وقتی از زبانِ غیرداستانی حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم.




عنوان داستان : عادت روزانه
نویسنده داستان : محمد صالح فصیحی

یا حق
عادت روزانه
باز چون همه‌روز یا گاه چون همه‌شب روبرویش نشستم. صاف و مستقیم در چَشمها نگاه کردم. به من نگریست. دستی به موهایم کشیدم و مرتبشان کردم کمی. او نیز با انجام داد. چون من بود. هر کاری که میکردم او نیز آنکار را درست و بی‌نقص در جلوی چشمانم به نمایش میگذاشت. وقتی هم که چشم میبستم و دست به جایی میبردم یا تکانی میخوردم یا حرکتی میکردم یا پا پس یا جلو میکشیدم، نگاه فرو میبست و عین من عمل میکرد. گویی من بود. فقط از هم فاصله داشتیم. فاصلهی ما آنقدر نزدیک و قریب بود که نمیتوانستیم به هم برسیم.
باز چون همه‌روز یا گاه چون هم‌هشب روبرویش نشست. خیره و نمه در او نظر کرد. ابتدا موهایش را دستی کشید. سپس گفتی که بار اول است، مشتاقانه دیدش. بعضی اوقات که از کنارش رد میشدم، از درون آن پاسخم را میداد و من به شک میافتادم که بالاخره کدامشان واقعیست، حقیقت دارد و اوست؟ غرق میشد و در سکوت نگاه میکرد. هیچ نمیگفت. برخی اوقات میخندید، برخی اوقات اشک میریخت، برخی اوقات خود را گم میکرد و دیگر نه میدید، نه میشنید و نه بهنظرم میتوانست که اینها را بکند. از روزی که هر دو زیر این سقف و این خانه، یک زندگی را با کمک و همراهی و همدلی هم شروع کردیم، مدتی با من سخن میگفت. هنوز هم این کار را انجام میدهد اما نه به آنگونهی اوایل.
من به او نگریستم و خود را دیدم. هر روز تغییر میکرد و من تغییر را حس میکردم ولی نمیدیدم. از اینرو بیشتر زل میزدم و دقیق میشدم. عجیب بود. این کارِ هر روز و بعضی وقتها هرشب بود که یک صندلی مقابلش بگذارم و بنشینم و با او سخن بگویم. مهم نبود که به زبان میآورم یا نه. مهم نبود که میگویم یا نه؛ ذکر میکنم یا... او همه را در مییافت. با نگاهش که مانند نگاه من بود تائید میکرد، رد میکرد و یک مصاحب بود. من ابتدای زندگی، با همسرم بسیار سخن میگفتم. او تماماً گوش میکرد و همراهی میکرد و چیزی کم نمیگذاشت. بسیار مهربان و متین بود. همچنان که هست. ولی بعضی اوقات همه حرفی را نمیشود بر زبان آورد. زبان توان ندارد گاهی. و گاهی باید نگریست فقط.
من به او نگریستم و در چشمان قهوهیی رنگش خود را دیدم؛ خودم را که روبرویش نشسته بودم. فاصلهی ما کم بود. همین باعث میشد که بتوانم چهرهم را ببینم و با دقت به او گوش کنم. ساده سخن میگفت. ساده میسرود. البته خود این حرف مرا قبول نداشت. میگفت که من چون زن هستم و بهعلاوه همسرش، این حرف را میزنم. ولی اینطور نبود. او طبع خوبی داشت. هرچه را میدید، من میفهمیدم و میفهمم که چگونه به حلیه میآراست و زینت میداد و آهنگین میکرد و برای من میخواند. چه خوش روزگاری بود گذشته. چه سخنها که نگفت. چه حرفها که نزد. چه دلبریها که نکرد. طعم خوش احساس آن روزها را هرگز، هرگز فراموش نخواهم کرد. زنها حافظهی خوبی دارند. اگر شوهرشان ذوقی هم داشته باشد و برای همسرش روز و شب نشناسد و دنیا را – که غمگنانه غمگین است و محزون، و خوشی را باید نامنوشت – بیاراید حافظه از برترین و بهترین ساعتهای جهان هم سریعتر و راحتتر کار میکند. آخر من چطور میتوانم چندین روز پیش را فراموش کنم به کلی؟
صندلی را پیش کشیدم. نشستم. شروع کردم به سخن گفتن:« کمی دیر شد. معذرت میخواهم. کار و بار بالا گرفته است. نه که فکر کنی که چه شده است که این را میگویمها! نه! اضافه میایستم سر کار که خرجمان کفاف نفس کشیدنمان را بدهد. دیگر میدانی دیگر. با من در این خانه هستی و من را میبینی. من سعی میکنم که هر شب با تو حرف بزنم. امروز صبح روبروی تو خودم را مرتب کردم. من بودم که خود را آراستم یا تا بودی که...که این کار را کردی؟ آیا فاصلهی نزدیک توهم بهوجود نمیآورد؟ آیا این باعث نشده است که من، من را از یاد ببرم؟ نه جان من! نه بابا!من چطور میتوانم که خود را فراموش کنم؟آنها که عمری تلاش میکنند، باز به سختی میتوانند که نفس را در گوشهیی به امانت گذارند.»
صندلی را پیش کشید. نگاه کرد و نشست و نگاه کرد – چون همهروز و گاه چون همهشب. لحظاتی میآمد که دقیقاً احساس حسودی میکردم. انگار چیزی را که در اختیار و تملک من بوده است، از دستانم به راحتی جدا شده است و چون پرندهیی بال گشوده است و گریخته است و رفته است آنطرف. نشسته است این پرنده و با چشمان قهوهیی رنگش که گاه من خود را در آن میدیدم، دیده گشوده است. هیچ جار و جنجالی پیش نیامد. هیچ گفتوگویی بر ما چنگ نیانداخت و نخراشید ما را. بهخدا هیچ کدام اینها نبود. مطمئنم من. من این را نفهمم باید بروم و... با من هنوز هم حرف میزند. اصلاً مگر میشود که زن و شوهر با هم حرف نزنند و سخن نگویند و خود را به زبان نیاورند و آن خانه باز خانه بماند؟ او فقط کمی از وقتش را به این اختصاص میدهد که روی صندلی بنشیند و پیش از آن نیز صندلی را بیاورد جلوی آیینه و به آن بنگرد و در ذهنش سخن بگوید. ما شبهایمان را مدتی به سخن میگذرانیم. از هر مطلبی. اما او یکبار گفت که انسان نمیتواند که تمام افکارش را بر زبان منتقل کند و از این حیث زبان در عالیترینِ سخن و سخنرانیها هم الکن میشود و عاجز. من گفتم قبول؛ بیاندیش. این حق توست. این حق را هیچ قدرتی نمیتواند از انسان بگیرد. و ناخودآگاه ذهنم به سمت آن اسیران و زندانیها رفت. آمدم به حرفم شک کنم که چیزی درونم گفت که آنها هم در بالاترین شکنجهها، ذهنشان تفکر را اگر کنار گذارد، توهم را نمیتواند به کناری نهد. گفتم که فکر کن، اما چرا جلوی آیینه؟ جواب داد من فکر که میکنم، برخی اوقات رخ میدهد که در ذهنم به خودم جواب هم بدهم. انگار کن که دو نفر در ذهنی به گفتوگو بنشینند. و آیینه این کار را آسان میکند. انگار خودم با خودم سخن میگویم – هم در ذهن و هم در واقع. و گفت تو هم اینکار را بکن. و من گفتم که من همینطور راحتترم. به شوخی هم افزودم:« همینطور پای فکر کردن که پیش بیاید، رگهها و عمق زن بودنم بیشتر به خودم نشان داده میشود. چه رسد بخواهم روبروی آیینه هم بنشینم و با خود مناظره و مصاحبه کنم و خالهزنکبازی... اصلاً همین تو کافیست.» گفت:«باشد!» و من اندیشیدم که اینکار فایده هم دارد؟ یعنی من وقت بگذارم و جلوی آیینه بنشینم و آنوقت با خودم حرف بزنم؟ خب اینکار را در رختخواب قبل از خواب میکنم.

سالهاست که بر اینکار مداومت کردهم. ماههاست که این عمل را عمل کردهم. روزهاست که این را انجام دادهم. گویی جزی جدایی ناپذیر از زندگیم شده است. نه من میتوانم که خود را از دستش خلاص کنم نه او! بله! خود تو را میگویم که هماکنون روبروی من، چشم در چشم من دوختهیی و به سخنانم گوش میدهی و جواب میدهی. به یاد داری که از چه زمانی با تو شروع به حرف زدن کردم؟ تو آیینهیی بودی کهنه و قدیمی در اتاقی کهنهتر و قدیمیتر از خودت. بهت بر که نمیخورد؟ دیگر من و تو که مثل هم شدهییم. ببین! تو من را نشان میدهی. من هم در چشمانم تو را. اگر بخواهم حرفی بزنم که بهت بر بخورد، آن موقع به خودم هم... متوجه شدی؟ قربان آدمِ... ول کن اینها را. روزی بود که بسیار به سخن گفتن و خالی شدن نیاز داشتم.دلم پر بود. از چه را یادم نیست. تو چه؟ باشد فکر کن و بعد بگو. مهناز همسرم هم نبود آنموقع. اصلاً نه من سنم به ازدواج میخورد نه او. چند سالم بود؟ هرچه بود، آنقدر دور بود که... بله! الآن من پسری هفت ساله دارم. آنوقت خیلی سن داشتم، بیستسال بود. و همالآن... لذا تو آمدی. درستتر خودم آمدم. در اتاق کنار انباریِ روی پشت بام بودی. همان خر پشته. من از صورت صافت خاک و غم زدودم. از تنهایی، گوشهیی کز کرده بودی. و یکآن حس کردم که من و تو مثل هم هستیم. تنها و بیکس. الآن اینطور نیست. من تنها نیستم. بهترین در کنارم است – بهترین! چرا دارم گذشتهها را به یاد میآورم؟ گذشته برای من از زمانی روی خوبی و خوشی نشان داد که مهناز آمد. پیش از آن هم گذشته را من خود، برای خودم زیبا میکردم. زشت را زیبا میکردم و به خود میگفتم. نحس را زر میکردم. عصبانیت را شادیِ مفرط تلقی میکردم. همه را با همین چرت و پرتهایی که مهناز دل میسپارد و گوش میدهد. همینها که میگوید شعر است. ولی من خودم میدانم. شعر نمیگویم من. من بد را خوب میگفتم. زشت را خوب میگفتم. شعر کارش برعکس کردن است؟ از وقتی چند بیت گفتم که زندگیم با مهناز شروع شد و دیگر لازم نبود که دعواهای خانوادگی، جر و بحثها، نارضاییها و پستیهایِ گهگاهی را طور دیگرکنم. البته! درست میگویی. من شاعر نیستم. کارم کار دیگریست. اما شاید این روح نازک، این روحیهی شیشهیی باعث این چند بیت شده است. وگرنه وقتی که به داخل اجتماع وارد میشوی میبینی که شاهانه گویی تا قبل از این زندگی میکردی. حالا هم من هرچه باشم، شاعر نیستم. من کاری دیگر دارم که آنقدر از آن برایت تعریف کردهم که گمانم حتی نخواهی که اسمش را از زبانم بشنوی. خوب و بدش را گفتهم و تو از بر هستی. میخواهم که این جمعه را به جنگل بروم. یعنی برویم. با مهناز و بهزاد پسرم. نه! فعلاً مسافرت نمیشود رفت. چند وسیلهی کوچک و چند بار و بنه و یک ناهار. اگر خواستند که تا جادههای شمال و جنگلهایش میرویم، اگر هم نه که به یکی از این پارکهای جنگلی. دوست داشتم که علی و زن و بچهش هم بیایند. اما او جمعهها سر شیفت است و مطمئنم که نمیآید. دیگر چرا خودم را سبک کنم؟ مگر چندبار مهناز به خواهرش نگفت که علی را بگو که مرخصی بگیرد؟ گفت و قبول نکرد. اما او هم بندهخدا لَنگ است. هشتش گروی نهش است. اینها هم به کنار. نمیدانم، چرا برخی مردم از چیزها و مسائلی کوچک ناراحت میشوند؟ مثال؟ خودت که بهتر میدانی! وقتی میدانی چرا میگویی؟ من چندینبار برای تو نگفتم؟ نگفتم که تا تقی به توقی میخورد داد و هوار راه میاندازند؟ نگفتم که چه راحت خودشان را و دیگران را ناراحت میکنند؟ نگفتم که به چه سختی این زندگیِ ساده را دشوار میکنند؟ باید رها کرد این زندگی را. منظورم این است که یکسری کار باید انجام دهیم و بعدش هم دار فانی را وداع گوییم و خلاص و آنور هم قضاوتی شویم و ... خیلی راحت جلو رفتم؟ آنطرف را نمیدانم اما اینطرف، این دنیا، این زندگی را میشود سهل و ساده گرفت و زیست. من چندبار به مهناز هم گفتم. با وجود اینکه با او هم بسیار سخن میگویم، اما او هنوز یکسری افکار دارد که اینها سود که نمیرساند هیچ! فقط در برزخ آدم را نگه میدارد. تو منِ درونِ آیینه هستی. آنقدر نزدیکی که دور هستی. تو نیستی پیش من و این زندگی. نیستی ببینی که چهها میشود. نیستی ببینی که همین مردم... نه! همین فکوفامیل و مهناز و همه و همه و حتی بعضی اوقات خودم، چه فکرهای مسخره و مضحک و خندهداری از ذهنمان رد میشود و در پی آن چه کارها که نمیکنیم. دیگر دیر شده است. مهناز آمد. بروم بهش جمعه را بگویم و بخوابم. فردا باز باید بروم سر کار. انگار کار با پایان زندگی انسان تمام میشود. چه به درد میخورد؟ وقتی که...

... چه صبحی بود آن روز و چه صبحی بود امروز! چه روزی بود آن روز و چه... چه شبی بود! خدایا! آه! من را خودت خوب میشناسی، من همیشهی خدا در برابرت بودهم خدا! شکرت! باز و باز! صبح کسی با ما همراه نشد. این را شب قبلش و روز قبلش فهمیدیم. فقط دو شبِ قبلش، وقتی که در رختخواب دراز کشیدیم و بار خستگیِ یک روز را بر تخت حواله کردیم به من گفت که تصمیم دارد که خانوادگی برویم جمعه را بیرون. این تصمیمها برایم آشنا بود. هر دو هفته یا حداقل هر ماه – و در زمانی که هنوز در یک خانه نبودیم، هر روز و هر هفته – با هم بیرون میرفتیم. نمیدانم چرا توان چند لحظه دوریش را ندارم. باید به کنارش بروم. وقتی که او در خانه نیست و سر کار است، بهزاد بوی او را – به کمترین و محدودترین شکل ممکن – در خانه جابهجا و حمل میکند. اما هیچ وجودی برایم او نمیشود. راه افتادیم. با ماشین راه افتادیم و در فاصلهی کمی با شهر، در یک پارک جنگلی وارد شدیم. رفتیم و رفتیم و رفتیم تا جایی که کسی نبود. خلوت بود و دنج! من گفتم:«کمی عقبتر بودیم و میایستادیم، بهتر بود. الآن همین بهزاد دستشوییش بگیرد، میخواهیم چه کار کنیم؟ باید برگردیم تا به دستشویی که اقلاً دویستمتر با ما فاصله دارد برسیم.» گفت:« نگران نباش! هر وقت دستشوییش گرفت میگوید و من سریع میبرمش. بعدش هم، اگر خیلی خیلی ضروری بود و نمیتوانست که حتی ثانیهیی دندان روی جگر بگذارد... آن وقت... آنوقت این درختان و گیاهان هم در گوشهیی به آب نیاز دارند. دیدی؟ تمام شد و رفت.» من خندهم گرفت. سر تکان دادم. بعد گفتم:«اما جای خوبیست! حالا میتوانی با بهزاد کلی بازی کنی» سریع گفت:«با مادر بهزاد چه؟» گفتم:«هان؟» صدایش را صاف کرد:« منظورم این است که شما هم افتخار میدهی با این پدر و پسر بازی کنی؟» گفتم:«تا ببینم چه میشود؟!» اما از ته دل دوست داشتم که در آن خندهها و لبخندها و جنبوجوشها شریک شوم. لذتبخش بود. من وقتی که نشستیم، از فلاسک برای هر سه نفرمان چای ریختم. پدرم هم مدتی پیش به اصفهان رفته بود و برای ما گز آورده بود. گزها را در کنار چای آوردم. و هر سه خوردیم. سپس پس از مدت زمانی که محو برگ و شاخهها و شاخسارها بودیم، گفت:«میخواهی تاب درست کنیم روی درخت؟» گفتم:«چطوری؟» گفت:« یک صندلی در ماشین داریم. همان صندلیِ کوچکِ تا شویِ مسافرتیِ مشکی رنگ. خب؟! طناب هم داریم. یادت هست آنموقع که ماشین علی نرسیده به جاده خراب شد؟ و من رفتم و طناب گرفتم؟» سر تکان دادم. ادامه داد:« آن طناب بلند و محکم است. مانند آن طنابهاست که آب از چاه بیرون میکشند. با طناب و صندلی تاب درست میکنیم.» موافق بودم. رفت و آورد. من رویِ زیرانداز حصیری نشسته بودم و نگاه میکردم. گفت:« باید از درخت بالا بروم تا به شاخهش طناب را ببندم.» گفتم:« پس باید درختی باشد که پایینترین شاخهش محکم و کلفت باشد.» گفت:« حواسم هست.» دید. پشت سرمان درختی بود بزرگ و قدیمی و قطور. من برگشتم. تنهی بزرگی داشت. طوری که اگر به آن میچسبیدی و میخواستی دستهایت را دورش حلقه کنی، به زور فقط انگشتهایت به هم میخورد. قبلاً میگفت که در بچگی از دیوار راست، صاف بالا میرفته است. حالا من هم داشتم نگاهش میکردم تا ببینم چطور از درختی که صاف نیست و جای دست دارد میخواهد بالا برود. بالا رفت. رفت و به شاخه رسید. بهزاد ذوقزده از جایش بلند شد و به زیر شاخه رفت و با هیجان میدید که پدرش چطور آن بالا رفته است و حالا هم دارد برایش دست تکان میدهد. خندهم گرفته بود. گفتم:«بس است! کم شامورتی بازی آن بالا از خودت در بیاور. بیا پایین!» مانند سربازها احترام گذاشت و به سمت تنه رفت. دستهایش را گرفت و شروع کرد به پایین آمدن و برگشتن که ناگهان پایش سُر خورد و همانطور که دست به تنه گرفته بود و صورتش کمتر از مویی با تنه فاصله نداشت پایین آمد. در عرض سه ثانیه! تنهی درخت پر رنگ شد. به زمین که رسید، از پشت افتاد. دلم هُری ریخت. بهزاد جیغ کشید و مانند دیوانهها عقبعقب رفت و سپس به زمین خورد و افتاد. سرد شد بدنم. خودم را بهش رساندم. چشم بستم و فقط جیغ کشیدم. جیغ کشیدم. جیغ...
سرش را به زانو گرفتم. جلوی لباسش دریده و پاره شده بود. صورتش... صورتش... صورتی برایش باقی نمانده بود. انگار نه انگار که اصلاً پوستی بر این صورت بوده است قبلاً. من دایرهیی سیاه و قرمز بر زانو گرفته بودم. هیچ نمانده بود. هیچ! دستم میلرزید. پایم میلرزید. قبلم میلرزید و میترسید. وحشت کرده بودم. این چه بود؟ این چه شده بود؟ چرا؟ خدایا چرا؟ بهزاد لرزان و گریان به سمتم آمد. نمیتوانستم کاری کنم که صورت پدرش را نبیند. دهانش قفل شده بود و حرفی نمیزد. فقط نگاه میکرد. انگار لال است و کر. هرچه صدایش کردم، هرچه دهانم را به گوشهایی که حالا خونی بود نزدیک کردم و نامش را صدا زدم هیچ اثری نداشت. گفتم تمام شد. باید رخت بیوگی و تنهایی و درماندگی را تن کنم. تمامِ تمام! سر روی سینهش گذاشتم. تاپ... تاپ... تاپ صدا میکرد. نفسی به راحتی کشیدم اما راحت ننشستم. صورت نداشت. غرق خون بود – بیپوست. وسایل را جمع کرده و نکرده توی ماشین ریختم. به دشواری توانستم که روی صندلی عقب بخوابانمش. بهزاد را روی صندلی جلو، کنار دست خودم نشاندم و سریع راه افتادم. چشمانم تر میشد و گونههایم خیس. گاه ماشینها را نمیدیدم و گاه خیابان و جاده را. حال و احوالم دست خودم نبود. در ذهنم نمیرفت که این بلا سر من... سر ما آمده است. مگر چه گناهی داشت؟ به بیمارستان که رسیدم با لکنت و زحمت او را به دستشان سپردم و پلک زدم، پلک را باز کردم و خودم روی تخت خوابیده بودم. سرم درد میکرد. تار میدیدم. به سمت چپ نگاه کردم. به دستم سرم وصل بود. بلند شدم نشستم و خواستم از تخت پایین آیم که نگذاشتند. گفتند که پسرم هم داخل بیمارستان است. شوهرم هم حالش... این را نگفتند. چه روزی بود!
دقیق دیگر چیزی یادم نیست. آن چند روز فقط گریه میکردم و ناله. آخِر بار بعدی هم که دیدمش، صورتش باندپیچی شده بود. من فقط گریه میکردم. خواهرم و علی آمده بودند. علی از اینطرف به آنطرف میدوید و کارها را میکرد. خواهرم هم مرا آرام میکرد. بهزاد را خانهی مادرم برده بودند. گریهم که پس از مدتی طولانی و پس از چند روز تمام شد و چشمانم خشک شده بود گویی، حس کردم حرفی را به من نمیزنند. چیزی بود که به من نمیگفتند. بالاخره خواهرم گفت که صورتش باید جراحی شود. باید درستش کنند. من گفتم بکنند، بکنند! اما گفت منظورش این است که صورتی جدید... و من از حال رفتم!
من را به خانه بردند. باور میکنید که چندبار خواب دیدم و در خوابها هم صورتش را ندیدم؟ غمباد گرفته بودم. میخواستم سرم را به دیوار بکوبم. نگذاشتند من دیگر به بیمارستان بروم. علی و پدرم کارهایش را کردند. در طول این بیست یا سی روز یا بیشتر یا کمتر، یا خواهرم خانه کنار من بود یا مادرم. هرکدام که میآمدند بهزاد را جابهجا میکردند و نمیگذاشتند که من را با آن حال ببیند. به خانه برگشت. چه صبحی بود امروز! رویش را از من پنهان میکرد. هرچند من هم نگاهش نمیکردم اما باز میفهمیدم که رویش را به سمت دیگر میکند. خواهرم ماند. بقیه رفتند. یکلحظه احساس تنهایی شبِ اولِ قبر را کردم. رفت در اتاق و روبروی آیینهش نشست. خواهرم گفت این را.

تو مرا میبینی یا من تو را؟ دیگر اهمیتی ندارد. چه غلطی کردم که فکر جمعه... اصلاً دیگر نمیخواهم در موردش فکر کنم. صورتم... خدایا این چه صورتیست؟ این کیست؟ این منم؟ این چرا به این ریخت و قیافه است؟ خدایا تو کمکم کن! من این را نمیخواهم. نمیتوانم تحملش کنم. با این... من حرفهایی میزدم اما.... خدایا من این هستم؟ نه! نمیشود. نمیشود با این صورت زندگی کرد. من توانش را ندارم – این به دلم نیست. دوستش ندارم. من صورت خودم را میخواهم. مگر آن چه بود؟ آیا آن زخمها و صورتِ بی پوست بهتر از این نیست؟ این صورت را...

شب شده است. من هنوز ندیدهم او را. فقط خواهرم گفت که پارچهیی به صورت بسته است و ساعتهاست که آن عادت روزانهش را پی گرفته است. پارچهیی چون نقابی به صورت بسته است. . گفت که پارچه خیس است. بس که گریه کرده است. مگر میشود همیشه پارچه به صورت داشت خدا؟ مگر میشود؟

مهر98
نقد این داستان از : معید داستان
جناب آقای فصیحی سلام. “عادت روزانه” را خواندم. این سیزدهمین داستانی است که به پایگاه نقد داستان ارسال کرده‌اید پس بدیهی است برخی نکات که در این نقد خدمت شما عرض می‌شود با مواردی که دیگر دوستانِ منتقد پیش از این برای شما نوشته‌اند اشتراک داشته باشد. از صفر شروع می‌کنیم. یک متن برای داستان شدن نیاز به عناصری دارد که یک داستان را شکل می‌دهند. در قدم اول (حتّی پیش از طرح و ایده) شما به عنوانِ نویسنده باید به یک نثر و زبان داستانی رسیده باشید. این زبان به دست نخواهد آمد مگر با خواندنِ مداوم داستان. داستان‌هایی خوب و قابل توجه. این توصیه را جدی بگیرید. فقط بخوانید و بخوانید. نثر شما از داستان بودن آن‌قدر دور است و تا داستان شدن آن‌قدر فاصله دارد که صحبت درباره‌ی دیگر عناصر داستانی مشکلی را حل نخواهد کرد. من سعی می‌کنم به عنوان مثال به چند مورد از واژه‌ها، فعل‌ها و تعابیر به کار رفته در متن اشاره کنم تا دقیق‌تر متوجه منظور بنده از غیر داستانی بودن ادبیات این متن بشوید. در وضعیت فعلیِ شما، بهترین راهنمایی همین است که چنین مواردی برجسته شوند تا شما خودتان با توجه به مطالعه‌ی داستان‌هایی که خواهید داشت نارسا بودن، ناقص بودن و داستانی نبودن‌شان را دریابید.
- نگریست
- نگاه فرومی‌بست
- قریب
- از اینرو بیشتر زل می‌زدم
- او همه را درمی‌یافت
- البته خود این حرف مرا قبول نداشت
- چه خوش روزگاری بود گذشته
- چه سخنها که نگفت
- و دنیا را – که غمگنانه غمگین است و محزون، و خوشی را باید نامنوشت – بیاراید
- ما شبهایمان را مدتی به سخن میگذرانیم
- ذهنشان تفکر را اگر کنار گذارد، توهم را نمیتواند به کناری نهد
- بار خستگیِ یک روز را بر تخت حواله کردیم
در برخی موارد نیز تاکید در آوردن مفعول یا قیدها در انتهای جمله علاوه بر غلط بودن یکدستی زبان را نیز بر هم زده است:
- اما نه به آن‌گونه‌ی اوایل
- زبان توان ندارد گاهی
- و گاهی باید نگریست فقط
- هیچ گفت‌وگویی بر ما چنگ نیانداخت و نخراشید ما را
- من وقتی که نشستیم....!
ساده بنویسید. شما قرار نیست به معنای مصطلحش یادداشت ادبی خلق کنید. یک داستان سرراست را با زبانی ساده روایت کنید. برخی جملات هم آن‌قدر ثقیل هستند که انگار دارند از دل یک تاریخ‌نگاری بیرون می‌آیند.
جناب آقای فصیحی واقعیت این است که در مورد مشکل زاویه دید، عدم یکپارچگی در زبان محاوره یا رسمی و یا گسست و اطناب در نیمه‌ی ابتدایی روایت شما خیلی نمی‌شود صحبت کرد. همه‌ی این مباحث دیگر نیازمند رعایت حداقل‌هاست. این متن در شکل و شمایل فعلی توسط مخاطب خوانده نخواهد شد. مخاطب نمی‌تواند با این متن ارتباط برقرار کند. راه یکی است و همان است که ابتدای متن هم به آن اشاره شد. حالا پس از ارسال بیش از ده داستان به صراحت خدمت شما عرض می‌کنم که شور و اشتیاق قابل توجهتان در نوشتن را بدونِ آموزش و تمرین و توجه به نمونه‌های داستانی درست و مقبول هدر ندهید. خواندنِ داستان را جدی بگیرید و داستان بعدی‌تان را زمانی بنویسید که خودتان تفاوت زبان نوشتاری‌تان را نسبت به زبانِ فعلی احساس کرده باشید. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت