمد منظورتان این است که بعداً او را مقصر تنها گذاشتن سیده‌زینب معرفی کنید، درحالی‌که نیازی به چنین کاری نبود. این‌طوری هم منطقِ فرستاده شدن ریبوار توسط پدر خانواده به دنبال عائله‌اش زیر سوال می‌رود و هم عظمت فداکاری سیده زینب به یک خصومت شخصی تقلیل داده می‌شود.
پس یکبار دیگر تأکید می‌کنم: به خواننده احترام بگذارید.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت