سوال‌هایی که نویسنده باید از خودش بپرسد



عنوان داستان : داستان نیمه‌کاره

خودکارم و که توی دستم می‌گیرم خنده امونم و می‌بره؛ آخه دارم به یه طرح جدید، یا باکلاس‌تر بگم به یه سوژه‌ی بکر فکر می‌کنم. باید توی جلسه‌ی هفته‌ی دیگه آماده بشم و مثل همیشه یه کار جدید و فوق‌العاده بخونم! مخم هنگ کرده. دو سه ماهه که نتونسته‌م بنویسم. سوادام، طرحام و حتی ذهن لعنتی‌م هنگیده‌ن. لعنت به این مخ عوضی.
یه روز ان‌قدر سوژه‌ها توی مخت دلاس و پلاسن که مجبوری یکی یکی دست‌شون و بگیری و از تو ذهنت بکشی‌شون بیرون و یه مشت بزنی دم دهن‌شون و بهشون بگی:
: گورتون و از این‌جا گم کنین و برین. من به شما احتیاج ندارم. می‌خوام آزاد باشم.
ولی حالا دارم با آدم‌های توی مترو کلنجار می‌رم. خنده‌ام می‌گیره. یاد داستان خانوم سلیمانی می‌افتم، «چی کسی آنجلینا جولی رو تو شهرری دیده»؟! راستش من که ندیده‌ام، اما بحث مترو واگن‌هاش جلوی چشم‌هام رژه می‌رن. سوژه‌ی کارهای خانوم سلیمانی رو دوست دارم. من الآن وقت ندارم و باید سوژه‌ی خودم رو خلق کنم. من و چه به سوژه‌ی مردم!
توی مغز لعنتی‌م حتا یه جرقه هم نیست. اما یه دفعه واگن مترو از کنار حلبی‌های آتیش کارگرهای مترو رد می‌شه. یه جرقه‌ی کم جون می‌پره تو ذهنم. فکر نمی‌کنم این جرقه بتونه آتیش روشن کنه؟! اما نه آتیش داره بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. اول تموم فرش‌ها و موکت‌ها آتیش می‌گیرن، بعد نوبت پرده‌ها می‌شه. آتیش همین‌طور داره جلو می‌ره. مثل یه مار داره می‌خزه و بدن سوزانش و جلو می‌کشه. حالا دیگه تموم کاغذدیواری‌ها سوخته‌ن. خودش هم همین‌طور...
مامورهای آتیش‌نشانی دیر می‌آن. برق آژیرهاشون هم قرمزه مثل آتیش. وقتی خودشون و به زحمت از توی اون همه شعله‌های آتیش می‌رسونن طبقه‌ی بالا، فقط می‌تونن هیکل جزغاله شده‌اش رو بیرون بکشن. من نمی‌شناسمش... نه؟!... نه می‌شناسمش. دیشب بود که خودم و رسوندم به اتاق خوابش و روبه‌روش نشستم و ازش خواستم باهام حرف بزنه.قبول نمی‌کرد. هی یک‌ریز تکرار می‌کرد:
: من که چیزی واسه گفتن ندارم... یعنی چیزی نمونده که بخوام بگم...
من خیلی سماجت کردم. همیشه کارم همین بود اون‌قدر اصرار و بگو مگو کردم که کلافه شد و گفت:
: لعنتی تو برنده شدی!
چه‌ جالب درست مثل من حرف می‌زد!! یه لحظه خنده‌ام گرفت.
: لعنتی عجب موزماریه!
بهش گفتم:
: خب بگو دیگه من منتظرم.
سرش و تکون داد و گفت:
: از دست تو. راستش من یه روزی واسه خودم کسی بودم و بر و بیایی داشتم. من یه ملکه بودم اون هم یه ملکه‌ی منحصر به فرد و استثنایی. یه تاج هم از طلای خالص داشتم. اما حالا دیگه تاجم پلاستیکی شده که اون هم واسه محیط زیست مضره و دفع نمی‌شه و یه عالمه آلودگی از خودش به جا می‌ذاره. من عوض شده‌م. یعنی عوضی شده‌ام....
گریه امونش و برید. پرسیدم:
: می‌خوای بذاریم یه وقت دیگه؟!
در جوابم گفت:
: با این همه سماجت چرا زود تسلیم شدی؟! نه بذار یه لیوان آب بخورم ادامه بدیم.
وقتی بلند شد حس کردم پشتش خمیده و نمی‌تونه صاف راه بره. دلم به حالش سوخت. دنبالش از اتاق اومدم بیرون و گفتم:
: می‌خوای کمک‌ات کنم؟!
به چشم‌هام زل زد و گفت:
: نه... اصلن...
رفت طرف آشپزخونه. روی اوپن یه پارچ آب بود. با همون پارچ آب رو هورتی بالا کشید. داشتم نگاش می‌کردم. متوجه من شد. گفت:
: ای بابا ولش کن. دیگه آب از سرم گذشته!
اما وقتی نگاه هاج و واج من و دید ادامه داد:
: خودت این‌طور خواستی مگه نه؟!
چیزی نگفتم. دوباره پارچ رو به طرف دهن‌اش برد و قلپ قلپ سر کشید. آب‌های اضافی از لبه‌های پارچ روی لباس‌اش ریخت. پارچ رو سر جاش گذاشت و دستش رو به قسمت‌های خیس لباس‌اش کشید و زورکی لبخند زد. بعد اومد کنارم و روی کاناپه نشست. پرسید:
: ادامه بدم؟!
جواب دادم:
: اگه مشکلی نداری؟
سرفه‌ی کوتاهی کرد. من عمدا خواستم سرفه کنه. بعد شروع کرد با صدای لرزونش حرف زدن:
: من وقتی با اون آشنا شدم...
پرسیدم:
: کی؟
خنده‌ی تمسخرآمیزی زد و گفت:
: یعنی تو نمی‌دونی؟ اگه نمی‌دونی پس عجله نکن. با همون کسی که من و به این روز درآورد. من چیزی کم نداشتم تا این که اون پاش و گذاشت تو زندگی‌ام. اون همیشه جزیی از زندگی‌ام بود اما من نمی‌دیدمش. من عاشقش شدم؛ یعنی مجبور شدم؛ چون به جز اون کسی رو تو زندگی‌م نداشتم. یعنی تو نذاشتی که داشته باشم. خودت که در جریان هستی؟
سرم رو انداختم پایین و حرفی نزدم. آخه حق با اون بود. خودش ادامه داد:
: فقط اون بود که می‌تونستم باهاش حرف بزنم، دردودل کنم و سرم رو روی شونه‌های پهن و نیمه‌مردونه‌اش بذارم. عشق اون کورم کرد.
دست‌هاش رو طوری به این‌طرف اون‌طرف تکون می‌داد که انگار جایی رو نمی‌بینه!
: می‌بینی؟! درست همین‌طوری!
بعد بلند شد و چند قدم راه رفت. حس کردم اون واقعا نمی‌تونه جایی رو ببینه. جایی رو ببینه! یه لحظه کلافه شد. من خواستم که کلافه بشه! موهاش رو توی دست‌هاش گرفت و کشید. خواستم مانع کارش بشم اما پشیمون شدم و فقط به عکس‌العمل‌هاش نگاه کردم. موهاش رو مثل دیوونه‌ها توی مشت‌اش گرفت و چنگ ‌زد. توی دست‌هاش پر از موهای کنده شده بود. بعد انگار چیزی به ذهن‌اش رسید. ناخن‌های بلندش رو توی پوست صورش کشید و با تموم درد چنگ زد. خون تموم صورتش و پر کرد و با اشک چشم‌هاش قاطی شد. رفتم طرفش، اما داد و فریادش من و تو جا میخکوب کرد. ترس تموم وجودم رو گرفته بود.
: لعنت به من چی کار کردم؟!
سریع اومدم بیرون و دفتر رو بستم...
صبح وقتی دفتر رو باز کردم جنازه‌ی جزغاله شده‌اش رو دیدم که روی بارانکارد به آمبولانس منتقل شد...
نقد این داستان از : احسان رضایی
انتخاب عنوان «نیمه‌کاره» برای داستان، هم می‌تواند اشاره به ناتمام بودند نگارش داستان باشد و هم اینکه شگردی از طرف خود نویسنده باشد. فرض را بر این می‌گذاریم که نویسندۀ جوان این داستان، آگاهانه این عنوان را انتخاب کرده و می‌دانسته که نباید یک اثر ناقص را برای قضاوت و نقد ارسال کرد. در این صورت، طرح این داستان چیست؟ چنین چیزی: داستان‌نویس تازه‌کاری از سختیِ سوژه پیدا کردن می‌گوید، برای یافتن سوژه‌ای برای نوشتن ذهنش را به مست ایستگاه مترو می‌برد و ایستاگاه را غرق آتش تصور می‌کند، یکی از قربانیان آتش، شخصیتی است مربوط به خیالی‌های قبلی خودش که یک شب دیگر در خیال سراغ او رفته بوده و در آنجا، شخصیت داستانی یکباره خودش به خودش آسیب زده بوده.
ایدۀ کلنجار رفتن با شخصیتِ داستانی، ایده‌ای است که خیلی از داستان‌نویس‌های بزرگ دنیا از آن استفاده کرده‌اند و درگیری ذهنیِ نویسنده و سوژل داستان را نشان داده و با این ایده، داستان خودشان را گفته‌اند. یکی از معروفترین نمونه‌هایش، نمایشنامۀ «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» اثر لوئیجی پیراندللو که در آنجا افرادی به داستان وارد می‌شوند که می‌گویند شخصیتهای داستانی کامل نشده‌ای هستند و دنلال یک نویسنده می‌گردند تا آنها را به سرانجام کارشان برساند.
اینجا هم یک شخصیت داستانی داریم که نویسنده او را جزغاله می‌کند. اما مهم، دلیل و روند این اتافق است. چیزهایی که باعث می‌شود داستان باورپذیر بشود، یا نه. در متن ارسالی، چند باری شخصیت داستانی خطاب به نویسنده می‌گوید «خودت اینطوری کردی/نوشتی» اما خواننده چیزی نیم‌فهمد که اولاً چطوری؟ و در ثانی، چرا این‌طوری؟ درست است که ضخیت داستانی، عروسک خیمه‌شب‌بازی ماست و می‌توانیم هر طور و به هر جهتی که دلمان خواست او را حرکت بدهیم. اما اگر این حرکات و این نمایش، منطقی و باورپذیر باشد، این عروسک می‌تواند برای بینندگان نمایش هم زنده و واقعی جلوه کند. اما اگر رفتارهای عروسک نمایش، بی‌منطق و بی‌معنا باشد، نمایشش هم تصنعی از آب درمی‌آید. برای همین است که بعضی از شخصیتهای داستانی، برای خوانندگانی از سرتاسر دنیا آشنا هستند ولی خیلی دیگر از داستان‌ها و شخصیتهایشان هرگز به خاطر کسی نمی‌مانند. الان خودتان را بگذارید جای خواننده و به او به شکل داستانی دربارۀ دلیل سوختن این شخصیت، خودزنی او، تنهایی‌اش، گوشه‌گیری‌اش، عدم تمایلش به صحبت با خالقش، سرفه‌اش حتی، توضیح بدهید.
یک نکتۀ مهم دیگر، رسم‌الخط داستان است. این داستان به شکل فارسی شکسته و محاوره‌ای نوشته شده. چرایی این را هم باید نویسنده بداند. راوی داستان، یک نویسندۀ تازه‌کار است. کسی که علاقمند به نوشتن است، قاعدتاً شبیه عوام حرف نمی‌زند و از آن مهمتر، با فارسی شکسته نمی‌نویسد. شکسته‌نویسی اگر در جای خود و بنا به ضرورتی داتسانی استفاده شود، مثلاً وقتی دارید برای یک فرد از طبقۀ پایین جامعه دایلوگ می‌نویسد، خیلی هم منطقی است. اما اینجا و در این متن، این کار چه ضرورتی دارد و چه کمکی به فهم داستان می‌کند؟

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت