منظور از مهندسی روایی، مدیریت صحیح شیوه روایت است




عنوان داستان : شیتزو
نویسنده داستان : محمد براتی

باهول و هراس وارد بیمارستان شد.هانیه را دید که ناراحت روی تخت را نگاه می کرد.(حالش خوبه فقط پاش شکسته).هانیه در حالی که سعی داشت خودش را تبرئه کند گفت:می دونی که من همه ی حواسم به لی لی جونه،خب داشت می دوید، پارکتا هم که لیز بود یه دفه از روی پله ها سر خورد و افتاد پایین نمی دونی چه حالی شدم. دائم از آینه نگاه لی لی که حالا ساکت روی صندلی افتاده بود می کرد.هانیه به خاطر این که فضای سنگین را بشکند صدای آهنگ مادونا را زیاد کرد ولی مرد صدا را کم کرد و حرکت کردند. در را باز کرد و سریع رفت تا جای لی لی را آماده کند.هانیه نگاهی حسرت آمیز به هیجان مرد برای محیا کردن جای لی لی کرد و نگاهی به خود لی لی.
در خنکای عصرگاهی مهرماه هانیه با لی لی در پارک قدم میزدند که ناگهان پسر بچه ای که داشت جلو تر از مادرش می دوید با لی لی رو به رو شد و جیغ زد مادر با دیدن این صحنه بچه را بغل گرفت و گفت:خانم این حیوون چیه انداختی پشت سر خب بچه ترسید! هانیه مسیرش را عوض کرد و به طرف بازار رفت. در بازار با لی لی در حال پیاده روی بودند که از دوستهای دانشگاهش را دید.
-سلام مائده جون خوبی عزیزم؟وااای این دیگه چیه؟تو بارداری؟
-سلام آره پنج ماهشه.
- واای من که باورم نمیشه چرا این کارو با خودت کردی؟
-چه کار؟ مگه چی شده؟
-قوربونت برم الهی حیف تو نبود دختر به این خشگلی و خوش هیکلی این جوری خودتو خراب کنی؟من میدونم حتما شوهرت از این اوملاست
- وا چی می گی؟مگه تو شوهر منو دیدی؟من خودم دلم بچه می خواست.
مائده نگاهی به سگ کرد وبه هانیه گفت:تو چی نمی خوای بچه دار بشی؟ خندید و گفت من یکی دارم ایناهاش لی لی جونه دیگه لی لی به خاله سلام کن.تازه من اصلا نمی تونم گریه ی بچه ها رو تحمل کنم.اگه هی بخواد وقت و بی وقت از خواب بلندشم که پاک پوستم چروک میشه! این سگ نژادش شیترزوه کل انرژی ما رو می گیره دیگه به بچه نیازی نیست.مائده خداحافظی کرد و هانیه هم با سگش قدم زنان رفتند.
هانیه تمام شب در این فکر بود که چرا سهم من از این زندگی کوفتی فقط یه سگه؟ نیمه های شب گذشته بود که مرد مست لایعقل وارد خانه شد و با همان لباس های بیرونش روی تخت افتاد این وضعیتی بود که مرد در مواقع ناراحتی یا خوشحالی زیاد داشت.هانیه که هنوز بیدار بود یاد مهمانی هایی افتاد که با هم میرفتند. از نگاه های شیطانی مرد در این مهمانی های مختلط عصبی می شد در جواب این که چرا انقدر نگاه می کنی می گفت:قرارمون این بود که مزاحم آزادی هم نباشیم.آزادی، درست این کلمه مخدر هانیه شده بود.حالا کجا می ری؟ یه چرخی بزنم. آخه محمود! محمود نه عزیزم داریوش باز فراموش کردی؟
تنهایی در فضای باز خانه هانیه جولان می داد. هانیه داشت شبکه ها را عوض می کرد به صدمین شبکه که رسید تلویزیون را خاموش کرد و به روزهای اول آشنایی اش با داریوش فکر می کرد. کسی که به آرزوهایش رنگ واقعیت می زد و هر چیزی را که باید مدت ها به انتظار خرید آن می ماند را یک آن به دست می آورد همچنین تجربه ی جالبی بود که از بالا به ماشین ها نگاه کند. محمود میگم شاسی بلند هم چیز خوبیه. خوشت اومده؟آره عالیه. عزیزم اینا همش مال تو میشه حتی بهتر از اینا شو برات می خرم. دائم این صحبت ها را پیش بینی می کرد.
هانیه غذای سگ را آماده کرد و جلویش گذاشت.رفت سراغ دفترخاطراتش صفحه های زندگی اش را ورق میزد تا رسید به یکی از صفحاتش که تیتر زده بود محمود یا داریوش؟ خاطره مال زمانی بود که محمود تصمیم گرفته بود که اسمش را عوض کند.
محمود امروز تصمیمش را با من در میان گذاشت درواقع خبر آن را می داد چرا که تصمیمش را گرفته بود.می گفت: این اسم به درد من نمیخوره به نظرت بد نیست زیر عکس من که ژست یک آدم پولدار رو داره بنویسن محمود! دوباره ورق زدن را شروع کرد هر چه جلوتر رفت خاطرات مشترکشان کمتر و کمتر می شد تا جایی که با صفحات سفید روبه رو شد. با خودش فکر کرد شاید زندگی نیاز به گرمای بیشتری داشته باشد تا خوشبختی شان دوباره جوانه بزند. صبح زود از خواب بیدار شد می خواست ناهار داریوش را درست کند و در دفتر کارش او را غافلگیر کند. ظروف را به ردیف جلویش گذاشت و مواد غذایی را هم آماده کرد ولی هرچه فکر کرد که غذای مورد علاقه ی داریوش چه بود چیزی به ذهنش نرسید. طبق سلیقه ی خودش شروع به پختن غذا کرد.
غذای خوبی شد دستمم سوخت ولی فدای سرش.غذا را در ظرفی ریخت و خود را مثل تزئین غذایش زیبا کرد. در تاکسی دائم با خودش فکر می کرد الان منو با این ظرف ببینه کلی ذوق می کنه میگه: (تو کجا این جا کجا، به به چه خانوم زیبایی، به به چه دست پختی چه کردی). منم بهش می گم:( نوش جونت آقای من قابلتو نداشت و بعد کلی قربون صدقه هم میریم).هوا ابری بود و هانیه زوج هایی را می دید که در این هوا پیاده روی می کردند درخت ها هزار رنگ بودند و فرش هزار نقشی در پیاده رو ها پهن بود مردم با مهربانی از کنار هم می گذشتند، باز به فکر رفت، (ناهار رو که خوردیم من سریع میام و شام درست می کنم داریوشم که بهم قول میده زود بیاد خونه و دیگه از امروز به بعد زندگی ما مثل روزای اول گرم میشه)، رسید. از آسانسور بالا رفت و خودرا در آینه ی آن مرتب کرد درب آسانسور باز شد. داخل شد و به طرف درب رفت که منشی جلویش را گرفت.
(من خانومشم.خانومش!!! بله چیه خانوم چرا ماتت برده؟ هیچی الان بهشون اطلاع میدم). هانیه پشت سر منشی رفت که چشمش به صحنه ای افتاد که انگار تمام دنیا روی سرش خراب شد.(بیا اینور خانوم، به به چه خبره؟ این خانوم کی باشن؟
- تو این جا چه کار می کنی؟
- من که معلومه این زنیکه اینجا چی می خواد؟
- این یه تاجره.
محمود منو چی فرض کردی همه مشتریات بدون شال و روسری باهات قرار می زارن؟
نه تو متوجه نیستی معلومه اگه متوجه بودم تمام پلای پشت سرمو برا جناب عالی خراب نمی کردم من احمقو بگو صب تا شب باید کلفت سگت باشم که جناب عالی با این انترخانوم دل بدی و قلوه بگیری.
از اتاق بیرون رفت . تمام تنش یخ زد انگار شرم آور ترین حقیقت ممکن را دیده بود. خود را به آسانسور کشاند و به زحمت پایین آمد.باران شدت گرفته بود مردم تند و تند از کنار هم می گذشتند یقه ها را بالا داده بودند ماشین ها به سرعت می گذشتند و عابران را خیس می کردند سنگینی ابرها هوار شده بود روی سرش کشان کشان از میان مردم عصبانی رد می شد.درختان چنگالشان را به طرف هانیه می کشیدند.صورتش غرق اشک آسمان بود و با خود تکرار می کرد عزیزم برات ناهار آوردم یک برگ محکم به دهانش خورد، با تمام عشقم برات درست کردم برگ دوم هم محکم خورد توی صورتش، خوشحالم که از دست پختم خوشحالی، برگ سوم و هانیه مانده بود و برگ ها و شاخه ها.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای محمد براتی
یکی از اتفاقاتی که گاهی از اوقات برای برخی از دوستان نویسنده‌ای که تازه وارد حرفه سخت و قاعده‌مند داستان‌نویسی شده‌اند، این است که گاهی از اوقات سوژه‌ای توجه‌شان را جلب می‌کند و آن‌ها هم شتابزده شروع به نوشتن داستانی می‌کنند که از برنامه‌ریزی روایی چندان مشخص و مهندسی شده‌ای برخوردار نیست؛ لازم به توضیح است که منظور از «مهندسی روایی» به هیچ وجه نوشتن داستانی بی روح و مکانیکی نیست، بلکه هدف از به کار بردن این واژه، ایجاد برنامه‌ریزی دقیق، مدیریت شکل‌گیری وقایع و ارائه شیوه روایتی صحیح، یک‌دست و تأثیرگذار توسط نویسندۀ محترم است.
برگردیم به سراغ نقد داستان ارسالی شما «شیتزو»، لطفاً در نظر داشته باشید که معمولاً هر روایت موفق و برنامه‌ریزی شده‌ای، دقیقاً از خود اسم انتخاب شده برای داستان شروع می‌شود. اتفاقاً شما هم اسمی متفاوت و سؤال‌برانگیز برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید که گرچه با بخش قابل‌توجه‌ای از متن مرتبط است و در عین حال موجب ایجاد حس کنجکاوی و طبعاً ترغیب مخاطب به خواندن اثر می‌شود (البته این موارد ویژگی‌های بسیار ارزشمندی برای اسم‌گذاری داستان هستند)، اما نه تأمل‌برانگیز است و نه موجب پیشبرد سیر منطقی روایت شما می‌شود.
دلیل چنین اتفاقی هم کاملاً مشخص است، داستان هنوز در انتخاب روایت مرکزی و تعیین شیوه دقیق اجرای عناصر داستانی، دچار ناپایداری روایی است. درواقع شما دو سوژه به ظاهر مرتبط با یکدیگر را درون این متن قرار داده‌اید، سوژه‌ای که مربوط به داشتن حیوانی خانگی است و صرفاً «بهانه روایت» شما است که با پرداختی متناسب و تحلیل‌گرانه قابلیت روایی قابل‌توجه‌ای به دست می‌آورد (اتفاقی که در این روایت هنوز رخ نداده است) و سوژه بانویی آسیب‌دیده که با مشاهده حقایق دردآوری از جانب شوهر بی‌بندوبارش، جهان آرامش ذهنیش به یکباره فرو می‌ریزد؛ کاری که شما به بهترین شیوه ممکن و صرفاً در پارگراف نهایی داستان انجام داده‌اید.
البته اصلاً نگران نباشید، واقعیت این است که شما هنوز دوران سخت «آزمون و خطا» را سپری می‌کنید و کاملاً طبیعی است که در ایجاد روایتی یک‌دست و منسجم با مشکلاتی مواجه باشید (تقریباً هیچ نویسنده موفقی، بدون ممارست و سپری کردن این دوران به نتیجه مطلوبی در داستان‌نویسی حرفه‌ای نرسیده است) ؛ درواقع همین که پارگراف نهایی داستان را این قدر دقیق و تأیثرگذار نوشته‌اید، نشان‌دهندۀ استعداد ذاتی شما در ایجاد روایتی منطقی و جزءپردازانه است و من را به پیشرفت شما در نویسندگی بسیار امیدوار می‌کند.
همچنین داستان شما، از زبان معیار نسبتاً قابل‌قبولی برخوردار است که با رعایت وجه رسمی بودنِ زبان بدنه اصلی داستان، در بخش انتقال مفاهیم روایی (الزاماً چنین انتقال موفقی، نشان‌دهنده مدیریت روایی صحیح و موفق در اثر نیست) عملکرد صحیح و آگاهانه‌ای دارد.
از سویی دیگر، حجم قابل‌توجه‌ای از داستان، از طریق گفتگوهایی ارائه شده است که نه تنها ضروری و پیشبرنده سیر منطقی روایت نیستند، بلکه به دلیل عدم مطابقت‌شان با قواعد تعریف شده برای فن «دیالوگ‌نویسی»، مخل روند منطقی روایت و طبعاً موجب اطنابی محسوس در متن شده‌‌اند (لطفاً جهت کسب مهارت مرتبط، کتاب «راهنمای نگارش گفتگو» نوشتۀ ویلیام نوبل، ترجمۀ عباس اکبری را به قدت مطالعه کنید).
همچنین در صورت ضرورت و صحیح نوشتن دیالوگ‌ها هم، بهتر است که حتی‌الامکان گفتگوهایتان را درون پاراگراف‌ها ننویسید و گفتگوهای صحیح تنظیم شده‌تان را با رعایت دو نقطه (:) و گیومه («») متمایز کنید.
همان‌طور که اشاره شد، پارگراف نهایی داستان، بهترین و صحیح‌ترین بخش این روایت است (پیشنهاد می‌کنم که کل داستان را دوباره و با متمرکز شدن بر این بخش درخشان، بازنویسی کنید) و یکی از مهم‌ترین دلایل چنین موفقیت چشمگیری، ارائه دقیق و جزءپردازانه روایت از طریق شیوه روایی «توصیف پویا» است: «...، خود را به آسانسور کشاند و به زحمت پایین آمد. باران شدت گرفته بود، مردم...، یقه‌ها را بالا داده بودند، ماشین‌ها به سرعت ..، یک برگ محکم به دهانش خورد...»، آفرین بر شما، لطفاً کل داستان را با چنین دقت محاسبه ‌شده‌ای تنظیم و ارائه کنید.
آقای براتی عزیز، به «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید، مطابق همین اثر ارسالی بایستی عرض کنم که شما خیلی راحت می‌نویسید و از توانایی بالقوه‌ای برای ایجاد جزءپردازی‌هایی ملموس و باورپذیر برخوردار هستید که با ممارست و صبوری، تمرین نوشتاری مستمر، مطالعه‌ای برنامه‌ریزی شده، آموختن صحیح‌تر عناصر ضروری داستانی (و البته پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی)، به پیشرفت قابل‌توجه‌ای در داستان‌نویسی حرفه‌ای خواهید رسید، مشتاقانه منتظر ارسال داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۵
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای براتی عزیز. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
کیوان سلحشوری‌مهر » 12 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، آقای براتی عزیز. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
محمد براتی » 12 روز پیش
باعث افتخار ماست. امکانی هست که بیشتر صحبت کنیم. چون خیلی سوال هست که باید بپرسم.
کیوان سلحشوری‌مهر » 11 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای براتی عزیز و بزرگوار. بابت عنایت بزرگوارنه‌تان صمیمانه تشکر می‌کنم. متأسفانه به دلیل محدویت‌های زمانی و سعی در ارائه به موقع نقد آثار دوستان نویسنده، چنین مجال ارزشمندی برای بنده میسر نمی‌شود که افتخار پاسخگویی مستقیم به دوستان فرهیخته‌ام را داشته باشم. به همین دلیل تمام سعی خودم را می‌کنم که در هنگام نقد آثار ارسالی، به موارد ضروری و سؤال‌های احتمالی پاسخ بدهم. همچنین خوشبختانه امکان استفاده حضوری از جلسات ویژه آموزشی داستان‌نویسی در فراخوان «سیزدهمین دوره آموزشی آل‌جلال» ویژه اعضای پایگاه نقد داستان به وجود آمده است که آدرس اطلاعیه را تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم. با سپاس و احترام بسیار (اطلاعات بیشتر در: adabiatirani.ir/34qguqM ثبت‌نام در نشانی: jalal98.adabiatirani.com)
محمد براتی » 13 روز پیش
سلام.سپاس از وقتی که در اختیار من قرار دادید. حتما از توصیه های استادانه شما استفاده می‌کنم و امیدوارم که هنرآموز خوبی در داستان نویسی باشم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت