چرا برای داستان‌هایتان وقت نمی‌گذارید؟




عنوان داستان : علی قلی
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

ننه آقام در صندوق اش را باز کرد نگاهی بداخل آن انداخت و بطرف من برگشت ابرو بهم کشیدو با عصبانیت گفت : بازم دست درازی کردی ، آمدی سراغ گردو ها ؟
یک قدم عقب گذاشتم ، دست دراز کرد و ماهوت پاکن را از روی طاقچه برداشت .خودم را عقب تر کشیدم پشت به در اتاق دادم و او با تمام قدرت ماهوت پاکن را بطرف من پرتاب کرد، سرم را دزدیدم و ماهوت پاکن به شیشه در برخورد کرد و شیشه جلنگی صدا کرد و شکست .از جا بلند شد و بطرفم دوبد در را باز کرده از اتاق بیرون زدم پابرهنه و ارد حیاط شده بطرف راه پله دویدم، پشت سرم دوید ، خودم را از پله ها به پشت بام رساندم ننه آقام نفس نفس زنان پائین پله ها رسید و سربلند کرد و گفت : خدا لعنتت نکنه ، جیگر ریخته بزار بابات بیاد حقت را کف دست میذارم .
روی اولین پله نشست و چارقد سفیدش را محکم کرد و زیرلب شروع کرد به ناله و نفرین . سرو صدای بچه ها نگاهم را به سمت کوچه کشید . از روی بام های هلالی شکل پریدم و خودم را به پشت بام تحت مهمانخانه رساندم به کوچه نگاه کردم . جعفر و علی قلی دست به یقه بودند و حمزه سعی می کرد آنها را از هم جدا کند . جعفر گفت : همش کلک میزنی تمام گردو هامو بردی نمی زارم از اینجا بری . علی قلی که از او یک سرو گردن بلند تر بود گفت : باختن گریه نداره ، عرضه داری ببر . حمزه آنها را از هم دور کرد و جعفر به سمت دیوار رفت و پشت به دیوار داد و گفت : یک کلکی تو کارته مگه میشه این دو هفته ای همش تو گردو های مارو بردی .. حمزه گفت : راست میگه علی قلی از وقتی پسردائیت آمد و رفت تو یک کلکی ازش یاد گرفتی، اون بچه شهری یک حقه ای یادت داده . علی قلی دست در جیبش کرد و گفت : حرف بی خود نزن .علی قلی بعد از گفتن این حرف از آنها دور شد . حمزه و جعفر بطرفدسر کوچه راه افتادن. با چشم علی قلی را تعقیب کردم وارد خانه شد به اتاقهایی که ردیف رو به قبله بود نگاهی انداخت وارد طویله شد . به اطرافش چشم چرخاند متوجه من نشد و وارد کاهدانی شد .
گفتم : پس گردوها را اونجا قایم می کنی حقه باز .
طولی نکشید علی قلی از کاهدانی بیرون زد. دراز کش شدم چشمم به او بود تا از طویله بیرون زد ننه علی قلی از اتاق بیرون زد و با دیدن علی قلی چیزی به او گفت و او هم بطرف انبار خانه رفت . فکری به سرم زد .به دیوار بین حیاط و طویله نگاه کردم . سینه خیز خودم را تا لبه پشت بام نزدیک به دیوار طویله رساندم . صدای ننه بلقیس بلند شد .
: هاجر هو . ننه آقام جواب داد : آمدم بلقیس .
از جابلند شدم خودم را به لبه پشت بام رو به حیاط رساندم ننه آقا طشت خمیر را بر سر گذاشت و بطرف دیوار کوتاه بین خانه ما و بلقیس رفت و از روی دیوار گذشت و در بین
در ختان انجیر خانه بلقیس ناپدید شد . با عجله از پله ها پائین آمده خودم را به دیوار طویله رساندم و با یک خیز خودم را بالا کشیدم . به طویله نگاه کردم و بعد به حیاط خانه .کسی در حیاط نبود بداخل طویله پریدم . صدای پارس سگ علی قلی بلند شد .اهمیتی ندادم . دو گاو که سر در آخور مشغول خوردن علوفه بودند سر بلند کردند و به من چشم دوختند. سگ علی قلی پارس کنان خودش را تا چند قدمی من رساند با صدای سوت من سگ ساکت شد و خودش را به پاهای من رساند . خم شدم دستی روی سر و گردنش کشیدم . دم تکان داد و همانجا نشست . خودم را به کاهدانی رساندم . با چشم به جستجوی مخفی گاه گردو های علی قلی پرداختم . چشمم انتهای کاهدانی به خرمن کوب شکسته افتاد . لبخند روی لبم نشست خودم را به خرمن کوب رساندم روی زانو نشستم به زیر خرمن کوب نگاه کردم . چشمم به کیسه رنگ و رو رفته ای افتاد آن را بیرون کشیدم و در آن را باز کردم . بادیدن گردو ها گفتم : حالا داغش را بر دلت می گذارم تا با کلک گردوهای مارا و نبری کچل ، مشتت را امروز وا می کنم .
کیسه را برداشتم و خودم را به در کاهدانی رساندم به بیرون سرک کشیدم . به سگ نگاه کردم همچنان آرام نشسته بود و دم تکان میداد از کاهدانی بیرون زدم وارد طویله شدم از کنار سگ گذشتم و خودم را به دیوار رساندم کیسه گردو ها را بداخل حیاط خودمان پرتاب کردم و از دیوار بالا کشیدم . وارد حیاط شدم . کیسه گردو ها را به زیر در ختان انجیر کشیدم . نشستم در کیسه را باز کردم . زیر لب گردو هایی که به علی قلی باخته بودم را حساب کردم و از کیسه ۲۵ گردو بیرون کشیدم و زیر پیراهنم جادادم و دوباره دست در کیسه فرو بردم۲ گردوی دیگر بیرون کشیدم و در جیب گذاشتم و در کیسه را بستم به شاخ و برگ درخت انجیری که زیر آن بودم چشم دوختم . چند گنجشک روی شاخه ها بالا و پائین می پریدند . کیسه را بزحمت لابلای شاخه ها جا دادم . از جابلند شدم خودم را به در اتاق ننه آقام رساندم وارد اتاق شدم درصندوق را بازکردم و پائین پیراهنم را بلند کرده گردوهای زیر پیراهنم را بداخل صندوق ریختم و در صندوق را بستم و بسرعت از اتاق بیرون زدم از در حیاط گذشتم و قدم بداخل کوچه گذاشتم .سرکوچه تعدادی پسر و دختر کوچک مشغول بازی بودتد . صدای زنگوله از دور نگاهم را به انتهای کوچه دوخت ، گله نزدیک ده می شد . انگشت در دهان بردم و صوت زدم . لحظاتی طول کشید. علی قلی از در خانه بیرون آمد . گردو های توی دستم را نشان دادم .لبخند زد و دست در جیب کتش فرو برد گردویی که در جیب اش بود بیرون کشید و چندبار بالا و پائین انداخت و گفت : گریه نکنی ها ؟ گفتم : زر بی خود نزن کچل دراز . هردو خودمان را به و سط کوچه رساندیم جایی که کف کوچه نسبت به قسمت های دیگر پائین تر بود . علی قلی گفت : بازی قبل باختی گردوتو بکار . گفتم : نه هوشتک *می کنیم . علی قلی گفت : هوشتک نداره بازی قبل باختی بکار یا من میرم ها . یک گردو از جیب بیرون کشیدم و کاشتم . علی قلی نشست و گردی خودش را کاشت و دو نگشتش را اهرم یکدیگر کرد و گردوی خودر را بطرف گردوی من فرستاد ، به سرعت گردوی او را در حال حرکت قاپ زده به دیوار کوبیدم. گردو شکست و پوست آن از هم جدا شد .داخل پوست گردوی علی قلی بجای مغز چیز سیاهی بود و قبل از رسیدن دست علی قلی به آن جسم سیاه ، خودم را به آن رساندم و از روی زمین برداشتم بوی نفت میداد به علی قلی چشم دوختم و پرسیدم این چیه ؟ گفت : قیر
پرسیدم : قیر !؟
گفت : آره باهاش جاده ها را اسفالت می کنند تا ماشین ها راحت تر حرکت کنند . بدش به من .
بطرف من خیز برداشت ، دستم را عقب کشیدم : پس کلکت این بود .
سرش را پائین انداخت : به کسی حرفی نزن .سربلند کرد : باهم شریک هرچی بردم و گردوهاتو هم پس میدم . گفتم: لازم نکرده . با قدرت قیر را به سمتی پرتاب کردم و گفتم : گردویی نداری که بخواهی با آن بازی کنی . پرسید: منظورت چیه؟ گفتم :
گردوهات پرید همه را برداشتم و بین بچه ها تقسیم می کنم حرفی بزنی همه ماجرا رابه بجه ها میگم تا حقت را کف دستت بزارن .
با حالت تهدید آمیزی گفت : باشه امسال مبصر که شدم سرت تلافی می کنم .
گفتم : کی گفته که کلاس دومم تو مبصر میشی کچل ؟ صدای ننه علی قلی بلند شد.
: آهای علی قلی ، چشم سفید کدوم گوری رفتی ؟ علی قلی گفت : قول میدی حرفی به کسی نزنی ؟ سرتکان دادم و گفتم : مطمئن باش پسر مش حیدر . باهم دست دادیم و علی قلی از من دور شد . ننه آقام از درحیاط بیرون آمد چشمش به من که افتاد گفت : بازم تو کوچه .ای ؟ صدای زنگوله بز گله نگاه هردوی ما را به انتهای کوچه دوخت گوسفند ها وارد ده شدند . پدرم بدنبال آنها چوبش را در هوا می چرخاند و پیش می آمد . ننه آقام گفت : بفرما باباتم که آمد تن تو چرب کن تا با ترکه سیاه و کبودت کنه . پرسیدم : دلت میاد ننه آقا ؟

* هوشتک - دستها را پشت بدن برده وبا زدن سوت بیرون آورده و شمارش کرده تا شروع کننده بازی مشخص شود.
نقد این داستان از : احسان رضایی
جناب آقای ترنجی عزیز، مثل هر بار حرف‌هایی را باید تکرار کنم. شما نویسندۀ خوب و بااستعدادی هستید که به خصوص در بومی‌نویسی مهارت دارید، اما بزرگ‌ترین آفت کار شما، شتاب و سرعت شماست. در یک سال گذشته شما حدود 90 داستان برای پایگاه نقد ارسال کرده‌اید. نمی‌دانم این داستان‌ها در چه مدت زمانی نوشته شده، اما آثار عجله در نگارش، در خود متن‌های ارسالی پیداست. (همین متن را ببینید که «ماهوت‌پاک‌کن» سه بار به شکل «ماهوت پاکن» نوشته شده و مشخص است که شما حتی یک بار هم داستان را بعد از نگارش اولیه بازخوانی نکرده‌اید، وگرنه این غلط و سایر اشتباه‌های تایپی واضح را باقی نمی‌گذاشتید. تعداد این اشتباه‌ها در متن اصلاً کم نیست.) به علاوه، از بین داستان‌های ارسالی شده که توسط بنده یا سایر منتقدان عزیز این پایگاه نقد شده، تاکنون هیچ اثری را ندیده‌ام که بازنویسی کرده و آن را دوباره برای پایگاه بفرستید. درحالی‌که بازنویسی یک داستان، مهم‌ترین کاری است که یک داستان‌نویس باید انجام بدهد. داستان، در بازخوانی‌ها و بازنویسی‌های مکرر است که شکل می‌گیرد و عیب‌های آن برطرف می‌شود. این، کاری است که نویسندگان بزرگ انجام می‌دهند. همچنان‌که معروف است تولستویِ کبیر، «جنگ و صلح» را هفت بار از نو نوشت. بین انتشار دو قسمت «دون کیشوت» 10سال فاصله بود. تالکین برای نگارش «هابیت» 2 سال و برای «ارباب حلقه‌ها» 16سال وقت گذاشت ... و کلی مثال دیگر. طبیعی است که تولستوی و تالکین و بقیه هم می‌توانستند با سرعت یک متن را بنویسند و سراغ داستان بعدی. اما فکر کنید که چقدر خوب شد که آنها چنین کاری نکردند، چون در آن صورت آن آثار اولیه پر بود از ایرادها و اشتباه‌هایی که دیگر نمی‌گذاشت ما این آثار را شاهکار بخوانیم. در مورد خود شما هم اغلب نقدهایی که به آثار شما وارد شده، چیزهایی است که با کمی تأمل و وقت گذاشتن برطرف می‌شود. مثلاً در مورد همین متن، گره اصلی داستان، راز پیروزی‌های پی در پی اما مشکوکِ علی‌قلی است؛ گره‌گشایی متن هم کشفِ وجود قیر در گردوی علی‌قلی. اما سهم این دو بخش اساسی داستان شما هم، از شروع و پایانِ داستان که اختصاص به دعوا کردن مادربزرگ راوی با او دارد کمتر است و ماجرا به سرعت طرح و تمام می‌شود. شما باید برای این دو بخش، زمان بیشتری بگذارید. دعواهای بچه‌ها با علی‌قلی و شک کردن‌ها به او، پچ‌پچ‌های پشت سرش را، ... همه را به ما نشان بدهید. اینکه راوی چطور موفق شده کلکِ او را بفهمد را هم باید با مقدمه و سر صبر تعریف کنید. وگرنه اگر قرار بود همین‌قدر تصادفی ماجرا لو برود، چرا این کشف را هیچ کدام از دوستان دیگر راوی انجام ندادند؟ لطفاً برای داستان وقت بگذارید آقای ترنجی. همین اثر را بازنویسی و ارسال کنید. داستان هم مثل دوست می‌ماند، فقط وقتی یک داستان با شما صمیمی می‌شود و آن رویِ زیبایش را آشکار می‌کند که شما هم برایش وقت و انرژی بگذارید. منتظر بازنویسی همین متن هستم.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت