روایت را یکباره و بدون برنامه‌ریزی، وارد بخش پایانی نکنید




عنوان داستان : چهل سالگی
نویسنده داستان : ایرج بایرامی

قطار به سرعت از تونل های تاریک زیر زمین عبور میکرد. ازدحام جمعیت به حدی بود که همه ما به هم وصل بودیم. به خصوص ران چپم که به پای پسر چاق مقابلم چسبیده بود و خیسی عرق را حس میکردم . ما موجوداتی در هم تنیده بودیم یا مثل این بود که همه ما یک موجود واحد تنبل، بیمار و پیر بودیم . در این اوضاع بحرانی یک نفر روزنامه ورزشی می خواند که واقعاً باور کردنی نبود و دیگری با گوشی موبایلش اعداد مشترک را
با هم جمع می بست . مربع های سرخ با شماره های زوج مشترک به هم می خوردند. ۴ ، ۸ ، ۱۶ ،۳۲ ، ۶۴ و ...شماره ها بزرگتر و بزرگتر می شدند او با مهارت خاصی عملیات ریاضی را انجام میداد . یک نفر در حال گفتگو با فرد روبروی خود بود .دماغ آنها بهم چسبیده بود و داشتند درباره معیار های سن کیفری بحث می کردند . یک پسر بور کوتاه قدی گردنش را کج کرده بود و متلک می انداخت . زنها خسته و خواب آلود با نگاه های سردشان به او نگاه می کردند و هیچ حرفی نمی زدند. تقریبا هر کسی مشغول به کار مورد علاقه خودش بود. مثل توده های بدخیم به هم چسبیده بودیم .قطار تکان شدیدی خورد و چند نفر که در واگن ما چرت میزدند از خواب پریدند .کتاب کوچکی از هایدگر را که همراه خود داشتم با تقلایی سخت گشودم «عافیت طلبی نوعی سقوط است... در جهان هستن... »
با یک ساعت تاخیر به اداره رسیدم خانم دکتر داشت از پرونده جمع آوری دکل های غیرمجاز ارتباطات سیار حرف می زد. از تاثیر وحشتناک امواج بر نسوج نرم مغز و بازتاب فرکانس ها با زاویه ۴۵ درجه. با آنکه در آستانه چهل سالگی بود اما نسبتا جذاب بود به سهولت می شد خطوط اطراف چشم هایش را مشاهده کرد. با دست های بزرگ و نوک انگشتان گرد و تاحدودی زمخت که روی ساعدش مملو از لکه های بنفش بود .
«امروز روز تولد توست »و ادامه داد ؛« اما من همیشه به یادت هستم تمام روزهای سال» بازوهای ما تقریبا بهم چسبیده بود،صورت پهن و گونه برجسته اش را رو به من کرد و گفت:فردا یه ربع هفت آریاشهر باش .گفتم: باشه گفت: آفرین پسر خوب! آهسته گفتم: هدیه تولدم نه!؟ خندید؛ پاسخی نداد و بلند شد و خدا نگهداری کرد. نرفته برگشت و با صدای بلند گفت: تولدت را تبریک میگم . چشمهای سیاهی داشت .صدای پایش را می‌شنیدم که از پله ها پایین میرفت.
چند تا پیامک تبریک زورکی از همکارانم و چند تا پیامک از اداره بیمه، شهرداری، بانک و فروشگاه محله مان ارسال شد.
آقای م پشت میزش نشسته بود و با دهان باز پرونده را ورق می زد. تقریبا هم سن و سال خودم بود . اغلب عادت داشت کاغذ به دست می آمد بالای سر آدم و
چیزهایی می پرسید .مثل چند روز پیش که کاغذ را پهن کرده بود روی میز و پرسیده بود نگاه کن، چه میبینی؟ خیره میشدم به نقش و نگار روی کاغذ. خطوط مارپیچی که از داخل دایره ها و مربعها کج و معوج می گذشت. به راحتی می‌شد تشبیه کرد به طناب داری که به جای گردن، به پاهای محکوم آویخته شده بود یا صدها چیز جور واجور. اما من به جای همه این حرفا می گفتم؛ جالبه! شبیه یکشنبه است .ابرو های پر پشت و شاخ دارش را بالا می برد . ادامه میدادم؛ آره ، اما بزار دقیق‌تر نگاه کنم و در حالیکه به وضوح لوله تفنگ و ماشه در حال چکیدن را می دیدم .حتی صدای شلیک گلوله را می شنیدم ،می‌گفتم : بله شبیه چیزی دیگه هم هست. او با امیدواری نگاهم میکرد. مکث می کردم و می گفتم شبیه قهوه مانده ته یک فنجان است. آقای م حسابی کلافه و نومید می شد و با کج خلقی میگفت: فقط مانده که بگی ابرهای توی آسمان را می بینی . پای راستش را روی زمین می کشید و دور می شد به گمانم یک جور می خزید و می رفت پی اختراع تازه اش . وقتی خانم دکتر رفت آقای م حیرت زده نزد من آمد و چشمهای بی حالتشو گرد کرد و گفت: چه جالب ! پرسیدم؛ باز چه مرگت شده ؟ گفت ۴۰ ساله شدی مگه نه؟ گفتم آره خب. گفت: میتونی چشم بسته روی یه پا بایستی؟ مثل دلقک ها چند ثانیه ایستاد و بعد تلو تلو خورد و پای راستش را به زمین گذاشت. گفتم : نمیدونم بزار امتحان کنم. گفت: ده ثانیه. زیر لب گفتم :باشه لعنتی امتحان می کنم ‌. نمی خواستم ضعفم را ببیند رفتم کنار راهرو روی یه پا ایستادم و دست چپم را یواشکی به تیغه دیوار تکیه دادم و چشمهایم را بستم. اون آدم احمق شروع کرد به شمردن من تا شماره سیزده صبر کردم. با شگفتی گفت معلومه که هنوز پیر نشدی و ادامه داد اندام های داخلی بدنت هنوز جوونند .راستش همونجوری هم با تقلب کمی سرم گیج رفته بود و دایره موج دار بالای سرم شکل گرفته بود. خانم ن از اتاق بغلی بیرون آمد و گفت معنی کارتون چیه؟ یک سال و نیم بود که همکار بودیم خیلی جوان بود قد کوتاهی داشت . چهره اش نه اما دستهای سفید و کوچکش همیشه جذبم می کرد. آقای م بهش توضیح داد که خانم ن خندید و در حالی که روی صندلی بزرگش ولو می شد پاسخ داد: پس معلومه من خیلی جوونم . گفتیم؛ مگه امتحان کردی؟ گقت اتاق بغلی که بوده صدامونو شنیده و دو بار انجامش داده. آقای م حسابی جا خورد و گفت مثل اینکه فقط منم که پیر شدم.
آقای م تقریباً طاس بود. سرش روی گردن درازش بازی می کرد. جوری که انگار ضربه‌های مهلکی را به سختی تاب می آورد . خواستیم این آزمایش را با کسی دیگری امتحان کنیم .چند دقیقه بعد نظافتچی مان با یک جاروی مویی بلند وارد شد . ده سالی از ما جوان تر بود. برایش تعریف کردیم که چه کار باید بکند. با تعجب نگاهمان کرد و گفت :مثل اینکه زده به سرتون و ادامه داد به جای این کارها وقت توالت، درست آب بریزین . م گفت : بیچاره من که اصلا توالت نمیرم و با دو دلی ادامه داد راستش از وقتی که اون دو قطره خون دیدم...خانم ن پرید وسط حرفش و گفت : بس کنید حالمونو بهم زدید.
نظافتچی موذیانه خندید و گفت اینکه چیزی نیست بزارید براتون یه خاطره تعریف کنم خانم ن مثل جن زده ها یهو جیغ کشید و از اتاق بیرون پرید . یارو مثل اینکه جری تر شده باشد جاروی دسته بلندش را به دیوار تکیه داد و تعریف کرد؛ چند سال پیش جایی کار می کرده که مدیر شرکتشان که مردی چهل و چند ساله بوده هر از گاهی که به توالت میرفته.با کفشهای خیس بیرون می آمده و توی سالن قدم میزده و تازه وقتی برمیگشته و میدیده که همه نگاهش میکنند با بدجنسی کفشهایش را محکم روی زمین میکشیده تا اینکه جیر جیر کفشش روی سرامیک بلند شود.
پایان
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای ایرج بایرامی
اسم انتخابی داستان «چهل‌سالگی»، علی‌رغم ظاهر به ساده و معمولیش، کارکردی جذاب و روایی دارد که وظیفه تکمیل و ایجاد تعادل در منطق روایت را به خوبی بر عهده دارد، درواقع تقریباً تمامی اعمال عجیب‌ و غریب کاراکترها با کمک همین اسم نسبتاً معمولی از منطقی باورپذیر در این روایتِ جزءپردازانه برخوردار می‌شوند، گویی که نویسنده محترم به صورت روایی از سندرمِ (مجموعه‌ای از خصوصیات قابل تشخیص بالینی که حاکی از اختلالی خاصی باشند) چهل‌سالگی رونمایی می‌کند، پس مطابق چنین انتخاب صحیح و مؤثری به این نتیجه منطقی می‌رسیم که هر داستان موفق نیاز به اسمی مرتبط و مکمل روایت دارد و همچنین این که الزماً برای انتخاب اسمی که جذاب، متفاوت و تأمل برانگیز باشد، نیازی به استفاده از واژگان عجیب و دور از ذهن نیست.
همان‌طور که در بالا هم اشاره شد، داستان به طرز تحسین‌برانگیزی از جزء‌پردازی‌های بسیار دقیق و جذب‌کننده‌ای بهره گرفته است: «...، قطار به سرعت از تونل های تاریک زیر زمین عبور می‌کرد...، با دهان باز پرونده را ورق می‌زد...، .ابروهای پر پشت و شاخ‌دارش را بالا می‌برد...، پای راستش را روی زمین می‌کشید و دور می‌شد...، مثل دلقک ها چند ثانیه ایستاد و بعد تلوتلو خورد ...، سرش روی گردن درازش بازی می‌کرد. جوری که انگار ضربه‌های مهلکی را به سختی تاب می‌آورد...، جاروی دسته‌بلندش را به دیوار تکیه داد...» که بیشترشان به صورت مستقل کارکرد بسیار جذاب و متفاوتی دارند، اما الزماً همگی این توصیف‌های جذاب، در خدمت همپوشانی یکدیگر و ایجاد انسجام خلل‌ناپذیر روایی قرار نگرفته‌اند.
البته این خیلی خوب است که شما از چنین دقت‌نظر جزءپردازانه‌ای در ارائه روایت برخوردار هستید، اما لطفاً به صورت همزمان بر روی پیرنگی (رابطۀ علت و معلولی وقایع) مستحکم‌تر و همچنین بر روی ضرورت شکل‌گیری رخدادها تمرکز بیشتری داشته باشید، منظورم این است که استفاده از «بهانه روایت» چهل‌سالگی برای حل‌وفصل برخی از مسائل روایی در داستان خوب است، اما این ترفند ارزشمند و حساب‌شده، به تنهایی تمامی مشکلات موجود در مسیر روایت را برطرف نخواهد کرد.
از طرفی دیگر، مطابق با قواعد سه‌گانه «فن شعر ارسطویی» به طور معمول هر روایت منسجم و مؤثری به آغازی جذب کننده، میانۀ‌روایتی قدرتمند و پایانی منطقی نیاز دارد، اما داستان ارسالی شما در میانه‌های روایت (البته منظورم «نقطه اوج» حوادث نیست، چون که هنوز چنین وضعیتی را برای این روایت تعبیه نکرده‌اید) و با ذکر خاطره‌ای غیرضروری به یکباره قطع می‌شود، گویی که درست در اواسط یک فیلم سینمایی، چراغ‌های سالن نمایش به طرز غافلگیرانه و ناباورانه‌ای روشن بشوند و کارکنان محترم سینما به تماشاچیان بگویند که: «خداحافظ!».
لطفاً برای بازنویسی این اثر موارد زیر را با دقت‌نظر بیشتری مورد توجه قرار بدهید؛ اول از همه، سیر توالی حوادث را به صورتی تنظیم کنید که امکان حذف یا جابه‌جایی هیچ یک از آن‌ها ممکن نباشد. در مرحله دوم، پیرنگ دقیق‌تری را برای این داستان طراحی کنید که منطبق بر فن شعر ارسطویی و دارای شروع، نقطه اوج و پایانی مرتبط و منطقی باشد، همچنین قواعد مربوط به رعایت جداسازی و نتیجه‌گیری مفهومی هر پاراگراف از پارگراف بعدی را با دقت بیشتری رعایت کنید. علاوه بر این، بهتر است که دیالوگ‌ها را متمایز از پارگراف‌ها بنویسید و برای این کار از دو نقطه (:) و گیومه («») استفاده کنید و این که به هنگام بازنویسی نهایی، داستان را به صورتی منسجم‌تر و با حداکثر «هشتصد» واژه مدیریت شده بنویسید.
آقای بایرامی عزیز، دقت‌نظر شما در انتخاب سوژه و اجرای جزءپردازنه آن‌ها کاملاً مشهود و تحسین‌برانگیز است، لطفاً این توانایی کاربردی را به طور همزمان در خدمت اجرای دقیق‌تر سایر عناصر مهم داستانی قرار بدهید. مشتاقانه منتظر بازنویسی این اثر و همچنین داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 14 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، جناب آقای بایرامی عزیز. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است. معمولاً هر داستان خوب و موفقی نیاز به بازنویسی چندباره دارد تا به بهترین شیوۀ ممکن ارائه بشود و داستان شما هم به لحاظ دغدغه‌مندی در سوژه و توصیف‌های ملموس و جذابی که دارد، در بخش بازنویسی نهایی، ساختار درخشان و مؤثرتری به دست خواهد آورد. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
ایرج بایرامی » 15 روز پیش
سلام آقای سلحشوری مهر با سپاس از توجه و دقت مطالعه جنابعالی و بخصوص نقد عالی و علمی تان که بسیار برایم حائز اهمیت است. داستان به گفته شما در واقع از (مجموعه‌ای از خصوصیات قابل تشخیص بالینی که حاکی از اختلالی خاصی باشند) چهل‌سالگی رونمایی می‌کند. هدفم این بود که این بحران را که در حوالی میانسالی رخ میدهد به تصویر بکشم که البته عجولانه و ناموفق بود . پیرنگ که شاخص ممتاز یک روایت است در این نوشته بسیار ضعیف است . سعی خواهم کرد که موارد پیشنهادی شما را در داستان بعدی رعایت کنم . ارادتمند شما بایرامی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت