خواندن داستان با صدای بلند




عنوان داستان : چمدان
نویسنده داستان : الهام قهرمانی


سرم به طرز وحشتناکی درد میکنه. داره منفجر میشه. یه خانوم قد بلند داره باهام حرف میزنه. حتما معلم فردینانه و میخاد انگلیسی باهام کار کنه ولی من که فرانسه بلد نیستم.کاش شاگرد قصاب اینجا بود و یه دستمال می بست تو دهنش. صداش محکم میخوره به استخون سرم و درد رو تو همه بدنم پخش میکنه. یه مامور دوان دوان سمتم میاد. فک کنم خانوم نوجنت خبرشون کرده. سرم رو میچرخونم که بگم تقصیر آگنس هست من کاری با مترسک نداشتم.(1). اما خانومه من رو محکم میگیره . بلند فردینان رو صدا میکنم که بهش بگه من امشب پرواز دارم باید برم آره من پرواز دارم .ساعت سه شب.میخام چمدونم رو ببندم یعنی دارم میبندمش. دلم براش تنگ میشه. چندبار بغلش میکنم. اونم بی تاب شده شاید هم فهمیده دارم میرم. دور چمدونم رو میچرخه و یکی یکی لوازم رو از چمدونم میاره بیرون.کاش میشد با خودم ببرمش. اما پاسپورت نداره ویزا هم نمیدونم چه جوری باید براش بگیرم. چند بار دیگه بغلش میکنم. دم رفتنی وسواس گرفتم. چمدونم رو چند بار چک میکنم. فروغ میگه استرسه رفتنه. تو برو راه رو باز کن ما هم پشت سرت میایم. تلفن خونه زنگ میخوره. چمدونم رو باز ول میکنم و میرم سمت مبل. تلفن رو از زیر مبل در میارم. کالر آیدیش که کار نمیکنه باید جواب بدهم بفهمم کیه. دو دل میشم جواب بدهم. مامان باشه باید بهش بگم که دارم میرم. حتی نمیشه بی صداش بکنم. مردد هستم. فروغ گوشی رو برمیداره و رو میکنه بهم و میگه
- چمدونت رو ببند اگه نمیخای وسایلت رو دوباره از اول جمع کنی مگه نه تا دو دیقه دیگه همش رو روی زمین پخش میکنه.
- الو . سلام. خوبین؟ ممنونم. بله هستند دارند چمدونشون رو جمع میکنند. بله گوشی. مریم . محموده.
- سلام.
- چطوری؟
- خوبم. فقط استرس دارم
- استرس چی؟ برو حالشو ببر. برنامه ریختی.
- نه. وقت نکردم. یعنی بلد نبودم
- یه کم کنسرو، نون خشک و آجیل و تنقلات بردار
- نه بابا اونجا که قحطی نیس. نمیخام چمدونم رو سنگین میکنم. تازه من که بخور نیستم
- باشه. مراقب خودت باش. بی خبرمون نذار. راستی یورو خریدی
- آره خریدم. فقط همش باهامه میترسم گم کنم
- نه نگران نباش.تو چند جا جاسازی کن.
- باشه
- مراقب خودت باش. خیلی خوشحالم برات مریم. خیلی. برو بترکون.
- ممنونم. خداحافظ
- خداحافظ
فروغ زیپ چمدونم رو میکشه. لیستم رو هم میده دستم و میگه
- بیا همه رو تیک زدم. برداشته بودی. اینم شارژر که میندازم تو کیف دستیت.، برو دیگه میخام بخابم. اینم بچه ات.
بعد هم چشمک میزنه و میخنده. بغلش میکنم. بوسش میکنم. نمیتونم ازش دل بکنم.

فرودگاه امام از مهرآباد بزرگتره. لااقل اینطور به نظرم میرسه. مامان میگه: " هر جای جدید اولش بزرگتره بعد که عادت میکنی کوچیک و کوچیکتر میشه انقدر که حتی انگشت شصت پات هم ازش میزنه بیرون".
چمدونم رو میکشم راه رو بلد نیستم. یه نگاه به جلو میندازم بابا ازم جلو افتاده. چمدون سبز رو روی بنفش گذاشته و میکشه و با راهنمای ورودیها جدید که جوون مو بور قد کوتاهیه حرف میزنه. دارند از رتبه و رشته من حرف میزنن. دانشگاه خیلی بزرگه انقدر بزرگ که برام قابل تصور نیس. باید بریم جلو ساختمان آموزش. به بابا میگم
- خیلی بزرگه . اگه شما برین من اینجا گم میشم.
بابا میخنده و میگه
- خیلی زود برات کوچیک میشه.
یه صف بلندی جلوی یه ساختمون بسته شده . بابا با دشت نشون میده و میگه
- اولش اونجاست. من اینجا منتظرت هستم برو تو صف وایستا.
وارد صف میشم آروم آروم میرسم به اول صف. کیفم رو میذارم رو ریل بازرسی و خودم وارد میشم.
روی دیوار روبرو کنار دو تا باجه زدن پرداخت عوارض خروج. این دیگه چیه؟ عوارض ! مگه اینجا اتوبان کرج قزوینه؟ نه انگار باید پرداخت کنم .راستش نمیدونستم باید پرداخت کنم. اولین بارمه که دارم از ایران خارج میشم. همکلاسی دانشگاهم جلوتر من تو صف عوارضه. من رو نمی بینه و با عجله از بغلم رد میشه و جلو کانتر پرواز فرانکفورت وامیسته.سمت گیت بعدی میرم. ماموره ازم میپرسه برای چی میری؟ تا میخام جواب بدهم میخنده و میگه سفر خوبی داشته باشی همشهری و یه مهر محکم میکوبه رو پاسپورتم. مدارکم رو میگیرم و برمیگردم. بابا هنوز همونجا وایستاده. از دور لبخند میزنه. بهش نزدیک میشم. بابا میگه دیگه مهندس شدی خانوم دکتر. اشاره میکنه به مینی بوسهایی که صد متر اونورتر وایستادن. میگه این پسره گفت با اونا باید بریم خوابگاه و اتاقت رو تحویل بگیری. دم خوابگاه بابا رو راه نمیدن. من میرم تو. مسئولش میگه یزدیا برن شنبه بیان. امروز فقط راههای دور رو اسکان میدیم. من هول برم میداره. یزد اون سر نقشه است. اونا رو شنبه اسکان بدن حتما ما رو هفته دیگه اسکان میدن. بدو میام بیرون. به بابا میگم
- خوابگاه نمیدن. میگن هفته دیگه. بیچاره یزدیها رو گفتند شنبه بیان.
- پس امروز کیا رو اسکان میدن؟
- فقط راه دورها رو. گفتند فقط اونایی که از شهرستانهای دور اومدن
- خوب پس چرا تو رو اسکان ندادن؟
- من مگه راهم دوره؟
بابا بلند میخنده میگه حواست نیس ما الان اصفهانیم. وسط ایران. چسبیده به یزد. وایسا خودم الان درستش میکنم. بابا میره سمت یه خانوم جوون که سال بالاییه و ازش میخاد کمکم کنه.
من دنبال خانومه راه میفتم و وارد سالن ترانزیت میشم. هواپیمای لوفت هانزا با عظمتش جلو شیشه های سالن وایستاده و داره مسافر میگیره. همکلاسیم تو صف مسافراش وایستاده . از خودم میپرسم چرا نرفتم؟ چرا هیچوقت نخواستم برم؟ یه نگاه به پام میکنم و انگشت شصتم رو تو کفش تکون میدم. انقدر ذوق داشتم که هیستینگز رو هم با مترسکش تو چمدون دادم به بار(1) .شاید آگنس عمدا خواسته بود حواسم رو پرت کنه و چند دقیقه ای با مترسک خودش خلوت کنه. به عمد یا غیر عمد مجبور بودم سر خودم رو تو این یه ساعت باقیمانده گرم کنم. صندلی اون گوشه خالیه، وسوسم میکنه خودم رو با پیپل واچینگ سرگرم کنم. اینجا خیلی خوبه و دنج. کسی متوجه من نمیشه .حتی رو مانیتورمم کسی دید نداره. راحت میتونم بشینم و با اینترنت ور برم. اینهمه الگوریتم و زبان برنامه نویسی که دبیرستان یاد گرفتم به دردم نخورد. اصلا دنیای این کامپیوترها با دبیرستان فرق داره. بعد کلی تلاش تازه فهمیدم چه جوری صفحه اینترنت باز کنم. اما اصلا از این جملات آبی و مشکی سر در نمیارم. یه سرک میکشم تو مانیتور پشت سریم. یه پسر کچل نشسته و هی داره صفحات مختلف باز میکنه و یه چیزایی هم تایپ میکنه.ای خدا دکمه شروع نتش کجاست؟ یکی بالا سرم وایستاده . سنگینی نگاهش رو حس میکنم. حالا می فهمه که من هیچی کامپیوتر بلد نیستم . دستپاچه میشم . با عجله یه صفحه ورد باز میکنم. شروع میکنم به تایپ کردن. وای ذهنم خالی شده . به خودم فشار میارم که یه چیزی تایپ کنم. " گاهی باید احساست رو قورت بدهی،حبسش کنی،یاد بگیری با همه وجودت سکوتش کنی......چون با بروزش برای همیشه دلتنگ خواهی موند....دلتنگ بودنش، دلتنگ موندنش و دلتنگ ....." نه این خیلی ضایع هست. دستم رو میذارم رو دکمه دیلیت و پاک میکنم. یه چیز دیگه بنویس . " اعتراف کنیم که خدا همیشه زن را بیشتر و یواشکی تر دوست داشته،بزرگترین لذت و قدرت رو به زن پیشکش کرده، شاید در قرارداد و طبیعت جسمانی زن مورد ستم بوده،اما زایش،خلقت،لذت به وجود آوردن یک موجود زنده ،مینی انسان مشابه، همیشه با زن بوده و هست.....خدا هم در دلش عاشق زن بوده،اما یواشکی" .. تو دلم میگم
- میشه بری و زل نزنی .
پسره خم میشه . سر کچلش زودتر از صورتش وارد سن میشه.
- خانوم شما هم پرواز پیگسوس هستین؟
- بله
- فک کنم باید سوار بشیم. کانتر خیلی وقته باز شده.
از هواپیما پیاده میشم. تا اینجاش که مثل ماموریتهای عسلویه بود تنها فرقش اینه که هیچ وقت تو هیچ ماموریتی با خودم چمدون نبردم که برم تو قسمت بار منتظر چمدونم باشم.نه یه فرق دیگه هم داره هوا شرجی نیس. وقتی پیاده میشی ریه هات با نم و گرما شاخ به شاخ نمیشه. الان که بیشتر فک میکنم فرقهای زیادی داره. عسلویه که میرم همش تو چش ام. همه یه جوری نگاهم میکنن یا لااقل من اینجوری فک میکنم بالاخص تو پرواز اگه تنها خانوم باشی. وارد فرودگاه که میشی حجم آقایون انقدر زیاده که ته دلت میترسه. نه از اون ترسهایی که ناراحت کننده باشه. نه! از اون ترسهایی که قلبت رو تا حلقت هل میده و زنانگیت تو این بلبشو گم میشه و یه پا مرد میشی برای خودت. از راه رفتنت گرفته تا حرف زدنت. حتی کیف دستیت هم یه فیگور مردونه میگیره و سبک تو دستت جابجا میشه. از همون اولش می فهمی وارد یه شهر جادویی شدی. یه شهر جادویی که توسط اژدها های یه سر و گاها چند سر کنار جاده محافظت میشه. همشون منظم تو فاصله مشخص وایستادن و با اتیشهایی که از دهنشون میدن بیرون بهم علامت میدن که همه چی تحت مراقبته. عسلویه شهری فلزی در کنار خلیج فارس. به ورودی فاز میرسیم. مثل همیشه هماهنگی صورت نگرفته. باید دو ساعت روی خاکهای نرم قدم بزنم. یه مانکن متحرک در هوای شرجی با لباس های گرانقیمت شدم. این رو از نگاههای مسافر ایی که از کنارم رد میشن می فهمم. بالاخره اجازه ورود من هم صادر میشه. روی مجوز نوشتن سوپروایزر وندور. خنده ام میگیره مثل بازی مارپله بچگیهامونه فقط اونجا تاس مینداختیم اینجا با یه مهر و امضا بین سمت های مختلف حرکت میکنیم. وای به اون روزی که مهر اشتباه بخوره و سر بخوری تو پله پایین رتبه و مقام.
یادم نمیاد سمت قبلیم چی بود اما الان با خنده کارگر نصابی که پیچ گوشتی رو تو دستش بازی میده می فهمم نه انگار واقعا سوپروایزم. با همون خنده ریز ته صداش میپرسه:
- خانوم مهندس تست h2s بزنن؟ شما هم میاین پایین ؟ ترس از ارتفاع که انشالله ندارین؟
کارگر بغلیش میگه:
- نه به خانوم مهندس میخوره ورزشکار باشن.
هر دو سرشون رو میندازن پایین و یه خنده ریزی میرن. یکی از دور میاد و توی فرغونش همه لوزام رو میاره و پای درام خالی میکنه. کارگر اولی کابل ها رو میگیره دستش و میگه
- خانوم مهندس از کدوم ورش نصب کنیم؟
- از همون وری که مهندس مسئولتون تشریف بیارن
- اوناهاش داره میاد همون قد بلنده
یه مهندس دیلاق با کلی کاغذ از راه میرسه. سلام علیک میکنه و عذرخواهی بابت ناهماهنگی تو ورود.
کار نصب نمیدونم چقدر طول کشید. اما یادمه رو پله های نردبون فلزی بین هوا و زمین معطل چسب بودم که بهم گفت
- عجب دل و جراتی داری با شال اومدی سایت
- مگه ضوابط پالایشگاه حاکمه اینجا؟
- نه. ولی من که مهندس مسئولم جرات نمیکنم یعنی منظورم اینه اولین باره یه خانوم با شال اومده تو سایت.
بعد با سر اشاره ای به کارگرهایی میکنه که از بالا دارند نگاه میکنن و ادامه میده:
- اینا خوب ندید بدیدن. بیچاره ها هفته ها از زن و بچه به دورند.خوب سخته. میدونی که عین پادگانه دیگه.
- پادگان نرفتم بدونم چه جوریه . اخه سرباز فراریم. به کسی نگیا.
- با زبونی که داری مدیرتون فهمیده کیو بفرسته . از پس همه شون بر میای
- دیوار کوتاهتر از من نبود
- نگران نباش زود تموم میشه میری
- به شرطی که نصابهات بر و بر منو نگاه نکنند و بیان نصب کنن.
- دفعه بعد خواست بفرستت سایت نمیخاد بری بگو من جات میرم. سایت جای مناسبی نیس برای خانوما.
داریم میریم کارگاه برای خوردن ناهار. کل مسیر داره از سفرهایی که رفته تعریف میکنه. میگه
- همه پولت رو باید بدی سفر. بری ببینی تجربه کسب کنی....
میخام بگم : " همینگوی اگه عسلویه کار میکرد دیگه لازم نبود وداع با اسلحه رو بنویسه هر پارگرافش رو برای 36 نفر تعریف میکرد دیگه نای برای نوشتن نداشت" .

خیلی گشنمه . چلو جوجه رو تو ظرف پلاستیکی سفید میذاره جلوم . دنبال سهم دوغ ناهاره که یادشون رفته بذارند. چند نفر دیگه هم هستند. گوشه اتاق یه خارجی نشسته. داره کتاب میخونه اسم کتابش رو نمیتونم بخونم. میپرسم.
- این آقا کیه
- از ولو ایتالیا اومده. اسمش مارکوسه
- چی میخونه؟
- یه کتاب درباره دونده ایرانی. ساعت هفت میاد تو سایت و یه ساعت و نیم وقت ناهار کتاب میخونه و بعد از سایت میره شنا و خوابگاه.
- شما وقت ناهار چی کار میکنین؟
- حرف میزنیم.
- درباره چی
- همین ایتالیایی مثلا

ایتالیا. این دومین باریه که از جلوم رد میشه. چمدون بزرگ قهوه ای رنگ که روش بزرگ نوشتن ایتالیا. پس چرا چمدون من نمیاد.به ورودی نقاله خیره میشم. انگار چمدونم خسته تر از این حرفاست که از راه برسه. شاید هم وایستاده درباره این چمدون ایتالیایی حرف بزنه. چمدون قهوه ای دوباره وارد نقاله میکشه. این بار چمدون منم پشتش داره میکشه روی ریل. یه خانوم قد بلند خم میشه و برش میداره. رو به چمدونم میکنم و میگم:
- زود باش بیا دیگه اینقدر فس فس نکن. گشنمه خیلی گشنمه. همین الانه که از گشنگی پس بیفتم. مگه مثه مامان فرینان لنگ شدی.

بالاخره میرسه. خم میشم که برش دارم . سرم جیغ میکشه. انگار با لبه نقاله چمدونا دعواش شده. میام جداشون کنم. ولی پاهام از ترس در میرن و دستام رو که با سرامیکهای کف گلاویز شدن تنها میذارن.

1:
اشاره به داستانهایی :
مرگ قسطی ، شاگرد قصاب ، عاشق مترسک.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
سلام دوست عزیز، داستان شما را خواندم. به نظرم نویسنده خوبی هستید اما داستان خوبی ننوشته‌اید. داستان شما پر است از نقطه قوت، بعضی خرده روایت‌ها روان هستند و کارشان را به درستی انجام می‌دهند مثل خرده روایت عسلویه. ضرباهنگ مناسب، کنش‌ها و واکنش‌های درست، دیالوگ‌های صحیح و باورپذیری و به نظر تنها پاره‌ای از داستان شماست که کمی برای شخصیت‌سازی در آن تلاشی صورت گرفته است. برخلاف بیشتر داستان‌هایی که در پایگاه نقد داستان خواندم داستان شما خط اکنونی درست و سر راستی دارد، هیچ‌کجا مخاطب اکنون داستان را گم نمی‌کند و برای این‌که این خط اکنونی حفظ شود درست و به‌جا از توصف مکان هم بهره گرفته‌اید، چه در خانه چه در دانشگاه چه در فرودگاه و چه در سایت داستان شما مکان را برای مخاطب می‌سازد و این را باید از ویژگی‌های مثبت داستان شما دانست. نکته دیگر این است که به نظرم شما برای ریخت و پاش اطلاعات مهندسی خوب خودتان را مهار کرده‌اید و جز «وندور» و «ولو» و تزریق h2s بسنده کرده‌اید و داستانتان را فدای اطلاعات مهندسیتان نکرده‌اید، اما همین اتفاق در ارتباط «شاگرد قصاب»، «مرگ قسطی» و «عاشق مترسک» نیفتاده است و شما به این کتاب‌ها ارجاع‌های بیرون متنی بدون پشتوانه‌ای داده‌اید؛ ارجاع‌های بیرون متنی که داستان شما را تهدید می‌کند. به عنوان مثال در نظر بگیرید که یک نفر هیچ‌کدام از این سه کتاب را نخوانده باشد، آن‌وقت چه بلایی سر او خواهد آمد؟ پاراگراف اول داستان شما را به هیچ عنوان متوجه نخواهد شد و چه چیزی برای داستان از این بدتر است که مخاطب پاراگراف اول آن‌را متوجه نشود؟ بد نیست کمی در مورد ارجاع بیرون متنی حرف بزنیم، در مورد داستان شما این ارجاع وقتی درست است که کتاب یادشده کتاب کلاسیک‌تری باشد و مخاطب شخصیت‌های آن را بهتر بشناسد و دوم این‌که جنس و جنمِ راوی این‌قدر با جنس و جنم آن‌ها سازگار باشد که این ارجاع را توجیه کند. من هیچ شباهتی جز تنهایی میان راوی شما و راوی «شاگرد قصاب» نمی‌بینم، که این قضیه تنهایی هم آن‌قدر مفهوم کلانی است که در خوشبینانه‌ترین حالت هم شباهت محسوب نمی‌شود. اگر بخواهم لب کلام را بگویم استفاده از شخصیت‌های این داستان‌ها هیچ کمکی به داستان شما نکرده است اما ضرر زیادی به داستان شما زده است. حالا با خواندن این داستان من فقط متوجه می‌شوم که شما به عنوان نویسنده، این داستان‌ها را دوست داشته‌اید و دوست داشتید شخصیتی خلق کنید که گرفتار این شخصیت‌ها باشد. نتیجه این‌که اگر این داستان‌ها را نخوانده باشم چیزی از داستان شما نمی‌فهمم و اگر هم خوانده باشم به جای راوی نویسنده را می‌بینم که علاقه زیادی به «شاگرد قصاب» دارد. این وجه تسمیه باید در لایه لایه کار شما نهفته باشد و به خوردش رفته باشد، اما حتی در لایه بیرونی هم این اتفاق نیفتاده و نتیجه می‌شود عدم باورپذیری یا که نفهمیدن داستان. اما مشکل اصلی داستان؛ ممکن است داستانتان را برای من تعریف کنید؟ من مساله راوی شما را نفهمیدم. در بهترین حالت می‌توانم بگویم این خاطره‌ای بود که با تعدادی فلش‌بک و فلش فوروارد و تکنیک موازی‌سازی خوب و استادانه نوشته شده بود اما داستان نبود، یعنی برای داستان شدن یک چیزی کم داشت، جای یک اتفاق دوم خالی بود یا که به محض شروع شدن این اتفاق دوم تمام شد. داستان برای شکل‌گیری حداقل به دو اتفاق احتیاج دارد، یک اتفاق بزرگ‌تر و یک اتفاق کوچک‌تر که بهانه روایت اتفاق بزرگ‌تر می‌شود. در داستان شما ما نمی‌فهمیم که چرا درگیر موقعیت‌هایی از زندگی راوی هستیم که راوی سعی بر همانندسازی میان آن‌ها به واسطه تنهایی و زن بودنش در یک جامعه مردسالار دارد. می‌فهمم که در داستانتان قصد داشتید چه کار بکنید، اما به نظرم کم است و این داستان گویای اندیشه‌ای که در سر دارید نیست. به همین خاطر است که می‌گویم داستان باید بیشتر ادامه پیدا کند. تا یک‌جایی فکر می‌کردم که این داستان، داستان تحول راوی شماست یعنی او قرار است که بهانه مهم‌ترین مراحل زندگیش، تنها زندگی کردن را یاد و یاد بگیرد که روی پای خودش بایستد اما پایان‌بندی داستان این گمان را رد کرد. این‌که او حتی به تنهایی نمی‌تواند چمدانش را از اروی تسمه نقاله فرودگاه بردارد نشان می‌دهد که او دچار تحول نشده است و هنوز برای تنها زندگی کردن آماده نیست. اگر از نوشتن این داستان قصد دیگری داشته‌اید و من خط اصلی داستان را به درستی متوجه نشده‌ام یعنی شما در دادن اطلاعات به مخاطب خساست به خرج داده‌اید و داستان را در مشتتان نگه داشته‌اید و به قول داستان‌نویس‌ها، داستان شما در نیامده است. به نظرم جای مناسبی را برای پایان دادن به داستانتان انتخاب نکرده‌اید و اگر این داستان کمی بیشتر ادامه پیدا می‌کرد و ما کیفیت زندگی راوی در خارج از کشور و نحوه کنار آمدن او با مسائل و مشکلاتش آشنا می‌شدیم ماجرا فرق می‌کرد. گمان دیگری که وجود دارد این است که راوی با آن ایتالیایی کتاب‌خوان در عسلویه آشنا شده باشد و همین آشنایی او را به ایتالیا کشانده باشد که اگر قصد شما این است هم داستان شما داستان چند پاره‌تری می‌شود و هم اطلاعاتی که به مخاطب می‌دهید اطلاعات بسیار ناقصی است. اگر چنین قصدی دارید باید از نو در مورد این داستان صحبت کنیم چون در آن صورت دیگر داستان با بازنویسی درست نمی‌شود با دوباره‌نویسی شکل می‌گیرد. می‌بینید؟ داستان نباید مخاطب را این‌چنین سرگردان کند. تکلیف داستان باید با مخاطب مشخص باشد. من شغلم این است که داستان شما را بخوانم اما کسی که شغلش این نیست چرا باید داستان شما را بخواند و با این همه سوال بی‌جواب مواجه شود؟ داستانتان را بعد از بازنویسی چندین و چند مرتبه با صدای بلند برای خودتان بخوانید. اگر این کار را بکنید بیشتر با مشکلتان داستانتان برخورد خواهید کرد. در چند نوبت از این بازخوانی‌ها خودتان را بگذارید به جای مخاطب ببینید او همان‌قدر که شما از داستان سر درمی‌آورید از داستان شما دریافت دارد و جواب این سوال را صادقانه به خودتان اگر جواب نه بود حتما یک جای کار می‌لنگد. آخرین نکته این‌که کلمه گاها را از داستانتان حذف کنید این کلمه وجود خارجی ندارد. امیدوارم که نوشتن داستان را جدی بگیرید من پشت این داستان نویسنده بااستعدادی را دیدم که امیدوارم جدی‌تر از این خودش را به ادبیات داستانی ایران ثابت کند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
الهام قهرمانی » یکشنبه 17 دی 1396
با سلام جناب آقای خانلری،ممنون از نقد و وقتی که گذاشتین. واقعیت امر حق باشماست داستان من تمام نشده، بخاطر محدودیت سایت که فعلا داستان کوتاه می پذیره، من مجبور شدم سه پارت از داستان بلندم رو که شک داشتم خوب در آمده یا نه، در پایگاه گذاشتم،که نظر اساتید رو درباره فضاسازی و شخصیت پردازیشان بدونم، برای اینکه شکل داستان باشه پاراگرافی بعنوان پایان و آغاز از خودم اضافه کردم.در خود داستان اصلی حدس شما درست است این دختر روی نوار نقاله نمیفته و داستان ادامه داره. عذر میخام و ممنونم از وقتی که گذاشنین

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.