برای خوانده‌شدن می‌نویسید؛پس هرچه سرراست‌تر بهتر




عنوان داستان : یاس سفید
نویسنده داستان : یاسین شفقی

یک
از پنجره که نگاه می کنم چیزی نمی‌بینم جز یک‌ عالمه گل یاس. یاس‌های سفید. توی زیباییِ نور آفتاب. ولی انگار خواب دیده‌ام. چون ناگهان تصویر عوض می‌شود. شلوغیِ عجیبی وسط خیابان است. بعضی‌ها خشکشان زده، بقیه مدام می‌روند و می‌آیند. صدای گریه، داد و بیداد. آه، چه صبح غم‌انگیزی. لباس پوشیده و نپوشیده خودم را رسانده‌ام کنار جسد. داشته با سرعت زیادی می‌آمده، لابد چشم‌هایش را بسته بوده یا چیزی را توی هوا نگاه می‌کرده که سرعت‌گیر به این بزرگی را ندیده و پرت شده روی شیشه عقب اتومبیل و افتاده اینجا. سرش خورده به همین میله وسط بلوار و تمام. همه می‌گویند اگر کلاه ایمنی سرش بود نمی‌مرد.
دیدنِ خون، آن هم این وقتِ صبح برای روحیه‌ی من خوب نیست. باید بروم دوش بگیرم، مراقبه کنم، و حال و هوای احساسات منفی را از خودم دور کنم. این چیزهایی بود که دکتر گفت. البته همیشه می گوید اول آب خنک بخور. تا ده بشمر. باشد، باشد آقای دکتر. من دیگر آن آدم سابق نیستم که برای هر چیزی زود جوش بیاورم. می توانم به خودم مسلط باشم...دستم می لرزد. نه، مثل اینکه همه بدنم می لرزد. آن گل‌های یاس سفید چه بود؟ نکند این قرص های زهرماری دارد اثر می کند؟ نمی‌دانم. فعلن گیج و منگ خودم را می رسانم توی خانه. بهار روی یخچال یادداشت چسبانده. توضیح داده که این وقت صبح کجا رفته...
هر روز چند نفر به همین سادگی می‌میرند؟ شاید هم به خاطر خریتِ خودشان باشد. من نباید به مرگ فکر کنم. ولی مگر می شود؟ خون لخته شده بود روی آسفالت. می نشینم روی راحتی، فکر می کنم. دکتر گفت نفس عمیق بکش، و توی هر بار نفس کشیدن همه فکرهای مسموم را بریز بیرون. نفس شماره یک: جنازه... نفس توی ریه‌هام جا خوش کرده. تکان نمی‌خورد. پووووووف. بالاخره رها می کنم، نفسِ شماره‌ی دو: جمعیت، سیاهی، مرگ... فکر کنم آب خنک بهتر باشد... نمی‌فهمم چطور از پشت پنجره سر در آوردم. با این کنجکاوی کجا را تماشا می کنم؟ آمبولانس، شلوغی که لحظه به لحظه بیشتر می شود، پلیس، و مردی که کیسه‌ای دست گرفته از روی زمین پول جمع می‌کند. توی این مملکت یک ساعت طول می‌کشد یک جنازه را از وسط خیابان جمع کنند. آرام باش، تصویر بساز. گل های یاس سفید؟ دریای آرام؟ آبیِ آسمان؟ دشتِ سرسبز، که با پاهای برهنه روی نمِ سبزه‌ها می‌دوم، سبک، رها، مثل کودکی، و خون. این آخرین تصویر است.
دکتر گفت: فکرهایت را پر و بال نده. به نگرانی‌هایت دامن نزن. هیچ چیز به آن پیچیدگی که فکر می‌کنی... لابد دزدی کرده. بالاتر از اینجا یک بانک هست... کار ذهن این است که اگر آزادش بگذاری از کاه کوه می‌سازد... پاهایم را برق می پراند از روی زمین، در کمتر از چند ثانیه توی آشپزخانه‌ام... اینجور وقت ها به بهترین حالت فکر کن، چرا بدترین‌ها را...؟ یادداشت روی یخچال توی دستم می لرزد، کلمات فرو می روند توی چشمهایم... صبحانه ... گذاش ... ته ام رو ... ی میییییییییز عزیز...م، می... روم... بانک...

دو
دکتر می گفت: چند روز مرخصی بگیر. خودت را درگیر هیچ کاری نکن. نمی توانستم توی آن شرایط سفر بروم. دور و بر تهران هم هزار جای خوش آب و هوا هست. کارهای جدی نکن. عیب از من است آقای دکتر. این حالت های عصبی چیزی نیست که با دارو و حرف حل شود. باشد، بگذار عصبی بشوی. اشکالی ندارد عزیزِ من. چشم هایت را ببند. بهم بگو دقیقن چه اتفاقی افتاد؟ دقیقن؟ این چیزیست که می خواهد بداند؟ این را هزار بار گفته ام. هزار بار... خوب است، خوب است. باید حرف بزنی. بریز بیرون. هرچه توی آن ذهنِ پیچیده ات می گذرد. همه چیز از مرخصی من شروع شد. همه چیز از آن سرِ کار نرفتن ها. قرار بود به هیچ چیز فکر نکنم.
خُب؟ بعد چه شد؟ معلوم است، مسئولیت همه چیز را بهار به عهده گرفت. از خرید خانه بگیر، تا... نمی‌توانم آقای دکتر. حالم اصلن خوب نیست. می‌خواهم بروم. بگو عزیزجان. حرف بزن. دیگر چه؟ چه کارهای دیگری را به عهده گرفته بود؟ دستم می لرزید. داغ شده بودم. نگاهم روی لب‌هایش مانده بود که خیلی آرام از هم باز می‌شد و دوباره روی هم قرار می‌گرفت. نمی‌دانم، لابد کارهای اداری. کارهایی که همیشه به عهده من بود.
همه‌ی وجودم گریه بود، ولی چشم هام خشکِ خشک. ریش پروفسوری‌اش لبخند می زد. صورتش آرام بود. چشم هایش به آدم امید می‌داد. آن روز صبح رفته بود چک حقوقِ مرا توی بانک نقد کند. می‌توانستم خودم بروم. شاید برایم بهتر بود. داشت چیزی یادداشت می‌کرد، سرش را تکان می‌داد. انگار همه‌ی جزئیات را می‌نوشت. برای من متأسف بود؟ مرا می‌فهمید؟ یک لیوان آب دستم داد. نگاهم افتاد به عکس های روی دیوار، چه مناظری. سواحل دریای خودمان بود؟ چند وقت است که پا از تهران بیرون نگذاشته‌ام؟ بگویید عزیز جان. ادامه بدهید. به هر حال، او رفته بود. با صدای خیلی مهیبی از خواب پریده بودم. خیلی گیج بودم. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کردم... خون. همه چیزی که می‌دیدم خون بود. زیر پوستم خون بود که راه می‌رفت، یک جوری تکانم می‌داد که نمی دانستم کجایم.
نفس عمیق بکش، مشتت را باز کن. آرام، خوب است، نفس بکش. نمی دانم چطور این همه قدرت توی انگشتانم جمع شده بود. بهش حمله کردم. گلویش را فشار دادم. وحشت کرده بود. با همه‌ی وجود تقلا می‌کرد. تصادف بدی شده بود. خودم را رسانده بودم پایین. موتور سواری بود که خورده بود به یک ماشین، بعد هم درجا مُرده بود. اگر نمی رفت بانک... چشم هاش باد کرده بود، دست و پایش را به زور تکان می داد... با دست هایش زور می‌زد که خودش را از دستم خلاص کند. فکر کنم اینجور وقت ها بود که باید تا ده می‌شمردم. گل‌های یاس سفید، از گوشه و کنار سر در آوردند. از بانک که آمده بود بیرون، سعی کرده بود کیف را ازش بگیرد. مقاومت کرده بود. صورتش داشت کبود می شد. فشار دستم را هی بیشتر می‌کردم. گفته بود دست به هیچ کاری نزن، تفریح کن. بهار هم لبخند زده بود، تو نگران هیچی نباش عزیزم. فقط استراحت کن. گفته بود ورزش کن، صبح ها تا هر وقت دوست داری بخواب... بهار را با چاقو زده بود، نه یکی، نه دو تا، ده بار چاقو را فرو کرده بود توی شکمش و کشیده بود بیرون، کیف را برداشته بود، هیچ کس از جایش تکان نخورده بود، تا خودش را بیندازد روی موتور و فرار کند... دیگر تمام شد، چشم‌هاش جوری نگاهم می کرد انگار صد سال است که مرده. باید آب خنک می خوردم. از روی جنازه‌اش بلند شدم و نگاهش کردم. چیزی غم انگیز توی ذهنم تکان می‌خورد. مثل تصویری دور از بهار که می‌ترسید، لبخند می‌زد یا غمگین بود.
نقد این داستان از : معید داستان
سلام جناب شفقی. "یاس سفید" داستان روپایی است. اطلاعات را به مرور و به قاعده به مخاطب می‎دهد و تا پاراگراف پایانی که ضربه‌ی نهایی را وارد می‌کند می‌تواند جذابیت نسبی‌اش را حفظ کند. این به قاعده بودن امّا مشکل ابهام را در داستان رفع نمی‌کند. دو بخشی بودن روایت در این داستان را هم می‌توان تمهید هوشمندانه‌ی نویسنده برای ایجاد مسئله در ذهنِ مخاطب در بخش اوّل و حلّ مسئله در بخش دوم در نظر گرفت. در رویه‌ی سطحی داستان با قصّه‌ای مواجه هستیم که هرچند فهمیده می‌شود امّا چندان هم سرراست نیست. مردی دارد برای دکتر(احتمالاً روان‌شناس) آن‌چه را بر او گذشته توضیح می‌دهد و خطِ روایی داستان در همین تشریحِ واقعه شکل می‌گیرد. امّا واقعه چیست. مرد از پنجره‌ی اتاق خانه‌اش شاهد لحظاتِ پس از یک تصادف است. در ابتدای روایت در مورد موتورسواری که تصادف کرده است تردید ایجاد می‌شود و فرضیه‌ای در ذهن راوی شکل می‌گیرد.
"لابد چشم‌هایش را بسته بوده یا چیزی را توی هوا نگاه می‌کرده که سرعت‌گیر به این بزرگی را ندیده و پرت شده روی شیشه عقب اتومبیل"
راکب موتور در جا مرده است. از طرف دیگر راوی می‌گوید که بهار(همسرش) برای نقد کردنِ چکِ حقوق به بانک مراجعه کرده است. موتورسوار لحظاتی پیش از واقعه، مقابل بانک بهار را با ضربات چاقو به قتل رسانده و در هنگام فرار تصادف کرده است. این قصه‌ای است که تعریف می‌شود. در رویه‌ی دوم داستان امّا به نکات دیگری اشاره می‌شود. این که مرد ویژگی‌های خاصی دارد. آدم بدبینی است و به فکرهایش پر و بال می‌دهد و همیشه بدترین حالت‌ها را در ذهن‌اش تصور می‌کند. زود جوش می‌آورد و اتفاق پیش آمده را نیز به نوعی به خودش مربوط می‌داند.
"همه چیز از مرخصی من شروع شد. همه چیز از آن سرِ کار نرفتن ها. قرار بود به هیچ چیز فکر نکنم".
مرد در مرحله‌ی اوّل خودش را مقصّر می‌داند. امّا در مرحله‌ی بعد تمام این اتفاقات و خسرانِ پیش‌آمده را از چشم دکتر و راهنمایی‌هایش می‌بیند و در پاراگراف انتهایی او را به قتل می‌رساند. نگاه منفی نویسنده نسبت به مقوله‌ی روان‌درمانی (و یا شاید در نگاهی کلّی‌تر روان‌شناسی) از متن قابل برداشت است امّا آن‌چه می‌تواند محلّ اشکال قرار گیرد همان سطحِ رویی داستان است؛ هر آن‌چه که ممکن است مدّنظر نویسنده بوده باشد امّا در بازگویی منِ مخاطب از داستان تا این‌جای متن وجود نداشته است. ابهاماتی که در صحت و سقم روایت یک فرد دچار اختلالات روانی ممکن است به وجود بیاید. داستان "یاس سفید" بدون بازنویسی هم از سطح قابل قبولی برخوردار است امّا بدون شک با یک مرور مجدّد و اصلاح برخی موارد می‌تواند برای مخاطب خواندنی‌تر شود. به عنوان مثال حتما در بازنویسی، دیالوگ‌های مربوط به دکتر را از متنِ اصلی جدا کنید و نگذارید با صحبت‌های شخصیت اصلی داستان تداخل پیدا کند. هرچند در شکلِ فعلی هم قابل پذیرش خواهد بود امّا اجازه بدهید ابهام (به اندازه‌ی معقولش) نه به خاطر پیچیدگی‌ها یا بی‌دقتی‌های فرمی ایجاد شود بلکه حدّاقل از جنسِ تحلیل باشد. هم‌چنین در برخی جمله‌های پشت سر هم، تغییر فاعل می‌تواند مخاطب را سردرگم کند.
از بانک که آمده بود بیرون(بهار؟)، سعی کرده بود کیف را ازش بگیرد(موتورسوار؟). مقاومت کرده بود(بهار؟). صورتش داشت کبود می شد(دکتر؟).
گفته بود دست به هیچ کاری نزن، تفریح کن(دکتر؟). بهار هم لبخند زده بود، تو نگران هیچی نباش عزیزم. فقط استراحت کن(بهار؟). گفته بود ورزش کن(دکتر یا بهار؟).
جناب شفقی همان‌طور که خودتان فرموده بودید از لحظه‌ی نوشتنِ داستان زمانِ زیادی گذشته است. بدون شک خودتان در این سال‌ها تجربیات متعدّدی در مسیر داستان‌نویسی کسب کرده‌اید. "یاس سفید" را با کمی صیقل دادن و وسواس بیشتر می‌توانید به داستانی بهتر از شکل فعلی‌اش تبدیل کنید. منتظر داستان‌های جدید شما نیز هستیم.
با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت